تبليغاتX
ایران سکوت
 
کاربر مهمان، خوش آمديد!    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " ایران سکوت " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. <ایران سکوت = خرافه زدایی>
آرشیو تماس با ما


كاريكاتور محمد در روزنامه ي يولند پستن دانمارك

روزنامه يولند پستن روزنامه بسيار معروفي دردانمارک است، نه الزاما  بدليل نوع کار و يا مضمون بهتر مطالبش، بلکه بدليل يک واقعه مهم در تاريخ اين روزنامه که اسمش رايکي از معروفترين روزنامه ها در دنيا ساخت. چاپ کاريکاتورهاي محمد در اين روزنامه باعث شد که تحرکاتي از سوي جنبش اسلامي در دنيا بر عليه اين روزنامه راه بيفتد و اسمش را جهاني کند.

ما در اين پست اين كاريكاتورها را قرار مي دهيم تا شما نيز اين كاريكاتورها را ببينيد . در اينجا بعلاوه ي اين كاريكاتورها عكسهايي نيز در اين زمينه ديده مي شود.

"هشدار"

ايران سكوت هيچ گونه تعهدي نسبت به اين عكسها ندارد و شما نيز مجبور به ديدن اين كاريكاتورها و عكسها نمي باشيد . لطفا نظرات خود را در قبال سازندگان اين كاريكاتورها وعكسها بگوييد.

"توجه نماييد كه شما مجبور به ديدن كاريكاتورها و عكسها نيستيد"

ك ش 01  ك ش 02  ك ش 03  ك ش 04  ك ش 05  ك ش 06  ك ش 07  

ك ش 08   ك ش 09  ك ش 10  ك ش 11  ك ش 12  ك ش 13  ك ش 14  

ك ش 15   ك ش 16  ك ش 17  ك ش 18  ك ش 19  ك ش 20  ك ش 21  

ك ش 22   ك ش 23  ك ش 24  ك ش 25  ك ش 26  ك ش 27  ك ش 28  

ك ش 29   ك ش 30 ...

گرشاسپ 2 شنبه سی و یکم فروردین 1387  نظر بدهید!

ریشه های دشمنی اسلام با ایران

15 قرن پيش، شبه جزيرهء عربستان منزلگاه و موطن قبايل عرب پراکنده ای بود که با سختی، در چادرهای بدوی، يا زير سقف آسمان، زندگی شبانه ای به دور از تابش جانکاه خورشيد استوائی داشتند و به آبگيرها و واحه های کم آب خويش دلخوش بودند. هر قبيله «اله / بت» ويژه ای داشت و اين اله در بتخانه ای، که «کعبه» (به معنی مکعب يا فضای شش ضلعی) نام داشت، در شهری موسوم به «مکه»، نگاهداری می شد. در بين اعراب، اين «بتخانه» محلی برای زيارت ها و گردهمائی های ساليانه ای بود که «حج» خوانده می شد. زائران اين «خانهء خدايان» در موسم حج به مکه می رفتند، به دور «بتخانه» طواف می کردند، و مراسم خاص بجا می آوردند. شاعران بهترين اشعار خود را می خواندند و بهترين هاشان، که بر پوستی يا برگ پهن و خشکيدهء گياهی نوشته شده بودند، بر ديوار «بتخانهء مکه» آويزان می شدند و «معلقه» (به معنی «آويخته شده») نام می گرفتند.

روشن است که شغل «توليت» يا «پرده داری کعبه» شغلی محترم، قدرتمدار و ثروت آفرين بود. پانصد سالی پس از تولد عيسای ناصری، اين شغل به يک عرب قدرتمند به نام «عبد مناف» رسيد. او دو پسر داشت که «هاشم» و «اميه» نام داشتند و فرزندان آنها به نام های «بنی هاشم» و «بنی اميه» در تاريخ شهرت يافتند. با مرگ عبدمناف، و در شرايطی پيچيده و هنوز در خور بررسی، پرده داری کعبه به بنی اميه رسيد و سر بنی هاشم بی کلاه ماند. بنی اميه زمامداران و (در مقياس آن روز شبه جزيره) ثروتمندان مکه شدند و بنی هاشم به کار گل کردن و چوپانی و نظاير آن افتادند.

در پنج قرنی که بين دوران عيسای ناصری و دوران عبدمناف می گذشت، حوادث مهمی در سرزمين های شمالی خاورميانه کنونی (شامل عراق و سوريه و ترکيه و فلسطين و اسرائيل و لبنان امروز)، يعنی در جهان متمدن بالای مدار 20 درجه، اتفاق افتاد که ساختار و چهرهء شهر مکه و، اندکی بعد، کل شبه جزيرهء بی آب و علف عربستان را تغيير داد.

مختصر اينکه دويست سالی پس از اخراج جانشينان اسکندر از ايران، و بازسازی شاهنشاهی کشور، و استقرار نيروهای اشکانی مهری مذهب در منطقهء خاورميانه کنونی، در 60 سال قبل از ميلاد عيسی، سرو کلهء سربازان «جمهوری روم» در اين منطقه پيدا شده و آنها توانسته بودند حاکميت بخش های غربی سوريه و عراق، تا کناره های دريای مديترانه، را از چنگ ايرانيان خارج کنند و يکی از فرماندهان نظامی خود را به حکومت آن منصوب نمايند.  و سی سالی مانده به ميلاد مسيح «جمهوری روم»، در پی کشورگشائی های جوليوس قيصر، به «امپراطوری روم» تبديل شده، مجلس سنای روم قدرت های عمدهء خود را از دست داده، و فرماندهان نظامی، بخصوص با تکيه بر توارث خونی، به نام «ديکتاتور دائمی» و «امپراتور»، بر سراسر اروپای زير مدار 60 درجه حکومت آغاز کرده بودند. 

در طی دو قرن تسلط بلامنازع ايرانيان بر خاورميانهء کنونی، اروپا به کمک شاهراهی که «جاده ابريشم» خوانده می شد به شرق «عالم مسکون» (چين و ماچين) وصل می شد و بازرگانان مختلف در اين شاهراه ـ که بخش عمده ای از آن هم از خاک ايران اشکانی  و هم از خليج فارس می گذشت، بين چين و روم در رفت و آمد بودند. از آنجا که هر شاهراهی با خود رونق اقتصادی و رفاه مادی می آورد، «جادهء ابريشم» نيز شاهرگی اقتصادی محسوب می شد که شرق و غرب ايران را به چين و اروپا وصل می کرد و در سراسر مسير خود شکوفائی و رونق می آفريد.

اما با حضور نيروهای رومی در غرب خاورميانه، عيسای ناصری در عمر سی سالهء خود شاهد آغاز جنگ هائی بين ايران و روم شد که تا ششصد سال پس از به صليب کشيدن او ادامه می يافت. حتی اگرچه 220 سال پس از مرگ او حکومت ايران دست به دست گشت و «ساسانيان» جانشين «اشکانيان» شدند و تا 430 سال بعد بر شاهنشاهی ايران حکومت کردند، اما جنگ های ايران و روم همواره بر سر تملک خاورميانه، بصورتی نامرتب اما مستمر، شعله ور می شد و گاهی اين و گاهی آن به پيروزی می رسيدند.

دوران زندگی عبدمناف، پرده دار بزرگ مکه، مصادف بود با پادشاهی خسرو ساسانی ملقب به انوشيروان (جلوس 531 ـ مرگ 579) که قدرتمندترين شاه اين سلسله محسوب می شد و با مرگ او و آغاز پادشاهی فرزندش، «هرمزد چهارم» (تا 590)، بار ديگر شعلهء جنگ بين ايران و روم بالا گرفته بود.

نتيجهء مهم جنگ های دو امپراتوری شرقی و غربی از رونق افتادن «جادهء ابريشم» بود. در واقع، در صد وپنجاه سالهء آخر شاهنشاهی ساسانی، جبههء جنگ، همچون خطی شمالی ـ جنوبی، از ميان سوريه و عراق گذشته و شاهراه شرقی ـ غربی ابريشم را،بيشتر بنا به تصميم ايرانيان، بسته بود. و بسته شدن اين راه روميان را واداشته بود تا به جستجوی راهی تازه برآيند و به کشف مسيری تازه نائل شوند: بارهای امتعهء آنان را کشتی ها در اوقيانوس هند به بندر «یمن»، در منتهی عليه جنوب غربی شبه جزيرهء عربستان، می رساندند و در آنجا آنها را بار شتر می کردند و کاروان های شتر در کنارهء دريای سرخ به سوی شمال می رفتند، از شهرهای طائف و مکه و يثرب می گذشتند، و به اورشليم و بنادر لبنان در شرق مديترانه می رسيدند. در آنجا بارها ديگرباره به کشتی ها منتقل می شدند و به اروپا می رسيدند. بدينسان،  رومی ها، بدون اينکه قدم در قلمرو شاهنشاهی ساسانی بگذارند، به شرق دور وصل می شدند.

ايجاد راه «يمن ـ اورشليم» يکباره شهرک های سر راهی متعددی همچون مکه را بر روی نقشهء دنيا نشاند، و از آنجا که روميان مجبور بودند برای انجام کارهای خود بر نيروی کار محلی حساب کنند، اعرابی که به استخدام روميان در می آمدند معيشت اقتصادی نوينی را تجربه می کردند که تا آن زمان در شبه جزيره عربستان سابقه نداشت. در عين حال، مثل هر تحول اقتصادی نوينی، نخستين اقشار جامعه که بکار در فعاليت جديد مشغول می شوند از جمله قشرهای فرو دست جامعه بودند. از لحاظ ضوابط سنتی، طبيعی بود که بنی اميه کاروان داری را دون شأن اشرافيت مکه بدانند؛ بخصوص که اين کار در پيوند با نيازهای روميان انجام می شد حال آنکه اشرافيت مکه خود را دست نشاندهء شاهنشاهی ايران می دانست و از اين هراس داشت که همکاری با روميان خشم ايران را برانگيزد.

 در مقابل اما، خاندان های ثروتمند ديگری دست بکار «حمله داری» (يا حمل و نقل کالا) برای روميان شدند و به ثروت های باد آورده ای رسيدند. از جملهء اين خانواده ها يکی هم خاندانی بود که خديجه (دخت خويلد بن اسد) از آن می آمد. او را بخاطر ثروت و قدرتی که بهم زده بود «اميرة القريش» می خواندند و نقل است که تعداد شتران کاروان های او از مجموع شتران کاروان داران ديگر بيشتر بود. بدين سان اعراب ثروتمند مکه، بعنوان مقاطعه کار روميان، برای آنها کار می کردند و دستمزد دريافت می داشتند.

در عين حال، گسترش کار ايجاب می کرد که اشخاص جديدی به استخدام کاروان داران در آيند و اينجا بود که مردان خاندان بنی هاشم نيز تصميم گرفتند اشرافيت فقرزدهء خود را کناری نهاده و به کار کاروانسالاری برای روميان مشغول شوند. عبدالله، يکی از ده پسر عبدالمطلب بن هاشم، از اعضاء اين خاندان بود که بکار در کاروان های اعراب ثروتمند مشغول شد و در سال 570 ميلادی (9 سال مانده به مرگ انوشيروان ساسانی) در بين راه اورشليم و مکه جان سپرد، در حالی که همسرش، آمنه، فرزندی را در شکم داشت.

اين فرزند محمد بن عبدالله نام داشت که شش ماه پس از مرگ پدر ديده به جهان گشود و به دست پدر بزرگش عبدالمطلب بن هاشم سپرده شد. اما پدر بزرگ نيز چندان نپائيد و آنگاه محمد را به دست عمويش، ابيطالب، سپردند که از راه کاروانسالاری آب باريکه ای نصيب می داشت. محمد که کودکی را در کار چوپانی گذرانده بود، از نوجوانی به کار برای عمويش پرداخت و در کار حمل و نقل تجربه آموخت. شايد از همان سنين باشد که با کاروان عمويش سفرهای متعدد خود را به سوريه و اورشليم آغاز کرده و با کارفرمايان رومی و تهديد دائم ايران برای بازگيری سرزمين های افتاده به دست روميان، و جهان شگفتی آور قرن ششم ميلادی آشنا شده باشد. بسياری از منابع موجود سال 583 (يعنی 13 سالگی او) را زمان نخستين سفرش به سوريه می دانند

اما امر قطعی آن است که به هنگام 22 سالگی، بوسيلهء عمو و سرپرست اش، به خديجه معرفی می شود و بعنوان جوانی قابل اعتماد به استخدام اين بانوی ثروتمند، که در آن زمان 37 ساله بوده و مرگ سه شوهر را بچشم ديده بود، در می آيد. محمد بن عبدالله، بعنوان يکی از مسئولان کاروان های خديجه بکار می پردازد و بزودی رهسپار  شامات (سوريه کنونی) و اروشليم در شمال و يمن در جنوب مکه می شود.

هيچکس نمی داند که در اين سفرها، که از بيست و دو تا سی و هشت سالگی اش مرتباً ادامه داشت، او با چه کسانی آشنا شده و، در اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم ميلادی، در جهان پيچاپيچ خاورميانه چه می کرده است. اما بر حسب برخی از اسناد، می دانيم که او در اين سفرها هم به اهميت حياتی پيوند اقتصادی کاروانداران عرب شبه جزيره با رومی ها پی برده، هم خطر ايرانی ها را (چه به هنگام جنگ با روم و چه در صورت صلح طرفين و گشوده شدن ديگربارهء جادهء ابريشم) برای کار خود و همهء اعراب در گير در کار حمل و نقل امتعهء رومی ها دريافته، و هم با کشيش ها و خاخام های سوريه و فلسطين و «يهوديه» آشنائی و گفتگو داشته ، و هم با تورات و انجيل آشنا بوده است.

و سه سال پس از استخدام شدن در کاروانداری خديجه، اين زن ثروتمند عرب دل به محمد 25 ساله می بندد و به او پيشنهاد ازدواج می دهد. در پی اين وصلت محمد جزئی از پايگاه اجتماعی خديجه و ديگر کاروانداران ثروتمند مکه می شود.

آنچه در خاندان خديجه و پسرعموهايش می گذشته چندان روشن نيست اما، بر  اساس دانسته های اندکی که در اين مورد در دست است، می توان گفت که بنظر می رسد اينان نمايندگان و خواستاران برقراری نظم نوينی بوده اند، برخاسته از واقعيت پيدايش قشر کارواندار، که با نظم سنتی و قبيله ای اعراب باديه شبه جزيره و اشرافيت مکه (به رياست بنی اميه) همخوانی نداشته است. حتی گفته شده افرادی از خاندان خديجه به بتخانهء کعبه بی اعتنائی کرده و پيرو دينی يکتاپرستانه به نام «حنيف» بوده اند و خود را از اعقاب ابراهيم پيامبر می دانستند. نيز بنظر می رسد که اشتراک منافع بنی هاشم با اين قشر نوخواسته از يکسو، و دشمنی ديرينهء آنها با بنی اميه، از سوی ديگر، موجب آن بوده است که بين کاروانداران مکه و کاروانسالاران هاشمی مکه نوعی اشتراک منافع و نياز بوجود آمده باشد. بهر حال اشرافيت سنتی مکه دل با ايرانيان داشت و، هراسان و مراقب، حرکات ثروتمندان نوکيسهء کارواندار را می نگريست که در خدمت روميان در آمده بودند.

باری، محمد بن عبدالله، در اواخر دههء سوم عمرش رفته رفته دست از کار می کشد و خلوت گزين و اهل رياضت و مراقبه می شود و روزهائی طولانی را در غاری به نام «حرا» در کوه های کوتاه قد اطراف مکه به تنهائی می گذراند. خبرهای بازمانده از آن روزگار ـ که نمی توان درست و غلط شان را به آسانی ارزيابی کرد ـ چنين می گويند که محمد چهل ساله است (در سال 610 ميلادی، نوزدهمين سال پادشاهی خسرو پرويز ساسانی) که روزی لرزان و عرق کرده از کوهستان به خانه باز می گردد و به خديجه خبر می دهد که جبرائيل، فرشتهء اعظم الله، بر او ظاهر شده و اطلاع داده است که الله او را به رسالت خود برگزيده است. در آن زمان الله يکی از بت های مهم بتکدهء مکه محسوب می شد و از همين رو نام پدر محمد را نيز «عبدالله» نهاده بودند. اما چگونگی تبديل اين بت اعظم به الله مجرد و يکتای قرآنی در ذهن محمد، مسئله ای است که می تواند نقش سفرهای او و تلقينات «حنيفيان» را در او آشکار سازد.

احاديث می گويند که خديجه بلافاصله از اين خبر استقبال می کند و نخستين کس می شود که به اسلام (که معلوم نيست در آن روز چه معنائی می توانسته داشته باشد، چرا که تازه بيش از آن دو سه آيه های نخستين چيزی بر محمد نازل نشده بود) می گرود و بعد از او هم پسر عموی پيامبر ـ علی پسر ابيطالب ـ که ده ساله است پيامبری او را می پذيرد. در هر حال بنظر نمی رسد که اين گزين شدگی برای پيامبری، در حلقهء کوچک خاندان خديجه و ابيطالب امر شگفت انگيز بشمار آمده باشد.

آنها تا سه سال اين موضوع را بر ملا نمی کنند و در واقع بصورت زير زمينی یارگيری کرده و اشخاص مناسب را به پذيرش پيامبری محمد ابن عبدالله فرا می خوانند. اما در سال چهارم که اين دعوت علنی می شود بلافاصلهء واکنش بنی اميه را ـ که پرده داران کعبه و رؤسای مکه بودند ـ بر می انگيزد.

علل اين واکنش روشن است: کافی است به جملهء مشهور «لا اله الا الله» توجه کنيم که، در واقع، شعارمايهء جنگ «قشر اقتصادی کاروانداران و کاروانسالاران» با اشراف سنتی مکه محسوب می شود. اشرافيت مکه حافظ «وضع موجود» ی است که بر محور «بتخانه» يا «اله کده» ی مکه می گردد، و اکنون يکی از اعضاء بنی هاشم و همسر بزرگترين کارواندار مکه همهء «اله» ها را  رد می کند تا «الله» خود را جانشين آنها کند. آيا اشراف مکه در اين ماجرا به وجود توطئه ای رومی ظنين شده بودند و در عين حال فکر می کردند خاندان بنی هاشم، با اعلام پيامبری يکی از اعضاء خود، قصد دارد رشتهء امور را از دست آنها بگيرد؟ هرچه بود چنين شد که، بزودی، دودمان و خانواده محمد و معدودی از مکيان که به پيامبری او ايمان آورده بودند به محلی خارج از مکه به نام «شعب ابيطالب» تبعيد می شوند و اجازه رفت و آمد به مکه از آنان سلب می گردد.

محمد اما، پس از نوميدی از تبليغ دين خود در مکه، مسلمانان را به مهاجرت به مناطق مختلف اطراف و تبليغ اسلام در آن مناطق تشويق می کند و، بدينسان، تعداد مسلمانان غير مکی رو به فزونی می گيرد. او، از جمله، می تواند برخی از اعضاء دو قبيلهء عرب را، که در شهرک «يثرب» (مکانی که بعدها به «مدينه» شهرت يافت) ساکن بودند، مسلمان کند.

اما دوران تبعيد مصادف بود با پيروزی های پی در پی ارتش ايران در خاور ميانه. شهرهای سوريه و آناتولی و فلسطين يکی پس از ديگری سقوط می کردند و در سال 618 خبر می رسد که روميان از ايران شکست سختی خورده و راه های رفت و آمد به سوی شمال بسته شده است. براحتی می توان هراس و اندوهی را که بر شعب ابيطالب حکمفرما شده بود مجسم کرد. آنگاه، در «شعب» خبری می پيچد مبنی بر اينکه فرشتهء الله به ديدار محمد بن عبدالله  آمده و مژده آور خبری خوش شده است. در قرآن تدوين شده در 40 سال بعد اين آيات را در ابتدای سوره ای که «الروم» نام دارد و سورهء شمارهء 30 قرآن است آورده اند:

«روميان در جنگی که در سرزمين های نزديک انجام شده در هم شکسته اند، اما اين شکست چندان نمی پايد و بزودی روميان پيروز خواهند شد. اين پيروزی، به ياری الله، در اندک زمانی به دست خواهد آمد، چرا که همهء امور به فرمان اوست. و در آن روز قلوب مؤمنين از اين پيروزی شادمان خواهد شد. الله هرکس را بخواهد پيروزی می بخشد و اوست که مهربان و گرامی است. اين وعده ای است که الله می دهد و او هرگز خلف وعده نمی کند».

از شرح و بسط افسانه هائی که در اطراف اين «پيشگوئی» بافته شده می گذرم تا به اين نکته بپردازم که آيات نخستين سورهء «روم» بخوبی نکات زير را روشن می کنند:

1. پيامبر اسلام، اعضاء خانواده اش، و مريدانش، همگی، خود را هم پيوند با روميان و در نتيجه مخالف ايرانيان می دانستند.

2. آنها اخبار جنگ را به دقت تعقيب می کردند و می دانستند که شکست روميان به معنی شکست کار تجاری همهء مکيان نيز هست.

3. سوره روم به صراحت می گويد که الله پشتيبان روميان است و به آنها کمک خواهد کرد تا ايرانيان را شکست دهند. و اين شکست ناشی از وعدهء تخلف ناپذير الله است.

4. همچنين، در اين آيات، قرآن به صراحت می گويد که شکست ايرانيان و پيروزی روميان قلوب مؤمنان (در قرآن دو واژهء «مؤمن» و «مسلمان» به يک معنی است) را شادمان خواهد کرد.

5. بدين سان روشن است که در ديد مسلمانان خداوندشان دوست روميان و دشمن ايرانيان بوده است.

تمام اين مطالب استنساخ شده از سورهء روم را «تاريخ طبری» به سادگی و وضوح تمام، اما با شاخ و برگ های معمول تواريخ اسلامی، چنين باز می گويد:

«...روميان و ايرانيان به سرزمين نزديک پيکار کردند... و روميان منهزم شدند. اين خبر به پيغمبر (ص) و اصحاب وی رسيد... حادثه بر آنان سخت بود که غلبهء گبران را بر روميان اهل کتاب خوش نداشتند. و کافران مکه خوشدل شدند و ياران پيغمبر را شماتت کردند و گفتند: "شما اهل کتاب ايد و نصاری نيز اهل کتاب اند... و برادران ايرانی ما بر برادران کتابی شما ظفر يافتند..." و آيات (نخستين سورهء روم) نزول يافت. و ابوبکر سوی کفار شد و گفت: "از غلبهء برادرانتان بر برادران ما خوشدلی می کنيد؟ به الله قسم که روميان بر ايرانيان غلبه خواهند يافت. و اين گفتهء پيغمبر ماست"...»

باری، زمانی که محمد و يارانش اجازهء بازگشت به مکه را به دست می آورند می بينند که بشدت تحت نظرند، اجازهء خروج از مکه را ندارند، و کار و بارشان را هم از دست داده اند، عدهء مسلمانان هم رو به فزونی ندارد، و حتی کوشش محمد برای خروج از مکه و ديدار با سران شهر «طائف» در جنوب به ناکامی و زخمی شدن او می انجامد و او با زحمت بسيار موفق می شود به مکه باز گردد.

در عين حال امر ديگری هم پيش آمده است: بنظر می رسد که اشراف مکه، با ديدن پيروزی حکومت ايران در اواخر عهد خسرو پرويز و ثروتی که کاروانداری با خود دارد، رفته رفته خود جانشين کسانی شده اند که قشر جديد اجتماعی و اقتصادی را بوجود آورده و به بهانهء جسارت به بتکدهء مکه به تبعيد رفته بوده اند. به عبارت ديگر، دعوائی که به زبان مذهبی انجام می شد در حقيقت ماهيتی کلاً  اقتصادی ـ اجتماعی داشت. به همين دليل هم توجه به اين نکته جالب است که قيد «تبعيد مسلمانان به شعب ابيطالب» زمانی برداشته می شود که خديجه و ابيطالب هر دو در سال 520 ديده از جهان فرو می بندند. اين سالی است که محمد بدان نام «سال اندوه» داده است. تقارن مرگ اين دو نفر و اتمام ايام تبعيد خود نشان می دهد که دعوای اصلی اشرافيت مکه ـ به رهبری بنی اميه ـ با کاروانداران اصلی بوده است و نه با محمد. چرا که گمان می رفت، بدون پشتيبانی مهره های اصلی، کار خاصی از محمد بر نمی آيد.

اما درست در زمانی که بنظر می رسيد مسلمانان بازی را باخته اند، محمد تصميم بزرگی می گيرد: حال که ايرانيان با رقيبان مسلمانان کار می کنند، بايد از مکه به سوی شمال بيرون رفت، و بر کمين کاروان هائی که به سوريه می روند نشست و راه آنها را قطع کرد. شاهرگ حياتی که قطع شد پيروزی آسان به دست خواهد آمد.

در سال 621 برخی از مسلمانان يثرب، که دين خود را پوشيده می داشتند، به بهانهء زيارت سالانهء بتکدهء کعبه به مکه می آيند و در ديداری محرمانه با محمد پيمان می بندند که ـ اگر بتواند خود را به يثرب برساند ـ او را پذيرا خواهند شد، سروری او را خواهند پذيرفت، از او محافظت خواهند کرد، به نامش شمشير خواهند زد، و در عوض محمد ورود آنها به بهشت الله را تضمين خواهد کرد. اين پيمان به «پيمان عقبه» مشهور است و اين اعراب در تاريخ اسلام به «انصار» (ياری کنندگان) شهرت يافته اند. دربارهء چرائی و چگونگی آماده شدن آنها برای جنگيدن بخاطر محمد ملاحظات بسياری در کار بوده است که پرداختن به آنها را به فرصتی ديگر موکول می کنم.

محمد در سال 623 (هنگامی که 53 سال داشت) همراه با يکی از نخستين مسلمانان مکه، ابوبکر، که دختر شش سالهء خود ـ عايشه ـ را، در همان سال مرگ خديجه، به عقد رسول الله در آورده بود و پس از مرگ رسول هم جانشين او می شد، شبانه و مخفيانه، از مکه خارج شد. ماهيت اين کار چه بود؟ فرار؟ سفر؟... هرچه بود، مسلمانان آن را همچون مهاجرت پيامبرشان از مکه به مدينه ديده و آن را «هجرت» خوانده اند. آنها سال 623 را مبداء تقويم خويش قرار دادند ـ سال صفری که با ورود محمد به يثرب کليد خورد و اکنون 1385 سال خورشيدی و 1428 سال قمری از آن می گذرد.

داستان محمد و ايرانيان، در ده سال اقامت او در يثرب، خود فرصت و حوصله ای ديگر می خواهد که اگر عمری بود به آن نيز خواهم پرداخت. اما بهر حال می دانيم که در آن شبانهء تف زدهء سال صفر، محمد، با دلی آکنده از دشمنی با ايرانيان و آزرده از شکست روميان و خشم از مکيان و بنی اميه، بر جادهء سنگلاخ مکه به يثرب گام بر می داشت و می رفت تا سرنوشت شبه جزيره و ايران و بخش های عمده ای از جهان را برای هميشه تغيير دهد.

گرشاسپ 2 جمعه سی ام فروردین 1387  نظر بدهید!

دانش و پژوهش به نام الله

چرا کشورهای اسلامی در دانش و پژوهش، در صنعت و تکنولوژی چنين از کشورهای ديگر عقب مانده‌اند؟ آيا ساختار استبدادی و حکومت‌های فاسد از پيشرفت علمی و فنی جلوگيری می‌کنند؟ ولی مگر روشنگری و خرد و جامعه صنعتی در غرب از درون قرون وسطا و حکومت‌های مستبد سر بر نياورد؟ گزارش اشپيگل آنلاين (۱۳ نوامبر) را با تکيه بر آمار منابع بين‌ المللی می‌خوانيد:

از هر پنج نفر در جهان، يک نفر مسلمان است. کشورهای اسلامی اما در مسائل پژوهشی آخر از همه‌اند. دليل: دانش در کشورهای اسلامی از نظر بين‌المللی بی‌اهميت است زيرا تنها وسيله‌ای برای رسيدن به هدف به شمار می‌رود.
روزی روزگاری دانشمندان اسلامی در صدر جهان قرار داشتند اگرچه اين هزار سال پيش بود. زمانی که اروپای قرون وسطا سخت در چنگ کليسا قرار داشت، اين عالمان اسلامی بودند که ارثيه علمی کهن يونان را دوباره کشف کرده، حفظ نموده و رشد دادند. از قرن نهم تا قرن سيزدهم ميلادی اسلام دوران شکوفايی علم را از سر می‌گذراند. ليکن ورق برگشت: در حالی که اروپا به دنبال دوران روشنگری خود را از قيد کليسا رها می‌ساخت، جريانات بينادگرا در جهان اسلام قدرت يافتند. اسلام منجمدتر و جوامع متکی بر حقوق اسلامی بيشتر در بند شدند. روندی که تا به امروز ادامه دارد. در عربستان سعودی اصول محافظه‌کارانه و خشک اسلام وهابی دکترين حکومتی است.
عدم اهميت علمی کشورهای اسلامی را که تقريبا يک پنجم کل جمعيت جهان را در خود جای داده‌اند، می‌توان از آمار بانک جهانی، يونسکو و بنياد ناشنال ساينس آمريکا در مورد سازمان کنفرانس اسلامی که ۵۷ کشور عضو آن هستند، دريافت.
بيست کشور از اين ۵۷ کشور از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ بطور متوسط فقط سی و چهار صدم درصد از درآمد سرانه ملی را برای رشد و پژوهش تخصيص داده‌اند. در حالی که نرخ متوسط جهانی حدود دو ممیز سی و شش صدم درصد است. آثار منتشر شده علمی در کشورهای سازمان کنفرانس اسلامی بطور متوسط ۱۳ اثر برای يک ميليون نفر در سال ۲۰۰۳ بود. نرخ متوسط جهانی انتشارات علمی ۱۳۷ اثر برای يک ميليون نفر است. در آمريکا اين رقم بالغ بر ۶۶۶ اثر برای يک ميليون نفر است. از دويست هزار مقاله علمی منتشر شده در سال ۲۰۰۳ نيمی از آنها از آمريکا، يک سوم از کشورهای اتحاديه اروپا و تقريبا هفت درصد از ژاپن بود.
تنها ۳۱۲ دانشگاه از ۱۸۰۰ دانشگاه کشورهای عضو کنفرانس اسلامی مقالات علمی منتشر کرده‌اند که ۲۶ اثر از ترکيه و ۹ اثر از ايران بوده است. ۱۴ کشور از ۲۸ کشور جهان که کمترين انتشارات علمی را دارند، از اعضای سازمان کنفرانس اسلامی هستند.
شمار دانشمندان در کشورهای عضو کنفرانس اسلامی در هر يک ميليون نفر پانصد نفر است. در ژاپن و سوئد اين رقم بيش از پنج هزار نفر است. در ۲۱ کشور فقير عضو سازمان کنفرانس اسلامی که در جنوب صحرا قرار دارند اين رقم تنها ۲۰ دانشمند برای هر يک ميليون نفر است.
تا کنون تنها دو نفر از کشورهای اسلامی برنده جايزه نوبل شده‌اند: عبدوس سلام از پاکستان که در سال ۱۹۷۹ جايزه نوبل فيزيک و احمد زوائيل از مصر که در سال ۱۹۹۹ جايزه نوبل شيمی را دريافت کردند.
در برخی از کشورها گامهايی به جلو برداشته می‌شود. ترکيه در ده سال اخير انتشارات علمی خود را ده برابر و ايران حتی بيست برابر افزايش داده است. ترکيه با انتشار شش هزار اثر علمی در سال ۲۰۰۳ در صدر سازمان کنفرانس کشورهای اسلامی قرار گرفت. روند آموزش نيز بهبود می‌يابد. در دانشگاه‌های پاکستان در سال ۲۰۰۴ بيش از چهارصد هزار نفر در دانشگاه تحصيل می کردند که تقريبا دو برابر سال ۲۰۰۱ است. در سال ۱۹۷۹ در ايران صد هزار دانشجو وجود داشت و امروز شمار آنها به دو ميليون نفر می‌رسد. شمار زنان در اين ميان بطور شگفت‌انگيزی افزايش يافته است. در سودان و پاکستان شمار زنان دانشجو پنجاه درصد کل دانشجويان، در ايران به ويژه در رشته‌های علمی و مهندسی حتی هفتاد درصد است. در دانشگاه‌های مصر ۳۵ درصد و در کويت ۶۷ درصد و در عربستان سعودی ۲۷ درصد دانشجويان زن هستند. با اين همه برای اکثر زنان دانشگاه نقطه پايان است و اغلب آنها از آزادی اجتماعی برخوردار نيستند تا بتوانند آموزش دانشگاهی خود را به صورت شغلی نيز به کار گيرند.

علم وسيله رسيدن به هدف
چگونه است که مشارکت علمی کشورهای اسلامی با وجود امکانات نسبتا خوب آموزشی، دست کم در کشورهای اسلامی ثروتمند، تا اين اندازه پايين است؟
نادر فرغانی رييس مرکز پژوهشی المشکات در قاهره و يکی از نويسندگان گزارش توسعه انسانی عرب مشکل را در روحيه جهان اسلام می‌داند. به نظر او علم در کشورهای اسلامی به مثابه اساس رفاه ارزيابی نمی‌شود. از همين رو «کشورهای بسيار ثروتمند اسلامی کمتر نگرانند زيرا آسوده روی ذخاير نفتی‌شان لم داده‌اند» و مجبور نيستند نوآوری را خود توليد کنند، بلکه خيلی راحت آن را می‌خرند! حتی نوسازی‌های علمی که برای کشورهای نفتی بسيار مفيد هستند، برای مثال تکنولوژی فرآورده‌های نفتی، توسط کشورهايی که در خليج فارس قرار ندارند، توليد می‌شود.
و دليل ديگر اينکه، علم در کشورهای اسلامی آزاد نيست. و اين در حاليست که برای آزادی علم الزاما آزادی سياسی نبايد وجود داشته باشد. برای نمونه می‌توان از ايران و پاکستان نام برد و يا چين و مثال تاريخی آلمان نازی و يا اتحاد شوروی را در نظر گرفت. در ايران و پاکستان اسلام بطور برجسته در سياست حضور دارد. با اين همه توليدات علمی ايران در سالهای اخير به شدت افزايش يافته است. حتی در زمينه‌هايی که علم و اخلاق با يکديگر در تقابل قرار می‌گيرند، ايران پيشرو است و به عنوان نخستين کشور خاورميانه سلول اوليه نطفه انسان را از مازاد نطفه در لقاح مصنوعی توليد کرد. در پاکستان پرويز مشرف ساختار آموزشی را بازسازی و دانشگاه‌های بسياری تأسيس کرد و شمار زيادی دانشجو به خارج فرستاد و دانشمندان خارجی را به خدمت دعوت کرد.
علم در کشورهای اسلامی به اين دليل آزاد نيست که بيش از پيش به عنوان وسيله‌ای برای رسيدن به هدف به کار گرفته می‌شود. در اين کشورها علم بايد بتواند خودکفايی و استقلال از غرب را تأمين کند. به عقيده رضا منصوری فيزيکدان ايرانی، توليد اسلحه و به ويژه تکنولوژی هسته‌ای به عنوان عالی‌ترين دستاورد علمی به شمار می‌رود. بطور کلی بودجه نظامی کشورهای اسلامی چندين برابر بودجه پژوهش و توليد علمی است. در سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ سهم بودجه نظامی در کويت هفت ممیز نود و پنج صدم درصد، در عربستان سعودی ده ممیز هفتاد و سه صدم درصد، در سودان دو ممیز هفتاد و پنج صدم درصد و در ايران چهار ممیز یک صدم از درآمد سرانه ملی بوده است.
علم هم چنين وسيله‌ای در خدمت مسائل عقيدتی است. توماس آيش کارشناس اسلام در دانشگاه بوخوم می‌گويد بنا بر عقايد اسلامی «تمامی علوم پيش از اين در قرآن آمده است و علم را بايد با معيار قرآن سنجيد. در جايی که علم با قرآن تطبيق نمی‌کند، خود به خود غلط است». وظيفه علم نهايتا تأييد قرآن است. علم، نه برای توليد علم، بلکه برای حفظ علم موجود است. اين نظريست که نادر منصوری، فيزيکدان ايرانی، نيز تأييد می‌کند. به نظر او اين عقيده سبب می‌شود که پول بيشتری خرج تهيه کتاب شود تا فراهم آوردن آزمايشگاه و کامپيوتر و وسايل آزمايشگاهی و تجربه.
در واقع جدايی قاطعانه علم و عقيده در جهان اسلام وجود ندارد. در کشورهای اسلامی علم عرفی [سکولار] وجود ندارد. حتی مفهوم «علم» در زبان عربی که برای دانش به کار می‌رود، بنا به گفته منصوری به معنای درک عميق اسلام يا علم به اسلام است. به عقيده او از همين رو جدايی عميقی بين دانش و دين وجود ندارد. برخی از روشنفکران ايرانی مانند سيد حسين نصر، که در دانشگاه جرج واشنگتن تدريس می‌کند، حتی به يک سنت علمی اسلامی مختص به خود معتقد هستند که «نبايد به عنوان بخشی از تاريخ دانش غربی» آن را ارزيابی کرد. به عقيده نصر، دانشمندان اسلامی هرگز راه دکارت و نيوتن را نرفته‌اند تا جهان طبيعی را به وجوه مادی و ماشينی خود تقليل دهند. به گفته او، مسلمانان نمی‌توانستند بپذيرند که انسان می‌تواند اين جهان را تنها از راه تجربه درک کند. برعکس، دانشمندان اسلامی معتقد بودند که يک نيروی کامل طبيعی طلب می‌کند که اجزای آن را به مثابه نشانه يک هدف عالی ديد. به عقيده نصر، به دنبال استعمار بود که روشهای علمی غرب کشورهای اسلامی را مجبور به تمکين کرد و به همين دليل هرگز نتوانست در فرهنگ اسلامی جای خود را بيابد.

تئوری خلقت و مسيحيان
اصلا «يک» اسلام وجود ندارد. در همه کشورهای اسلامی به پرسش‌های اخلاق زيست‌شناسی به اشکال مختلف پاسخ داده می‌شود. در عربستان سعودی توليد گياهانی که ژن آنها تغيير کرده است، اشکالی ندارد ولی معاينه نطفه و جنين انسان [برای تشخيص بيماری‌های ارثی و عقب‌ماندگی ذهنی و جسمی] ممنوع است چرا که با اراده خداوند تناقض دارد. در پاکستان به عنوان تنها کشور اسلامی، بخشيدن اعضای بدن [مرده] ممنوع است. تئوری انفجار اوليه و تئوری تکامل از موضوعات به شدت بحث برانگيز هستند زيرا اسلام، درست مانند مسيحيت، يک دين متکی به تئوری خلقت است و با اين تئوريها در تناقض مستقيم قرار دارد. در مدارس مصر اما تئوری تکامل تدريس می‌شود در حاليکه در عربستان و سودان ممنوع است. طاهر اديس، فيزيکدان و نويسنده کتاب «رؤيای هماهنگی: دانش و دين در اسلام» در روزنامه نيويورک تايمز گفته است: «قرآن يک متن متکی بر خلقت است» از همين رو مشکل بتوان [بر عکس مسيحيان] يک عالم اسلامی را پيدا کرد که در عين حال طرفدار متعصب نيوتن هم باشد!
با اين همه بين طرفداران مسيحيت و اسلام هم گاه پيمان اتحاد بسته می‌شود. هر اندازه هم که اسلاميست‌های بنيادگرا، غرب و مسيحيت را در جايی که به تئوری خلقت جهان مربوط می‌شود، رد کنند، اما هر جا که لازم باشد از مسيحيان بنيادگرا تقليد می‌کنند. عدنان اوتکار، نويسنده ترک، يکی از توليدکنندگان خستگی ناپذير کتابهای مربوط به خلقت است. او بدون اينکه کسی از او بخواهد و به رايگان برای پژوهشگران و ژورناليست‌های سراسر جهان کتاب هشتصد صفحه‌ای خود را به نام «اطلس خلقت» فرستاده است. وی در اين کتاب عليه تئوری تکامل داروين به نبرد برخاسته است. در گزارش سازمان امنيت ايالت بادن وورتنبرگ در آلمان در سال ۲۰۰۳ آمده است: خلقت گرايی فردی به نام عدنان اوتکار «از تئوری خلقت مسيحيان بينادگرا تغذيه می‌کند به ويژه توليدات فکری «انستيتو پژوهش خلقت» در سان ديه گو کاليفرنيا که وی تلاش می‌کند آن را به متون اسلامی تبديل کند». توماس آيش، کارشناس اسلام در دانشگاه بوخوم نيز تأييد می‌کند که «تئوری خلقت اسلام به شدت متأثر از منابع غيراسلامی است» آن هم به اين دليل که بسياری از روشنفکران اسلامی در کشورهای خارجی آموزش ديده‌اند.
دانش عبارتست از آزمون مداوم تزهای مختلف، بدون توجه به هر گونه قدرت، اعم از سياسی يا روحانی. پرويز اميرعلی دانشمند پاکستانی مشکل دانش در جهان اسلام را اينگونه جمع‌بندی می‌کند: «اگر روش علمی کنار گذاشته شود، آنگاه جای خالی آن را نمی‌توان با منابع [دينی] يا وعده‌های توخالی درباره توليد علم پر کرد».
به اين ترتيب ولتر اسلام هنوز بايد بيايد. شايد هم در دانشگاه علم و صنعت دانشگاه ملک عبدالله درس خواهد خواند؟

تركيب دين با مسائلي همچون علم وسياست باعث پايين آوردن درجه ي مسائل ديگر مي شود به نظر من هر بحثي در جايگاه خودش بايد مورد بررسي قرار گيرد چنانچه به عنوان مثال دين و سياست با هم تركيب شوند آنگاه آزادي سياست مدار گرفته مي شود همين طور هرگاه كه در هر مسئله اي دين يا مذهب را با آن آميخته نماييم چنين رويدادي اتفاق خواهد افتاد .

 

گرشاسپ 2 جمعه سی ام فروردین 1387  نظر بدهید!

خدمات اسلام به ایران

  این نوشتار را به صورت پرسش در می آوریم که چنانچه پاسخی بود بشنویم.

   1.  فکر می کنيد خدمات متقابل اسلام و ايران از چه زمانی شروع شده باشد؟ بنظر نمی رسد که مسلمانان فاتح ايران «در بدو ورود» توانسته باشند مشغول خدمتگذاری به ايران شوند. آنها بيش از ربع قرنی را صرف فتح ايران و کشتار ايرانيان کردند و، پس از آن هم، در تمام دوران حکومت امويان مشغول سرکوب قيام های مختلف مردم ايران بودند.

 

     2. جدا از دين آوری مفروض، کداميک از اعراب آمده به ايران، با کوشش در راستای آبادانی و عمران اين کشور در خدمت به آن کوشيدند؟ کدامشان از گرفتن ماليات های دولا و پهنا دست کشيدند، ايرانيان را «موالی» (يعنی کسانی که مولا و ارباب عرب دارند) نخواندند و در حرمسرای خود کنيز و غلام ايرانی نداشتند؟

 

      3. کداميک از مسلمان عرب به ستون قائمهء فرهنگ ايران اعتنائی داشتند و به رشد زبان و ادب ايران کمک کردند؟ و مگر نه اينکه ايرانيانی چون رودکی و فردوسی کوشيدند که، در برابر هجوم هويت برانداز زبان عربی، عطای اين «خدمت» را به لقايش ببخشند و زبان خود را محفوظ بدارند و نوسازی کنند؟ و، در عين حال، مگر ديگرانی از همين ايرانيان نبودند که چون زبان عربی را ناقص و بی قاعده يافتند کوشيدند آن را منظم و توانا کنند؟

 

      4. اسلام چه چيزی را برای ايرانيان به هديه آورد که آنان خود نداشتند و مجبور به «بازتاباندن مفاهيم آمده با اسلام» شدند؟ اين يک نکتهء بديهی تاريخی است که اسلام از نظر مادی و مدنی به ارزش های «اين دنيائی» بی اعتنا بود چرا که اين «دنيا گريزی» هم در ريشه های عربی و هم در سرچشمه های سامی آن مخمر بود و، از نظر معنوی هم، آموزه های اسلام نوعی گرده برداری از باورهای موحدين ايرانی بشمار می رفت که، چه مستقيم و چه از طريق يهوديت و مسيحيت، به اسلام راه يافته بودند. آيا آنها بودند که اعتقاد به وحدانيت خدا و اعتقاد به روز رستاخيز را برای ايرانيان هديه آوردند؟ آيا آنها نماز های چندگانه و روزه و ذکات را به ايرانيان معرفی کردند؟ و آيا نه اينکه همهء اينها در دوران تبديل آموزه های بزرگ زرتشت به مذهب زرتشتی آفريده شدند (جريانی که خود آغاز بدبختی ايرانيان بود) و پيش از پيدايش اسلام به فراسوهای ايران کنونی رفته بودند؟

 

       5. آيا، اخلاق تحميل شده به زور شمشير اعراب مسلمان، از کدام لحاظ بر اخلاق سنتی ايرانيان، از باورشان به نيک و بد، به اهورمزدا و اهريمن، به وظيفهء انسان در اجرای فرامين خدای يکتا، بهتر و بالاتر بود؟

 

      6. چگونه است که در غياب هرگونه شريعت تفصيلی اسلامی، برخی از ايرانيان وابسته به خانواده های «روحانی سابق» نواسلام، بيشترين سهم را در ايجاد شرايع و مذاهب اسلامی بازی کردند و در اين ميان بيشترين برداشت ها از شريعت و فقه زرتشتی را به داخل اسلام آوردند؟

 

     7.  چگونه است که مهمترين مفسران و شارحان قرآن هم ايرانی از آب درآمدند و کسی همچون طبری دست به نوشتن تفسيری زد که در آن همهء باورهای ايرانيان پيش از اسلام رنگ اسلامی بخود گرفتند و داستان هائی زرتشتی، از پل صراط گرفته تا معراج و تصور تفصيلی از بهشت و دوزخ، به داخل باورهای اسلامی نفوذ کردند؟

 

      8. چگونه است که پايه گزاران عرفان اسلامی نيز ايرانيان شدند و سنن مانوی را از اين طريق به داخل اسلام آوردند؟

 

      9. آيا نه اينکه اعراب شبه جزيرهء عربستان، قبل از فتح ايران، مردمی بودند هم از نظر مادی بسيار فقير و تهی دست و هم از نظر معنوی دچار فقر فلسفه و حکمت و انديشهء تحليلی؟ و نه اينکه چون بر ايران دست يافتند، علاوه بر تاراج ثروت و ناموس و کشتار غيرت و هميت ايرانيان، صاحب همهء ثروت های معنوی آنان نيز شدند؟

 

      10. آيا نه اينکه هديهء بلند مدت اسلام به ايران شکستن غرور و استقلال خواهی ايرانيان و گستردن فساد در ميان آنان، و عادت دادن آنان به بردگی و کنيزی و دروغگوئی و ظاهر سازی و نان به نرخ روز خوردن بود؟

 

      11. آيا نه اينکه در ظل اين تباهی اخلاقی بود که ايرانيان «موالی شده» تمام سواد و فکر تاريخی خود را در اختيار اسلام گذاشتند، به مسلمانان راه و رسم کشورداری آموختند، در دربار عباسيان همهء ديوانسالاری را در اختيار گرفتند، و رونق علمی دربار خلفای عباسی همچون هارون الرشيد و مأمون همه به همت آنان ممکن شد؟

 

      12. آيا نه اينکه نصيب ايرانيان از آمدن اسلام چيزی جز سوختن کتابخانه ها و بستن دانشگاه ها و به تنور افکندن ابن مقفع ها و از بين بردن آثار دانشمندانی همچون رازی نبود؟

 

       13. آيا نه اينکه خلفای مسلمان، غلامان ترک را برای تحت نظر داشتن و سرکوب کردن ايرانيان برکشيدند و به مقامات رساندند و همين موجب شد که بخش مهمی از تاريخ ايران اسلامی تاريخ تسلط ترکان بر ايرانيان هم باشد؟ و اساساً آيا جز اين بود که رهبران اسلام (حتی امامان شيعه) هميشه با دشمنان ايران راحت تر و اخت تر بودند تا با ايرانيان؟

 

      14. آيا نه اينکه اسلام بدون همکاری های گاه خواسته و گاه با اکراه ايرانيان نمی توانست بصورت دينی درآيد که بتواند بر جهان، بيش از هزاره ای حکومت کند؟

 

       15. دهش اسلام به ايرانيان چه بوده است جز شکستن دين و آئين آنان، منحل کردن تشکيلات خودگردان شان، باج گيری و کنيز خواهی از آنان، و گستردن اخلاقی مبتنی بر باورهای بدوی قبايل عربی؟

 

       16. چرا از عقل به دور است اگر بگوئيم که اسلام جز آئينهء موج دار و معوجی نبود که چهرهء فرهنگ ايرانی را بصورتی درهمريخته و مغلوط در خود منعکس ساخته و خود در پس و پشت اين نقاب دلشکن پنهان شد؟ يعنی، آيا اين سخن دروغ است که دهش اسلام به ايرانيان چيزی نبوده است جز پذيرش بی آداب و ترتيب باورها و آئين های خود ايرانيان و بازگرداندن آنها به آنان در شکل هائی بی قواره همچون هيولای فرانکشتين؟

 

       17. چرا اگر کسی «منشاء عظمت ايران را در اسلام ندانسته و سعی کرده باشد تا همه‌ء عظمت ‌های ايران را در گذشته‌ای بداند که ديگر وجود ندارد» راه تفريط را پيش گرفته است؟ مگر عظمت ايران، پس از شکسته شدنش به دست اعراب مسلمان، در چه بوده است که بتوانيم آن را اختصاصاً «ايرانی» بدانيم؟ آيا نه اينکه همهء دست آوردهای ايرانيان مسلمان شده هميشه به پای اسلام نوشته شده است و نه ايران؟ و کار تاراج به آنجا کشيده که در روزگار ما هم ديگران خليج فارسش را عربی می کنند و خودش را هم «جمهوری عربی ايران» می خوانند؟ 

       18. آيا آقایان  لحظه ای به اين فکر کرده اند که چرا «عظمت ‌های ايران گذشته‌ ديگر وجود ندارند؟» چه کسی آن عظمت ها را در هم شکسته و بر آن گرد مرده پاشيده است؟ آيا دهش اسلام به ايران چيز ديگری جز همين نفی وجود عظمت گذشته و کوشش در از ميان برداشتن آثار آن بوده است؟

 

       19. در رابطهء بين اسلام و ايران کدام داد و ستد متقابل صورت گرفته است؟ آيا نه اينکه ايران هرچه را داشته تسليم کرده و بخشيده است و اسلام همواره ـ چه با زور، چه با اکراه، و چه بر اساس تسليم و رضا ـ دست گرفتن داشته است؟

 

       20. چرا بازگوئی داستان عظمت های ايران پيش از اسلام را بايد نوعی تبليغ «ناسيوناليسم کاذب» دانست؟ کدام سخن در اين بازگوئی ها دروغ است؟ آيا آقایان  نوعی «ناسيوناليسم صادق» را سراغ دارند که اسلام و حکومت اسلامی مورد علاقهء ايشان (به هر شکلی که باشد) آن را بپذيرد و نخواهد از آن ملغمه ای کاذب تر از کاذب، که در آن مفاهيم ملت و امت، با سفسطه و تزوير، در هم آميخته اند، بسازد؟ و آيا اساساً خود ايشان به «ناسيوناليسم»، به مفهوم برتری دادن ملت بر امت، و منافع ملی ايران بر منافع جامعهء گستردهء اسلامی، اعتقاد دارند؟

 

       اين پرسش ها را می توان بسيار ادامه داد يا به تفصيل کشيد، اما فکر می کنم برای رساندن مقصود همين ها کافی باشند. اما، قبل از بستن دفتر اين پرسش ها، لازم است به چند نکتهء حاشيه ای هم اشاره کنم:

 

      1. در اينکه اسلام در ايران برای چهارده قرن ريشه کرده و در اعماق جان فرهنگی ايرانيان نشسته است شکی نيست. در اينکه اکثريت مردم ايران را مسلمانان ايرانی تشکيل می دهند نيز ترديدی وجود ندارد. اما ناسيوناليسم ايرانی نمی تواند لزوماً دارای هويتی اسلامی باشد. ناسيوناليسم هميشه وجه فارق است و نه وجه تشابه.  ما ايرانی هستيم نه به اين خاطر که اکثريتمان مسلمان هستند بلکه، درست برعکس، بخاطر اينکه چيزی فراسوی اسلاميت، ما را از ديگر ملت ها جدا و مستقل می کند و ـ چه بخواهيم و چه نه ـ بيشترين اجزاء اين وجه تفارق از سابقهء پيش از اسلام ما می آيند؛ سابقه ای که توانسته است حتی اسلام ايرانی را از اسلام غير ايرانی (چه عربی و چه مالزيائی) متمايز کند.

 

      2. چيزی به نام خدمات «متقابل» ايران و اسلام وجود ندارد. اسلام هيچ خدمتی به ايرانيان نکرده است جز اينکه، با شکل عوض کردن و بومی شدن، خود را جانشين اديانی کند که هم از آن سابقه دار تر، کار شده تر، و فکر شده تر بوده اند و هم مبنای آنها بر عشق و تساهل و آزادی قرار داشته است، حال آنکه اسلام در ايران (حتی در وجه عرفانی اش که قرار است مبشر عشق باشد) همواره منشاء خودی و غيرخودی کردن، بذر نفرت و کين پاشيدن، عدم تحمل عقايد غير و توسل به خشونت و کشتار بوده است.

 

       3. پس اگر اسلام خدمتی هم به ايران کرده باشد اين خدمت، در مرحلهء اول، به دست خود ايرانيان صورت گرفته و، در مرحلهء بعدی، بيشتر جنبهء سلبی داشته است. يعنی خدمت اسلام به ايران ـ به همت خود ايرانيان ـ آن بوده که تبديل به چيزی شود که کمتر کنيز و غلام و جزيه و ماليات بگيرد و کمتر از کشته ها پشته بسازد و، به عبارت ديگر، تا حدودی خوی آدمی بخود بگيرد و مدنی شود. به عبارت ديگر، اسلام در مدينه نبود که خوی مدنيت بخود گرفت و تنها وقتی پای به ايران نهاد توانست مزهء مدنيت را بچشد و در حد مقدور خود «متمدن» شود، آنقدر که امروز حجه الاسلام خاتمی اش قادر شود مسئوليت «گفتگوی تمدن ها» را بر عهده بگيرد و بگويد: «جدا از ويژگی‌های تاريخی و جغرافيايی ايران، که آن را به کشوری بزرگ تبديل کرده، مهمترين عامل بزرگی اين کشور ملت ايران هستند، ملت بزرگواری که قرن‌ها در تاريخ بشری بزرگی آفريدند، مشکلات بزرگی را تحمل کردند اما هيچگاه در زير اين مشکلات کمر خم نکردند... ملت ايران ملت بزرگی است و به همين جهت اگر صدای گفت ‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها از غير از ايران برمی‌خاست چنين طنينی در جهان نداشت و اين طنين ناشی از بزرگی اين ملت است». 

 

        حرفم را خلاصه کنم: بنظر من، اگر اسلام از طريق ايرانيان مسلمان شده به ايران خدمتی کرده باشد نمی توان اين خدمات را از آن اسلام دانست. اين ايرانی شکست خورده بوده است که در جنگی طولانی و فرسايشی مابين فقر و سيرابی و مدنيت و بدويت، برای آسايش خود، برای ادامهء بقا، برای کاستن از فشارهای وحشيانهئ فاتحان خونريز، و برای جلوگيری از درهم ريختگی بنيان برانداز جامعهء خوطش مجبور شده است اسلام را بپذيرد و آن را از درون متحول سازد تا از آن چيزی قابل تحمل بسازد ـ همان تحولی که رشته هايش را نخست صوفيان صفوی و سپس انقلاب اسلامی پنبه کردند و آن را به سرچشمه های خشن، وحشی و غير مدنی اش باز گرداندند.

گرشاسپ 2 پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  نظر بدهید!

آغاز بی علت جهان

 

کوئنتین اسمیت

ترجمه :امیر غلامی

امروزه شواهد کافی برای توجیه اینکه جهان بدون علتی آغاز شده وجود دارد. این شواهد شامل نظریه های تکینگی (singularity)هاوکینگ - پِنروز، که مبتنی بر نظریه ی نسبیت عام انشتین هستند، و نیز مدل ها ی کوانتومی کیهان شناختی  از آغاز جهان است که اخیرا ارائه شده اند. این نظریه های تکینگی به تبیینی از آغاز جهان منجر می شوند که مستلزم انگاره ی تکینگی بیگ بنگ، و مدل های کوانتومی کیهان شناختی است که آغاز جهان را به سان خلائی نوسان کننده می نمایانند. معلوم شده که  نظریه هایی که جهان را بی نهایت قدیم یا معلول می شمارند با این نظریه ها و دیگر نظریه های کیهان شناختی فعلی در تضاد اند یا دست کم قابل حمایت نیستند.

 

مقصود من ازاین مقاله محاجه به نفع این مطلب است که در حال حاضر به قدر کافی شواهد وجود دارد که بتوان نتیجه گرفت جهان بیش از ده میلیارد سال پیش، و بدون علتی به وجود آمده است. به همین خاطر معتقد ام موضع بسیاری از فیلسوفان معاصر در این مورد ناموجه است، زیرا باورهای آنها نوعاً در یکی از سه مقوله ی دوبدو مانع زیر می گنجد، (1) شاید جهان بی نهایت قدیم  باشد، (2) جهان آغازی دارد، و خدا علت این آغاز است، و (3) به اندازه ی کافی شواهد در دست نداریم تا بتوانیم در مورد اینکه جهان آغازی داشته یا ازلی بوده تصمیم گیری کنیم.

 

1. پیش بینی یک تکینگی فضا- زمانی در گذشته. امروزه  اغلب فیلسوفان آگاه اند که نظریه ی کیهان شناختی بیگ بنگ (=انفجار بزرگ)، نظریه ی حالت پایدار(Steady State theory) را از اعتبار انداخته است، اما بسیاری از آنان به اشتباه معتقد اند که یا انبساط و انقباض های جهان چرخه (cycle)های بینهایتی دارد، یا اینکه شواهد کافی برای تصمیم گیری دراین  مورد وجود ندارد که کدامیک از این مدل ها درست هستند: این مدل که چرخه ی انقباض و انبساط جهان تا ابد ادامه می یابد یا این مدل که تنها یک انبساط  اولیه ی واحد وجود داشته، یا اینکه یک انبساط واحد بوده که تبیین آن نیازمند علیتی الاهی بوده است. به محض اینکه شواهد به نفع پیش بینی یک تکینگی در گذشته را که مدل کیهان شناختی بیگ بنگ ارائه می دهد به قدر کافی روشن کنیم، معلوم می شود که این باورها بی بنیاد اند.

 

مهم ترین مشاهده ای که نظریه ی بیگ بنگ را تأیید می کند سرخ گِرَوی (redshift) پرتوهای نوری است که از خوشه های کهکشانی دوردست دریافت می شود. البته این به هیچ وجه تنها شاهد موجود نیست. پدیده ی سرخ گِرَوی، که نخستین بار توسط اسلیفر و هابل کشف شد، نشانگر آن است که جهان در همه ی جهات به طور یکنواختی منبسط می شود [1]. این بدان معناست که در گذشته  همه ی خوشه های کهکشانی، یا همه ی ماده ی این خوشه ها، کاملاً نزدیک به هم بوده اند، و این زمانی بوده که جهان آغاز شده است.

 

این مطلب را در قالب مدل هایی از جهان که حل های فریدمن از معادلات میدان نظریه ی نسبیت عام  انشیتن(GTR) ارائه می دهند دقیق تر می توان فهمید. معادلات میدان نشان می دهند که متریک فضا-زمان، وابسته به مقدار ماده ی موجود در فضا-زمان است [2]. اگر اَشکال نشانگر مقادیر مشاهده شده ی جهان را درمعادلات میدان قرار دهیم می توان این معادلات  را برای کل جهان حل کرد. از آنجا که جهان ایزوتروپیک است (در تمام جهات همسان است) و همگن (homogeneous) است (ماده به طور مساوی در جهان توزیع شده)، می توان آن را توسط متریک رابرتسون-واکر توصیف کرد [3]، که بر معادلات میدان اعمال می شود و می توان آن معادلات را به صورت زیر فروکاست ( با حذف ثابت کیهانی Ù):

 

-3d2a/dt2 = 4*pi*G (p + 3P/c2)a

3(da)2/dt = 8*pi*Gpa2 - 3kc2

 

a  فاکتور مقیاس است که نشانگر شعاع جهان در یک زمان معین است. da/dtنرخ تغییرات a  در واحد زمان است؛ که همان نرخ انبساط و انقباض جهان باشد.  d2a/dt2  نرخ تغییرات da/dt  است، یعنی شتاب انبساط یا انقباض است. G ثابت گرانش و c  سرعت نور است. P فشار ماده و p  چگالی آن است. k ثابتی است که یکی از سه مقدار زیر را می پذیرد: 0 برای فضای اقلیدسی (که در این حالت جهان باز است، یعنی تا ابد انبساط می یابد)، 1- برای فضای هذلولی (هایپربولیک) (در این نیز حالت جهان باز است)، یا 1+ برای فضای کروی (که در این حالت جهان بسته است، یعنی منقبض خواهد شد).

 

نکته ی مهم در معادلات فریدمن این است که اگر p ، یعنی چگالی جهان، مثبت باشد، آنگاه سمت راست معادله ی اول مثبت است، و این بدان معناست که شتاب انبساط یا انقباض نمی تواند صفر باشد. پس d2a/dt2  باید منفی باشد، یعنی شتاب انبساط یا انقباض باید کاهش یابد. به بیان لفظی، اگر ماده ای در جهان باشد، جهان باید با شتابی متغیر انقباض یا انبساط یابد.

 

از آنجا که اکنون جهان در حال انبساط است، مسئله ی انبساط برای ما جالب تر است. اگر شتاب انبساط کاهش یابد، بدان معناست که هرچه بیشتر به گذشته برگردیم، این شتاب بیشتر و فاکتور مقیاس a  که نشانگر شعاع جهان است کمتر می شود، تا اینکه به زمان t0  برسیم که در آن a = 0  است. با افزایش  d2a/dt2   و کاهش  a ، چگالی ماده افزایش می یابد، تا اینکه در زمان t0   مقدار p  بی نهایت می شود. در این هنگام کل جهان به دست کم یک نقطه ی با چگالی بی نهایت، دمای بی نهایت، و انحنای بی نهایت فشرده می شود. در اینجا به تکینگی فضا-زمان می رسیم.

 

در بخش بعد محاجه خواهم کرد که این ملاحظات حامی این ایده اند که جهان آغازی بی علت دارد. در باقی این بخش به بحث در مورد این مسئله خواهم پرداخت که آیا تکینگی واقعیت دارد یا خیر.

 

ابتدا تصور می شد که تکینگی ای که معادلات فریدمن پیش بینی می کنند تخیلی است، زیرا پیش بینی این معادلات برپایه ی این فرض بود که جهان دقیقاً همگن و ایزوتروپیک است، در حالی که جهان در واقع فقط به تقریب چنین است. جهان انقباض یابنده ای را تصور کنید: هنگامی که شعاع آن به صفر میل می کند، ذرات همگرا به خاطر ناهمگونی توزیع شان در یک نقطه متمرکز نخواهند شد، بلکه از هم می گذرند و "برگشتی" ایجاد می کنند که منجربه مرحله ی جدیدی از انبساط می شود. به بیان ای. ام. لیفشیتز و آی.ام.خالاتنیکوف، که یکی از جدید ترین سناریوهای این پدیده را ارائه داده اند، این نوسان "امکان وجود یک تکینگی در آینده ی انقباضی جهان را از میان می برد و حاکی از آن است که انقباض جهان (اگر قرار باشد چنین انقباضی رخ دهد) باید سرانجام به انبساط دیگری بیانجامد" (لیفشیتزو خالاتنیکوف، 1963، ص.207). این مبنای ایده ی جهان نوسانی است، که مطابق آن جهان دستخوش چرخه های پیاپی انبساط و انقباض می شود. در نتیجه مرحله ی انبساطی فعلی را می توان ناشی از یک مرحله ی انقباضی قبلی دانست.

 

پیش از اینکه توضیح دهم که چگونه می توان نشان داد که استدلال بالا اشتباه است، و حتی اگر جهان به طورناقص متقارن باشد باز هم تکینگی باید رخ دهد، باید ابتدا نشان دهم که این فرض که تکینگی خیالی و جهان نوسانی است، ثابت نمی کند که جهان بی نهایت قدیم (ازلی) است.

 

معمولاً مدل های نوسانی جهان پیش بینی می کنند که شعاع ، میزان پرتو موجود، و اِنتروپی جهان در هر چرخه ی جدید افزایش می یابد [4]. پرتوهای چرخه های قبلی در هر چرخه ی جدید انباشته می شود، و فشار ناشی از آن موجب می شود که چرخه ی جدید بیش از چرخه ی قبلی اش طول بکشد؛  در هر چرخه ی جدید، جهان با شعاع بزرگ تری انبساط می یابد و زمان بیشتری طول می کشد تا یک چرخه را طی کند. این نکته،  پس روی بی نهایت به گذشته را ناممکن می سازد، زیرا پس روی سرانجام به چرخه ای می رسد که بی نهایت کوتاه و شعاع  آن بی نهایت کوچک است؛ این چرخه، یا آغاز چرخه هایی که مقادیرشان به مقادیر این چرخه میل می کنند، آغاز نوسانی جهان به شمار خواهد آمد.

 

از اندازه گیری میزان پرتو موجود در جهان نیز می توان محدود بودن  قدمت آن را نتیجه گرفت؛ اگر بینهایت چرخه ی قبلی وجود می داشت، میزان پرتو درچرخه ی فعلی باید بینهایت می بود، اما مقدار پرتو اندازه گیری شده محدود است. طبق محاسبه ی جوزف سیلک از پرتوهای اندازه گیری شده ی فعلی، می توان "حدود صد انبساط و فروریزی قبلی" را انتظار داشت (سیلک 1980، ص.311).

 

از میزان انتروپی جهان نیز می توان نتیجه گرفت که جهان ازلی نیست. زیرا اگر جهان قبلاً بینهایت بار فروریخته بود، چرخه ی فعلی حاوی انتروپی بینهایت می بود – اما در واقع انتروپی حالت فعلی جهان نسبتاً اندک است.

 

جان ویلر می گوید که در پایان هر انقباضی تمام قوانین و ثابت های آن چرخه ناپدید می شود و جهان "به نحوی احتمالاتی بازفرآیند می کند " ومطابق ثوابت و قوانین جدیدی کار می کند،  به این ترتیب او همه ی این ایرادها بر وجود جهانی بینهایت نوسان کننده را انکار می کند  (مینسِر، تِرون و ویلر 1973، ص.1214). هیچ اطلاعاتی در مورد یک چرخه ی قبلی به چرخه ی بعد منتقل نمی شود. به این ترتیب، برمبنای جهان فعلی نمی توان هیچ استنباطی از قوانین و ثابت های بینهایت جهان قبلی داشت.

 

امروزه هیچ دلیل منطقی بر امکان ناپذیری منطقی چنین جهان هایی وجود ندارد، اما این به بحث ما ربطی ندارد. بحث ما به اثبات باور احتمالاتی به محدود بودن یا بی نهایت بودن جهان ها مربوط می شود. منطقاً ممکن است که در نقطه ی آغاز هر چرخه ی  جدید، تمام ثوابت و قوانین تغییر یابند، اما از آنجا که این تغییر را با هیچ قانون فیزیکی نمی توان پیش بینی کرد، هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم که این تغییر ها انجام می گیرند.

 

در حقیقت (اگر قرار باشد میان مدل های نوسانی یکی را انتخاب کنیم) یک دلیل نظری  برای  ترجیح مدل هایی که در آنها جهان تعداد محدودی مرتبه نوسان می کند بر مدل ویلر یافت می شود. مدل های محدود، که برساخته ی قوانین و ثوابت شناخته شده اند، از اصلی تبعیت می کنند که به اصل استقرا مربوط است؛ و آن اصل  این است که قوانین  فیزیکی و ثابت هایی که در اصل به طور استقرایی برای یک دسته رخدادهای فیزیکی ساخته شده اند، اگر هیچ شاهد مشاهدتی حاکی از وجود تفاوتی  در یک حیطه ی مشاهدتی جدید نباشد، باید بر آن حیطه  نیز قابل اعمال باشد. در این مورد، حیطه ها همان چرخه ها هستند؛ از آنجا که هیچ شاهد مشاهدتی بر تفاوت میان چرخه ها وجود ندارد، نمی توانیم به طور موجهی فرض کنیم که قوانین و ثوابت استقرایی چرخه ی ما بر چرخه های سابق قابل اعمال نیست.

 

در میانه ی دهه ی 1960 که نظریه ی های تکینگی هاوکینگ - پنروز ارائه شد (پنروز 1965؛ هاوکینگ 1965، 1966، 1970)، این مسئله که آیا تعداد نوسانات جهان بینهایت است یا محدود، اهمیت خود را از دست داد. زیرا نظریه ی هاوکینگ -  پنروز پیش بینی می کند که جهانی با همگنی  ناکامل و ایزوتروپیک نیز باید دارای یک تکینگی باشد. یک فضا-زمان هنگامی تکینگی می یابد که (1) آن فضا-زمان معادلات نظریه ی نسبیت عام را ارضا کند، (2) سفر زمانی به گذشته غیرممکن باشد و اصل  علیّت نقض نشود (هیچ منحنی زمانی بسته ای وجود نداشته باشد)، (3) چگالیِ جرم و فشار ماده هرگز منفی نشود [5]، (4) جهان بسته باشد و/یا ماده ی کافی برای ایجاد یک سطح محصور(trapped surface) موجود باشد، و (5) منیفولد فضا-زمان خیلی متقارن نباشد [6].

 

معقول است فرض کنیم که همه ی این شرایط، احتمالاً به استثنای (4) برای جهان ما صادق اند. شرط (4)  هنگامی سؤال برانگیز می شود که جهان بسته نباشد و شرط وجود یک سطح محصور برآورده نشود. سطح محصور سطحی است که به علت شدت نیروهای گرانشی، ماده و نور نمی توانند از آن بگریزند، به طوری که تحت تأثیر این نیروها، مسیرهای فضا-زمانی پرتو و ماده  ی درون سطح محصور به یک تکینگی همگرا می شوند. اگر در گذشته تکینگی ای بوده باشد، تمام ژئودزیک های پرتوها و ذرات از آن منشعب شده اند، و اگر این تکینگی در آینده باشد، این ژئودزیک ها به آن منتهی می شوند. در مورد جهان ما، اگر به قدر کافی ماده در جهان موجود باشد که سطح محصور را ایجاد کند، این تکنگی در گذشته بوده است (چه جهان باز باشد و چه بسته). و ماده به قدر کافی موجود است:

 

مشاهدات اخیرِ پس زمینه ی میکروویو نشانگر آن است که  به قدر کافی ماده درجهان هست که سطح محصور بسته ی زمانی را ایجاد کند. این حاکی از وجود تکینگی در گذشته است. [7]

 

2. تعریف آغاز جهان. برای اینکه نشان دهیم چگونه ملاحظات بالا درستی ایده ی آغاز یکباره ی جهان را امکان پذیر می سازند، باید ابتدا تعریف دقیقی از آغاز جهان ارائه داد. مقصود از این بخش همین است.

 

دست کم می توان سه تعریف ممکن را با ایده های بخش قبل همساز دانست. جهان یا (1) هنگام تکینگی، یا (2) پس از تکینگی، یا (3) نه هنگام تکینگی و نه پس از آن ایجاد شده است.

 

(1) اگر جهان بسته، کاملاً همگن و ایزوتروپیک بود، آنگاه تعریف آغاز جهان "هنگام تکینگی" نسبتاً آسان می بود. در زمان نخستِ t0 ،  که در آن a = 0 بوده، نقطه ی یگانه ای بوده  که همه ی جهان در آن فشرده شده بوده  است، و وجود این نقطه آغاز جهان محسوب می شود. این نقطه یک لحظه پیش از انفجار بزرگ وجود داشته اما از آنجا که جهان کاملاً همگن و ایزوتروپیک نیست،  به تعریف  پیچیده تری نیاز داریم. اینکه جهان کاملا متقارن نیست نشان می دهد که جهان به نحوی غیرهمزمان در یک رشته نقاط آغاز شده است[8]. به علاوه، اگر جهان باز و فضا بینهایت باشد، لازم می آید که تعداد این نقاط بینهایت باشد، زیرا در یک نقطه تنها حجم محدودی از فضا می تواند فشرده شود. با توجه به این عوامل، تعریف مناسب  آغاز جهان این است که جهان در نخستین تکینگی آغاز شده است، این تکینگی شامل وجود نخستین نقطه (ها)ی انبساط یابنده در t0  است که در بیگ بنگ منفجر شده اند. آغاز جهان در این زمان به این معناست که این نخستین زمانی بوده که در آن بخش هایی از جهان وجود داشته اند [9].

 

 

(2) آغاز جهان در این تعریف، انفجار یک فضا-زمان 4-بُعدی ازدرون  نخستین تکینگی است، تکینگی ای که در t0   بوده است. به بیان دیگر، بیگ بنگ آغاز جهان است. بیگ بنگ نخستین حالت جهان است.

 

بیگ بنگ در t > t0   رخ می دهد. با این حال بیگ بنگ در هیچ لحظه ی مشخصی رخ نمی دهد. زیرا (با فرض اینکه زمان چگال و پیوسته است) پس از نخستین لحظه، یعنی لحظه ی t0  ، هیچ لحظه ی پیش تری نیست؛ زیرا اگر هر لحظه ای که در آن

ta > t0  باشد، لحظه ی دیگری هست که در آن tb < ta    است. به این ترتیب، اگر قرار باشد عبارت "بیگ بنگ"  بدون ابهام به کار رود، باید به حالتی اطلاق شود که بیانگرحالتی در یک بازه ی زمانی باشد، یعنی بازه ای که قدری پس از سپری شدن t0   به طول انجامیده است. به رغم اینکه نمی توان به نحو پیشینی (a priori) هیچ مبنایی برای انتخاب ابتدای این بازه ی زمانی اختیار کرد، اما بنا به دلایل تجربی می توان ابتدی این بازه ی بیگ بنگِ پس از  t0را در نخستین 10-43 ثانیه ی پس از t0  در نظر گرفت. ابتدایی ترین حالت جهان را که کیهان شناسان به عنوان زمان پیش بینی نشده ی حالتی از قسمی دیگر و برسازنده ی دوره ی  پلانک تعیین کرده اند در بازه ی 10-43 ثانیه ای پس از t0   رخ می دهد. یک حالت کیهان شناختی از قسم K ، تنها حالتی است که در آن همه ی انواع ذرات و نیروهای  وجود دارند. بسیاری از کیهان شناسان برآنند که در خلال دوره ی پلانک، و فقط در خلال این دوره، تنها یک قسم نیرو ، به نام ابرنیرو (superforce) ، و یک نوع ذره ، به نام ابرذره (superparticle) وجود داشته است؛ ابرنیرو نیرویی است که از آن گرانش و نیروهای الکترومغناطیس قوی و ضعیف پی درپی در اثر شکست تقارن ایجاد شده اند؛ و به همین ترتیب، ابرذره نیز به انواع مختلفی از بوسون ها و فرمیون ها بدل شده است. در پی دوره ی پلانک، دوره ی GUT است که از 10-43 تا 10-35 ثانیه به طول می انجامد (انبساط تورمی در 10-35 در پایان دوره ی GUT رخ می دهد)، دوره ی الکتروضعیف از 10-35 تا 10-10 ثانیه، و دوره ی کوارک آزاد از 10-10 تا 10-4 ثانیه است و همینطور ادامه می یابد تا به زمان حاضر برسیم.

 

برای اینکه از بروز ابهام در مورد بیگ بنگ اجتناب کنیم، باید توجه داشت که انفجار مورد نظر، انفجار  4-بعدی نقطه (ها) در      t0  است؛ در زمان های پس از t0  نیز انفجارهایی وجود دارد. بیگ بنگی که از تکینگی t0  آغاز شده، بیگ بنگ نخستین است، و می توان آن را "بیگ بنگ1" خواند. این بیگ بنگ1 است که آغاز جهان است.

 

اینکه بیگ بنگ1  نخستین حالت جهان است،  دو معنا دارد. در معنای نخست، بیگ بنگ1   پیش از آغاز اقسام دیگر حالات آغاز می شود و پایان می یابد.؛ در معنای دیگر بیگ بنگ1  پیش از هر بیگ بنگ دیگری آغاز می شود؛ به این معنا، نخستین حالت جهان حالتی است که به طور جزئی با حالات دیگر همپوشانی دارد، زیرا ممکن است بیگ بنگ دیگری پیش از خاتمه ی بیگ بنگ1  آغاز شده باشد.

 

(3) یک تعریف ممکن دیگر این است که جهان با بیگ بنگ1  در نخستین دوره ی  10-43 ثانیه ای آغاز شده باشد، اما هنگام  یا پس از نخستین تکینگی آغاز نشده باشد. این تعریف، آغاز جهان پیش از تکینگی را لازم نمی دارد، زیرا ممکن است که جهان نه پیش از، و نه پس از تکینگی آغاز شده باشد؛ این امکان هنگامی حقیقت می یابد که هیچ زمانی نبوده باشد که در آن تکینگی وجود داشته باشد. با این دیدگاه، مفهوم تکینگی مفهومی محدودکننده است که راجع به هیچ چیز موجودی نیست. در این صورت پیش بینی معادلات فریدمن در مورد زمان t0 که در آن a = 0  است، به عنوان پیش بینی حدی بر زمان و شعاع جهان تعبیر می شود. " t0"  راجع به زمان نیست بلکه بیانگر مفهومی از یک حد ایده آل است که می توان به قدر دلخواه به آن نزدیک شد اما نمی توان به آن دست یافت؛ هر زمان حقیقی t چنان است که t >t0  است. همین مطلب در مورد مفهوم a = 0 ، چگالی، زمان و انحنای  بینهایت نیز مراد می شود.

 

ریچارد سوینبرن نظر دیگری در مورد آغاز جهان مطرح کرده  که حاکی از "نه پیش از، و نه پس از تکینگی" بودن آن است. مطابق این نظر، هیچ زمانی نیست که در آن تکینگی موجود باشد، اما زمانی هست، زمانی خالی، که پیش از بیگ بنگ1  است. اگر t0  زمانی باشد که در آن نخستین تکینگی موجود وجود داشته است، آنگاه مطابق معادلات فریدمن می توان پیش بینی کرد که "جهان پیش از t0  ایجاد شده است" (سوینبرن 1981، ص.254). پاول فیتزجرالد سخن سوینبرن را به گونه ای تعبیر می کند که به نظر او پوچ است، یعنی "جهان پس از سپری شدن زمان خالی محدودی پا به عرصه ی حیات نهاد!" (فیتزجرالد 1976، ص.635). اما این تعبیر صحیحی از نظر سوینبرن نیست، زیرا سوینبرن محاجه می کند که منطقاً لازم است که زمان سپری شده بینهایت باشد (سوینبرن 1981، صص. 172-173)، و بنابراین اگر جهان در t > t0   آغاز شده باشد باید مقدار بینهایتی از زمان خالی پیش از بیگ بنگ1   یا t0  وجود داشته باشد.

 

من درجای دیگر نشان داده ام که اثبات های اقبال یافته ی سوینبرن و دیگران، بر ضرورت بی نهایت بودن زمان مغالطه آمیز هستند، لذا لازم نیست توصیف سوینبرن از آغاز جهان را بپذیریم (اسمیت 1985c ). اما این بدان معنا نیست که رخ دادن بیگ بنگ1   پس از یک بازه ی بینهایت یا با نهایت زمانی منطقاً غیرممکن است (این مطلب در بخش بعد ثابت خواهد شد).

 

 

اگر ما تبیین مبتنی بر"زمان خالی" را که تعریف سوم از آغاز جهان پیش می نهد رد کنیم،  دو تعریف کاملاً مناسب باقی می مانند که همان تعاریف دوم و سومی هستند که در بالا توضیح داده شد . من فرض خواهم کرد که تعریف دوم درست است، زیرا این تعریف تکینگی را واقعی می شمارد و لذا با نظریه ی تکینگی هاوکنیگ-پنروز تطابق دارد.  از زمان ارائه ی نظریه ی تکینگی چند ایرادی که عمدتاً مبنایی فلسفی دارند بر آن وارد شده، و هیچ یک چندان قانع کننده نمی نماید [11]. در هرحال، نشان خواهم داد که اگرتعریف سوم را بکار گیریم که مطابق آن جهان یکباره آغاز شده است، باز هم با همان ایراد ها مواجه می شویم.

 

3. برهان هایی که مطابق آنها نخستین تکینگی و بیگ بنگ1  بی علت هستند. بسیاری از فیلسوفان در برابر این ایده که معادلات فرید من و نظریه ی تکینگی هاوکینگ- پنروز وجود آغاز بی علتی را برای جهان پیش بینی می کند مقاومت می کنند. دبلیو. اچ. نیوتون- اسمیت می نویسد:

 

... با فرض اینکه بیگ بنگ از یک تکینگی ایجاد شده باشد، دشوار می توان تصور کرد که به چه دلیلی می توان گفت خود تکینگی برساخته ی یک رخداد کیهانی پیش تر نباشد. و از آنجا که دلایلی داریم که مطابق آنها رخداد های میکروسکوپی دارای منشاء علّی هستند، دلایلی داریم که مطابق آنها یک حالت پیش تر جهان به آن تکینگی خاص منجر شده باشد. (1980، ص.111)

 

این استدلال به چند دلیل فاقد قوّت است. نخست توجه کنید که:

 

(1)   ما دلایلی داریم که مطابق آنها رخداد های میکروسکوپی دارای منشاء علّی هستند

 

تنها هنگامی مستلزم این است که

 

(2)   ما دلایلی داریم که مطابق آنها حالت پیش تر جهان به آن تکینگی خاص منجر شده باشد.

 

که مقدمه ی  دیگری را نیز فرض کنیم

 

(3)   تکینگی کیهان شناختی یک رخداد میکروسکوپی است

 

که نادرست است، زیرا تکینگی نه تنها رخدادی میکروسکوپی نیست، بلکه بینهایت کوچک تر از کوچک ترین رخداد میکروسکوپی  است که فیزیک دانان تاکنون کشف کرده اند. به علاوه، تکینگی حتی یک رخداد نیز نیست، یعنی یک نقطه ی فضا-زمانی 4-بعدی نیست؛  تکینگی بخشی از پیوستار فضا-زمان-4-بعدی نیست، بلکه مرز لبه های آن است.

 

به علاوه، معنای تحلیلی  مفهوم  تکینگی کیهان شناختی این است که هیچ رخداد فیزیکی مقدم بر آن نیست. تعریف تکنیگی که در نظریه های تکینگی استعمال می شود مستلزم غیرممکن بودن امتداد منیفولد فضا-زمان فراسوی تکینگی است. تعریف محل بحث متبنی بر مفهوم منحنی های امتدادناپذیر است، مفهومی که کامل ترین و دقیق ترین توصیف آن را بی.جی.اشمیت (1971) ارائه داده است. در یک منیفولد فضا-زمان ژئودزیک های زمانوار [timelike ] ( مسیرهای سقوط آزاد ذرات)، ژئودزیک های فضاوار [spacelike] (مسیرهای تاچاین ها) [تاچاین ها ذرات زیراتمی نظری که سرعت آنها همواره فراتر از سرعت نور است]، ژئودزیک های تهی (مسیرهای فوتون ها)، و منحنی های زمانواری که شتاب محدود دارند (مسیرهایی که حرکت در امتداد آنها برای  ناظر ممکن است). اگر یکی از منحنی ها پس از یک طول مناسب محدود پایان یابد (یا پس از یک پارامتر معین محدود در مورد ژئودزیک های تهی)، و امتداد منیفولد فضا-زمان فراسوی آن نقطه ناممکن باشد (مثلاً به خاطر انحنای بینهایت)، آنگاه آن نقطه، همراه با همه ی نقاط پایانی مجاور، یک تکینگی را تشکیل می دهد. به این ترتیب، اگر نقطه ی p  وجود داشته باشد که امتداد منیفولد فضا-زمان در فراسوی آن ممکن باشد، یعنی ژئودزیک ها یا منحنی های زمانوار فراسوی آن امتداد یابند، آنگاه بنا به تعریف  p  یک تکینگی نیست.

 

مطابق این تعریف، این ایده که تکینگی معلول یک فرآیند طبیعی پیش تر است، نفی می شود. یک پرسش دشوارتر این است که آیا ممکن است تکینگی یا بیگ بنگ معلول یک علت فراطبیعی، یا خدا، باشد یا خیر. من ابتدا به این پرسش می پردازم که آیا ممکن است  بیگ بنگ1  علتی فراطبیعی داشته باشد یا خیر. این مطلب با استدلال  دبلیو.ال. کرایگ  بر وجود  علتی الاهی برای آغاز جهان مطابقت دارد، زیرا کرایگ تکنیگی را غیرواقعی می شمارد و رد می کند و بیگ بنگ را نخستین حالت فیزیکی محسوب می دارد. (کرایگ میان چندین نوع بیگ بنگ تمایزی نمی نهد) (کرایگ 1979). استدلال کرایگ شامل این گام هاست

 

(4)   ما دلایلی داریم که باور کنیم هر رخدادی علتی دارد

(5)   بیگ بنگ یک رخداد است (یا یک دسته رخدادهاست)

(6)   بنابراین، دلایلی داریم که باور کنیم که بیگ بنگ علتی دارد.

 

برای نشان دادن اینکه علت بیگ بنگ محتملاً یک خالق مشخص بوده، طی گام های دیگری لازم است.

 

برهانی از این قسم از اشکالات برهان نیوتون-اسمیت اجتناب می کند، زیرا بر مبنای رخدادهای میکروسکوپیک در مورد پدیده ای که نه میکروسکوپیک است و نه رخداد قضاوت نمی کند، بلکه از رخدادهایی عام به رخداد یا دسته رخداد دیگری می رسد، که همان بیگ بنگ باشد. به علاوه، با این فرض که منیفولد فضا-زمان فراسوی تکینگی امتداد می یابد، نظریه ی تکینگی را نقض نمی کند.

 

با این حال، این برهان فاقد استحکام است زیرا مقدمه ی اول اش (4) نادرست است. کرایگ در مورد (4) می نویسد:

 

گزاره ی علّی را، که پیوسته تأیید شده و هرگز ابطال نشده،  می توان تعمیمی تجربی انگاشت که حامی آن قوی ترین شواهدی است که تجربه پیش می نهد. (1979، ص.145)

 

با این حال ملاحظات مکانیک کوانتومی نشان می دهند که کاربرد  گزاره ی علّی نیز، اگر اصلاً به کار آید، محدود است، و در نتیجه برهان احتمالاتی قاطعی  به نفع علت داشتن بیگ بنگ وجود ندارد.  نشان دادن این واقعیت ربطی به این مطلب ندارد که آیا رابطه ی علّی را باید در قالب ضرورت فیزیکی تحلیل کرد یا در قالب تقارن مکرر اما غیرضروریِ میان اقسام معینی از رخدادها. تنها کافی است علیت را قانونی بدانیم که بتوان از آن پیش بینی های منفردی قیاس کرد، پیش بینی های دقیقی در مورد رخدادها یا حالات منفرد. اینکه در این معنا رخدادهای بی علتی وجود دارند از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ نتیجه می شود که مطابق آن برای مقادیر مربوط به هم مانند موقعیت q  و اندازه حرکت [مومنتوم] p  یک ذره، اساساً غیرممکن است که هردو مقدار را همزمان با دقت پیش بینی کرد. اگر p  در یک بازه ی معین به طول delta-p  باشد و q در یک بازه ی معین به طول delta-q ، آنگاه اگر delta-p  خیلی کوچک شود (با اندازه گیری دقیق)، delta-q  نمی تواند همزان خیلی کوچک شود (با اندازه گیری دقیق). به بیان دقیق، حاصل ضرب delta-p در delta-q  نمی تواند کوچک تر از ثابت پلانک تقسیم بر 4*pi باشد، به این ترتیب

 

(7)

delta-pdelta-q >= h/(4*pi)

حال اگر شرایط اولیه مانند p و q  ذره ی x  در زمان t  قابل تعیین نباشد، آنگاه شرایط آتی x در زمان t2  را نمی توان به دقت پیش بینی کرد. پیش بینی شرایط  مقادیر مربوط به هم  [موقعیت و مومنتوم] x  در زمان t2  باید آماری و نامعین باشد. برای مثال موقعیت x در t2 در قالب موقعیت های محتمل متفاوتی که هر یک مقدار احتمالاتی متفاوتی دارند بازنمایی می شود، به گونه ای که هیچ یک از این مقادیر نمی تواند به 1 میل کند. این پیش بینی ها متأثر از تابع موج شرودینگر یا psi  هستند؛ چنان که مربع دامنه ی  psi در هر نقطه ی psi  تعیین کننده ی احتمال توزیع شرایط q ی x در زمان t2  است. اگر توزیع احتمالاتی q  در t2 را با  d(q, t2 )  نشان دهیم، می توان این کمیت را چنین محاسبه کرد:

 

(8)

d(q,t2) = |(q,t2)|2

معادلات (7) و (8) غالباً برای نشان دادن این مطلب به کار گرفته می شوند که تغییر شرایط ذرات تابع قوانین غیرعلّیاست. این قوانین در مورد علّی یا غیرعلّی بودن آغاز مطلق، آغاز مطلق ذرات، هیچ نمی گویند. در نتیجه،  با افزودن مقدمه های مناسب دیگری به (7) و (8) می توانیم در مورد کل جهان استباط هایی کنیم، تنها برهان مربوطی که می توانیم نشان دهیم ناموفق است این است که

 

(9) دلایلی داریم که برپایه ی آنها باور کنیم که همه ی تغییرات شرایط علّی هستند

(10) بنابراین، دلایلی داریم که برپایه ی آنها باورکنیم که همه ی تغییرات شرایط جهان به طور کلی معلول هستند.

 

ولی ضعف برهان فوق، شکست برهان ذیل را در پی ندارد

 

 

(11) دلیلی داریم که برپایه ی آن باور کنیم که آغاز همه ی موجودات علّی است

(12) بنابراین، دلیلی داریم که برپایه ی آن باور کنیم که آغاز وجود جهان علتی داشته است.

 

پس اگر قرار باشد نادرستی برهان اخیر را نشان دهیم، لازم است که مقدماتی بیابیم که بیش از (7) و (8) به آغازهای مطلق نزدیک باشد.

 

چنین مقدماتی را می توان برمبنای رابطه ی عدم قطعیت هایزنبرگ حاصل کرد

 

(13)

delta-Edelta-t >= h/(4*pi)

که در آن E  [معادل] انرژی، t  [معادل] زمان و h [معادل] ثابت پلانک است. این رابطه حاکی از آن است که اگر انرژی یک ذره به دقت اندازه گیری شود، چنان که delta-Eبسیار کوچک شود، زمانی که در آن ذره دارای این انرژی می شود را فقط می توان بطور غیردقیق دانست، یعنی هنگامی که delta-tخیلی بزرگ شود. حال اگر delta-t به قدر کافی کوچک باشد، delta-Eچنان بزرگ می شود که تعیین اینکه آیا قانون بقای انرژی نقض شده یا نه اساساً غیرممکن می شود. درخلال بازه ی زمانی

(14) متناسب است با

delta-t (h/(4*pi)*delta-E 

این قانون غیرقابل اعمال است و در نتیجه میزان انرژی delta-Eمی تواند ناگهان به وجود آید و آنگاه (پیش از سپری شدن بازه) ار بین برود. شواهدی تجربی، که البته به طور غیر مستقیم حاصل شده، وجود دارد که مطابق آنها این این پدید آمدن بی علت انرژی یا ذرات (به ویژه ذرات مجازی) کراراً رخ می دهد. پس چنین می نماید که برهان (11) – (12) ناموفق است و گام اصلی برهان به سوی اثبات وجود یک علت فراطبیعی برای بیگ بنگ، یا به بیان دقیق تر، برای بیگ بنگ1 ، غلط است.

 

می توان ایراد گرفت که بی علّتی کوانتومی تنها در سطح میکروسکوپیک صادق است و نه برای حالات یا آغازهای ماکروسکوپیک کیهان شناختی. این مطلب را می توان بدون اینکه گزندی به برهان من برسد پذیرفت ، زیرا فرآیندهای فیزیکی برسازنده ی  بیگ بنگ 1  (که مطابق تعریف ام در خلال دوره ی پلانک رخ می دهند) یگانه اند و همگی میکروسکوپیک هستند و در ابعادی رخ می دهند که در آن اصول مکانیک کوانتومی بی چون و چرا قابل اعمال هستند.

 

پس می توان ایراد گرفت که بیگ بنگ1  آغاز وجود خود فضا-زمان چهاربعدی باشد، و اینکه رخدادهای غیرعلّی که مشخص کردم صرفاً شامل  آغازهای  درون  فضا-زمان چهاربعدی باشد. مسلماً "آغازهای بی علتی درون فضا-زمان هست" نامربوط است و لذا نمی تواند ارزش احتمالاتی "آغاز وجود خود فضا-زمان بی علت است" را افزایش دهد.

 

پاسخ من این است که اگر چنین بود (و در بخش 4 در طی بحث از مدل های خلاء نوسانی از جهان، دلایلی  را ارائه خواهم داد که چنین امری را مشکوک می سازند) آنگاه همین ایراد بر برهان متناظر به نفع وجود یک علت فراطبیعی برای فضا-زمان چهار بعدی نیز وارد است؛ زیرا "برخی  آغازِ وجودهای درون فضا-زمان عللی دارند" یا حتی "همه ی آغازهای وجودهای درون فضا-زمان عللی دارند" به دلیل مشابهی نامربوط محسوب می شوند و لذا نمی توانند این احتمال را افزایش دهند که "آغاز وجود خود فضا-زمان چهار بعدی علتی دارد".

 

نتیجه گیری من این است که ملاحظات مکانیک کوانتومی نشان می دهند که استدلال بر پایه ی (4) به نفع وجود علتی الاهی برای بیگ بنگ1  ناموفق است.

 

اما این نتیجه بحث را خاتمه نمی دهد، زیرا مدافع برهان تئیستی هنوز هم می تواند ادعا کند که من حق ندارم پای بی علتی مکانیک کوانتومی را به بحث بگشایم، زیرا مدل کیهان شناختی بیگ بنگ مبتنی بر نظریه ی نسبیت عام (GTR) است و GTR در حیطه ی اعمال خود وجود یک تعیّن علّی را پیش فرض می گیرد.

 

نمی توانم در مورد اعتبار این ایراد تصمیم گیری کنم، اما در عوض اصرار می کنم که حتی اگراین ایراد معتبر باشد، همچنان می توان ثابت کرد که ما هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم که بیگ بنگ1  علتی، چه فراطبیعی و چه غیر از آن، دارد. این مطلب را تنها می توان بر مبنای خود مدل نسبیتی بیگ بنگ نشان داد.

 

اجازه دهید با آنچه که تاکنون درستی شان را مفروض داشته ام آغاز کنیم، اینکه تکینگی در t0  واقعیت دارد. با این فرض، به این نتیجه می رسیم که همه ی انگاره های فضا و زمان و همه ی قوانین شناخته شده ی فیزیک در تکینگی فرو می ریزند (زیرا این قوانین برپایه ی انگاره ی کلاسیک فضا-زمان صورت بندی شده اند)، و درنتیجه پیش بینی اینکه تکینگی به چه می انجامد ناممکن است. این ناممکنی ناشی از جهل ما نسبت به نظریه ی درست نیست، بلکه خودِ حدِ معرفت ممکن مان است که مشابه و افزون بر محدودیتی است که لازمه ی اصل عدم قطعیت مکانیک کوانتومی است. محدودیت اول ناشی از ساختار علّی فضا-زمان است که از GTR نتیجه می شود؛ ناحیه ی برهمکنشی که GTR فرض می کند نه تنها توسط سطح اولیه ای که بر آن داده ها معلوم می شوند و سطح نهایی که برآن اندازه گیری انجام می گیرد محدود می شود، بلکه همچنین توسط یک سطح پنهان نیز محدود می شود. سطح پنهان سطحی است که هر ناظر ممکنی تنها می تواند اطلاعات محدودی از آن کسب کند، اطلاعاتی مانند جرم (در مورد سیاهچاله ها)، مومنتوم زاویه ای و بار[اکتریکی]. این سطح "همه مشخصات ذرات را با احتمال یکسان، مطابق معرفت محدود ناظران، گسیل می دارد" (هاوکینگ 1976، ص.2460). سطحی نزدیک به تکینگی بیگ بنگ1 ، سطحی که در زمان پلانک 10-43  بوده، سطحی پنهان است. پس تکنیگی پنهان توسط این سطح "همه ی مشخصات ذرات را با احتمال برابر گسیل می دارد" (هاوکینگ 1976، ص.2463). اگر موافق با کرایگ فرض کنیم که تکینگی واقعیت ندارد، و  بیگ بنگ1  نخستین حالت فیزیکی بوده است، آنگاه سطح پنهان را نمی توان پیامد تکینگی انگاشت؛ به جای اینکه تصور کنیم ذرات به طور کتره ای و لحظه ای از تکینگی گسیل می شوند، باید تصور کنیم که این ذرات به طور کتره ای و ناگهانی از هیچ مطلق گسیل شده اند. به بیان دقیق، این بدان معناست که اگر بیگ بنگ1  نخستین حالت فیزیکی باشد، آنگاه هر تشکلّی از ذرات که برسازنده ی این حالت اولیه باشد، یا بتواند بوده باشد، بر مبنای پیشینی با دیگر تشکّل ها معادل است. در هر حال، پیش بینی ساختمان بیگ بنگ1  اساساً غیر ممکن است و لذا بیگ بنگ1  بی علت است (زیرا "بی علت" در معنای حداقلی خود به معنای "اساساً پیش بینی ناپذیر" است).

 

خود تکینگی نیز در نظریه ی بیگ بنگ مبتنی بر نسبیت عام، بی علت محسوب می شود، که البته این امر دلایل مختلفی دارد. تکینگی به عنوان نقطه ای تعریف شده است که منحنی های فضا-زمان را نمی توان فراسوی آن امتداد داد، و لذا نمی توان برایش اسلافی علّی قائل شد.

 

پس در مجموع، می توانیم بگوییم که گرچه نظریه ی بیگ بنگِ مبتنی بر نسبیت عام  فرض می گیرد که در حیطه ی کاربردش علیت برقرار است، همچنین فرض می گیرد که این حیطه ی کاربرد محدودیتی نیز دارد؛ مطابق این نظریه علیت در حالات نخستین فیزیکی، یعنی تکینگی و بیگ بنگ، فرو می ریزد. در نتیجه، نمی توان از این نظریه برای حمایت از این برنهاده استفاده کرد که حالات اولیه ی فیزیکی  معلول اند و اینکه آن علت خداست.

 

4. گرانش کوانتومی و آغاز بی علت جهان.  در رویکرد ذکر شده به آغاز جهان خللی جدی هست؛ من فرض کرده ام که حیطه ی اعمال نظریه ی بیگ بنگِ مبتنی بر GTR نامحدود است و لذا به شرایط حدّی مانند آغاز جهان در خلال بیگ بنگ1  نیز قابل تعمیم است. در حقیقت، هنگامی که برهمکنش های مکانیک کوانتومی غالب می شوند، GTR زایل می شود، و این شرایط هنگامی غالب می شود که دما بیش از 1032K ، چگالی بیش از 1094 gm cm-3  ، و هنگامی که شعاع انحنا در مرتبه ی 10-33 cm باشد. از آنجا که در دوره ی پلانک، در 10-43  نخستینِ پس از تکینگی، با چنین شرایطی سروکار می یابیم، نظریه ی بیگ بنگ مبتنی بر GTR را نمی توان راهنمای معتبری برای بازسازی فرآیندهای فیزیکی واقع شده در خلال این زمان دانست و محققاً نمی توان از آن به عنوان شاهدی معتبر نتیجه گرفت که چگالی، دما و انحنای پیش از این زمان به مقادیر بینهایت میل می کرده اند. به این ترتیب به نظر می رسد که برهان احتمالاتی فوق بر بی علتی آغاز جهان به مخمصه افتاده است.

 

با این حال، به باور من، سه دلیل پشتیبان این ایده است که جهان یکباره آغاز شده است. برای فهم این دلایل، باید نخست در نظر بگیریم که GTR  به این دلیل در خلال دوره ی پلانک قابل اعمال نیست که نظریه ی گرانشِ GTR نمی تواند رفتار مکانیک کوانتومی گرانش را در خلال این دوره تبیین کند. پس به یک نظریه ی کوانتومی گرانش جدید نیاز داریم. اگر چه چنین نظریه ای هنوز تدوین نشده است، برخی ازنشانه های عام آنچه که می تواند پیش بینی کند معلوم هستند. برپایه ی این نشانه هاست که باید سه دلیل مان را دریابیم.

 

دلیل نخست اینکه، به نظر می رسد نظریه ی کوانتومی گرانش می تواند نشان دهد که گرانش در شرایط دوره ی پلانک باید به جای جاذبه، دافعه ایجاد کند. در خلال این دوره، نواحی ای با چگالی منفی انرژی می توانند توسط نیروها و ذرات موجود ایجاد شده باشند، و این نواحی به دافعه ی گرانشی می انجامند. در نتیجه ی این وضع مجموعه ی محدودی از ژئودزیک های زمانوار یا تهی در نقطه ی واحدی همگرا نمی شوند بلکه توسط نیروی گرانشی واگرا می شوند. این احتمال با انگاره ی جهانی نوسانی سازگار است، زیرا با پایان هر فاز انقباض، گرانش دافعه ایجاد می کند و از همگرایی ژئودزیک ها در یک نقطه جلوگیری می کند؛ گرانش چنان ژئودزیک ها را می راند که وارد یک فاز انبساطی جدید می شوند.

 

اما این طریق اجتناب از تکینگی که نظریه های هاوکینگ- پنروز پیش بینی می کند، جهانی بینهایت قدیم را نمی پذیرد. زیرا – و این نخستین دلیلی است که می خواهم ذکر کنم- این جهان گرانش کوانتومی نوسانی  هنوز هم دچار همان مسائلی است که در بخش 1 مورد بحث قرار گرفت، یعنی، افزایش شعاع، طول دوره، پرتوها و انتروپی در هر چرخه. در نتیجه،  این نظریه وقوع تکینگی کیهان شناختی را عقب تر از زمانی که درست قبل از (یا هنگام) نخستین چرخه ای که در آن شعاع جهان صفر (یا نزدیک صفر) بوده، نمی داند.

 

دلیل دوم این است که به طریقی می توان پیش بینی های نظریه های هاوکینگ- پنروز در مورد تکینگی در آغاز ایجاد انبساط را با نظریه ی کوانتومی گرانش دافع سازگار نمود. این نظریه ها تکینگی را اینگونه تعریف نمی کنند  که در آن انحنا، چگالی و دما بی نهایت و شعاع صفر است. تکینگی در این نظریه ها یک نقطه یا یک رشته نقاط تعریف می شود که که منیفولد فضا-زمان را نمی توان فراسوی آنها امتداد داد. در نتیجه، اگر اثرات گرانش کوانتومی مانع از رسیدن دما، چگالی و انحنا به مقادیر بینهایت،  و کاهش شعاع به صفر شود، این ضرورتاً به معنای عدم وجود تکینگی نیست. تکینگی می تواند در مقادیر محدود و غیرصفر رخ دهد.

 

دلیل سوم این که، پیشرفته ترین تلاش های نظری برای تبیین جهان بر مبنای اصول مکانیک کوانتومی، آغاز جهان را ابتدای انبساط کنونی محسوب می کنند. این نظریه ها را در مجموع "مدل های نوسانِ  خلاء جهان"  می خوانند. مدل هایی که ترایون (1973)، بروت، اِنگلِرت و گونزیگ (1978)، گریشاک و زِلدوویچ (1982)، آتکاتز و پاگِلز (1982)، و گوت (1982)  ارائه کرده اند، تصویری از جهان ارائه می دهند که ناگهان از یک فضای زمینه ی تهی برآمده است، و مدل ویلِنکین (1982) آن را چنان تصویر می کند که از هیچ مطلق برآمده است.

 

نخستین مدل نوسان خلاء در سال 1973 توسط ادوارد ترایون ارائه شد. نوسان خلاء، ایجاد بی علت انرژی در فضای خالی است که از رابطه ی عدم قطعیت delta-Edelta-t >= h/(4*pi) پیروی می کند، و لذا مقدار خالص کمیت های باقی [کمیت هایی که پیرو قوانین بقا هستند] در آن صفر است. ترایون محاجه می کند که جهان می تواند از در خلاء بزرگتر فضایی که جهان جزئی از آن است نوسان کند زیرا مقدار خالص کمیت های باقی، صفر می ماند. (ترایون مدعی است) شواهد تجربی حامی یا سازگار با این واقعیت است که ماده-انرژی مثبت جهان توسط انرژی پتانسیل گرانشی منفی آن خنثی می شود، و اینکه میزان ماده ی خلق شده مساوی میزان ضد ماده است. (اما این مطلب آخر با نظریه های یگانه ی کلان  [Grand Unified Theories] فعلی ناسازگار است.)

 

نقطه ضعف نظریه ی ترایون، و دیگر نظریه هایی که وجود فضای زمینه ای را فرض می گیرند که جهان در آن نوسان می کند، این است که این نظریه ها وجود جهان را تنها به بهای طرح یک مبنای تبیین نشده ی دیگر، ، یعنی، فضای زمینه، تبیین می کنند. نظریه ی ویلنکین، که در آن جهان بدون علّتی "دقیقاً ازهیچ" ایجاد می شود (1982و ص.26) فاقد این ضعف است. در نظریه ی ویلنکین جهان در یک تونل کوانتومی از هیچ مطلق بر صحنه ی فضا ظاهر می شود. گذر از تونل کوانتومی  معمولا در قالب فرآیندهایی درون فضا-زمان فهمیده می شود؛ مثلا، اگر یک الکترون فاقد انرژی کافی برای گذر از مانع باشد  گذر از تونل برایش مشکل خواهد بود، اما با این حال می تواند از آن بگذرد. این گذر بدان خاطر ممکن است که رابطه ی عدم قطعیت فوق الذکر امکان می دهد که الکترون ناگهان در یک برهه ی زمانی کوتاه، انرژی اضافه ای بدست آورد تا بتواند از مانع تونل گذر کند. ویلنکین این مفهوم را بر خود فضا-زمان اعمال می کند، در این مورد سیستم پیش از تونل زدن (tunneling)هیچ حالتی  ندارد، زیرا حالت تونل زدن نخستین حالت موجود است. پس حالت تونل زدن مشابه بیگ بنگ1   در سومین تعریف آغاز جهان در بخش 2 است، زیرا اولین حالت جهان است و پیش از این حالت هیچ زمانی نبوده است. معادله ای که این حالت را توصیف می کند یک معادله ی تونل زنی کوانتومی است، بویژه حل شناور روایت اقلیدسی معادلی تکاملی جهان با یک متریک بسته ی روبرتسون- واکر [12]. جهان برآمده از یک تونل زنی با اندازه ی محدود (a = H-1) و نرخ انبساط  یا انقباض صفر (da/dt = 0) است. جهان برآمده از یک حالت خلاء متقارن است، که سپس زایل می شود و دوره ی تورمی آغاز می شود؛ پس از پایان این دوره، جهان مطابق مدل استاندارد بیگ بنگ تکامل می یابد.

 

مدل های مکانیک کوانتومی از آغاز جهان از نظر تبیینی برتر از مدلهای  بیگ بنگ استاندارد مبتنی برنسبیت عام هستند؛ زیرا حالت اولیه ای را فرض نمی کنند که در آن قوانین فیزیک فرو می ریزد بلکه آغاز جهان را مطابق قوانین فیزیک تبیین می کنند. نظریه ی مبتنی بر نسبیت عام آغازی را برای جهان  پیش بینی می کند که در حالت اولیه ی آن قوانین مورد استفاده برای  پیش بینی فرومی ریزند. تکینگی و انبساط فضا-زمان چهاربعدی از این تکینگی از هیچ یک از قوانین نسبیت عامِ بعدی جهان تبعیت نمی کند. به جای یک تکینگی انبساط یابنده، یک نوسان کوانتومی یا تونل زنی هست که مشابه نوسان ها و تونل زنی های درون جهان است و ازهمان قوانین غیرعلّی نوسانات و تونل زنی های بعدی پیروی می کند [13].

 

این مرورمان بر نقش مکانیک کوانتومی در تبیین آغاز جهان قویّاً مؤید برهان احتمالاتی بر آغاز بی علت جهان است،  که گرچه پیچیده تر از آن چیزی است که در بخش های 1 تا 3 فرض کردیم، اما باز هم نافذ است. نتایج آن در این عبارت فصلی خلاصه شده است: به نحو احتمالاتی درست است که یا جهان بدون علتی (الف) در پی یک تکینگی با چگالی، دما و انحنای بینهایت  و شعاع صفر، یا (ب) با یک تکینگی واجد مقادیر محدود و غیر صفر، یا (ج) در خلاءای نوسانی در یک فضای بزرگ تر یا تونل زنی از هیچ  انبساط آغازکرده است، یا جهان ناگهان در پی فاز انبساطی پیش تری تحت شرایط (الف)، (ب) یا (ج) هستی آغاز کرده است.

 

منابع

Atkatz, D., and Pagels, H. (1982), "Origin of the Universe as a Quantum Tunneling Event", Physical Review D 25: 2065-2073.

Barrow, J., and Silk, J. (1983), The Left of Creation. New York: Basic Books.

Brout, R., Englert, F., and Gunzig, E. (1978), "The Creation of the Universe as a Quantum Phenomenon", Annals of Physics (N.Y.) 115: 78-106.

Craig, W. L. (1979), The Kalam Cosmological Argument. New York: Harper and Row.

Fitzgerald, P. (1976), "Discussion Review: Swinburne's Space and Time", Philosophy of Science 43: 618-637.

Gott, J. R. (1982), "Creation of Open Universes from de Sitter Space", Nature 295: 304-307.

Grishchak, L. P., and Zeldovich, Y. B. (1982), "Complete Cosmological Theories", in M. J. Duff and C. J. Isham (eds.), Quantum Structure of Space and Time. Cambridge: Cambridge University Press, pp. 409-422.

Hawking, S. W. (1966), "Singularities in the Universe", Physical Review Letters 17: 444-445.

—. (1976), "Breakdown of Predictability in Gravitational Collapse", Physical Review D 14: 2460.

Hawking, S. W., and Ellis, G. F. R. (1973), The Large Scale Structure of Space-Time. Cambridge: Cambridge University Press.

Hawking, S. W., and Penrose, R. (1965), "Singularities in Homogenous World Models", Physical Letters 17: 246-247.

— . (1970), "The Singularities of Gravitational Collapse and Cosmology", Proceedings of the Royal Society of London A 314: 529-548.

Hubble, E. (1929), "A Relation Between Distance and Radial Velocity Among Extragalactic Nebulae", Proceedings of the National Academy of Sciences 15: 168-173.

Landsberg, P. T., and Park, D. (1975), "Entropy in an Oscillating Universe", Proceedings of the Royal Society of London A 346: 485-495.

Lifschitz, E. M., and Khalatnikov, I. M. (1963), "Investigations in Relativist Cosmology", Advances in Physics 12: 185-249.

Misner, C. W., Thorne, K. S., and Wheeler, J. A. (1973), Gravitation. San Francisco: W. H. Freeman and Co.

Newton-Smith, W. H. (1980), The Structure of Time. London: Routledge and Kegan Paul.

Penrose, R. (1965), "Gravitational Collapse and Space-Time Singularities", Physical Review Letters 14: 57-59.

—. (1974), "Singularities in Cosmology", in M. S. Longair (ed.), Confrontation of Cosmological Theories with Observational Data, Boston: D. Reidel, pp. 263-272.

Penzias, A., and Wilson, R. (1965), "A Measure of Excess Antenna Temperature at 4080 Mc/s", Astrophysical Journal 142: 419-421.

Schmidt, B. G. (1971), "A New Definition of Singular Points in General Relativity", General Relativity and Gravity 1: 269-280.

Silk, Joseph (1980), The Big Bang. San Francisco: W. H. Freeman and Co.

Smith, Q. (1985a), "Kant and the Beginning of the World", The New Scholasticism 59: 339-346.

—. (1985b), "The Anthropic Principle and Many-Worlds Cosmologies", The Australasian Journal of Philosophy 63: 336-348.

—. (1985c), "On the Beginning of Time", Noûs 19: 579-584.

—. (1986a), The Felt Meanings of the World: A Metaphysics of Feeling. West Lafayette, Indiana: Purdue University Press.

—. (1986b), "World Ensemble Explanations", Pacific Philosophical Quarterly 67: 73-86.

—. (1987), "Infinity and the Past", Philosophy of Science 54: 63-75.

Stromberg, G. (1925), "Analysis of Radial Velocities of Globular Clusters and Non-Galactic Nebulae", Astrophysical Journal 61: 353-362.

Swinburne, R. (1981), Space and Time, 2nd ed. New York: St Martin's Press.

Tolman, R. C. (1934), Relativity, Thermodynamics and Cosmology. Oxford: Clarendon Press.

Tryon, E. P. (1973), "Is the Universe a Vacuum Fluctuation?", Nature 246: 396-397.

Vilenkin, A. (1982), "Creation of Universes from Nothing", Physical Letters 117B: 25-28.

Wheeler, J. (1973), "From Relativity to Mutability", in J. Mehra (ed.), The Physicist's Conception of Nature. Boston: D. Reidel, pp. 202-247.

Whitrow, J. G. ( 1980), The Natural Philosophy of Time, 2nd ed. Oxford: Clarendon Press.

پانوشت ها

 

1. See G. Stromberg's summary of V. M. Slipher's measurements in Stromberg 1925; also see Hubble 1929. Other observational evidence that supports Big Bang cosmology includes the background microwave radiation of 2.7 K, which is a remnant of the intense heat generated at an early stage of the expanding universe. This radiation was first discovered (and initially measured to be 3.5 K) by A. Penzias and R. Wilson in Penzias and Wilson 1965.

A third major set of data supporting the Big Bang cosmology is the abundance of helium 4, deuterium, helium 3, and lithium 7, the formation of which is predicted to occur in the first minutes of the Big Bang.

2. According to John Wheeler (1973, p. 220), the simplest expression of the Einstein equations is

(curvature of space time) = 8*pi (density of the mass-energy present in that space-time).

More completely, it can be said that the field equations relate the metric tensor gµv and its derivatives, which describe the geometry of space-time, to the energy-momentum tensor Tµv, which is determined by the distribution of the mass and energy in that space-time. These equations enable paths in space-time (specifically, geodesic paths) to be calculated. The formula summarizing the ten field equations is

Rµv - (1/2)Rgµv + lamda*gµv = -(8*pi*G/c2)Tµv

The terms on the left-hand side are composed of gµv and its derivatives, and also of the constant lamda. G is the constant of gravitation and c the velocity of light.

3. The Robertson-Walker metric is determined by a, the radius of the universe at a certain time, and by the curvature of space-time. The metric of a homogeneous and isotropic universe is

ds2 = dt2 - (1/c2)a2*(d-sigma)2

where ds is the space-time interval between two events, d-sigma [derivative of sigma] is the line element of a space of constant curvature. and c the velocity of light.

4. The most widely discussed models have been developed in Tolman (1934, pp. 440 ff) and in Landsberg and Park (1975).

5. That is, the stress-energy tensor satisfies

( Talpha-beta - 1/2*galpha-beta*T )ualpha*ubeta >= 0

6. That is, the space-time is such that

t(aRb)cd(etf)(t^c)*(t^d) [is not equal to] 0

holds at some point along each timelike or null geodesic. ta is the tangent vector.

7. Hawking and Ellis (1973, p. 3). The proof that the trapped surface created by this matter implies a singularity in our past (rather than in our future) is given on pages 356-359.

8. The less dense parts of the universe exploded from points first, followed by the more dense parts. See Barrow and Silk (1983, p. 42).

It should also be noted that if the universe is not sufficiently isotropic and homogeneous, some past-directed timelike geodesics will not end in singularities. Observational evidence, however, suggests that the universe is sufficiently symmetric so that all do end in singularities. See Hawking and Ellis (1973, pp. 358-359).

9. Although the space of the singularity is standardly defined as less than 3-d, Roger Penrose has proposed a definition of the cosmological singularity as a 3-d spacelike surface, in which case it could count as a part of the universe and thus as its beginning. See Penrose (1974).

10. I have shown that it is logically possible for there to be empty time before the Big Bang1 in Smith (1985a).

11. A frequent objection is that singularities involve infinite values and that infinities cannot be real. See for example Craig (1979, pp. 116-117). I have rebutted Craig's and others' arguments against infinite realities in Smith (1987).

12. The bounce solution is a(t) = H-1cos(Ht). See Vilenkin (1982, p. 26).

13. For further discussion of the vacuum fluctuation theories of the beginning of the universe, see Smith (1986b, esp. pp. 81-84). Other pertinent cosmological discussions can be found in Smith (1985b) and Smith (1986a, chapter Vl). 

گرشاسپ 2 پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  نظر بدهید!

آتئیست یا آگنوستیک؟

اردشیر پ

atheist از تركيب پيشوند نفي a با كلمه ي theos به معناي خدا ساخته شده است. ريشه ي كلمات يوناني هستند و شكل كنوني آنها لاتين. از theos (خدا) به تنهايي در تركيب theist استفاده مي شود، كه در اين متون با خداباور معادل است، و در برابر نقيض آن، يعني atheist قرار مي گيرد، كه معادل خداناباور در اين سلسله متون است.
agnostic هم از تركيب يوناني-لاتين gnostos به معني شناخت تشكيل شده است، و همانطور كه از ظاهر آن پيداست، به نوعي در برابر شناخت قرار مي گيرد. معمولا آن را به لاادري گر معني مي كنند، به معني "نميدانم گرا".
آتئيست ها كساني هستند كه به وجود خدايان اعتقاد ندارند، و به تبع آن به وجود روح، شيطان، فرشتگان، و انواع چيزهايي كه خود آنها را "خرافه" مي دانند نيز باور ندارند.
آگنوستيك ها كساني هستند كه اعتقاد دارند نمي توان دانست خدا(يان) وجود دارند يا خير. اشتباهي كه در مورد آنها رايج است و در برابرگذاری لاادري گر (نمي دانم گرا) نيز مشخص است، اين است كه اين افراد "نمي دانند" خدا وجود دارد يا خير، در حالي كه تعريف درستي نيست. آگنوستيك كسي نيست كه در مورد وجود خدا شك داشته باشد، يا در انتظار اطلاعات بيشتري باشد تا در مورد آن تصميم بگيرد. آگنوستيسيزم نيز مانند خداباوري و خداناباوري ديدگاهيست كامل كه مي تواند مثل آنها دايمي باشد. آگنوستيك اعتقاد دارد كه اصولا "نميتوان" دانست خدايان وجود دارند يا خير، و هم كساني كه اعتقاد دارند خدا وجود دارد در اشتباه هستند، هم كساني كه اعتقاد دارند خدايان الزاما وجود ندارند.
مسئله ي اصلي تفاوت و شباهت هاي بين آتئيسم و آگنوستيسيزم است. باز هم بر خلاف ديدگاهي كه ممكن است بيشتر رايج باشد، نه تنها در برابر هم قرار نمي گيرند، كه در واقع در كنار هم هستند، و حتا نمي توان آنها را از هم جدا ساخت. اگر كمي دقيق باشيم، كساني كه به عنوان آتئيست مي شناسيمشان آگنوستيك هستند.
نميتوان هيچ مرز دقيقي بين اين دو گرايش در نظر گرفت. مي دانيد چرا ؟
يك آگنوستيك كسي ست كه اعتقاد دارد نمي توان به وجود داشتن يا وجود نداشتن خدايان آگاهي پيدا كرد. مسلما ما همگي از مسئله ي وجود داشتن يا وجود نداشتن خدا براي تصميم گيريهاي زندگي خود استفاده مي كنيم. اگر قرار بود اين مسئله هيچ تاثيري در زندگي ما نداشته باشد، به آن اهميتي نمي داديم.
هنگامي كه نتوانيم وجود داشتن يا وجود نداشتن چيزي را بدانيم، كه اولين آگاهي در مورد آن است، مسلما نمي توانيم چيزي در مورد چگونگي آن بدانيم، و به عبارت دیگر "هیچ چیز در موردش نخواهیم دانست"، زیرا هر دانستگی دیگری، در خود وجود داشتن یا وجود نداشتن را مستتر دارد. مشخص است وقتی که در مورد چیزی هیچ ندانیم، حکمی را هم نمی توانم به آن نسبت دهیم. مثلا در یک دیدگاه بنیادگرایی، فرد معتقد است خدا تعیین می کند که صلاح او در فلان تصمیم گیری چیست. ولی وقتی ما هیچ چیز در مورد خدا نمی دانیم، نمی توانیم بدانیم که او کدام راه را صلاح می داند. ما نمی توانیم هیچ حکمی را به او نسبت دهیم، هیچ نظامی و هیچ دینی بر این اساس شکل نمی گیرد. کسی که چنین باوری در مورد خدا دارد، در عمل کوچکترین تفاوتی با خداناباور نخواهد داشت، زیرا دومی می گوید که خدا وجود ندارد، و در نتیجه در امور زندگی چیزی را به او ارجاع نمی دهد، و آگنوستیک می گوید که نمی توان دانست وجود دارد یا خیر، و به این خاطر هیچ امری در زندگی را به او ارجاع نمی دهد.
پس دیدیم که هیچ تفاوتی عملی بین آتئیست و آگنوستیک وجود ندارد، و هر دو گروه مانند هم به زندگی نگاه می کنند، و برخلاف خداباور. در مورد تئوریها نیز تفاوت زیادی وجود ندارد. اکثر کسانی که خود را خداناباور می دانند، در تحلیل دقیقتر آگنوستیک هستند، و تنها برای بهتر مشخص شدن مشی زندگیشان، خود را علنا خداناباور معرفی می کنند، زیرا آگنوستیسیزم روشیست که سوتفاهم آمیز است. اگر چنین چیزی نباشد، شاید بهتر باشد تمام خداناباوران را آگنوستیک بنامیم. خلاصه اینکه هیچ فرق مهمی بین این دو گرایش وجود ندارد.
از این مسئله گذشته، درست بر همین اساس می توان نتیجه گرفت که اشتباه بودن برهان های وجود خدا نیز به نوعی "معادل" با وجود نداشتن خدا هستند، زیرا اگر ما نتوانیم وجود او را تحقیق کنیم (به طور نظری یا عملی) به مرحله ی بعدی، یعنی استخراج احکام نخواهیم رسید، و به این خاطر موضع ما (که می توانیم آن را موضعی آگنوستیک بنامیم) کاملا مانند حالتی خواهد بود که خدایی وجود ندارد (یعنی موضعی آتئیستی). در جواب به خداباورانی که پس از رد تمام برهانهایشان از خداناباور اثبات وجود نداشتن خدا را می خواهند، می توان بر این اساس گفت که چنین اثباتی وجود ندارد و نیازی نیز به آن نیست، چرا که رد شدن برهانها موقعیتی را پیش می آورد که درست مانند زمانیست که اثبات شود خدایی وجود ندارد.

گرشاسپ 2 چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  نظر بدهید!

دكتر شريعتي افسانه پرداز و افسونگر شيرين سخن

پژوهشی با نام

دکتر شریعتی افسانه پرداز و افسونگر شرین سخن

نوشته ی سیاوش اوستا

فریب و دروغ بزرگ قرن ما

این بار شریعتی ها می آیند

بهوش باشید.

حجم:423 kb

مدت زمان دریافت،کمتر از یک دقیقه

دریافت فایل

گرشاسپ 2 سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  نظر بدهید!

سکولاریسم یا نو اندیشی

بخش نخست

چالش دین و دولت در ایران معاصر
در نوشتاری که با نام از نوری تا خمینی به چاپ رسید، از جمله نوشتم که روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند. اینک در این نوشتار به بررسی زمینه ها و دلایل این اشتباه بزرگ و چاره جویی خواهم پرداخت.

همان گونه در پیشگفتار یادشده اشاره کردم، داوری من این است که مجتهدین و فقهای بزرگی که رهبری نهاد روحانیت شیعه را در سده گذشته دراختیار داشته اند، کم یا بیش تا آستانه انقلاب 57 از سیاست و دخالت در امور حکومتی کناره گرفته و چیرگی دولت سکولار را در اداره جامعه، تدوین و اجرای قوانین و دیگر امور کشورداری پذیرفته بودند. اینک باید دید که چه فرایندهایی زمینه روی آوری طلاب و روحانیون رده های پایین تر را به سیاست فراهم آورد و به چیرگی ایشان بر دولت و ولایت مطلقه فقیه انجامید؟ این پرسش نیز در خور پاسخ است که چه انگیزه هایی، روشنفکران سکولار ایران را به سوی رفتار یادشده در تشویق روحانیون به درگیری در سیاست سوق داد؟ چگونه است که نزدیک به هفتاد و پنج سال پیش از انقلاب 57، بزرگترین مجتهد تهران به جرم قیام دربرابر دولت سکولار مشروطه و به امر دادگاه انقلابی که یک مجتهد در ریاست آن بود، در میدان توپخانه به دار آویخته می شود، و اینک در تب و تاب انقلاب، شهروندان یکی از پیشرفته ترین کشورهای خاورمیانه، تمثال امام را درماه جستجومی کنند و با دل و جان، نهادهای شهروندی را به امر گروهی از نورسیدگان معمم، آجر به آجر ویران می کنند و همان میدان را به یاد شیخ شهید، میدان شیخ فضل الله نوری می خوانند؟1

به باور من، چهار فرایند مهم و یک روند اقتصادی، در کژروی جامعه سکولار ایران و زدودن فاصله میان دین و دولت و بنای جمهوری اسلامی نقش اساسی ایفا کردند.

فرایند نخست، تحول در سازمان دینی درایران از آغاز سده سیزدهم هجری بود. این سازمان جدید که بر رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق بنا شده بود، از یک سو نهادی را بنا نهاد که بالقوه رقیب دربار قاجار بود و در پاره ای بُرهه های تاریخی، مانند قرارداد رژی و فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو، رودر روی اختیارات شاه قرار گرفت. اما از دیگرسو، همین نهادینه شدن سازمان دین بود که پس از تن در دادن مجتهدین بزرگ به اختیارات دولت مشروطه و پذیرش جدایی دین و دولت، به رفتار کم یا بیش یکپارچه شهروندانه مجتهدین در برابر دولت یاری رساند. در بخش سوم این نوشتار، خواهیم دید که همین نهادینه شدن، بانگ نارضایی پاره ای از طلاب و روحانیون جوان تر را که شور و سودای سیاسی در سر داشتند بر انگیخت و بعدها به آغاز گفتگمان در باره اصلاح حوزه یا شیعه علوی در برابر شیعه صفوی و به تازگی پروتستانیسم اسلامی انجامید.

فرایند دوم، ناتوانی روشنفکران سکولار ایران در تشخیص جدایی میان رویدادها و روندهای حوزه سیاست با گفتمان در حوزه اندیشه دینی است. این کژاندیشی ازجمله ناشی از نا آگاهی بسیاری از روشنفکران و نظریه پردازان سکولار از فرایند های نظری و عقیدتی در میان فقها و مجتهدین است. پیشرو و یا واپسگرا بودن یک فقیه، مجتهد یا شخصیت دینی در امور فقهی و کلامی و یا دنیایی، به این معنی نیست آن مجتهد یا روحانی، در برخورد به سیاست و چگونگی اداره جامعه و چشم انداز مناسبات میان دین و دولت نیز ضرورتاً پیشرو یا واپسگرا است. نخستین گام در راه پذیرش جدایی و همزیستی دین و دولت در باور به این است که موضوع سیاست، چگونگی برخورد به سازمان اداره جامعه، چند و چون اداره جامعه و سمت و سوی جامعه است، و موضوع دین، ارشاد و اصلاح مؤمنین. حوزه سیاست، رستگاری جامعه را جستجو می کند و دین، به بررسی رستگاری انسان می پردازد. نوید سیاست، بهروزی در این دنیا است. نوید دین، رستگاری در آخرت است.

دو فرایند دیگر که من در بخش های آینده این نوشتار به درازا به آن ها خواهم پرداخت، به سیاست های دو نیروی بزرگ جهانی و پیروان و وابستکان ایرانی شان در سال های پس از جنگ پیوند دارد. حزب کمونیست و دولت شوروی در سال های پس از پایان جنگ جهانی، در رودر رویی با ایالات متحده به تدوین سیاست جلب و تشویق همه مخالفان استعمار غرب پرداخت و احزاب و گروه های پیرو این سیاست در کشورهای گوناگون به ایجاد اتحاد های ضد غربی با هر کس و هر گروه که با هرانگیزه با سیاست های آمریکا وغرب ناسازگاری داشتند برخاستند. نمونه برجسته آن پشتیبانی حزب توده ازمبارزات ضد استعماری کاشانی در برابر دولت سکولار مصدق بود. چپ غیر توده ایران نیز خواه ناخواه همین روش را دنبال کرد. سیاست ایالات متحده نیز به گواهی اسناد از آغاز دهه 1960، بر تشویق گرایشات مذهبی برای جلوگیری از گسترش کمونیزم استوار گشت. اسناد نشان می دهند که فکر نزدیکی با روحانیون از سوی متفکران وزارت خارجه ایالات متحده به دربار و دولت ایران القاء شد. در پیروی از همین سیاست بود که دولت ایران نزدیکی با روحانیون را آغاز کرد و به گسترش اندیشه های مذهبی دست زد.

روند اقتصادی که به باور من نقش مهمی در زدودن چهره شهروندی و سکولار ایران داشت، روند شهرزدایی و روستایی شدن شهرهای ایران است که از آغاز دهه پنجاه خورشیدی و به دنبال افزایش ناگهانی درآمد نفت آغاز شد. به این مهم در نوشتار ششم خواهم پرداخت.

در این نوشتار به بخش هایی از فرایند های اول و دوم خواهم پرداخت.

پیش از پرداختن به این اندیشه، باید یادآورشوم که در این نوشتار و در نوشتارهای بعدی پیرامون چالش دین و دولت، گاه به یک رشته روندها و رویدادهای تاریخ گذشته پرداخته ام به این بهانه که بدون اشاره به آن ها پرداختن به روزگار کنونی ناممکن است. امیدوارم که خوانندگان، رنج این سفر کِلک را به این کمترین ببخشند.

کوشش محدثین، فقها و متفکرین اسلامی در سده های نخستین پس از پیدایش اسلام، نخست جمع آوری احادیث بود و سپس گفتگو پیرامون اصول دین و احکام شرعی. این کوشش ها در میان شیعه سرانجام به تدوین کتب اربعه یا کتاب های چهارگانه در احادیث مورد قبول شیعه انجامید2. گفتگو و سیر اندیشه در میان متفکرین اسلامی، علم کلام یا اسکولاستیک اسلامی را به انگیزه اثبات دین اسلام از راه استدلال عقلی بنا نهاد. از آغاز سده چهارم، متکلمان و فقهای بزرگ شیعی مانند عیاشی سمرقندی، ابن بابویه قمی، شیخ مفید، سیدمرتضی علم الهدی، شیخ طوسی، ابن براج، محقق حلی، علامه حلی، محمدبن مکی (شهید اول)، محقق کرکی، زین العابدین عاملی (شهیدثانی) و مقدس اردبیلی به تدوین و بررسی احکام شرعی و اصول پرداختند و این گفتمان که تا میانه سده دهم به اوج رسید، به تدوین قواعد چهارگانه فقه شیعه، کتاب، سنت، اجماع وعقل3 انجامید. حوزه اندیشه دینی در این دوران و نیز در سده های پس از آن و دستکم تا آغاز جنب و جوش نوآوری درایران، پیرامون حدیث، فقه، اصول، رجال و تفسیرکلام دور می زد و اگرچه گاه و بیگاه، عرفان و فلسفه به قلمرو آموزش و گفتگوهای دینی راه می یافت، اساساً از علوم عقلی و طبیعی به کنار بود.

حکمت و فلسفه و دیگر علوم عقلی در بیرون از حوزه فقاهت و شریعت اسلامی شکل گرفت و اگرچه از جمله به پاره ای ازاندیشه های اساسی در حوزه دین می پرداخت، از فقاهت، اصول و کلام فاصله داشت. کلام می کوشید تا برتری دین اسلام و یا برتری یکی از مذاهب آن را با استفاده از استدلال متکی به همان دین یا مذهب نشان دهد. حوزه فلسفه، پرسش و پاسخ در باره کلیت وجود یا نفس انسان، برداشت از آینده انسان و بیان مناسبات او با هستی و کائنات بود. مراد کلام، اثبات حقیقت دین اسلام بود و مراد فلسفه، جستجوی حقیقت. 4

دوروند بسیار مهم که در اندیشه و رفتار بعدی فقها و مجتهدین تأثیر بسیار گزارد. روند نخست اختلاف میان فقها در واکنش به اندیشه های فلسفی و فلاسفه است. امام محمد غزالی با نقد اندیشه های پورسینا(ابن سینا) و تکفیر فلاسفه، به کوشش در سازش میان کلام و فقه با فلسفه در میان فقهای اهل سنت پایان داد و حتی نقد ابن رشد، این روند را دگرگون نکرد. اما در میان فقهای شیعه، دوگانگی در برخورد به فلسفه و حکمت ادامه یافت که بازتاب آن بُرهه های نو اندیشی یا دگراندیشی در میان فقهای سال های گذشته است. خواجه نصیرالدین طوسی با بهره گیری از فلسفه ابن سینا نخستین کتاب کلام شیعه را نوشت و کوشید تا از فاصله میان فلسفه و کلام بکاهد. برخی از متفکران و فقیهان شیعه نیز از حکمت و فلسفه و عرفان در راه بیان نظرات فقهی و شرعی خویش بهره جُستند. نمونه برجسته ای ازاین فقها، بهاء الدٌین محمد عاملی معروف به شیخ بهایی، شاعر، فقیه، مفسر، حکیم، مهندس و ریاضیدان دوره صفوی است. کسانی نیز مانند فقیه و فیلسوف بزرگ، ملا صدرا کوشیدند تا از شکاف میان فلسفه ودین بکاهند. این کوشش او، ستیز و دشمنی با اورا از سوی محدثین و فقهای شیعه به دنبال داشت. کتاب "اسفار" او تا سال ها مورد سوء ظن روحانیون بلند پایه بود و آموزش آن در حوزه های دینی مُجاز نبود. با مرگ او و دو شاگردش، ملا محسن فیض و ملا عبدالرزاق لاهیجی وادامه ستیز آشکار روحانیون با نواندیشی، اجاق فلسفه اسلامی رو به خاموشی گزارد.

روند دوم، تشکیل نخستین دولت سراسری شیعه در ایران است که با پیدایش آن، کلام، حدیث و فقه سنتی به اوج رسید و فلسفه و حکمت بیش از پیش به انزوا رفت. فقها و روحانیون شیعه برای نخستین بار در روزگار دولت صفوی به کانون قدرت راه یافتند. گزینش یک برداشت محدود از اسلام به عنوان مذهب رسمی ایران و کوشش دولت صفوی در سازمان دادن به تشکیلات مذهبی نیمه دولتی، زیان بزرگی به چالش نظری در میان روحانیون و متفکران اسلامی زد و چراغ آزاداندیشی را خاموش کرد. بی جهت نیست که در پایان دوره صفوی، آخوند محدث و خرافاتی ملا محمد باقر مجلسی به علامه شهرت یافت و فقیهان هوادار حکمت و خِرَد چونان میرداماد و میرفندرسکی و شاگرد ایشان، ملا صدرا یا در انزوا زیستند و یا در حاشیه.

تشکیل دولت صفوی در عین حال آغاز دوره تازه ای در رشد و نمای روحانیت شیعه بود. ازهمان آغاز چیرگی اعراب مسلمان برایران، چه در میان شاهان و امیران سنـٌی مذهب و چه در آن بخش های کوچکی از ایران که امیران و شاهان شیعی حاکمیت داشتند (بوییان، مشعشیان و دیگران) روحانیون، فقها و متکلمان شیعی و سنـٌی یا درحاشیه دیوان می زیسته اند و یا در نهایت مشاور و اندرزگوی دیوان بوده اند. محمدبن یعقوب کلینی، شیغ مفید و ابوجعفر طوسی، سه تن از بزرگترین فقهای اولیه شیعه که نویسندگان "کتب اربعه" شیعه می باشند از سیاست به دور بودند. شریف رضی، برادرش سید مرتضی و شیخ طوسی یادشده در بغداد مرکز خلافت عباسیان سنی مذهب می زیستند و دشمنی و ستیزشان بیشتر با حنابله بود تا با خلافت عباسی. حتی پس از گسترش جنب و جوش اسماعیلیان و حسن صبٌـاح که آشکارا مردم را به شورش و نافرمانی از دولت فرا می خواندند، بزرگترین فقها و متکلمان شیعه به دشمنی با ایشان برخاستند که برجسته ترین نمونه آن کتاب "النقض" قزوینی رازی است. حتی در سده های هفتم و هشتم هجری که به دنبال ایلغار مغول و فروپاشی سلسله شاهان ترک تبار سنـٌی مذهب و اسماعیلیان شیعی، گرایش به شیعی گری رفته رفته در پاره ای از شهرها و روستاهای ایران افزایش یافت، بزگترین متکلمان و فقهای شیعه تمایلی به شرکت در قدرت سیاسی نشان نمی دهند. ابن طاووس، یکی از بزرگترین فقهای شیعه وبرادرش شیخ رضی الدین در حاشیه قدرت می زیستند و محقق حلـٌی و علامه حلـٌی و فرزندش فخرالمحققین در شهر حلـٌه در نزدیکی بغداد می زیستند و به مراکز شیعه نشین ایران نیامدند. به کوشش همین علامه حلـٌی بود که الجایتو، پادشاه مغول شیعی شد و نام سلطان محمد خدابنده را برای خود برگزید. علامه حلـٌی دوکتاب معروف "نهج الحق" و "کشف الصدق" را که در اصول شیعه نوشته به همین پادشاه تقدیم کرده است. شاگرد محقق حلـٌی، شیخ محمد ابن مکــٌی عاملی معروف به شهید اول که کتاب "لمعه دمشقیه" او از مشهورترین کتب فقهی شیعه است زندگی خودرا به ویرایش کتاب و رسائل دینی گذراند و از سیاست برکنار بود.

دولت صفوی روحانیت را به مرکز قدرت وارد کرد. اصفهان کانون فقه شیعه شد و اگر مقاومت مقدّس اردبیلی در برابر اصرار شاه عباس به آمدن و ماندن در اصفهان نبود، حوزه نجف برای همیشه برچیده می شد. با فروپاشی دولت صفوی و آمدن افغان سـنـّی مذهب به ایران و به دنبال آن، فرمانروایی نادرشاه که به مذهب تسنن باور داشت، سازمان اداری روحانیت شیعه که در امتداد سازمان دیوان صفوی بناشده بود فروریخت و مکتب اصفهان عملا تعطیل شد. دوره ای آغاز گشت به دوره فترت شهرت یافته و مهمترین مؤلفه آن رفتن مجتهدین ایران به شهرهای عتبات در عراق کنونی و انتقال مرکز فقاهت شیعه به کربلا و سرانجام به نجف است. تا این هنگام، سازمان دینی روحانیت شیعه، دو فرایند را پشت سر نهاده بود. دوره نخست، از پیدایش نخستین محدثین و فقها در سده سوم آغاز می شود و با تشکیل دولت صفوی در سده دهم پایان می یابد. در این دوران، مناسبات میان فقهای شیعه یک مناسبات غیر رسمی و فاقد شکل سازمانی است. صفویان به این دوره پایان داده و با گزینش صدر عامه و خاصه و سپردن درآمد موقوفات به ایشان و ایجاد شبکه گسترده ای از حجت الاسلام ها در شهرهای ایران، سازمانی نیمه دولتی برای روحانیت شیعه ایجاد کردند. فروپاشی این مناسبات در پی آمد حمله افغان سنی و پادشاهی دولت نادرشاه و مهاجرت بسیاری از مجتهدین به عتبات، دوره تازه ای را در سازمان روحانیت شیعه آغاز کرد.

از هنگام تشکیل دولت قاجاران به این سوی که مذهب شیعه باردیگر مذهب رسمی ایران شد، حکمت و فلسفه بیش از پیش کنار رفت، دفتر خِرَد بسته شد و بازار حدیث و شریعت و نوشتن رسالات عملیه رونق یافت. دوره قاجار با یک رویداد و روند بزرگ در زندگی سازمان دینی روحانیون شیعه همراه بود. تا پیش از سده دوازدهم هجری، فقهای شیعه به دو گروه اخباری و اصولی تقسیم می شدند. اخباریون جز به قرآن و کلام و سنت پیامبر اسلام به تفسیر و توضیح دیگری باور نداشتند. اجتهاد را کفر می دانستند و سلسله مراتب دینی را رد می کردند. تاجگذاری آغا محمدشاه در سال 1210، چندسالی پس از درگذشت آقا وحید بهبهانی در کربلا است. بهبهانی به چیرگی اخباریون در نجف و کربلا پایان داد و برای نخستین بار، چیرگی برگشت ناپذیر مجتهدین را بر سازمان دینی شیعه ممکن ساخت. از این زمان به پس، سلسله مراتب تازه ای در میان فقهای شیعه شکل گرفت. این فرایند در عین حال، بازگشت مرکز فقه شیعه به عراق و آغاز سیادت نجف بر سازمان روحانیت شیعه است. ازاین پس رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق به عنوان رهبران روحانی جهان شیعه آغاز شد. پس از بهبهانی مجتهدین بزرگ نجف، یکی پس از دیگری ریاست روحانیت شیعه را در دست گرفتند و مناسباتی را سازمان دادند که بنیان آن بر اجتهاد و مرجعیت استوار بود. از جمله، سید مهدی بحرالعلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، صاحب جواهر، شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی، آخوند خراسانی، شیخ حسین نائینی، سیدابولاحسن اصفهانی، یکی پس از دیگری، در درازای بیش از سدوپنجاه سال از هنگام تاجگذاری آغامحمد خان تا پایان پادشاهی رضاشاه، از نجف بر سازمان روحانیت شیعه سیادت کردند. تنها همزمان با تشکیل دولت پهلوی بود که با تأسیسس حوزه علمیه قم و سپس زعامت بروجردی، انحصار نجف بر سازمان نوپای روحانت شیعه شکست و قم جایگاهی تازه یافت. همین جا باید افزود که این ساختار جدید، با فرایند تاریخ ایران بیگانه بود. در ایران، در کنار قم، حوزه های مهم دیگری در شهرهای ایران وجود داشت که به نوبه خود از نفوذ و مرجعیت در میان شیعیان محلی برخوردار بود.

این فرایند نو پا، به تقویت کلام، اصول و فقه در برابر اندیشه های عرفانی در میان مدرسین و مجتهدین انجامید. نظریه پردازی دینی، تمایل به بهره برداری از حکمت و منطق داشت؛ اما اجتهاد نه به حکمت نیازمند بود و نه به نوآوری. تکرار سنت و احکام گذشته را ایجاب می کرد. دراین راستا، آخرین کوشش های فلسفه و حکمت اسلامی در این دوره به پایان رسید و فقه و حدیث و کلام چیرگی مطلق یافت. ملاهادی سبزواری و ابوالحسن جلوه که درآستانه جنب و جوش روشنگری می زیستند، کوشیدند تا با شرح و تفسیر اندیشه های ابن سینا، اجاق حکمت را روشن نگاهدارند. اما با مرگ میرزاطاهر تنکابنی در سال های پس از تشکیل دولت پهلوی، حکمت و فلسفه اسلامی نیز پایان یافت5. نتیجه این شد که کار و کوشش مجتهدین یا حاشیه نویسی بر کتاب های پیشینیان بود و یا نوشتن رسالات عملیه برای ارشاد مؤمنین در احکام تعدیل و قرعه، مساقات، هبه، وقف، ارث، صدقه، خیارات، لقطه حیوان، نکاح و نفقات و مانند آن ها6. چیرگی اجتهاد بر سلسله مراتب دینی، به توانایی آن در پذیرش اندیشه نو پایان داد و در عین حال روحانیت را که پیش از آن، متشکل از شخصیت های پراکنده مذهبی بودند، این بار به عنوان نیرویی واحد که از سوی بزرگترین مجتهدین نجف رهبری می شد، در برابر دولت روبه افول قاجار قرارداد. فتوای تحریم تنباکو به بهانه قرارداد رژی از سوی میرزای شیرازی در نجف و واپس نشینی ناصرالدین شاه، یکی از برجسته ترین نمونه های قدرت تازه یافته روحانیت شیعه بود که نجف را به پایتخت دین در برابر تهران تبدیل کرد.

یکی از نتایج این دگرگونی ها در میان مجتهدین که با دوری جستن فزاینده آن ها از حکمت و فلسفه و اندیشه های نو همراه بود، واکنش طبیعی روشنفکران سکولار در ارزیابی از جایگاه ایشان بود. چای گفتگو نیست که واپسگرایی خرافی باید مورد نقد خردگرایان قرار می گرفت. ام خطای بزرگ در این است که نقد نظری به واپسگرایی فقاهتی روزافزون نجف و بعدها قم، جای خودرا به نقد به روحانیت در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی بدهد. جامعه سکولار به جای اینکه به رسم روشنفکران دوره روشنگری و سال های نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه، واقعیت چیرگی این گونه اندیشه ها را در میان مجتهدین بپذیرد و در راستای جدال میان خِرَد و واپسگرایی و خرافات به نقد آن ها برخیزد، از آن جا که سخت در آرزوی پیدایش روحانیونی بود که با جنبش نواندیشی و تجدد همراه گردند، به نقد رفتار سیاسی ایشان پرداخت. یکی ازکژروی های روشنفکران سکولار و نوآوران مذهبی سال های پس از شکل گیری شهروندیگری و سکولاریسم درایران دراین است که در برخورد به روحانیون دوسده گذشته و به ویژه روحانیون سال های پس از پاگیری سکولاریسم و مدرنیته درایران، پرداختن ایشان به اصول و فقه و تفسیر و دوری جستن از فلسفه و دانش های نورا به حساب "تحجر" ایشان گذارده و فراموش کرده اند که کار فقها و مجتهدین اصلا پرداختن به همین گونه مسائل فقهی و شرعی است و قرار نیست که ایشان به دانش های نو و فرایندهای سازمان جامعه شهروندی که حوزه سیاست بخشی از آن است به پردازند! اگر نقدی به ایشان باشد، نقد به محتوای آن فقه و شرایعی است که در حوزه ها آموخته می شود و در منابر به خورد مؤمنان داده می شود و نه نفس پرداختن ایشان به این گونه کارها. قراربراین نیست که فقها و مجتهدین از تافته جامعه جدید سکولار بافته شوند. قراربراین است که ایشان به همان نوع کارهای ارشادی و آموزشی در حوزه ها و مساجد بپردازند. افسوس این است که چرا به جای پرداختن به فقه و شریعت درپیوند با نیازهای انسان در جهان نو، همچنان به احادیث و موضوعات هزار و اندی سال پیش می پردازند. پس نقد به خرافات و واپس گرایی در قالب دین، نباید به نقد در جایگاه تاریخی و اجتماعی روحانیون بست داده شود.

تا پیش از آغاز جنب و جوش نو آوری، جدل میان روحانیون و متفکران شیعی اساساً یا پیرامون برداشت های ایشان از اصول، فقه و شریعت بود و یا در واکنش به پذرش اندیشه های فلسفی و عرفانی. تحجر یا خردگرایی دینی نیز در این چهارچوب توضیح داده می شد. در ایران پیش از مشروطه، حوزه دگرگونی در اداره جامعه بیشتر به مناسبات ایلیاتی و قومی ارتباط داشت و از حوزه تحول نظری بهره چندانی نمی گرفت. جدایی این دو عرصه تا جایی بود که بزرگترین حکما، عارفان و صاحب نظران در روزگار واپس گراترین حاکمان می زیستند و حکومت از چالش های نظری بهره ای نمی گرفت. از این رو اگرچه در نوشته های ادبی و تاریخی و اشعار، نقد و فغان از رفتار زورمندانه فلان امیر و یا اندرز به بهمان پادشاه بسیار است، اما گفتگو بر سرنفس و ماهیت دولت و سمت و سوی دگرگونی های اجتماعی هرگز به یکی از موضوعات اساسی در گفتمان دینی یا غیردینی تبدیل نشد و نمی توانست بشود. پس در بررسی ازجایگاه دیدگاه های اجتماعی درآن روزگار می توان، پیشروی و یا واپسگرایی یک متفکر را صرفاً در دوری یا نزدیکی او به پیشرفته ترین اندیشه های زمان سنجید و نه ضرورتاً در برخورد او به دیوان و دولت. در این قیاس، زکریای رازی، ابن سینا و یا شهاب الدین سهروردی در برابر کلینی و شیخ صدوق، پیشرو و نواندیش و خردگرا به شمار می آیند. "حلیة المتقین" و "بهار الانوار" در برابر "اسفار"، دو سوی متضاد اندیشه دینی را نشان می دهند. براین روال، ملا صدرا فقیهی پیشرو و مجلسی محدثی واپسگرا و متحجر است.

بخش دوم را از اینجا مطالعه کنید.

گرشاسپ 2 دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  نظر بدهید!

سکولاریسم یا نو اندیشی

قبل از خواندن این قسمت ابتدا بخش اول  سکولارسم یا نو اندیشی را مطالعه کنید.
بخش دوم:
با فرارسیدن طلیعه نوآوری و مدرنیته به ایران، فرایند نظریه پردازی دینی وغیردینی از بنیاد دگرگون شد. موضوع تشکیل دولت ملی به مفهوم جدید و برخاسته ازاتحاد ملت برای نخستین بار دربرابر جامعه ایران قرار گرفت و از این جا بود که این فرایند نو پرسش های تازه ای را در برابر جامعه قرارداد. یکی از این پرسش ها جایگاه دربار و پادشاه در سازمان اداره جامعه بود. سنت فرمانروایی و شهریاری تا آغاز جنب و جوش مشروطه خواهی بر چیرگی و اتحاد قومی و ایلیاتی استوار بود، اینک در برابر نیاز به تشکیل دولتی ملی که فرای منافع اقوام و ایلات باشد و منافع ملت را دنبال کند، دستخوش تغییر شد. پاسخ جنبش نوآوری، پروژه تشکیل دولت مشروطه به جای حکومت محروسه و مشروط ساختن اراده همایونی بود. ازاین پس قرار شد که پادشاه سلطنت کند و نه حکومت. پرسش دیگر، جایگاه دین و سازمان روحانیت در سازمان اداره جامعه بود. انقلاب مشروطه به این موضوع پاسخی بس خردمندانه داد. نخست اینکه حوزه دین را از حوزه سیاست جدا ساخت. متن اولیه قانون اساسی که در مجلس به تصویب رسید گواهی براین داوری است.

از این جا بعد، مهمترین معیار تشخیص جایگاه روحانیون، واکنش ایشان به مهمترین پروژه اجتماعی، یعنی پاگیری دولت سگولار و مدرن در ایران است و نه نقطه نظرهای فردی ایشان در باره اصول و فقه و فلسفه. تا پیش از پیدایش فرایند تشکیل دولت ملی که انقلاب مشروطه نماینده برجسته آن بود، آمیزش میان حوزه اندیشه های دینی و سازمان اداره جامعه چندان مهم نبود. ملایان در امور محلی با حاکم شهر یا ناحیه رقابت و آشتی داشتند و در امور یکدیگر مداخله می کردند. اما با پیدایش روند تشکیل دولت ملی، جایگاه و نقش نیروها و ساختارهای سنتی مهم گردید. خطای بزرگ روشنفکران شهروند ایران نیز از همین جا آغاز می شود که ارزیابی خویش را بر پایه داوری های فردی یک آخوند و مجتهد در امور نظری استوار کردند و نه رفتار آن روحانی در برابر مهمترین مسأله اجتماعی ایران که تشکیل و پاگیری دولت سکولار و اجرای پروژه مدرنیسم درایران بود. باور من این است که واپسگرایی و یا تحجر یک مجتهد در امور فقهی، به هیچ روی با ارزیابی از نقش اجتماعی او پیوند ندارد. ارزیابی از جایگاه اجتماعی او به رفتارش در برابر دولت سکولار و حق شهروندان در تدوین قوانین مدنی سکولار پیوند می یابد. نا آگاهی یا بی توجهی جامعه سکولار ایران از فرآیند انکشاف دیدگاه های دینی و جامعه مذهبی و روحانی ایران، انگیزه ای شد که روشنفکران سکولار، نواندیشی در حوزه فقاهت و شریعت را با ترقی خواهی در حوزه سیاست یکسان گرفتند.

نمونه برجسته چنین دوگانگی، سید ابوالحسن اصفهانی است که در درازای 24 سال پس از درگذشت آخوند خراسانی در سال 1300 خورشیدی، تا هنگام مرگ به سال 1324، بلندپایه ترین روحانی نجف، و بالاترین مرجع تقلید شیعه به شمار می رفت. اندیشه های شرعی و فقهی اصفهانی از شمار سنت گرایانه ترین نمونه های این گونه اندیشه هاست. رساله عملیه او در شمار یگانه رسالات روحانیون بزرگ آن دوره است که به سنت هزارساله جامعه قبیله ای عربستان، ازدواج با دختران زیر نه سال را مجاز می داند و می نویسد که مانعی ندارد که " دختر کوچک را که وقت عقد به سن شش سال رسیده باشد... مثلا یکساعت یا دوساعت به عقد انقطاع برای کسی تزویج" کنند. هم او می نویسد که جز وطی، "سایر اسمتاعات (لذت بردن ها) مثل مالیدن بدن به بدن او به شهوت و مثل بوسیدن و اورا در بر گرفتن و بین رانهای او ..... ضرر ندارد حتی با دختر شیرخوار."7 همین مجتهد، همراه با شیخ حسین نائینی که برداشت های فقهی اش اندکی بهتر از او بود، با استواری دربرابر دخالت روحانیون نجف در سیاست ایران و عراق ایستادگی کرد و همراه با شیخ عبدالکریم حایری، مؤسس حوزه علمیه قم، به گسترش و پاگیری سکولاریسم و مدرنیته در ایران و نیز در عراق یاری رساند. نقد به تفسیرهای فقهی او، جدا از اینکه چنین رفتاری باید به پیگرد قانونی اجرا کننده این فرمایشات بیانجامد، به حوزه نقد نظری پیوند دارد و نه به حوزه سیاست.

این حق یک روشنفکر مذهبی یا غیر مذهبی است به نقد آموزش های واپسگرایانه از این دست به پردازد و زیان چنین افکار پوسیده ای را برای مردم آشکار کند. یکی از روندهای مهم جنبش نوآوری درایران نیز مبارزه با اندیشه های خرافی و پوسیده ای بود که از سوی روحانیون و مردم ساده لوح رواج یافته بود. شادروان دهخدا یکی از پیشگامان نقد به این باورها بود. اما این کوشش روشنگرانه، جایگاهی در حوزه سیاست ندارد. اگر روشنفکران سکولار، معیار نواندیشی و تجدد دراندیشه های دینی را محک تشخیص جایگاه اجتماعی روحانیون قرار دهند، نقشی برای روحانیون در سازمان جامعه قائل نخواهند شد و به سان دیوجانس حکیم با شب چراغ در پستوی حوزه ها در جستجوی روشن اندیشان دینی خواهند گشت. مراد این است که باید پذیرفت که چنین داوری هایی که در رساله های عملیه همه مجتهدین یافت می شود، نباید معیار سنجش جایگاه روحانیت شیعه در جامعه شهروند باشد. جایگاه روحانیت، حوزه درسی و مساجد است و ارشاد و اندرز و آن مجتهدی که چنین رفتاری را در پیش گیرد، حتی اگر در باورهای فقهی اش مانند اصفهانی بیاندیشد، رفتاری درست در پیش گرفته و خواسته یا ناخواسته به توانایی جامعه شهروند و سکولار یاری می رساند.

آخوند خراسانی در نوشته هایش، درس خواندن مسلمانان را در مدارس جدید کفرآمیز می دانست و در شمارمجتهدینی بود که با استواری از آموزش سنتی در حوزه ها پشتیبانی می کرد. کتاب کفایة الاصول او از مهمترین کتاب های درسی حوزه ها در اصول است. ژرفای باورهای سنت گرایانه دینی او از همان دست خطی که بر کتاب معروف نائینی نوشته، آشکار است. با این حال اگر فتوای او در تأیید مشروطه نبود، پیروزی مشروطه خواهی درایران با دشواری های بزرگ تری روبرومی شد. به یاری سکوت همراه با تأیید همین مجتهدین بود که دادگاه سکولار انقلابی پس از فتح تهران رأی به اعدام شیخ فضل الله نوری داد و بزرگترین مجتهدین شیعه ایران و نجف در اعتراض به بدارآویخته شدن بزرگترین مجتهد تهران به دست یفرم خان ارمنی، بانگ اعتراضی بلند نکردند. رفتار شهروندانه همین مجتهد حتی درمورد درگیری او و دیگر روحانیون با تقی زاده آشکار است. پس از آغاز مشروطه دوم به دنبال فتح تهران، سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو سید معروف مشروطه خواه تهران ترور شد و شایع گشت که تقی زاده در قتل بهبهانی دست داشته است8. گروهی از روحانیون تهران این اتهام را به آگاهی آخوند خراسانی رساندند و او در نامه ای به رئیس مجلس، اخراج اورا از مجلس خواهان شد. اما به مجرد اینکه گروهی از افراطیون مذهبی این نامه را، حکم قتل تقی زاده قلمداد کردند، خراسانی با اینکه به تقی زاده نسبت ضدیت با اسلام زده بود، به آیت الله انگجی در تبریز تلگراف زد که "به عموم علماء و قاطبه مسلمین اعلام فرمایند حکم مزبور تکفیر نبوده و نسبت تکفیر بی اصل است" و نوشت که مزاحم زندگی تقی زاده نشوند.

پس روحانیونی که دیدگاه های دینی شان، سنت گرایانه بود و پذیرش تغییر نداشت و در مواردی، مانند آنچه پیشتر درباره اصفهانی گفتم، شرم آوربود، در ستیز میان شهروندیگری و تشکیل دولت سکولار با الگوی دیگری که چیرگی مطلق شریعت و روحانیون را بر سیاست جستجو می کرد، جانب شهروندیگری را گرفتند. گرفتاری بزرگ فکری روشنفکران سکولار در ارزش گذاری بر این رفتار درست روحانیون سنت گرایی مانند خراسانی، نائینی، حائری، بروجردی، حکیم و شریعتمداری دراین است که آن ها قادر به پذیرش این دوگانگی میان رفتار اجتماعی و باورهای دینی نیستند. الگوی روشنفکران سکولار از یک روحانی پیشرو، یحیی دولت آبادی است که هم در امور دینی نو اندیش بود و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی. به راستی هم "حیات یحیی" گواهی از آزاداندیشی این شخصیت سکولار روحانی است. اما گرفتاری این الگو در این است که دولت آبادی، از شمار مجتهدین و روحانیون بلندپایه نبود. حوزه درسی نداشت که از بیان باورهای خویش بیمناک باشد. نیازی به نوشتن رساله عملیه نداشت تا از جایگاه ویژه خویش در میان روحانیون پاسداری کند. بانگ بابیگری را با تمسخری به جان خرید و دست آخرهم رخت روحانی را کنار نهاد و با کت و شلوار و کراوات به خدمت دولتی وارد شد و دخترش، خانم صدیقه دولت آبادی از بزرگترین رهروان جنبش آزادی زنان در ایران گردید. نمونه دیگری از این گونه روحانیون "دلخواه"، شادروان طالقانی است. او هم به نه دنبال کردن اجتهاد رفت و نه به تدریس پرداخت. خطیبی بود وارسته که به سیاست وارد شد و هرگز نه از سوی روحانیون مورد پسند قرار گرفت و نه او امیدی به روحانیون در سیاست داشت. امامت جمعه آغاز انقلاب را هم بنا مصلحت به او واگذارند. حتی همین روحانی دلخواه و پیشرو، در زندگی شخصی از سنـّت پیروی می کرد و دوهمسر داشت. با این حال، نمونه هایی مانند طالقانی و دولت آبادی، نه نموداری از اندیشه و رفتار غالب بر روحانیون شیعه اند و نه پیدایش آنان گواهی از پیدایش گرایش به نوآوری در میان روحانیون است.

به این موضوع باید توجه داشت که حتی بسیاری از روشنفکران مذهبی و نیز پاره ای از مدرسین روحانی به درستی براین باوراند که در دوره دویست و پنجاه ساله ای که از پایان دوره صفوی در میانه قرن دوازدهم آغاز می گردد تا آستانه انقلاب 57، فرایند انکشاف نظری در میان روحانیون شیعه، کار تازه ای ببار نیاورده و آثار روحانیون این دوره، جز تکرار و حاشیه بر آثار پیش نبوده است.

نتیجه این سکون فکری و فروکش انکشاف نظری در میان فقها و مجتهدین، یکی برکنارماندن ایشان از دگرگونی های فلسفی و نظری در سده های پس از درگذشت ملا صدرا و میرفندرسکی است و دیگری جایگزین شدن نوشته های فقهی و کلامی با رسائل عملیه. پس در این راستا، پیدایش فقها و مجتهدین نو اندیشی مانند ملاهادی سبزوری، شریعت سنگلجی و شیخ هادی نجم آبادی که دراندیشه های فقهی ودر حوزه های مربوط به علوم دینی دست به نوآوری زده اند، استثناء به شمار می آید و نه یک روند. اما روشنفکر سکولار، اگرچه می تواند بود و نبود چنین نواندیشی های دینی را دال بر وضعیت فکری حاکم بر جامعه روحانیت بداند، نمی تواند و نباید داوری خویش را از نقش اجتماعی روحانیون را بر پایه آن عقب ماندگی ها قراردهد.

موضوع کنونی اندیشمندان و راه گشایان جامعه سکولار ایران، به مانند آستانه انقلاب مشروطه، در این نیست که منادی و پرچمدار اصلاحات در اندیشه و سازمان روحانیون ایران باشند. چنین کاری، کار فقها و متفکران نواندیش شیعه است. موضوع امروز، دیروز و فردای سکولاریسم در ایران، یافتن جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار است. یا این جایگاه پهنه سیاست است و یا در حوزه های دینی و مساجد برای ارشاد مسلمانان. اینکه در آن حوزه ها و در مساجد، روحانیون چه باورهای فقهی، اصولی و شرعی را به مؤمنین آموزش می دهند، موضوعی است که کمترین ارتباطی به سکولاریسم و شهروندیگری ندارد. دخالت روشنفکران سکولار درآن حوزه مانند این است که گروهی از خاخام های یهودی برای ارمنیان در جلفای اصفهان وظیفه دینی تعیین کنند. کسانی که اینک در نقد به تشکیلات و سلسله مراتب دینی، سخن از رنسانس دینی و پروتستانیسم می زنند، فراموش می کنند که نخستین حوزه رفرم دینی در راستای فقه و اصول و شریعت است و نه ساختار بیرونی روحانیت. جامعه ما نیازمند فقها و مجتهدین روشن بینی است که بدون بیم از انگ بابی و کافر و زندیق، به نقد اندیشه هایی نشینند که از تولدشان بیش از هزار سال می گذرد و اگر در جامعه قبیله ای عربستان "پیشرو" به شمار می آمدند، دردی از مشکلات مؤمنین در روزگار انقلاب مابعد صنعتی دوا نمی کنند. اما چنین نیازی، ربطی به تعیین جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار ندارد.

شاید، روحانیت شیعه نیازمند به رفرم باشد و شاید تجربه شکست خورده جمهوری اسلامی که سلسله مراتب دویست ساله مرسوم در این نهادرا به هم ریخت و کوشید نقش اجتماعی روحانیت شیعه را باز تعریف کند، درسی و سرآغازی برای خود روحانیت باشد. موضوع جنبش سکولاریستی امروز، بازگرداندن روحانیت شیعه به مساجد و حوزه های درس دینی و نگاهداشتن ایشان درآن جا و به دور از حوزه سیاست است. موضوع خود ایشان، پرداختن و نقد به فقه و اصولی است که در آن حوزه ها می آموزند و در مساجد به خورد مؤمنین می دهند.

شهروندیگری و سکولاریسم تنها در گروی جدایی دین و دولت نیست، در پذیرش همزیستی اندیشه دینی و غیر دینی است. این تنها دولت سکولار نیست که باید از گزند دخالت روحانیت و مجتهدین در امان باشد. دین و باورهای شخصی مردم و انجام فرایض دینی نیز باید از گزند دولت و سکولاریست ها در امان بماند. کشف حجاب اجباری روی دیگر سکه حجاب اجباری است. سکولاریست های ایران در گفتمان و چالش بزرگ کنونی نه تنها باید، مجتهد و آخوند را به مسجد وحوزه درس بازگردانند، بلکه باید امنیت و آزادی اندیشه ایشان را درآن مسجد و حوزه درس تضمین کنند. نقش ویژه آن دسته از فقها و روحانیونی که دوتجربه خونین دولت صفوی و جمهوری اسلامی را تجربه کرده اند و زیان چنین تجربه ای را برای دین و دولت دیده اند در این است که نه تنها به جایگاه سنتی خویش بازگردند، بلکه برای همیشه در آن جا بمانند.

موضوع سکولاریسم، مذهب زدایی نیست، گسترش نهادها و اندیشه های شهروندی است که دموکراسی یکی از بزرگترین سنگرهای آن است. روشنفکران سکولار و مذهبیون منتقد به خرافات حق دارند و باید به نقد واپسگرایی در حوزه فقاهت و شریعت و آموزش های دینی به پردازند. اما باید این نقد را از حوزه سیاست و کشورداری به دور نگاه دارند. یگانه زمینه پالایش جامعه از باورهای واپسگرایانه، از یکسو پیشرفت جامعه و از دیگر سو، پذیرش حق مردم در باور به همان واپس اندیشی ها و آزادی در نقد به آن ها است.



این تغییر نام گفتگویی بود که بعد ها تغییر یافت و خیابانی به نام او شد.
کافی، تهذیب الاحکام، استبصار و من لایحضره الفقیه
فقهای سنی قیاس را به جای عقل می نشانند. فقیهان اخباری تنها کتاب (قرآن) و سنت آراء پیامبر را قبول دارند و به اجماع، یاداوری مورد پذیرش جمعی ار فقها و توسل به آراء عقلی باور ندارند.
برخلاف فرایند رشد اندیشه های فلسفی در اروپا، فلسفه اسلامی هرگز گریبان خودرا از دین رها نکرد و به فلسفه سکولار و غیر دینی تحول نیافت.
یکی از کوشش های ارزنده ای که در دوران پادشاهی رضاشاه صورت گرفت و بیان مناسبات شهروندانه میان دین و دولت بود، تبدیل مدرسه سپهسالار به دانشگاه معقول و منقول است. ریاست آنرا نخست بدیع الزمان فروزانفر برعهده داشت و سپس نصرالله تقوی، مجتهد نواندیشی که در پایه گذاری دادگستری ایران نقش مهمی داشت، به ریاست آن رسید. مجتهدین نواندیشی مانند شادروانان ضیاء الدین ابن یوسف و آقا کمال نوربخش از اساتید مهم آغاز کار این دانشگاه بودند. شاید یکی از تنها مراکز تعلیمات عالیه اسلامی که به حکمت و فلسفه نیز پرداخت، همین دانشکاه بود.
باید به نمونه کوشش کسانی مانند آقابزرگ تهرانی که همه زندگی خویش را به پژوهش های ارزنده اختصاص داد و ضیاء الدین ابن یوسف که یک تنه گنجینه کتابخانه مجلس را فهرست کرد و از هوچی بازی های سیاسی و مذهبی بدور ماند اشاره کرد و افزود که در کنار کارهای مرسوم آخوندی، کسانی نیز چون ایشان به بالندگی فرهنگ ایران خدماتی گرانبها کرده اند.
صراط النجات، ترجمه فارسی وسیلة النجات، جلد دوم، ص 221
تقی زاده تا پایان عمر این اتهام را رد می کرد

محمد امینی

گرشاسپ 2 دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  نظر بدهید!

ایمان چیست؟

1. این ایده که چیزی درست است، تنها به دلیل اینکه ما امیدواریم درست باشد.

2. این قضیه که چیزی درست است، حتی اگر مدرکی برای پشتیبانی آن وجود نداشته باشد.

3. این باور که چیزی درست است، حتی اگر مدارکی علیه آن وجود داشته باشد.

ایمان یک کلمه است که بصورت متداول و کلی به عقاید دینی و بصورت جزئی به قبول کردن اصول دینی و تعصبات و جهالتهای آن است. همینطور میتوان ایمان را اعتقاد به متن و باطن عقاید و مفاهیم مذهبی و دینی دانست.

نیچه در باب ایمان میگوید، یک گذار اتفاقی به دیوانه خانه نشان میدهد که ایمان هیچ چیز را اثبات نمیکند. البته ایمان، تابحال نتوانسته است کوه های واقعی را تکان دهد، اما میتواند کوه ها را جایی که قرار ندارند قرار دهد. ایمان یعنی اینکه صبر نکنیم تا ببینیم چه چیزی درست است.

میلیونها انسان امروز به اینکه هیچ خدایی جز الله وجود ندارد و محمد پیامبر اوست ایمان دارند و هر روز بارها شهادت میدهند که به این دو چیز ایمان دارند. چند قرن پیش نیوتون دانشمند بزرگ یهودی قوانین جاذبه را کشف کرد و تئوریهایی در این باب ارائه کرد، از آن دوران تا به این دوران تئوریهای نیوتون پابرجا هستند، آیا میبینید که اشخاصی روزی ده بار بگویند ما شهادت میدهیم که قوانین جاذبه درست است و نیوتون کاشف جاذبه است؟

آیا لازم است برای اینکه قوانین جاذبه حفظ شوند انسانهایی به خود بمب ببندند و مخالفان این قوانین را نابود کنند؟ آیا لازم است که میلیاردها میلیارد بودجه ملتها خرج شود برای گسترش قوانین جاذبه نیوتون؟ آیا اگر کسانی با قوانین جاذبه نیوتون مخالفت کند، طرفداران قوانین نیوتون آنها را لعنت میکنند و یا میکشند؟ آیا اگر کسی به قوانین نیوتون اعتقاد داشته باشد و بعد عقیده اش عوض شود به او میگویند خائن و مرتد؟ پاسخ این سوالهای ساده نه است اما چرا؟ چون جاذبه بر استدلال و منطق و قوانین علمی پایدار است، کسی به قوانین نیوتون ایمان ندارد، این قوانین امروز درست هستند و فردا ممکن است درستی آنان زیر سوال برود .اما در مقابل مفاهیمی که به آنها باید "ایمان" آورد، مشتی تخیلات و حرفهای کودکانه و بی اساس و غیر علمی و حتی در بسیاری از موارد ضد علمی هستند. مثلا شما باید اعتقاد داشته باشید که طبق گفته قرآن حضرت سلیمان با سوسک و مورچه و جانوران صحبت میکرده است و آنها به سلام و صلوات و ذکر خداوند مشغول هستند. یا اینکه مثلا یونس در شکم ماهی زندگی کرده است و یا حضرت آدم از آسمان روی زمین افتاده است و بشر اینگونه خلق شده است!

و چون این مفاهیم بی پایه و اساس هستند و کاملا ماهیت آنها برای خردگرایان روشن است، خداپرستان مجبور هستند که برای حفظ این مقدسات خود کودکانه و لجوجانه روزی 100 بار بگویند من شهادت میدهم خدایی وجود دارد و الله تنها خدا است و محمد پیامبر اوست، در حالی که اگر استناد و دلیل روشنی برای این ادعاهای مسخره وجود داشت دیگر اینقدر نیاز به تکرار و لجاجت باقی نمیماند. مذهبیون با تکرار و دخیل کردن احساساتی همچون عشق و ترس، خرد خود و دیگران را تضعیف میکنند و تلاش میکنند به مزخرفات و باورهای خرافی علی رغم نابخردانه بودنشان باور داشته باشند. در هر دفاعی که از ایمان و دین میشود حمله ای نیز به خرد و عقلانیت صورت میگیرد. امانوئل کانت تمام کوشش خود را در آثار فلسفه دینی خود برای نشان دادن اینکه با خرد و استدلال نمیتوان خدا و وجودش را شناخت، انجام داد تا به قول خود "جایی برای ایمان بوجود آید".

بنابر این میتوان گفت ایمان داشتن یعنی اعتقاد بدون دلیل داشتن. شما وقتی به چیزی ایمان دارید که نه برای آن مدرکی دارید نه علت و استدلال معتبری. باور داشتن و اعتقاد داشتن و ایمان داشتن باهم بسیار متفاوت هستند. یک دانشمند مدتها بعد از مطالعه و تحقیق فرضیه هایی را ایجاد میکند و وقتی با انجام آزمایشهای متعدد و مختلف درستی این فرضیه ها را آزمایش میکند و بعد از اینکه فرضیه یا نظر خود را مستدل کرد به آن مفهوم جدید که این دانشمند ایجاد کرده است نظریه گفته میشود. نظریه ها با تئوریهای مختلف دیگر باید همخوانی داشته باشند و الا از مقام نظریه بالاتر نخواهند رفت. اگر هیچ دلیل محکم و تئوری ای علیه یک نظریه وجود نداشته باشد به آن نظریه تئوری گفته میشود. تئوری بالاترین مقامیست که یک مفهوم میتواند داشته باشد. در دنیای علم "حقیقت مطلق" و "قانون محض"  یا هر نوع قطعیت دیگری وجود ندارد .خیلی از چیزها مثل سرعت نور و قوانین حرکتی نیوتون تئوری هستند و نه حقیقت. اما مفاهیم دینی اینگونه هستند که یک انسان سود جویی آنها را مطرح میکند و نه لازم است که آنها را اثبات کند نه چرا و چگونگی آنها را اعلام کند و نه غیره و یک مشت باورمند به آنها نه به چشم فرضیه یا نظریه یا تئوری بلکه به چشم حقایق و قوانینی که در مورد آنها حتی نباید شک کرد ایمان می آورند و از شک کردن به آنها نیز در هراسند.

هر انسان خردمند و سالم مغزی برای باورهای خود به دنبال شواهد و مستندات و یا حداقل دلایل و استدلالهای معتبر میگردد و تنها به چیزهایی باور پیدا میکند که آنها را از فیلتر خرد خود عبور داده باشد. اما مذهبیون از شما میخواهند که بدون وجود شواهد و مدارک معتبر (1) به باورهای نابخردانه آنها همچون وجود خدا، روح، جن، امام زمان و غیره ایمان بیاورید، و سعی میکنند با وعده های سر خرمن بهشتی خود و همچنین ترساندن شما از داستانهای مسخره آتش جهنم شما را گول بزنند و خرد شما را کور کنند تا شما نیز بتوانید به اباطیل آنها باورمند باشید. (2) مسئله در آنجا بغرنج تر میشود که ایمان علاوه بر "باورمند بودن بدون وجود دلایل و شواهد" است، بلکه "انکار شواهد و دلایل موجود علیه باورهایی که مومنان به آنها ایمان دارند" نیز هست، انسان مومن مدارک و شواهد علیه باورهای خود را نیز کودکانه رد میکند و نسبت به آنها شک گرا نیست.

جایگاه ایمان اینچنین است. بعضی وقت ها هست که یکسری مفاهیم غلط به ارزش تبدیل میشوند. مثلا بعضی وقتها هرکس بتواند با زرنگی و ضایع کردن حقوق دیگران نوبت خود را در یک صف جلو بیاندازد، بعضی ها او را تمجید میکنند و زرنگی و زیرکی وی را تحسین میکنند. در مورد ایمان که برابر با جهالت و نادانی است نیز چنین اتفاقی بین مذهبیون افتاده است. مسیحیان بی پرده از ایمان کور صحبت میکنند و میگویند شما نباید زیاد از مغز استفاده کنید، با عشق مسیح را درک کنید. در نوحه خوانی های شیعیان شنیدم که خطاب به امام حسین میگفت "سر از تنم جدا کنی، چون و چرا نمیکنم". اینگونه جلوه میکنند که هرکس نادان تر و گوسفند تر است انسان والاتر و برتری است اما اگر ارزش انسانی را بر خرد و عقلانیت و تفکر وی بدانیم و قبول کنیم هرکس به اندازه ای انسان است که می اندیشد، مومنین واقعی و کسانی که از ایمان بالایی برخوردار هستند معمولا بیخرد ترین انسانها هستند.

نظر مارتین لوتر از کسانی که در پروتستانتیزم مسیحیت اگر نه نقش اول، حداقل از مهمترین نقش ها را بازی کرده است در مورد بکار بردن خرد و عقلانیت در مفاهیم دینی، شاید بتواند بیش از هر چیز به ما کمک کند تا ماهیت ایمان را و عقل ستیزی اش را بیشتر درک کنیم. مارتین لوتر خرد را "عروس شیطان"، "فاحشه زیبا"، "بزرگترین دشمن خدا"، خوانده است، گفته است "برای مسیحی بودن شما باید چشم خرد را از حدقه در بیاورید" و نوشته است "بر روی زمین در میان تمام خطرات، هیچ چیز به اندازه خردی بارور و زیرک خطرناک نیست، بویژه اگر این خرد بخواهد به مسائل روحانی که مربوط به روح  و خدا خداوند چیست؟ هستند وارد شود، زیرا آموختن خواندن و سواد به یک خر از هدایت کردن چنین خردی به راه راست، بسیار ممکن تر است. خرد را باید گول زد، کور کرد و سر انجام نابود کرد. ایمان باید تمام خرد را، احساس (دریافت حسی از محیط)، فهم و هرچه را که میبیند پایمال کند و از دید خارج کند، و هیچ نخواهد بداند بجز کلام خدا (3). و البته گفته مارتین لوتر در مورد کوپرنیکوس، کسی که تئوری مرکزیت زمین را رد کرد و ادعا کرد زمین دور خورشید میگردد و مرکز کائنات نیست نیز برای نشان دادن تفاوت ایمانگرایی و خردگرایی خالی از لطف  نیست، مارتین لوتر گفته است "این احمق (کوپرنیکوس) میخواهد تمام دانش ستاره شناسی را برعکس کند، اما کتاب مقدس به ما میگوید که یوشع به خورشید فرمان داد که بایستد نه به زمین".

اگر ایمان و خرد را بتوان با مقداری عددی سنجید، حاصلضرب ایمان و عقل عددی ثابت خواهد بود یعنی هرچقدر ایمان بیشتر باشد عقل کمتر و هرچقدر عقل بیشتر باشد ایمان کمتر خواهد بود، عقل و علم دو روشنی مزاحم برای ایمان و دین هستند. هیچ حقیقت علمی مطلقی در دنیا وجود ندارد و هر نظریه علمی ممکن است روزی غلط از آب در بیاید، خود این ادعا هم در این قضیه استثنا نیست و ممکن است این ادعا هم غلط از آب در بیاید. این به این معنی نیست که مفاهیم بی پایه و بی اساس هستند، بشر با استفاده و اتکا به تئوریها و همین مفاهیم علمی کارهای فوق العاده بزرگی انجام داده و انجام خواهد داد، بنابر این تئوریها ملاک عمل و ادراک هستند. مذهبیون به این نوع دید عادت ندارند و فکر میکنند باید به مفاهیم ایستای دینی اعتقاد داشت در حالی که همین مفاهیمی که ما به آنها تئوری میگوییم اما آنهارا حقیقت مطلق نمیدانیم هزاران و هزاران بار از آن مفاهیمی که مذهبیون به آنها ایمان مطلق دارند و آنها را حق و حقیقت مطلق میدانند محکم تر و با پایه تر و مستند تر است چون روش تفکر ما روش علمی است نه روش تخیلی و سوفسطایی دینی!

خردگرایی در مقابل دین خویی تعریف میشود و فرق یک خردگرا با یک دین خو در همین مسئله ایمان نهفته است...

 

گرشاسپ 2 یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  نظر بدهید!

از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟

ابتدا باید دید خدا چیست، بعد باید بر سر وجود داشتن یا عدم وجود وی صحبت کرد، برای بحث در مورد اینکه خداوند چه است و تعریف خداوند چیست از نوشتاری با فرنام خداوند چیست؟ دیدن کنید. اگر پرسش این باشد که "چرا معتقدید خدا وجود ندارد؟"، پاسخ این است که "زیرا معتقدیم اعتقاد داشتن به خدا غیر معقول و اعتقاد نداشتن به وجود خدا معقول است".

هرچند تمام بیخدایان لزوماً طبیعت گرا نیستند اما تمام طبیعت گرایان لزوماً بیخدا هستند. طبیعت گرایی مکتب فکری ای است که در آن جایگاهی برای خدا از آنجا که خدا چیزی طبیعی نیست وجود ندارد! بنابر این برای کسانیکه طبیعت گرایی را بعنوان یک اصل پذیرفته اند و به ماوراء طبیعت  باور ندارند دیگر نیازی به اثبات عدم وجود خدا نیست. زیرا خداوند ماهیت و ذاتی غیر طبیعی و مجرد دارد، هرچند خداپرستان هنوز سر این موضوع گیج هستند که بالاخره خدا جسم دارد یا ندارد. بنابر این طبیعت گرایان یا ماتریالیست ها وجود خدا را بطور متافیزیکی رد میکنند، یعنی میگویند چون خدا ماوراء طبیعت است و ماوراء طبیعت وجود ندارد پس خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

دیدگاه ها در مورد مسئله وجود داشتن یا نداشتن یک پدیده متفاوت است، برخی معتقدند، برای اینکه بگوییم چیزی وجود دارد باید برای آن دلیلی داشته باشیم، و برای اینکه بگوییم چیزی وجود ندارد کافیست که برای وجود آن دلیلی نداشته باشیم، بنابر این نداشتن دلایل کافی برای اثبات وجود یک چیز، خود دلیل بر عدم وجود آن چیز است، یا علت عدم وجود، عدم وجود علت آن است بر برعکس. به این دیدگاه، یعنی انکار وجود خدا به دلیل عدم وجود علت و مدارک کافی برای اثبات وجود خدا "خداناباوری منفی" میگویند. البته لازم است گفته شود این روش تصمیم گیری مربوط به افراد خردگرا است، سایر طیف ها مانند سوفیست ها، عارفان و غیره اساسا برای خرد اصالتی قائل نیستند که برای باور داشتن به گزاره های مختلف دنبال دلیل و استدلال و برهان باشند.

جایگاه خداناباوران منفی انکار و عدم تایید وجود خدا است. فرض کنید شخصی ادعا کند که در جهان "اسب شاخدار نامرئی" وجود دارد. آیا کسی میتواند عدم وجود چنین موجودی را ثابت کند؟ آشکار است که انجام اینکار غیر ممکن است، اما بیهوده نیست اگر اشخاصی که مخاطب این ادعا قرار میگیرند، به دلیل عدم وجود دلایل منطقی و اسناد و یا شواهد معتبر وجود چنین پدیده ای را انکار کنند، دیدگاه "خداناباوری منفی" از همین نوع برخورد در مورد مسئله خدا است. خداناباوری منفی عدم وجود خدا را اثبات نمیکند، بلکه عدم اعتقاد به وجود خدا را توجیه میکند. این خداناباوران معتقدند برای اعتقاد به وجود یک پدیده باید دلایل و اسناد و شواهد معتبر و کافی داشت، و از آنجا که این دلایل و اسناد برای اثبات وجود خدا وجود ندارند، اعتقاد داشتن به خدا نابخردانه است، لذا ایشان وجود خدا را انکار میکنند. البته از آنجا که خداباوران دلایلی را برای اثبات وجود خدا اقامه کرده اند، خداباوران برای اثبات ادعای خود باید تمامی دلایل مطرح شده برای اثبات وجود خدا را رد کنند. این کار بر روی تارنمای افشا انجام شده است. همچنین میتوان گفت خداباوران منفی گرا (Negativist Atheists) وجود خدا را انکار میکنند زیرا معتقدند خدا از فیلتر خرد انسان عبور نمیکند و لذا خداباوری منفی را نتیجه خردگرایی میدانند.

گروه دیگر خداناباوران مثبتگرا (Positivist Atheists)  هستند که معتقدند، برای اینکه ثابت کنیم چیزی وجود دارد، ابتدا باید تمام دلایل برای عدم وجود آن (اگر وجود داشته باشند) را رد کنیم، بعد دلیل بیاوریم که آن چیز وجود دارد. و برای اینکه ثابت کنیم چیزی وجود ندارد، باید ابتدا تمام دلایلی را که برای وجود داشتن آن چیز وجود دارد رد کنیم (اگر چنین دلایلی وجود داشته باشند) و بعد دلیل برای وجود نداشتنش بیاوریم. یعنی این گروه از خداناباوران عدم وجود علت برای اثبات خدا را را کافی برای این نمیدانند که خدا وجود نداشته باشد، بلکه معتقدند حتماً باید دلایلی برای اثبات عدم وجود خدا داشت. این دسته از خداناباوران براهینی را برای اثبات عدم وجود خدا توسعه داده اند. به این نوع خداناباوری خداناباوری مثبت گفته میشود. از این نوع خداباوری در برخی از کتابهای فلسفه دین با فرنام خداناباوری قوی (Strong Atheism) نیز یاد میشود. جایگاه این نوع خداناباوران بر خلاف خداباوران منفی گرا انکار وجود خدا نیست، بلکه جایگاه آنها "اثبات عدم وجود خدا" و یا "نفی خدا" است.

آشکار است که در اینجا تفاوتی اساسی وجود دارد، خداناباوران منفی گرا وجود خدا را انکار میکنند و خداناباوران مثبتگرا وجود خدا را نفی میکنند. این نظام تقسیم بندی خداناباوری به خداناباوری مثبت گرا و منفی گرا نظامی مدرن است و در گذشته در مورد بیخدایی اینگونه فکر نمیشده است اما کاملاً منطقی و درست به نظر میرسد.

گرشاسپ 2 یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  نظر بدهید!

خداوند چیست؟

وقتی کودک بودم از خدا میخواستم که به من یک دوچرخه هدیه بدهد، بعد از چند سال دیدم خبری از دوچرخه نیست، یک دوچرخه دزدیدم و از آن پس از خدا خواستم که مرا ببخشد، گویا خدا اینگونه کار میکند." ناشناس

تعریف کردن کلمه خداوند بسیار مشکل ساز است، زیرا هر یک از خداپرستان از ادیان مختلف و حتی بی دین برای خودشان تصورات متفاوتی از خداوند دارند و این اجازه را به خود میدهند که خداوند را آنطور که خود میپندارند تعریف کنند. میتوان گفت به تعداد انسانهای موجود بر روی زمین خداوند وجود دارد و خدایان مختلف ویژگیهایی را دارند که خداپرستان مختلف آنها را میپرستند.

مثلا خدای آیت الله خمینی یک خدای ضد امریکا است و از لیبرالیسم و دموکراسی متنفر است و  خدای جورج بوش یک خدایی که به آمریکا برکت میدهد و آمریکا را دوست دارد و از کمونیسم و القاعده متنفر است. خدایی که هیتلر به آن اعتقاد داشت هیتلر را بر بقیه نژادها برتر میدانست و خلاصه اینکه خداوند فاحشه ایست که همگان با او همبستر میشوند و اورا از جنس خود میدانند. شخصیت افراد را از خدایی که تصور میکنند میتوان فهمید، اگر شخصی اعتقاد دارد که خدا مهربان است و همه را میبخشد میتوان دانست که او مهربان و باگذشت است، اگر شخصی مثل حضرت محمد خدایش جنایتکار است و سادیست و عقده دارد و در حلق کافران مس ذوب شده میریزد میتوان دانست که این شخص خودش چنین خلق و خویی داشته است و همین به سادگی نشان میدهد که بشر خداوند را می آفریند نه خداوند بشر را. اسپینوزا فیلسوف یهودی الاصل هلندی با مطالعه دقیق کتب دینی به نتیجه ای مشابه رسید و گفت "اگر مثلث میتوانست صحبت  کند، خدا را به شکل یک مثلث معرفی میکرد و اگر دایره میخواست خدا را تصور کند وی را دایره وار تصور میکرد".

همه انسانها آنچه خود میخواهند را به خدا میچسبانند و دشمن خود را دشمن خدا میدانند و این قصه ایست که مدام تکرار میشود. اما واقعا ببینیم خداوند چیست؟

خداوند موجودیست افسانه ای، همچون جن، پری، سیمرغ، دراکولا و امام زمان، که انسانها چون در مقابل نیروهایی طبیعی و مادی احساس ضعف میکردند اختراع (و نه کشف) کرده اند تا خود را با آن گول بزنند و خود را بی پشت و پناه احساس نکنند. انسانها در مقابل مرگ احساس ضعف میکردند و نمیخواستند باور کنند مرگ نابودی ابدی جسم آنهاست، در مقابل طبیعت احساس ضعف میکردند و نمیخواستند قبول کنند طبیعت میتواند برای آنها تصمیم بگیرد، برای همه این ترسها و بیم ها خداوندانی را خلق کردند تا مانند برادر بزرگتری همراه آنها باشد و از آنان مواظبت کند. اعتقاد اکثر خداپرستان بر این است که خداوندشان، چه الله باشد، چه یهووه، چه مسیح، چه اهوره مزدا، چه زئوس و میترا و آتون و هرا و... چند ويژگی دارد:

  • یک موجود/وجود است و وجود داشتن او عینی است.

  • خالق است.

  • دارای شخصیت است، دارای شعور و اختیار است.

  • ناظم و نگهدارنده و ناظر است.

  • خیر و نیک است.

  • مهربان است.

  • زیبا است.

  • بزرگ است.

  • بخشنده و عادل است.

  • ماورای طبیعت است و غیر مادی و غیر فیزیکی و بدون بدن، و ماوراء طبیعی  است.

  • ازلی و ابدی است و جاودان است.

  • بدون اشکال و کامل است.

  • در ذات خود ثابت است.

  • بینهایت است.

  • مقدس  است.

  • تماماً زیبایی و والایی است.

  • قدرتمند و قادر، و قدیر است.

  • دانای کل، و علیم است.

  • همه جا حاضر است.

گذشته از اینکه خیلی از این صفت ها اصولا نمیتوانند وجود داشته باشند مانند "خالق و قادر مطلق" و یا اینکه باهم تضاد دارند مانند "عادل و بخشنده" میزان دارایی این صفت ها در ادیان مختلف بسیار متفاوت است. اما دو ویژگی اول را میتوان برای خدا، بین خداپرستان مشترک دانست.

بشر چون بسیاری از علت ها را در گذشته نمیدانسته و از گفتن نمیدانم در هراس بوده و دلایل بسیاری از معلول ها را نمیدانسته است، یک خداوند را فرض کرده است و آنرا "علت العلل" دانسته برای اینکه نادانسته ای نداشته باشد، هرچند که خلق و اختراع حقیقت جایز نیست و حقیقتی که اختراع شود خرافه است، حقیقت را باید کشف کرد! تا اینکه بشر دریافت نداستن خود را نباید با پناه بردن به موجودات افسانه ای پنهان کند، نادانسته همان نادانسته هست تا اینکه دانسته شود! اما خداوند همچنان از دوران فرار انسان از نادانسته هایش تا به امروز به یادگار مانده است.

خدایان در طول تاریخ تفاوتهای بسیار کرده اند و کاملتر و پیچیده تر شده اند و یک نگاه مختصر به تاریخ هر ملتی نشان میدهد آن ملت هرچه در دانش و فلسفه بیشتر پیشرفته میشدند خدایانشان نیز به همین نسبت پیشرفته تر میشدند این بخوبی نشان میدهد که خدایان ساخته و پرداخته ذهن بشر هستند. به قولی میتوان گفت این خدا نیست که ادیان را روی زمین میفرستد، بلکه ادیان هستند که خدا را روی آسمان میفرستند. انسانها که خود را موجودات موقتی میدانسته اند و موجودیت خود را از موجودات قبلی میدانسته اند، موجود اولیه را که یک موجود اشتباه هم هست "واجب الوجود" نامیده اند، که این را میتوان تعاریف دیگری برای خداوند دانست. یکی از بزرگترین اشتباهاتی که انسانها را به خدا باوری میکشاند قضیه خدای حفره ها است.

قابل توجه است که در زبان فارسی کلمه خدا به "به خود آمدن" نیز اطلاق میشود که این معنی هرگز مورد نظر بیخدایان نیست. در بررسی وجود خدا به تعریف فلسفی آن که ارائه شد پرداخته میشود نه به این معنی که تنها ویژه زبان فارسی است.

هر دینداری به نوعی بیخدا نیز هست، خدایانی که در روزگاری پرستش و ستایش میشدند امروزه خرافات و افسانه حساب میشوند، بعنوان مثال شما امروز کسی را پیدا نمیکنید که به "Saturn" یا زحل خدای رم باستان اعتقاد داشته باشد، یا کسی که به سیستم خدایگان یونان باستان یعنی ونوس و آپولو و خدای خدایان زئوس اعتقاد داشته باشد. هرچند همچنان هندو ها برای هر چیزی خدایی دارند، مثلا خدای حیات، خدای زمین، خدای پول و مسیحیان به تثلیث اعتقاد دارند. هر خداپرستی یک بیخدا نیز هست، زیرا خدایان بقیه ادیان را قبول ندارد. بعنوان مثال یک مسیحی به الله، اهوره مزدا، زئوس، هرا و... اعتقاد ندارد و عیسی را پدر و خدای خود میداند، یک مسلمان تنها الله را قبول دارد و زئوس و اهوره مزدا و یهوه (با تعریف مسیحی آن) را قبول ندارد. یکتاپرستان هندو ها و چندخایی را مسخره میکنند و فکر میکنند آنها مشتی دیوانه هستند و هندو ها و سایر ادیان و حتی فرقه های دینی همه یکدیگر را و خدای یکدیگر را به شدت رد میکنند اما هرکدام از آنها سیستم خدایی خود را قبول دارند. بنابر این یک خداباور همانند یک بیخدا تمامی خدایان را خرافی میداند اما تفاوت این دو این است که خداناباوران همان یک خدایی که خداباوران قبول دارند نیز قبول ندارند.

خدا کجاست و چگونه است؟ ادیان مختلف برای خدایانشان جاها و ماهیتهای مختلفی را در نظر دارند، بعضی ها میگویند در آسمان است، بعضی ها میگویند همه جا هست، بعضی ها (از روی قرآن) میگویند بر روی عرش نشسته است، بعضی ها (از روی تورات) میگویند با داوود کشتی گرفته است، بعضی ها (از روی جهالت) میگویند میتواند با من حرف بزند. خدایان بسیاری همچون زئوس در طول تاریخ مرده اند و به افسانه تبدیل شده اند و روزگاری فراخواهد رسید که الله و یهوه و... نیز به افسانه های مضحکی تبدیل خواهند شد و ما بیخدایان معتقدیم آن روزگار فرا رسیده است و الله و یهوه و خدای مسیحیان و اهوره مزدا و شیوا نیز به قبرستان خدایانی هموچون رع یا آمون مصری، مردوخ بابلیان و بعل فنیقیان زئوس یونانیان و ژوپیتر رومیان تعلق دارند و تاریخ مصرفشان تمام شده است. خدایان مرده اند و در مغزهای خردمندان جایی برای خدا باقی نمانده است چرا که بسیاری از فلاسفه بزرگ چند قرن اخیر از بوده اند.(خواندن کتاب افسانه ی خدایان اثر دکتر شجاع الدین شفا را به شما توصیه میکنم هم اینک این کتاب در ایران نیز اجازه ی چاپ پیدا کرده است)

ادیان بازی هایی هستند همچون شطرنج و تخته نرد که از مشرق زمین وارد شده اند.

"ولتر"

مقایسه بسیار جالبی از خدایان ادیان سامی درکتاب تولد دیگر در بخش سوم اثر دکتر شفا آمده است، که خواندن آن بسیار برای معتقدان به خدا سودمند خواهد بود.

گرشاسپ 2 یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  نظر بدهید!

جایگزین شما برای اسلام چیست؟

این سوال یکی از سوالهای رایجی است که در ذهن بسیاری از مسلمانانی که عقاید ضد اسلامی را میشنوند شکل میگیرد.

پاسخ:

قبل از پاسخ به این سوال، ابتدا باید مسئله ای را روشن کنیم. بطور کلی برای اعتراض کردن به یک مفهوم غلط نیازی به معرفی آلترناتیو و جایگزین وجود ندارد. شما برای اینکه بعنوان مثال بگویید نگهداری فیل در خانه کار غلطی است نباید حتما حیواناتی را که نگهداری آنها در خانه مناسب است را معرفی کنید. روشن شدن این مطلب از این دیدگاه لازم است که بعضی از اسلامگرایان ادعا میکنند که منتقدین اسلام باید قبل از نقد اسلام، جایگزینی برای آن معرفی کنند، و این  ادعا به دلیلی که گفته شد غلط است و چنین بایدی وجود ندارد.

اگر بخواهیم به این سوال پاسخ دهیم ابتدا باید ببینیم اسلام واقعا چه هست؟ اسلام در واقع مجموعه ای از مفاهیم است که در حوزه های مختلف مطرح میشوند. از این گذشته اسلام عبارت است از اعتقاد داشتن به یک سری موجودات و وجودات خیالی از جمله خدا.

در مورد مفاهیم مختلف میتوان جایگزین هایی را معرفی کرد اما در مورد موجودات و وجودات آیا میتوان جایگزینی معرفی کرد؟

همانگونه که در بین مسلمانان اعتقاد به جن وجود دارد، تا جایی که حتی در قرآن سوره ای به نام جن وجود دارد و ابلیس از اجنه بوده است و خیلی ها ادعا میکنند که جن دیده اند، یا با اجنه رابطه برقرار میکنند، در مغرب زمین و در میان سایر ملتهای مختلف نیز جانوران خیالی ای وجود دارند. بعنوان مثال در غرب موجودی به نام خون آشام (Vampire). برای مشرقیها خون آشام یک موجود خیالی و سینمایی است اما انسانهایی در حد شعور همان مشرقیها که ادعا میکنند جن دیده اند، در غرب نیز ادعا میکنند که خون آشام دیده اند. خون آشام ها در واقع انسانهایی هستند که در دوران حیات خود روح پلیدی داشته اند و به دلایلی از قبر بر میخیزند و خون انسانهای زنده را میخورند و آن انسانهای زنده نیز خود بعدا به خون آشام تبدیل میشوند.

حال فرض کنید به کسی که برای سالها به وجود موجودی به نام خون آشام اعتقاد داشته اثبات کنیم که چنین وجودی نمیتواند وجود داشته باشد و هرگز وجود نداشته و تنها یک موجود افسانه ای و خیالی است که عده ای از انسانها آنرا ساخته و پرداخته اند. در مورد قضیه خدا  نیز مسئله کاملا همینگونه است، حال سوالی که خداپرست ممکن است بپرسد، یعنی "جایگزین شما برای خدا چیست؟" مثل این است که آن انسانی که به وجود خون آشام اعتقاد داشته بپرسد "خوب جایگزین شما برای خون آشام چیست؟". این سوال را میتوان به این گونه تفسیر کرد، اگر خون آشامی وجود ندارد که خون انسانها را بمکد پس چه کسی خون انسانها را میمکد؟  پر واضح است که این سوال به دلیل اینکه فرض مکیده شدن خون انسانها توسط کسی را در خود دارد یک سوال غلط است و در واقع جایگزینی برای خون آشام وجود ندارد، چون ماهیت خون آشام جایگزین پذیر نیست!

در مورد خدا و جانوران کبریایی (مثل جن و فرشته و ابلیس و امام زمان...) نیز مسئله کاملا مشابه همین مثال است، خدا وجود ندارد و جایگزینی برای او نیز وجود ندارد .اما این سوال که "پس اگر خدا وجود ندارد پس خالق دنیا و هستی کیست؟" یک سوال خوب است که میتوان به آن پاسخ داد .و جواب آنرا می توانید در نوشتاری با فرنام دنیا و انسان را چه کسی خلق کرده؟  پیدا کنید .

جدا از اشاره به موجودات اسلامی که البته چندان نیز اسلامی نیستند و از سایر ادیان و اندیشه ها به عاریت گرفته شده اند بپردازیم. اسلام را میتوان در چندین حوزه مورد بررسی قرار داد. بطور کلی به نظر میرسد اسلام در عرصه های، نظام فکری، نظام سیاسی، نظام اقتصادی، نظام قضایی، نظام اخلاقی، نظام متافیزیکی، و نظام پزشکی مطرح کرد.

 

نظام فکری:

گویا نظام فکری ای که اسلام معرفی میکند مبتنی بر ایمان و اتفاقات غیر عادی و تقلید و اینگونه مسائل است، بجای نظام فکری اسلامی که مسلمانان از آن رنج میبرند، خردگرایی  و عرفی گرایی  را میتوان بهترین نظام و روش فکر کردن دانست.

 

نظام سیاسی:

نظام سیاسی ای که اسلام از ابتدای پیدایش خود تابحال داشته است نوعی سلطنت مطلقه بوده است که اسامی مختلفی از قبیل خلافت، سلطنت و ولایت مطلقه فقیه را به خود گرفته است. نظامی که در آن مخالف حق حیات ندارد و سرکوب و اختناق و سانسور و اندیشه کشی و تروریسم از استراتژیهای اصلی به شمار میرفته و همچنان میرود! اسلامگرایان جدید سعی میکنند با پر رنگ کردن قضیه بیعت گرفتن با خلیفه، نظام سیاسی اسلام را مبتنی بر مردمسالاری جا بزنند، این ادعا بقدری مضحک و مسخره است که حتی ارزش بررسی را نیز ندارد، بجای نظام سیاسی اسلام میتوان مردمسالاری را معرفی کرد.

 

نظام اقتصادی:

قوانینی که سیستم اقتصادی اسلام را تشکیل میدهند از قبیل زکات، خمس، جزیه، فطریه، حرمت ربا و... بقدری مسخره هستند که حتی خود مسلمانان امروز به این قضیه پی برده اند که این مسئله اقتصاد کشور را نابود خواهد کرد و کل نظام بانکداری را بطور جدی با اخلال مواجهه خواهد کرد. این است که خود با تعاریف جدید و کلاه شرعی گذاشتن این قوانین مسخره را به نوعی در کشورهای اسلامی حذف کرده اند. اسلام برنامه مشخصی بعنوان نظام اقتصادی ندارد، به نظر میرسد نظام اقتصادی اسلام، فئودالیسم و برده داری رسمی باشد که در کشورهای اسلامی به تازگی منع شده است. میتوان بجای نظام اقتصادی اسلام، نظام سوسیالیسم و یا کاپیتالیسم را معرفی کرد.

 

نظام قضایی و حقوقی:

قوانین اسلامی و حقوق اسلامی به غیر از موارد اندکی هیچ کدام چیزهای جدیدی نبوده اند. همگی قوانین اعراب بیابانگرد و اجداد محمد و یا قوانین قوم یهود هستند. قوانین و حقوق و مجازات های اسلامی  مثل سنگسار، دست و پا قطع کردن، قصاص، شلاق، صیغه، محلل، ازدواج با خردسالان  تنها در شان مردمی که این قوانین بینشان وجود داشت یعنی اعراب بیابانگرد، و بازماندگانشان یعنی حزب اللهی ها و اسلامگرایان است. نظام قضایی و حقوقی محدود به قوانین جهانشمول حقوق بشر و میثاقهای آن و قوانین تصویب شده در مجلس آزاد توسط نمایندگان واقعی مردم میتواند بهترین جایگزین برای قوانین کثیف الهی باشد.

 

نظام متافیزیکی:

به نظر میرسد با توجه به خرافات و اراجیف بیشمار راه یافته به مذاهب اسلامی و یا اصلی ترین اصل اسلام یعنی قرآن ، اسلام کاملا مکتبی ایده آلیسم (Idealism) باشد. میتوان مکتب ماده گرایی (Materialism) یا واقع گرایی (Realism) را جایگزینهایی برای مکتب ایدالیستی اسلام دانست.

 

نظام پزشکی:

نظام پزشکی اسلامی همان قضایای شفا یافتن بیماران توسط امامان شیعی و یا مطالب مضحک امام رضا در کتاب طب الرضا و مطالب حلیه المتقین و کشکول شیخ بهایی یا خود آزاری توسط روزه دانست. تغزیه مناسب و نظام پزشکی مبتنی بر دانسته های پزشکی و بیمارستانی را میتوان جایگزین مناسبی برای این خرافات دانست.

در ضمن خردگرایان تعصبی روی این قضیه که تمامی جنبه های اسلامی غلط هستند ندارند، خردگرا میتواند چیزهای خوب اسلام را بیاموزد و چیزهای بدش را دور بیاندازد. بعنوان مثال ممکن است نظام پزشکی اسلامی واقعا به درد مسئله توریسم بخورد، بنابر این میتوان جایگزین آنرا در کنار این نظام عرضه کرد، زیرا بعضی از این جایگزین ها با خود اسلام تناقض چندانی ندارند. بعنوان مثال آیت الله سیستانی بزرگترین مرجع شیعی وقتی بیمار شدند به جای رفتن به حرم امام رضا یا قبرستان بقیع، برای درمان به کشور انگلستان رفتند. البته منتقدان مختلف اسلام جایگزینهای مختلفی برای اسلام در نظر دارند، جایگزینهایی که در اینجا مطرح شد تنها جایگزینهای پیشنهادی غیر دینی و زمینی هستند.

گرشاسپ 2 یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  نظر بدهید!

تصور ما از گناه چیست؟

همه ما از چگونگی داستان خلقت آدم و حوا اطلاع داریم . اینکه حوا در بهشت از میوه ممنوعه می خورد از دیدگاه دین مسیحیت گناهی بزرگ محسوب شده است. که به واسطه آن انسان  از بهشت رانده می شود. و به زمین می آید.و مسیح که همان خدا تجسم یافته است برای اینکه کفاره گناه بشر را بدهد به شکل انسان بر روی زمین می آید.حال می پرسیم تصور ما از گناه چیست؟ آیا گناه چیزی به جز این است که عملی باعث رساندن آسیبی یا ضایع شدن حقی از خود و یا دیگران  بشود؟ اینکه حوا سیبی می خورد به چه کسی آسیب می رسد؟ چه آسیب های جسمی یا روانی به خود یا دیگران به واسطه خوردن این سیب زد؟ اگر میوه ممنوعه چیزی بدی بود چرا یاد آوری خاطره رانده شدن از بهشت باعث نشد که آدم و حوا سراغ این میوه ممنوعه در روی زمین نروند.چقدر نافرمانی از خدا به دل آدم و حوا چسبیده بود که در زمین نیز به آن نافرمانی ادامه دادند.

خوب که برسی کنیم ثمره این نافرمانی به کسی آسیب نرساند به جز خود خدا.خدا در این داستان خلقت تنها به این دلیل که شیطان از او برده است اختیار از کف می دهد و حکم بر اخراج آدم و حوا از بهشت می دهد. چون خدا علی رغم خدائیش ، نتوانست آنقدر قدرت نفوذ کلام داشته باشد که آدم و حوا به حرف او بیشتر از حرف شیطان اهیت بدهند. قدرت شیطان از قدرت خدا بیشتر بود و این به خدائی خدا لطمه میزد.چون یکبار که آدم و حوا به حرف شیطان گوش فرا دادند بعید نبود که شیطان جای خدا را بگیرد و از آن پس به جای حرف خدا به حرف شیطان گوش بدهند و عملا شیطان جایگاه خدا را تسخیر کند.اما خدا مثل کسانی که موقع عصبانیت نمی توانند درست فکر کنند و تصمیماتی که می گیرند به ضرر خودشان تمام می شود، با راندن انسان از بهشت و آزاد گذاشتن شیطان در فریب انسان در عمل شیطان را در دست یافتن به آرزوی خود یاری رساند.

شیطان می خواست به جای خدا فرمان بدهد و موفق هم شد. در حقیقت خوردن سیب نیود که باعث حبوط آدم شد. بلکه حسادت خدا نسبت به شیطان بود که انسان را از بهشت راند.

مسیح به خاطر اینکه کفاره گناه انسان را بدهد ( همان گناه اولیه یعنی خوردن سیب است) به زمین می آید . آیا خوردن سیب اینقدر فاجعه بزرگی است که به واسطه آن خدا باید به زمین بیاید تا با مصلوب شدن خود گناه بشر را بشوید؟ مگر نمی شد در بهشت از این خطا در گذشت؟ در بهشت خدا فقط لازم بود از گناه دو انسان درگذرد. اما در زمین باید بار گناهان هزاران هزار انسان را به دوش بکشد .

این خدا که در قالب انسان به زمین آمده مغزش به اندازه یک انسان عادی هم کار نمی کند.چون وقتی به درخت انجیر که میوه نداشت بر می خورد به درخت نفرین می کند که خشک شود. خدایی که در برابر یک درخت بی میوه عصبانی می شود چقدر برای نظارت بر دنیا صلاحیت دارد؟

اگر بخواهیم داستان آدم و حوا را واقعی فرض کنیم چگونه می توانیم زمانی که عجز و ناله آدم و حوا برای بخشوده شدن در دل سنگ  خدا تاثیر نمی گذارد، به پذیرفتن توبه امیدوار باشیم.خدایی که اینقدر در پیش شیطان احساس حقارت می کرد که این عقده را تنها با اخراج آدم فرو نشاند چگونه گناهان بزرگتر را که اثرات آن گاهی اجتماعی را آلوده می سازد  ، خواهد بخشید.

خدا از اینکه حوا سیبی خورد عصبانی شد. یا دش رفت که جلوی فرشته ها کلی پز داده که من از خلقت انسان چیزی میدانم که شما نمی دانید. آدم اسما را می داند اما شما نمی دانید. حد اقل آبروی خودش را جلوی فرشته ها حفظ نکرد.من مطمئنم که پس از اخراج آدم و حوا از بهشت ، فرشته ها کلی خدا را سرزنش کردند. بله، این همان تبارک الله احسن الخالقین است که پزش را به ما می دادی گناه خوردن سیب به بزرگی گناه خلق دنیای وارونه و سپردن زمام امور دنیا به دست  بیماران  شیزوفرنی که دچار تخیلات و اوهام هستند و فکر می کنند جن و پری با آنها گفتگو می کنند نیست.

گناه سیب خوردن به بزرگی خلق دنیای معیوب که در آن دنیا انسانهایی با ناتوانی جسمی بدون میل و ارداده خویش پا در آن می گذارند و همه طول عمر خود را ار لذت زندگی کردن محروم هستند، نیست. سیب خوردن گناه بزرگی است یا تفاوت بین انسانها قائل شدن ؟ یکی را هدایت کردن و یکی را وا نهادن. یکی را زشت خلق کردن و یکی را زیبا آفریدن . یکی را روزی رساندن و دیگری را بی بهره کردن.

ما به خاطر خوردن یک سیب از بهشت رانده شدیم . اما ما انسانها، خدا را به خاطر گناهان بیشمارش از زندگی خود بیرون نمی رانیم.

گرشاسپ 2 یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  نظر بدهید!

شجاع الدین شفا و تولد دیگر او

معرفی شفا

شجاع الدين شفا در ۱۲۹۷ش در شهر قم متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدايي و متوسطه در قم و تهران به دانشگاه تهران راه يافت و در رشته ادبيات فارسي ليسانس گرفت و آن گاه براي ادامه تحصيل به بيروت و فرانسه رفت و تحصيل خود را در زمينه ادبيات ادامه داد.

 

شفا در 1320ش به تهران بازگشت و در 1321 در اداره كل تبليغات و راديو به ترجمه متن هاي ادبي پرداخت. در فضاي باز سياسي پس از شهريور 1320 احزاب بسياري فعال بودند كه يكي از اين احزاب را شفا به همراه مجيد يكتايي، كاظم عمادي و علي جلالي ... به راه انداخت كه حزب ميهن پرستان نام داشت و روزنامه اي به همين نام منتشر مي كرد. سرمقاله هاي اين روزنامه را شفا به رشته تحرير درمي آورد. او همچنين كتابخانه اي به نام كتابخانه پهلوي تأسيس كرد كه خود مديرعامل آن بود، شفا به واسطه رابطه نزديك با حسين علاء وزير دربار خود را به دربار پهلوي نزديك كرد و نطق هاي شاه در مجامع بين المللي را وي به رشته تحرير در مي آورد. در سال 1338 نيز به معاونت حسين علاء منصوب شد و پذيرايي و راهنمايي مخبرين از مراسم عروسي شاه و فرح به عهده وي گذاشته شد. نقل است كه او با دريافت مبالغ هنگفت از مخبرين نشريات به آنها اجازه عكسبرداري از اين جشن را مي داد. 1 شفا كه انديشه باستانگرايي را ترويج مي كرد شاه را به برگزاري جشنهاي دوهزار و پانصد ساله تشويق كرد و خود او نيز به سمت دبير كميته مركزي تداركات جشنهاي شاهنشاهي منصوب شد و از اين راه استفاده هاي فراوان بود. كتابهاي بسياري به سفارش وي در مدح تاريخ ايران باستان به نگارش درآمد و تلاشش بر اين بود كه ريشه خاندان پهلوي را به تاريخ اساطيري وصل نمايد.

 

شجاع الدين شفا متن سخنراني شاه در كنار آرامگاه كوروش در پاسارگاد را كه با جمله « كوروش شاه شاهان، من شاه ايران زمين ام، آسوده بخواب ما بيداريم ...» آغاز مي شد تهيه كرد.

 

با همين گرايش هاي باستان گرايي بود كه در 1354 پيشنهاد تغيير تقويم خورشيدي را به تقويم شاهنشاهي كه سال آن بر مبناي به سلطنت رسيدن كوروش بود ارائه داد و پذيرفته شد. شجاع الدين شفا پس از انقلاب از ايران گريخت و به امريكا رفت. در امريكا نيز به مخالفان جمهوري اسلامي ايران پيوست. ساواك او را فردي عياش، خوشگذران و بي قيد و بند معرفي كرده است.

تولدی دیگر اثر دکتر شجاع الدین شفا کتابیست که ذهن شما را باز می کند به نظر من این کتاب بهترین کتاب برای کسانی است که می خواهند در مورد اسلام بدانند.

این کتاب شامل:

خدا در آیین های توحیدی ، پیامبران در آیین های توحیدی ، کتابهای توحیدی (تورات ، انجیل ، قرآن ) ،معجزات ، نقش ایران در آیین های توحیدی ، جهان پس از مرگ ، قوانین و فرائض ، سیری در تاریخ مذاهب ، مذهب فردا ، ولایت فقیه و . . . می باشد.

برای دریافت کتاب اینجا را کلیک نمایید.

در صورتی که با خطا مواجه شدید دوباره مراجعه کنید ممکن است بدلیل شلوغی تارنما باشد .

كتاب تولد ديگر دكتر شجاع الدين شفاء را نيز مي توانيد از لينك زير ديريافت نماييد:

دريافت كتاب تولد ديگر شفا

گرشاسپ 2 یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  نظر بدهید!

بروجردی

پشت پرده انقلاب اعترافات حسین بروجردی از ابتدای شروع انقلاب تا دستگیری توسط جمهوری اسلامی

خواندن این کتاب را به همگی توصیه می کنم

گرشاسپ 2 یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  نظر بدهید!

اینم یک سوتی علمی

یاوه نامه

سلمه پسر قیس گوید : رسول خدا فرمود : (در تعریف علی ) مثل او مانند ماه است که هرگاه طلوع کند تاریکی را از بین ببرد.
امالی شیخ صدوق، برگ  ۱۹

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

امام رضا، اعتماد به نفس اش و رقابتش با الله!

یاوه نامه

احمد، پسر محمد، پسر ابی نصر بزنطی گوید: در نامه ابوالحسن علی بن موسی الرضا خواندم که نوشته بود: به شیعیان من برسانید، زیارت من در نزد خداوند، برابر است با هزار حج. به فرزندش گفتم: هزار حج؟ گفت: آری به خدا قسم هزار حج برای کسی که با شناخت مقامش، او را زیارت کند.

امالی شیخ صدوق برگ 191

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

خصلت های مشترک پیامبران و خروس

یاوه نامه

حضرت رضا (ع) فرمود: در خروس سفید پنج خصلت از خصلتهای پیامبران وجود دارد که از جمله ی آنها شناختن اوقات نماز است. (الخصال 298، عبون اخبار الرضا(ع) 1/277 ، روی هذا المعنی ایضا الکلینی 6/550)
سنن النبی صفحه 226

___________
حضرت رضا فرمود: در خروس پنج صفت از صفات پیامبران وجود دارد. شناختن اوقات نماز، غیرت مردانه، سخاوت، شجاعت و کثرت آمیزش با همسر.(الخصال 298، عیون اخبار الرضا 277)
سنن النبی صفحه 135

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

بیماری مومن را پاک می کند!

یاوه نامه

از حضرت امام رضا منقول است: بیماری برای مومن پاک کننده است او را از گناهان و رحمت الهی است نسبت به او.
برگ: 219
حلیه المتقین_ ملا محمد باقر مجلسی ، چاپ اول ، انتشارات جمهوری

.. امام رضا فرمودند : بیماری مومن را پاک نموده و برای او رحمت است.
برگ:415
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال مولف :……..عالم ربانی شیخ صدوق
چاپ دوم تابستان 1378 مترجم : ………ابراهیم محدث بندر ریگی

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

امامان ختنه شده بدنیا می آیند !

یاوه نامه

محمدبن زیاد ازدی گوید: هنگامیکه حضرت رضا به دنیا آمد، از موسی بن جعفر شنیدم که میفرمود:
این فرزندم ختنه شده و پاک و پاکیزه به دنیا آمده است و هیچ یک از امامان متولد نشوند، مگر آنکه ختنه شده و پاک و پاکیزه باشند، ولی ما برای عمل کردن به سنت نبوی و پیروی کردن از آیین پاک و معتدل ابراهیمی، در جای ختنه ی کودک تیغ میکشیم.(کمال الدبن و تمام التعمه 433/2 ، مکارم الاخلاق 230)
سنن النبی صفحه 152

امام ده علامت دارد از جمله آنها ختنه شده بدنيا می آيد! با پا و براحتی متولد ميشود!جنب نميشود!اگر بخوابد قلبش بيدار است ..چشمش ميخوابد ولی قلبش بيدار است ! همانطور که از جلو ميبيند از عقب هم ميبيند!

يولد مطهرا مختونا و لا يجنب و تنام عينه و لا ينام قلبه و يری من خلفه کما يری من امامه –اصول کافی جلد يک ص ۳۱۹ کتاب حجه باب مواليد الائمه

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

پستان شیرده پیامبر روی انگشتانش بود

یاوه نامه

امام حسين(ع) از سينه حضرت زهرا شير نخورد بلکه پيامبر انگشتش را در دهان او ميگذاشت و او می مکيد و برای سه روزش کافی بود!
لم يرضع الحسين من فاطمه (س) و لا من انثی کان يوتی به النبی (ص) فيضع ابهامه فی فمه فيمص منها ما يکفيه اليو مين و الثلاث


اصول کافی کتاب الحجه - باب مولد حسين ابن علی (ع)

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

علم چه کسی بیشتر است؟

یاوه نامه

امام باقر(ع) میفرمود: (این مردم) نم را میمکند و نهر بزرگ را از دست می نهند. باو عرض شد؛ نهر بزرگ کدام است؟ فرمود: رسول خدا و علمی که خدا باو داده است، خدا عزوجل سنت پیامبران را از آدم(ع) تا محمد(ص) برای آن حضرت گرد آورد، باو عرض شد این سنت ها چه بود؟ فرمود علم و دانش همه پیغمبران یکجا و رسول خدا(ص) آنرا به علی(ع) منتقل کرد. مردی باو گفت یابن رسول الله، امیرالمومنین داناتر بود یا یکی از پیغمبران؟ امام باقر(ع) فرمود بشنوید این مرد چه میگوید، خدا گوش هر که را خواهد باز کند. من باو گفتم که خدا علم همه پیغمبران را برای محمد(ص) جمع کرد و او هم همه را نزد علی جمع کرد و باو تحویل داد و او باز هم از من میپرسد، علی داناتر است یا یکی از پیغمبران؟!!


اصول کافی، پوشینه یکم، برگ 430

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

توصیه های سکسی محمد به علی

یاوه نامه

حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود كه مستحب است در شب اول ماه رمضان جماع كردن و از ابو سعيد خدرى منقول است كه حضرت رسالت پناه وصيت نمود به حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) يا على چون عروسى داخل خانه تو شود كفشهايش را بكن تا بنشيند و پاهايش را بشو و آن آب را از در خانه تا منتهاى خانه بپاش چون چنين كنى خدا هفتاد هزار نوع رحمت بر تو بفرستد كه بر سر عروس فرود آيد تا آنكه آن بركت بهر گوشه آن خانه برسد و ايمن گردد عروس از ديوانگى و خوره و پيسى تا در آن خانه باشد. و منع كن عروس را تا هفت روز از خوردن شير و سركه و گشنيز و سيب ترش پس حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) گفت يا رسول اللّه بچه سبب منع كنم او را از اينها؟ فرمود زيرا كه رحم بسبب خوردن اينها سرد و عقيم مى شود و فرزند نمى آورد و حصيريكه در ناحيه خانه افتاده باشد بهتر است از زنى كه فرزند كه فرزند او بوجود نميآيد، پس فرمود كه: يا على جماع مكن با زن خود در اول ماه و ميان ماه كه ديوانگى و خوره و خبط دماغ راه مى يابد بآنزن و فرزندانش. يا على جماع مكن بعد از پيشين كه اگر فرزندى بهم رسد احول خواهد بود. يا على در وقت جماع سخن مگو كه اگر فرزندى حاصل شود ايمن نيستى كه لال باشد و نگاه نكند احدى به فرج زن خود و چشم بپوشد در آن حالت كه نظر كردن به فرج در آن حالت باعث كورى فرزند مى شود. يا على بشهوت و خواهش زن ديگرى با زن خود جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد مخنث يا ديوانه باشد. يا على هر كه جنب با زن خود در فراش خوابيده باشد قرآن نخواند كه مى ترسم آتشى از آسمان بر هر دو نازل شود و بسوزاند ايشان را. يا على جماع مكن با زن خود مگر آنكه تو دستمالى از براى خود داشته باشى و او دستمالى از براى خود داشته باشد و هر دو خود را به يك دستمال پاك نكنيد كه دشمنى در ميان شما پيدا مى شود و آخر بجدائى مى كشد. يا على ايستاده با زن خود جماع مكن كه آن فعل خران است و اگر فرزندى بهم رسد مانند خران بر رختخواب بول مى كند. يا على در شب عيد فطر جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد شش انگشت يا چهار انگشت در دست داشته باشد. يا على در زير درخت ميوه دار جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد جلاد و كشنده مردم باشد با رئيس و سركرده ظلم باشد. يا على در برابر آفتاب جماع مكن مگر آنكه پرده بياويزى كه اگر فرزندى بوجود آيد هميشه در بدحالى و پريشانى باشد تا بميرد. يا على در ميان اذان و اقامه جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد جرى باشد در خون ريختن. يا على چون زنت حامله شود با او جماع مكن بى وضو كه اگر چنين كنى فرزندى كه بهم رسد كوردل و بخيل باشد. يا على در شب نيمه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى حاصل شود شوم باشد و در رويش نشان سياهى باشد. يا على در روز آخر ماه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد عشار و ياور ظالمان باشد و هلاك بسيارى از مردم بر دست او بود. يا على بر پشت بام جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد منافق و ريا كننده و صاحب بدعت باشد. يا على چون بسفرى بروى در آنشب كه مى روى جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد مالش را به ناحق صرف كند و اسراف كنندگان برادر شياطين اند و اگر بسفرى روى كه سه روزه راه باشد جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ياور ظالمان باشد. يا على در شب دوشنبه جماع بكن كه اگر فرزندى بهم رسد حافظ قرآن و راضى به قسمت خدا باشد.

يا على اگر جماع كنى در شب سه شنبه و فرزندى بهم رسد بعد از سعادت اسلام او را روزى شود و دهانش خوشبو و دلش رحيم و دستش جوانمرد و زبانش از غيبت و بهتان پاك باشد. يا على اگر جماع كنى در شب پنجشنبه و فرزندى بهم رسد حاكمى از حكام شريعت يا عالمى از علماء باشد و اگر در روز پنجشنبه وقتى كه آفتاب در ميان آسمان باشد نزديكى كنى با زن خود و فرزندى بهم رسد شيطان نزديك او نشود تا پير شود و خدا او را روزى ميكند سلامتى در دنيا و دين. يا على اگر جماع كنى در شب جمعه و فرزندى بهم رسد خطيب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه بعد از عصر جماع كنى و فرزندى بهم رسد از دانايان مشهور باشد و اگر جماع كنى در شب جمعه بعد از نماز خفتن اميد هست آن فرزند از ابدال باشد. يا على در ساعات اول شب جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ايمن نيستى كه ساحر باشد و دنيا را بر آخرت اختيار نمايد. يا على اين وصيت را از من بياموز چنانچه از جبرئيل آموختم.

حلیه المقتین، علامه مجلسی، باب آداب زفاف و مجامعت.

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

خداوند متصدی ازدواج پیامبر با زن پسر خوانده اش!

یاوه نامه

از امام علی بن موسی الرضا
اما در خصوص پیامبر، گفته خداوند: که در دلت چیزی را پنهان میکنی که خداوند آن را آشکار می سازد، از خدا باید بترسی، چون موضوع این است که خداوند به پیامبر نام زنان او در دنیا را بیان نمود و فرمود که آنها مادر مومنان میباشند و زینب دختر جحش را یکی از آنها نام برود . زینب در آن روز، زن زید - پسر حارثه - بود. پیامبر، نام او را در دلش پنهان داشت و نگفت، تا منافقان برایش طعنه نزنند که زن شخص دیگر را در ردیف زنان خود نام میبرد و مادر مومنان میشمرد. او از بدگوئی منافقان هراس به خود راه داد و خداوند فرمود: باید در دل خودت، از خداوند هراس داشته باشی و خداوند متصدی ازدواج کسی با کسی نگردید، جز حوا به آدم، زینب با رسول الله و فاطمه با علی. علی بن جهم در اینجا گریه کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا! من از اینکه درباره پیامبران خداوند چیزی جز آنچه شما فرمودید، چیزی بگویم، به درگاه خداوند توبه پیشه میکنم.
امالی شیخ صدوق برگ 151

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

یکی دیگر از ترفند های جالب محمد

یاوه نامه

ابراهیم پسر فرات کوفی گوید: پسر مروان از ابی داود از معاذ پسر سالم از بشر پسر ابراهیم انصاری از خلیفه پسر سلیمان حهنی از ابی سلمه پسر عبدالرحمن از ابوهریره که گفت: پیامبر به غزوه ای رفت و به مدینه برگشت، در حالی که علی را به جای خود، بر خاندانش جانشین کرده بود. پس زمانی که غنیمت ها را تقسیم کرد، به علی دو سهم داد، مردم گفتند: ای رسول خدا! آیا به علی پسر ابیطالب که در مدینه مانده بود، دو سهم دادی؟ فرمود: ای گروه مردم! آیا شما ندیدید اسب سواری را از سمت راست بر مشرکان یورش برد و آن ها را شکست داد و سپس به نزد من برگشت و گفت: ای محمد! من اگر سهمی از غنیمت دارم، آن را به علی بن ابیطالب بخشیدم، به راستی که او جبرئیل بود. ای گروه مردم! شما را به خدا و رسول او، ندیدید اسب سواری را که بر مشرکان از سمت چپ یورش برد و به نزد من برگشت و گفت: ای محمد! اگر با تو سهمی دارم، آن را به علی بن ابیطالب نهادم، او نیز میکائیل بود، به خدا سوگند به علی ندادم مگر سهم جبرئیل و میکائیل را. پس همه ی مردم تکبیر گفتند.

579-581، امالی شیخ صدوق

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

پیش بینی سوره روم

اما موضوع این نوشتار مربوط به ادعایی متفاوت با سایر ادعاهای معجزه است، بیشتر موارد ادعا شده توسط مسلمانان مربوط به مسائل علمی میشوند و اینکه قرآن مسائل علمی مشخصی را از قبل پیشبینی کرده بوده است. تفاوت این ادعا با آن ادعاها در این است که این ادعا تاریخی است نه علمی. بر خلاف سایر ادعاها که معمولاً از جانب جهال اهل تسنن و نه حتی علمای آنان مطرح میشود این ادعا طرفدارانی در بین "علما"ی هر دو مذهب دارد .

در این نوشتار کوتاه ابتدا به تشریح آیه پرداخته و سپس دلایل خود برای رد آن را بر خواهم شمرد.

بررسی و معرفی خود آیه

سوره روم آیات 1 تا 3

 الم؛ غُلِبَتِ الرُّومُ ؛ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ؛ فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ .
الم‌؛ رومیان مغلوب شدند! ؛ (و این شکست) در سرزمین نزدیکی رخ داد؛ امّا آنان پس از (این) مغلوبیّت بزودی غلبه خواهند کرد... ؛ در چند سال همه کارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد (از این شکست و پیروزی)؛ و در آن روز، مؤمنان (بخاطر پیروزی دیگری) خوشحال خواهند شد...

موضوع قابل توجه ولی بی ارتباط با بحث ما این است که چرا باید مومنان از شکست ایران در مقابل رومیان خوشحال شوند؟ ایران چه هیزم تری به پیامبر دزدان فروخته بود که محمد اینگونه کینه شتری از ایران به دل داشت؟ آیت الله ها تلاش میکنند این خوشحالی و شعف محمد را به "مسیحی" بودن رومیان نسبت دهند (1) و اینکه مسیحیان اهل کتاب بودند و ایرانیان نبودند. این حیوانیت و توحش تهوع آور تیره آیت الله ها که فکر میکنند امپراطوری روم چون مسیحی بوده است حق داشته است به ایران که زرتشتی بوده است حمله کند، با توجه به اینکه ایران دستکم از نگر مذهبی کشوری آزاد بوده است و در آن یهودی و زرتشتی و مسیحی در کنار هم میزیستند و حتی شاه ایران زن مسیحی داشته است تا اینکه مسلمانان وحشی نظام آنرا به گند کشیدند و هزار و چهارصد سال است که در گند نگه داشته اند از سویی با این سخن دیگر اراذل که میگویند آیین زرتشت نیز از نظر تشیع اهل کتاب به شمار میرود تا جنایت و تجاوز اجداد خبیث خود به این مرز و بوم و مردمانش را انکار کنند و امام علی جنایت پیشه و خونخوارشان را و امامین جنایتکارین حسن و حسین را از اتهام ایرانی کشی و قتل عام در ایران برائت بخشند در تناقض جدی است، مگر اینکه بگویند مسیحیت چون نسبت به آیین زرتشت موخر بوده است بهتر بوده است و محمد را لازم افتاده که به سبب تاخیر مسیح بر زرتشت، کشته شدن ایرانیان بدست رومیان را جشن گیرد و نه برعکس، براستی که آیت الله ها هرچه بیشتر سعی میکنند از محمد دفاع کنند انگار سطلی دیگر از زباله و پساب را بر سر او خالی میکنند و بیشتر آبروی این درنده خوی فرومایه را میبرند.

ایرانیان باید بدانند که ساسانیان با تمام ایرادات و مشکلاتی که داشتند جانانه در مقابل رومیان ایستادند و رومیانی که ملت ها را نابود و آواره کردند اگر آن جانفشانی ها و جوانمردی های ساسانیان و ایرانیان آن دوران نبود بدون شک همان بلایی را که سر ملت یهود آوردند و نتیجه آن تا امروز هم باقیست و یهودیان را در سرتاسر جهان تا تشکیل اسرائیل مدرن آواره کردند بر سر اقوام ایرانی نیز می آوردند.

پیشبینی سرانجام جنگ معجزه نیست

همواره میتوان با یک بررسی مختصر از شرایط و وضعیت طرفین جنگ فهمید که کدام طرف پیروز خواهد شد و یا دستکم احتمال پیروزی کدام طرف بیشتر است. میدانیم محمد خود یک تاجر بوده است و پیش از انتخاب شغل ناشریف پیامبری و قبل از اینکه به سرش بزند که پیامبر شود به شهر ها و نقاط اطراف سفرها کرده بود. همچنین میدانیم که در میان اطرافیان محمد افرادی بودند که اصالتاً اهل ایران، مصر و روم بودند یا اینکه این مناطق را از نزدیک دیده بودند. دانایی از وضعیت مناطق برای تجار اهمیت زیادی دارد، حتی امروزه هم امنیت یک منطقه که در شرایط جنگی مختل میشود روی تجارت تاثیر مستقیم میگذارد و تجار پیش از انتخاب مال التجاره و منبع و مقصد خود باید بخوبی بدانند که در کجا چه اتفاقی می افتد. همچنین میدانیم که محمد خیال حمله به عجم و مطیع کردن آنها را در سر خود میپروراند و از همین رو طبیعتاً علاقه به مسائل نظامی و تحلیل قوای دو امپراطوری بزرگ داشته است. محمد انگیزه بدست آوردن این اطلاعات را داشته است، ابزار آن را هم داشته است پس میتوانسته باتوجه به وضعیت آن دوره به سادگی نتیجه جنگ را پیشبینی کند. همچنین با توجه به منابع مشخص است که حتی غیر مسلمانان نیز به دلیل اینکه زندگی روزمره آنها تا حدودی مبتنی بر این دست مسائل بوده است در جریان آنچه رخ میداده است بوده اند، برای نمونه:

«قصه ی غلبه ی پارسیان بر روم و غلبه ی رومیان بر پارسیان: آن بود پیش از روزگار پیغامبر ما صلی الله علیه، میان فارس و روم حرب ها و وقایع بسیار بودی. در آن وقت که پیغامبر علیه السلام به مکه دعوی پیغامبری کرد، غلبه ای افتاد پارسیان را بر رومیان سخت، چنان که شام و یمن و جزایر عرب همه از دست رومیان بیرون کردند، و مشرکان خاصه قریش، بدان شادی کردند و بر مسلمانان شماتت کردند که شما می گفتید که نصرت، اهل کتاب را خواهد بود، پدید آمد که پارسیان، نه از اهل کتاب اند و روم اهل کتاب، چه گونه غلبه کردند پارسیان بر روم. ابی خلف جمحی بوبکر را گفت: پدید آمد دروغ یار شما که می گفت غلبه اهل کتاب را خواهد بود. بوبکر گفت: ببینی که زود بود که روم بر پارسیان غلبه کنند یکبارگی. ابی گفت: هرگز این نتواند بود با چنان غلبه که پارسیان بر روم کردند. ابوبکر گفت: تا ببینی. ابی گفت: گرو بندی؟ ابوبکر گفت: بندم. گرو بستند به پنج شتر تا پنج سال که گر تا پنج سال روم را بر فرس غلبه نبود، ابوبکر پنج شتر به ابی بدهد و اگر نه، بستاند. چون ابوبکر گرو ببست بیامد رسول خدا را خبر کرد، رسول گفت: یا ابابکر، «زد فی الخطر و زد فی الاجل». اشتر به هفت رسان و سال هم به هفت رسان. ابوبکر چنان کرد، هفتم سال خبر آمد که رومیان بر پارسیان غلبه گرفتند. ابوبکر به مدینه بود نامه نبشت به پسر خویش به مکه تا اشتر از پسر ابی خلف بستد». (2)

تفسیر ابن کثیر در مورد سوره روم:

"این آیات در مورد پیروزی شاهپور شاه ایران بر شام (سوریه فعلی)، بخشهایی از شبهه جزیره عربستان و بخشی از مناطق امپراطوری روم نازل شده بود. هراکلیوس امپراطور رومی ها مجبور شد که قسطنطنيه (استانبول فعلی) را که برای دورانی طولانی تحت حاکمیت آنها بود ترک گوید. سپس هراکلیوس در جنگ پیروز شد. امام احمد نقل از ابن عباس نقل کرده است که در مورد این آیه گفته است:

[الم - ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ فِى أَدْنَى الاٌّرْضِ]

(الف لام میم، رومیان مغلوب شدند، در سرزمینی نزدیک) او گفت "آنها نخست مغلوب شدند و سپس پیروز شدند". او گفت: "بت پرستان میخواستند که ایرانیان بر رومی ها پیروز شوند، زیرا هردو بت پرست بودند و مسلمانان میخواستند که رومیان بر ایرانیان پیروز شوند زیرا هردو مردم اهل کتاب بودند. این خبر به ابوبکر رسید و او نیز آنرا به رسول الله گفت. رسول الله گفت:

«أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُون»

(آنها یقیناً پیروز خواهند شد). ابوبکر اینرا به بت پرستان گفت و آنها گفتند "محدودیت زمانی تعریف کن، اگر ما پیروز شدیم ما فلان چیز را به شما خواهیم داد و اگر شما پیروز شوید به ما فلان چیز را به ما بدهید"، پس ابوبکر زمان 5 سال را مطرح کرد و رومیان در پنج سال پروز نشدند. ابوبکر اینرا به پیامبر گفت و وی گفت:

«أَلَا جَعَلْتَهَا إِلَى دُونَ أُرَاهُ قَالَ: الْعَشْرِ»

(چرا روی کمتر از 10 سال شرط بستی؟) سعد بن جبیر گفت "بضع به معنی کمتر از 10 است"، سپس رومیان پیروز شدند و او گفت که این آن چیزی است که الله گفته:

[الم - ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ - الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَـهُمْ يُنفِقُونَ - وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالأْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ - أُوْلَـئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ]

(الف لام میم. رومیان مغلوب شدند. در سرزمینی نزدیک، و آنها پس از شکستشان پیروز خواهند شد. در چند سال آینده. سرنوشت در گذشته و آینده تنها در دست الله است. و در آن روز مومنین خوشحال خواهند شد -- به کمک الله. او به کسی که بخواهد کمک میکند و براستی که او قدیر و بخشنده است). این در الترمذی و النسائی نیز ثبت شده است."

جالبتر این است که ابوسفیان با هراکلیوس که اعراب وی را "هرقل" مینامند نیز بعدها دیدار کرده است:

صحیح بخاری پوشینه 4 کتاب 5 شماره 399

از عبدالله بن عباس منقول است:

ابوسفیان بن حرب به او (عبدالله بن عباس) خبر داده است که هراکلیوس او را و تنی چند از کاروانیان قریش را که برای تجارت به شام رفته بودند برای دیدار دعوت کرده بود و آنها با وی دیدار کرده بودند و این در زمان صلح (حدیبیه؟) با پیامبر اتفاق افتاد.

همچنین میدانیم که دوران حیات محمد مصادف است با یک دوره عجیب و غریب در دربار ساسانی که در آن دوره کوتاه و بحرانی چندین شاه و ملکه در دربار به پادشاهی میرسند، همچنین ماجرای معروف شهربراز و خیانت او به خسرو پرویز که از جانب هراکلیوس حمایت میشده است نیز از نقاط ضعف بزرگ ایران و دلایل شکست خسرو پرویز از رومی ها بود. از جانب دیگر محمد به دلایل و با ابزارهایی که یاد شد از وضعیت اجتماعی ایران نیز به خوبی آگاه بوده است، بنابر این هرکس جای محمد بود به سادگی میتوانست حدس بزند که جنگ به سود کدامیک از طرفین تمام خواهد شد و انجام اینکار به هیچ عنوان معجزه نیست.

موفقیت در پیشبینی پنجاه درصدی چندان عجیب نیست

در صورتی که فرض کنیم محمد کاملاً از اوضاع و شرایط منطقه بی اطلاع بوده و دسترسی به منبع اطلاعاتی نداشته است نیز پیشبینی سرانجام جنگ به دلیل اینکه احتمال پیروز شدن هریک از طرفین 50% است چندان کار عجیب و بزرگی نیست. فرض کنید قبل از اینکه بازی های جام جهانی شروع شوند شخصی بگوید تیم نیجریه در مسابقات جام جهانی قهرمان خواهد شد. احتمال تحقق این پیش بینی در صورتی که 30 تیم در جام جهانی شرکت داشته باشند و هیچ فاکتور دیگری را در نظر نگیریم یک بر روی سی یعنی حدود  سه صدم است، و اگر نیجریه واقعاً در جام جهانی پیروز شود باید گفت که این شخص شانس خیلی خوبی دارد و یا اینکه پیش بینی بسیار دشواری را انجام داده است.

اما فرض کنید که تمام بازی های جام جهانی به غیر از فینال انجام شده و تنها دو تیم مانده اند که با یکدیگر مسابقه بدهند، یکی از این تیم ها برزیل است و دیگری نیجریه است، آیا اگر کسی پیش از بازی بگوید که پیشبینی میکنم برزیل برنده این بازی و قهرمان جام جهانی خواهد شد، و این اتفاق بیافتد آیا میتوان هنوز هم گفت این فرد خیلی خوش شانس است یا پیشبینی خیلی دشواری را انجام داده است؟ مسلماً نه! پیشبینی که در آن احتمال رخدادن هریک از حالت تنها یک دوم یا پنجاه درصد باشد پیشبینی چندان دشواری نیست، و البته این در شرایطی است که هیچ اطلاعی نسبت به وضعیت این دو تیم، سابقه آنها و وضعیت روحی فعلی بازیکنان تیم نداشته باشیم. در حالی که اگر محمد را در این مثال قرار دهیم در واقع او با بازیکنان این تیم رابطه داشت و با وضعیت این دو تیم از نزدیک آشنا بود و در همسایگی آنها زندگی میکرده!

این است که اساساً چنین پیش بینی ای حتی نیازمند شانس زیاد هم نیست و کاری بسیار آسان است.

بضع سنین و شرط بندی ابوبکر!

همانطور که در بالانیز از سورابادی ذکر شد جریان "نازل" شدن این آیه ظاهراً تمسخر قریشیان است که مسلمانان را طعن زده بودند و محمد نیز این آیه را "نازل" کرده است. مفسر دیگری در این مورد گوید:

«سیغلبون، از «زهری» است که مشرکین در مکه با مسلین ستیزه کردندی که رومیان اهل کتاب اند، شما نیز خویش را اهل کتاب می دانید، پس همچنان که فارسیان که از اهل کتاب نیستند، بر رومیان از اهل کتاب چیره شدند، ما نیز بر شما غلبه خواهیم یافتن. پس در این باره این آیت فرود آمد. و عبدالله بن عتبه بن مسعود چنین مرا خبر داد که ابوبکر، پیش از این که قمار تحریم گردد، با بعضی از مشرکین گرو بست بر این که اگر روم تا هفت سال دیگر بر فارس چیره نشد، چیزی بدان مشرک بدهکار باشد و چون پیغمبر بر این داستان آگاه شد، بدو گفت چرا هفت سال تعیین کردی؟ با آن که عدد هرچه کم تر از ده باشد، «بضع» خوانند و سپس چنان افتاد که غلبه فارس بر روم تا نه سال به طول انجامید و به هنگام غزوه ی حدیبیه بود که خداوند روم را بر فارس پیروز گردانید و مسلمین به غلبه ی اهل کتاب شاد و خرسند شدند. و نیز از «عطیه» است که «ابا سعید خدری» را از این داستان پرسیدم گفت ما با مشرکین عرب از در ستیزه در آمدیم و روم با فارس و چون خداوند، پیامبر و مسلمین را بر مشرکین نصرت داد و روم را بر فارس، ما بدین دو پیروزی، که از برای اهل کتاب بر غیر اهل کتاب نصیب گردید، خرسند شدیم». (3)

برخی منابع نام شخصی که ابوبکر با او شرط بندی کرده بود را ابی ابن خلف دانسته اند و وی کسی است که محمد به دست خودش او را کشت (4)، آنچه در اینجا اهمیت دارد موهوم بودن آیه قرآن است تا جائی که ابوبکر هم معنی آنرا نفهمیده است، به نظر شما اگر خدایی وجود میداشت و میخواست بدینوسیله اعجاز کند و به مردم بفهماند که وجود دارد اینگونه پیام میداد؟ آیا خدا عقلش در این حد است که برای پیشبینی خود نه زمان دقیق و نه مکانی معرفی کند؟ حتی باقی اجزاء این آیه نیز موهوم و نامشخص هستند، نه گفته شده است "این سرزمین نزدیک" کجاست و چقدر نزدیک است و چقدر به کجا نزدیک است، نه گفته شده است غلبه توسط چه کسی انجام گرفته است. به نظر شما خداوند جهان نمیتوانست بجای اینکه در این نزدیکی ها روم شکست خورد و چند سال دیگر غلبه خواهد کرد بطور مشخص و دقیق بگوید:

ایرانیان در سرزمین x بر رومیان پیروز شدند ولی ناراحت نباشید چون رومیان n سال دیگر در سرزمین y برای همیشه بر ایرانیان پیروز خواهند شد.

دلیل اینکه چنین آیه ای در قرآن دیده نمیشود چیست بجز اینکه شخصی لفاظّ و زیرک که خود به سرانجام جنگ شک داشته و میخواسته است حرفی دو پهلو بزند این آیه را "نازل" کرده نه خدا؟ آیا خدای علیم و محیط اینگونه پیشبینی میکند؟

آسان بودن تغییر این آیه.

میدانیم کتاب قرآن در ابتدای کتابت خود اعراب و نقطه گذاری نشده بود و سالها و به عقیده اشخاصی قرنها بعد از مرگ پیام آور مرگ اعراب و نقطه گذاری شد. همینطور میدانیم که زبان عربی به شدت وابسته به نقطه و اعراب است و معنی جملات را به سادگی میتوان با تغییر چند حرکت و نقطه به شدت تغییر داد، تغییر این آیه بگونه ای که جای فاعل و مفعولش عوض شود هم نیازمند تنها چند تغییر کوچک است، همچنین میدانیم که قرآن تحریف شده و مورد دستکاری خود مسلمانان قرار گرفته است، بنابر این کاملاً این احتمال وجود دارد که اگر این واقعه تاریخی (پیروزی ایران و سپس روم) واقعاً اتفاق افتاده باشد، مسلمانان شکل این آیه را بگونه ای تغییر داده باشند که سازگار با این واقعه تاریخی گردد.

از آنجا که بار اثبات ادعای این معجزه بر گردن مسلمانان است باید پیش از تلاش برای اثبات این معجزه نشان دهند که اینچنین نیست و قرآن تحریف نشده است و حتی حرکت های آن نیز همانطور است که محمد گفته است، جدا از اینکه مسلمانان باید اثبات کنند کاتبان وحی واقعاً آنچه محمد میگفته مینوشتند و این بخش اساساً الحاقی نیست و سایر ده ها مطلب و موضوعی که باید اثبات شود، مسلمانان باید قرآنی بیابند که همزمان با محمد باشد و اعراب گذاری هم شده باشد تا بتوانند چنین چیزی را اثبات کنند و از آنجا که قدیمی ترین قرآنهای اعراب و نقطه گذاری شده با محمد سالها فاصله دارند بعید است بتوانند هیچوقت چنین کاری کنند و تا زمانی که چنین نکرده اند باور کردن ادعای آنان غیر عقلایی است.

جالب اینجاست که اتفاقاً این قضیه توسط خود مسلمانان نیز مطرح شده است و در مورد این آیه کاملاً صدق میکند، عبدالله بن عمر البيدوي قاضی مشهور شیراز و مفسر قرآن در کتاب خود "اسرار التنزيل و انوار التأوي" به این قضیه که قرائت دیگری از این آیه نیز وجود دارد اشاره میکند، یکی از مستشرقین در این پیرامون مینویسد:

ولی بیداوی استدلال مسلمانان را بطور کلی با مطلع کردن ما از وجود قرائت های دیگری از سوره روم نابود میکند.  او میگوید که برخی قرائت ها بجای "غُلِبَتِ" گفته اند "غَلَبَتِ" و بجای "سَيَغْلُبُونَ" گفته اند "سَيُغْلَبُونَ"، معنی این آیه با تغییر همین چند حرکت میشود "رومیان در سرزمینهای نزدیک پیروز شدند ولی بزودی پس از چند سال شکست خواهند خورد". اگر این درست باشد، آنگاه داستان شرط بندی ابوبکر و ابی باید دروغ باشد، زیرا ابی خیلی قبل تر از شکست رومیان توسط مسلمانان و حتی خیلی قبل تر از پیروزی رومیان بر ایرانیان مرده بود. این قضیه نشان میدهد که چنین احادیثی تا چه حد نادرست هستند. توضیح بیداوی این است که رومیان سرزمین پر آب سوریه (على ريف آلْشام) را فتح کرده بود، و این بخش از قرآن پیشبینی میکند که مسلمانان بزودی بر رومیان پیروز خواهند شد. اگر این معنی درست باشد، آنگاه "نزول" این آیات باید دستکم در سال 6 بعد از هجرت انجام گرفته باشد. روشن است که حرکات و نقطه ها در خط کوفی اصلی که قرآن بدان نوشته شده بود بکار گرفته نشده بودند، بنابر این هیچکس نمیتواند مطمئن باشد که کدامیک از این دو قرائت درست است و ما میدانیم که در مورد تاریخ نزول این آیه، قرائت آن و معنی آن نکات مبهم بسیاری وجود دارد و نمیتوان این بخش از قرآن را بعنوان یک پیشبینی و در نتیجه اثبات پیامبری محمد دانست. (5)

این قضیه نیز در جای خود پاسخ مناسبی به ادعای اعجاز قرآن در این آیه است.

پیروزی موقت یا نهایی؟

صرف نظر از مثال مسابقه فوتبالی که در این نوشتار بدان اشاره کردیم یک جنگ آنهم در دوره ساسانی با مسابقه فوتبال بسیار متفاوت است. جنگهای بین ایران و روم تاریخی دیرینه دارند و همچنین میدانیم که جنگ در دوران باستان با امروز بسیار متفاوت بوده است، کشورها مرز مشخص و معینی نداشته اند، گاهی روزها و هفته ها طول میکشید تا یک فرمانده نظامی آنچه رخ میدهد را به حاکم مورد تابعیت خود گزارش دهد، همچنین جنگهای بین ایران و روم به دلیل مرز های مشترک بزرگ بین ایران و روم همواره در مناطق مختلف روی داده اند و گاهی ایران پیروز میشده است ولی محمد راجع به جنگ بگونه ای صحبت کرده است که انگار مسابقه فوتبال است یعنی در ساعت مشخصی دو کشور با یکدیگر میجنگیده اند و یکی پیروز میشده است و دیگری مغلوب و بعد هم تمام میشده است. ولی هرگز اینگونه نبوده است، سخن محمد سخنی به غایت رندانه است و هیچ شباهتی به یک پیشگویی ندارد زیرا نه اعلام میکند که غلبه روم بر ایران پایان جنگ خواهد بود و نه زمان دقیق و مشخصی را برای آن مطرح میکند.

اگر دقت شود میان غلبه روم و غلبه ایران در این آیه هیچ تفاوتی وجود ندارد یعنی هر دو غلبه از یک جنس هستند، حال اگر سر انجام جنگ کاملاً به سود ایرانیان تمام میشد ادعای محمد بازهم قابل دفاع بود چون میگفت من نگفته ام سرانجام این جنگ به نفع رومی ها تمام میشود، من گفته ام رومی ها پیروز خواهند شد و البته که رومیها در چند جنگ از این همه درگیری و زد و خورد پیروز شده بودند. بعبارت دیگر در این آیه هردو پیروزی به یک شکل آمده اند و همانطور که پیروزی ایرانیان موقت بود پیروزی رومی ها هم میتوانست موقت باشد و پس از پیروزی خود دوباره از ایرانیان شکست بخورند، قرآن هرگز پیروزی رومیان را یک پیروزی نهایی ننامیده است.

بنابر این ادعای محمد در هر حال درست میبود و چنین ادعایی حتی یک پیشبینی هم نیست. مانند اینکه شخصی بگوید از شکست تیم فوتبال ایران ناراحت نباش، تیم ایران بزودی پیروز خواهد شد و ایرانیان خوشحال خواهند شد! روشن است چنین ادعای غیر قابل ابطال پذیری را نمیتوان یک پیشبینی نامید.

نتیجه گیری.

با توجه به تمامی آنچه در بالا آمد روشن است که باور داشتن به معجزه بودن قرآن صرفاً با استناد به آیات ابتدائی سوره روم قابل دفاع از نگر عقلی نیست و نمیتوان به دلیل این به اصطلاح پیشبینی قرآن را کتابی ماوراء انسان دانست.

1) برای نمونه به تفسیر نمونه در مورد سوره روم میگوید مومنان از چند چیز از جمله "از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود" در آن روز خوشحال میشدند.

2) قصص قرآن مجید، تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، مشهور به سور آبادی، برگ 310

3) قرآن کریم، ترجمه و تفسیر محمد کاظم معیری، حاشیه ی تفسیری بر آیات نخستین سوره روم. مشابه همین احادیث در مسند احمد شماره 2633 و 2365 و همچنین سنن الترمذی شماره 3497 و 3498 وجود دارد.

مسند احمد
2633 حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ كَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ وَكَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ فَارِسُ عَلَى الرُّومِ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ فَذَكَرَ ذَلِكَ الْمُسْلِمُونَ لِأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَ أَبُو بَكْرٍ ذَلِكَ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَهْزِمُونَ فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلًا فَإِنْ ظَهَرُوا كَانَ لَكَ كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ بَيْنَهُمْ أَجَلًا خَمْسَ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ أَلَا جَعَلْتَهُ أُرَاهُ قَالَ دُونَ الْعَشْرِ قَالَ وَقَالَ سَعِيدٌ الْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ قَالَ فَظَهَرَتْ الرُّومُ بَعْدَ ذَلِكَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِي بِضْعِ سِنِينَ‏}‏ قَالَ فَغُلِبَتْ الرُّومُ بَعْدُ ثُمَّ غَلَبَتْ بَعْدُ قَالَ ‏{‏لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏}‏ قَالَ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏.

2365 حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، فِي قَوْلِهِ ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ‏}‏ قَالَ غُلِبَتْ وَغَلَبَتْ قَالَ كَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ فَارِسُ عَلَى الرُّومِ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ فَذَكَرُوهُ لِأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُونَ قَالَ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلًا فَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْتُمْ كَانَ لَكُمْ كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ أَجَلًا خَمْسَ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ أَلَا جَعَلْتَهَا إِلَى دُونَ قَالَ أُرَاهُ قَالَ الْعَشْرِ قَالَ قَالَ سَعِيدُ بْنُ جُبَيْرٍ الْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ ثُمَّ ظَهَرَتْ الرُّومُ بَعْدُ قَالَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ‏}‏ إِلَى قَوْلِهِ ‏{‏وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ‏}‏ قَالَ يَفْرَحُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏.

سنن الترمذی
3497 حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ حُرَيْثٍ، حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ الْفَزَارِيِّ، عَنْ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ ‏)‏ قَالَ غُلِبَتْ وَغَلَبَتْ كَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ يَظْهَرَ أَهْلُ فَارِسَ عَلَى الرُّومِ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ يَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ فَذَكَرُوهُ لأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ ‏"‏ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُونَ ‏"‏ ‏.‏ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلاً فَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْتُمْ كَانَ لَكُمْ كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ أَجَلَ خَمْسِ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرُوا ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم فَقَالَ ‏"‏ أَلاَ جَعَلْتَهُ إِلَى دُونِ - قَالَ أُرَاهُ الْعَشْرِ ‏"‏ ‏.‏ قَالَ سَعِيدٌ وَالْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ قَالَ ثُمَّ ظَهَرَتِ الرُّومُ بَعْدُ ‏.‏ قَالَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ ‏)‏ إِلَى قَوْلِهِ ‏:‏ ‏(‏يفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ ‏)‏ قَالَ سُفْيَانُ سَمِعْتُ أَنَّهُمْ ظَهَرُوا عَلَيْهِمْ يَوْمَ بَدْرٍ ‏.‏ قَالَ أَبُو عِيسَى هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ غَرِيبٌ إِنَّمَا نَعْرِفُهُ مِنْ حَدِيثِ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ ‏.


3498 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي أُوَيْسٍ، حَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي الزِّنَادِ، عَنْ أَبِي الزِّنَادِ، عَنْ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ نِيَارِ بْنِ مُكْرَمٍ الأَسْلَمِيِّ، قَالَ لَمَّا نَزَلَتْ ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ فَكَانَتْ فَارِسُ يَوْمَ نَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ قَاهِرِينَ لِلرُّومِ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ ظُهُورَ الرُّومِ عَلَيْهِمْ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ وَفِي ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏يوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ‏)‏ فَكَانَتْ قُرَيْشٌ تُحِبُّ ظُهُورَ فَارِسَ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ لَيْسُوا بِأَهْلِ كِتَابٍ وَلاَ إِيمَانٍ بِبَعْثٍ فَلَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى هَذِهِ الآيَةَ خَرَجَ أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ رضى الله عنه يَصِيحُ فِي نَوَاحِي مَكَّةَ ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ قَالَ نَاسٌ مِنْ قُرَيْشٍ لأَبِي بَكْرٍ فَذَلِكَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ زَعَمَ صَاحِبُكُمْ أَنَّ الرُّومَ سَتَغْلِبُ فَارِسًا فِي بِضْعِ سِنِينَ أَفَلاَ نُرَاهِنُكَ عَلَى ذَلِكَ قَالَ بَلَى ‏.‏ وَذَلِكَ قَبْلَ تَحْرِيمِ الرِّهَانِ فَارْتَهَنَ أَبُو بَكْرٍ وَالْمُشْرِكُونَ وَتَوَاضَعُوا الرِّهَانَ وَقَالُوا لأَبِي بَكْرٍ كَمْ تَجْعَلُ الْبِضْعُ ثَلاَثُ سِنِينَ إِلَى تِسْعِ سِنِينَ فَسَمِّ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ وَسَطًا تَنْتَهِي إِلَيْهِ ‏.‏ قَالَ فَسَمَّوْا بَيْنَهُمْ سِتَّ سِنِينَ قَالَ فَمَضَتِ السِّتُّ سِنِينَ قَبْلَ أَنْ يَظْهَرُوا فَأَخَذَ الْمُشْرِكُونَ رَهْنَ أَبِي بَكْرٍ فَلَمَّا دَخَلَتِ السَّنَةُ السَّابِعَةُ ظَهَرَتِ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ فَعَابَ الْمُسْلِمُونَ عَلَى أَبِي بَكْرٍ تَسْمِيَةَ سِتِّ سِنِينَ لأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ ‏:‏ ‏(‏في بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ قَالَ وَأَسْلَمَ عِنْدَ ذَلِكَ نَاسٌ كَثِيرٌ ‏.‏ قَالَ هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ مِنْ حَدِيثِ نِيَارِ بْنِ مُكْرَمٍ لاَ نَعْرِفُهُ إِلاَّ مِنْ حَدِيثِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ ‏.‏

4) سیرت رسول الله، ابن هشام، رفیع الدین اسحق محمد همدانی، چاپ سوم، 77، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، برگ 673.

5) (C. G. Pfander, Mizan-ul-Haqq - The Balance of Truth, revised and enlarged by W. St. Clair Tisdall [Light of Life P.O. Box 18, A-9503, Villach Austria], 279-280)

گرشاسپ 2 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  نظر بدهید!

تماس با ما

دوستان گرامی برای اینکه از بروز شدن ایران سکوت با خبر باشید و بتوانید با ما در تماس باشید و یا سوالات خود را از ما بپرسید و یا با ما به بحث و مناظره بپردازید و از ما انتقاد کنید و یا پیشنهاد بدهید و . . .

آدی ما را به فهرست اد لیست های خود اضافه کنید.

Id: iransokut

Id: zmicrob

همچنین اگر مطلبی در مورد وبلاگ یا هر چیز دیگری داشتید كه خواستيد براي ما بفرستيد با ایمیل ما تماس بگیرید.

email : iransokut@yahoo.com

email:   zmicrob@yahoo.com

گرشاسپ 2 چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  نظر بدهید!

علی سینا و منتظری، سن پایین عایشه

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا...

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است.

 

دکتر علی سینا:

محمد وقتی عایشه 6 سال سن داشت با وی ازدواج کرد و وقتی وی به سن 9 سالگی رسید با او همبستر شد. چطور یک شخص 54 ساله که خود را پیامبر خدا میخواند میتواند نسبت به دختری 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد؟

1- آیت الله منتظری:

سنت ازدواج در آن روزگار بر اساس آداب و سنتهای قبیله ای بود، انگیزه از ازدواج بیش از هرچیز تحکیم دوستی با پدر عروس بوده است، بنابر این ازدواج پیامبر با عایشه یک حرکت سیاسی بوده است.

دکتر علی سینا:

این به هیچ عنوان بهانه خوبی برای ازدواج با یک دختر بچه کم سن نیست. اشکالی که ما به محمد وارد میکنیم این نیست که چرا با دختر ابوبکر ازدواج کرده است، بلکه اشکال در کم سن بودن عایشه است. برای یک پیامبر خدا هرگز شایسته نیست که نسبت به یک دختر کوچک احساسات جنسی داشته باشد، و این بسیار غیر معقول است که بر اساس این احساسات عمل کرده باشد. امروزه اگر یک مرد 54 ساله با یک دختر 9 ساله تماس جنسی داشته باشد، او را بعنوان یک بیمار پدوفیل (بچه باز) به زندان می اندازند، چرا پیامبر اسلام باید بخشیده شود؟

"بیماری پدوفیلیا شامل تحریک شدن مکرر جنسی و یا احساس نیاز و هوس کردن و بر انگیخته شدن احساسات جنسی در قبال کودک و یا کودکان است. بیمار پدوفیل باید بیش از 16 سال سن داشته باشد و تحریک جنسی باید مربوط به کودک 13 یا کم سن و سال تر باشد. اختلاف سنی بین بیمار و شخص محرک باید حداقل 5 سال باشد." مترجم

 

2- آیت الله منتظری:

پیامبر در سن 25 سالگی با خدیجه 40 ساله ازدواج کرده است، و پیامبر تا زمانی که خدیجه زنده بود با هیچ زن دیگری ازدواج نکرد. اگر پیامبر اسلام انسان شهوت رانی بود، با زنی پیر تر از خود ازدواج نمیکرد و تا زمان مرگ وی به او وفادار نمی ماند.

دکتر علی سینا:

خدیجه زنی ثروتمند بود و محمد مستخدم فقیر وی بود. ازدواج با یک زن ثروتمند برای محمد خیزشی در پلکان موقعیت اجتماعیش بود. در آن دوران محمد یک پسر یتیم و جاه طلب بود. چون مرد فقیر و جوانی بود، هیچ کس به او توجهی نمیکرد. خدیجه برای محمد یک لطف بزرگ بود. او برای محمد آرامش خاطر و رفاه مالی را به ارمغان آورد. حال محمد میتوانست در انزوا به غار خود برود و تخیلات خود را به پرواز در بیاورد، با اجنه دیدار کند، با شیطان بجنگد، با جبرئیل و سایر مخلوقاتی که فکر سستش را شکار کرده بودند محاوره کند.

دلیل  اینکه محمد به خدیجه وفادار ماند، نجابت محمد نبود، بلکه به این دلیل بود که خدیجه زنی قدرتمند بود و هرگز چیزی غیر از این را از طرف محمد تحمل نمیکرد. در آن دوران محمد طرفداری نداشت و ممکن بود با رنجاندن زن پولدارش همه چیز را از دست بدهد و بطور کامل نابود شود.

اگرچه وی بعد ها رنگ واقعی اش را نشان داد و وقتی به قدرت رسید در واقع هیچ چیز نمیتوانست اورا از آنچه بدان میل داشت بازدارد. آنوقت بود که تمام هنجارهای نجابت را به اذن الله اش شکست.

3- آیت الله منتظری:

قصد پیامبر از ازدواج با زنان بیوه متعدد، جدا از مصلحت های سیاسی و اجتماعی، تقویت موقعیت و جایگاه اجتماعی آنان بود. در آن روزگار، زنان بویژه، کنیز ها (بردگان مونث) ارزش بسیار کم یا بطور کلی بی ارزش بودند، و نادانی در حدی بود که آنها دخترانشان را زنده به گور میکردند.

دکتر علی سینا:

محمد همانطور که در بالا آمد، به دلیل ثروت خدیجه با وی ازدواج کرد. بعد از مرگ خدیجه محمد با عایشه که تنها 6 سال داشت ازدواج کرد، و بخاطر خواهش پدر عایشه، پیامبر تا سه سال به وی دخول نکرد. در این میان وی به یک زن نیاز داشت و زنان ناباور از آنجا که وی را یک دیوانه میدانستند از ازدواج با او سر باز می زدند. در میان طرفداران اندکش نیز زنان واجد الشرایط بسیار اندک بودند. سوده  یک زن مسلمان و یک بیوه بود. وی زنی ایده آل برای شرایط محمد به شمار میرفت و میتواند بستر محمد را گرم کند و از خانه  محمد نگهداری کند و نیازهایش را برآورد. محمد دو ماه بعد از مرگ خدیجه با وی ازدواج کرد. خدیجه و سوده تنها دو زن پیامبر بودند که وی از روی نیاز و نه از روی شهوت ازدواج کرد. البته ممکن است که حفصه دختر عمر نیز به گفته پدرش و محمد چندان زیبا نبوده باشد، و محمد ممکن است تنها برای شاد کردن عمر با وی ازدواج کرده باشد. تمامی سایر زنان محمد یا بکر و زیبا بوده اند یا بیوه زنان زیبایی بوده اند و اکثر آنها، اگر نگوییم تمام آنها در سنین نوجوانی (زیر 20 سال) بوده اند. پیامبر تنها به دلیل ظاهر و زیبایی آنها یا با آنها ازدواج کرد یا به سادگی با آنها بدون حتی ازدواج همبستر شد.

حتی برخی اوقات مجبور میشد بعضی از قوانین را نیز زیر پا بگذارد و الله را به صحنه وارد کند الله آیاتی را برایش افشا کند تا بتواند بدانچه به آن میل داشت دست یابد. بعنوان مثال این اتفاق در مورد زینب بنت جحش، ماریه و عایشه افتاد. هیچ کدام از زنان محمد از سوء تغذیه رنج نمیبردند و هیچکدام قبل از ازدواج با محمد زنان تنها و فقیری نبودند. داستانهای زنانی مثل سفیه، ماریه و زینب داستانهای عاشقانه ای هستند که طعم و بوی شهوت، خیانت و جرم میدهند.

شما البته به درستی به وضعیت رقت انگیز و اسفبار دختران برده (کنیزان) در آن دوران اشاره کردید، اما اشاره به این موضوع را فراموش کردید که بسیاری از آن دختران برده، تا قبل از اینکه پیامبر آزادی آنها را بستاند و مقام آنها را از آزاد به برده تقلیل دهد آزاد دختران و زنانی بودند. آیا شما میگویید که آن دختران برده باید برای اینکه محمد عزیزان و همسران آنها را کشت و آنها را در بازارها به مسلمانانی که آنها را می خریدند و به کنیز و مستخدم و یا بردگان جنسی تبدیل میکردند سپاسگزار پیامبر باشند؟

4- آیت الله منتظری:

ازدواج محمد و عایشه در سال نخست و یا دوم بعد از هجرت با فشار و اصرار پدرش ابوبکر و تنی چند از دوستانش انجام گرفت. پیامبر برای مدتی بعد از مرگ خدیجه مجرد ماند. هدف اصلی اش از این ازدواج دلایل سیاسی بود.زیرا محمد زیر فشار فراوان از طرف دشمنانی سرسخت همچون ابو لهب و ابوجهل بود که وی را متهم میکردند؛ لذا او کاملا به حمایت قبایل مختلف دیگر نیاز داشت. ابوبکر نفوذ قبیله ای بسیاری داشت. و رد این تقاضای ابوبکر در آن شرایط به مصلحت پیامبر نبود. در واقع این ازدواج یک ازدواج نمادین بود و نه برای اشباع غریزه جنسی، زیرا بر حسب عادت یک مرد 53 ساله نمیتواند احساسات جنسی نسبت به یک دختر 9 ساله داشته باشد.

دکتر علی سینا:

پیامبر با عایشه به دلیل اصرار پدرش ازدواج نکرد، احادیث بسیاری وجود دارد که محمد میل به عایشه داشت و از ابوبکر خواست که دختر 6 ساله اش را به وی بدهد. درواقع ابوبکر از شنیدن چنین خواسته ای شوکه شده بود. وی اعتراض کرد که وی با محمد پیمان برادری بسته است و یا او برادر رضاعی پیامبر است، که این پیمان ازدواج محمد با برادرزاده خویش را غیر قانونی میکند، اما پیامبر نظر ابوبکر را با گفتن اینکه ما برادران حقیقی و خونی نیستیم رد کرد و استدلال کرد که پیمان برادری آنها ربطی به این ماجرا ندارد.

صحیح بخاری ۱۸،۶۲،۷

پیامبر از ابوبکر ازدواج با عایشه را تقاضا کرد. ابوبکر گفت "اما من برادر تو هستم". پیامبر گفت "من و تو در دین الله و کتابش برادر هستیم اما عایشه بر من حلال است."

اعراب مردمان بدوی ولی به هم پیوسته ای بودند که اندک قوانین نیز برای خود داشتند. برای خود اصول اخلاقی ای داشتند که با دقت و وسواس بدانها عمل میکردند. بعنوان مثال در ماه های مشخصی از سال جنگ نمیکردند. همچنین شهر مکه را بعنوان شهری مقدس به رسمیت میشناختند و هرگز علیه آن جنگ نمیکردند. زن برادر رضاعی همچون برادرزن واقعی به شمار می آمد و ازدواج با وی جایز نبود. همچنین بسیار رایج بود که دوستان نزدیک پیمان برادری باهم میبستند و همدیگر را همچون برادران واقعی به رسمیت میشناختند. پیامبر هر زمان که این قوانین در مقابل او و منافع یا آرزوهایش قرار میگرفتند آنها را زیر پا میگذاشت.

ابوبکر و محمد پیمان برادری بسته بودند، و بنابر رسوم و قوانین عایشه همچون برادرزاده محمد بود، اما این محمد را از میل به عایشه باز نداشت، حتی وقتی که عایشه 6 سال سن داشت.

اما پیامبر که اخلاقیات را نسبت به امیال خود تغییر میداد با استناد به همین رسم که نمیتوان با دختر برادر ازدواج کرد، از ازدواج با دختر حمزه سر باز زد. چون او چندان زیبا نبود.

 

صحیح بخاری 7.62.37

از ابن عباس نقل شده است:
از پیامبر پرسیده شده بود، "آیا با دختر حمزه ازدواج نمیکنی؟"، او پاسخ داد "او برادر زاده من است".

حدیث زیر نشان میدهد که پیامبر به عایشه گفته بود قبل از اینکه از پدرش تقاضای ازدواج کند خواب او را دیده است.

صحیح بخاری 9.87.140

از عایشه نقل شده است:

رسول الله به من گفت "تو دوبار قبل از اینکه من با تو ازدواج کنم در رویاهای من ظهور کرده بودی.  من فرشته ای را دیدم که ترا در تکه ای لباس ابریشمی حمل میکرد، من به او گفتم، لباسش را در بیاور و اورا نگاه دار، او تو بودی. به خود گفتم "اگر این از طرف الله است، پس این (لخت شدن عایشه) باید واقعا اتفاق بیافتند".

 

این بهانه که ازدواج محمد با عایشه یک "حرکت سیاسی" بود را میتوان به سادگی رد کرد. ابوبکر دوست خوبی برای محمد بود، او از پیروان محمد و برادر رضاعی محمد بود، به قبیله پیامبر متعلق بود، هیچ لزومی برای پیامبر الله وجود نداشت که برای تحکیم دوستی اش با ابوبکر لازم باشد که با دختر خردسالش همبستر شود. مدارک نشان میدهد که پیامبر مقدس از هواخواهی این مرد و اعتمادی که به او داشت سوء استفاده کرد و اورا وادار کرد تا دختر کوچکش را به ازدواج با او در بیاورد. چطور میتوانید درخواست مردی را که معتقدید پیامبر خدا است انکار کنید؟

ابوجهل (پدر جهالت) و ابولهب اسامی مستعار موهنی بودند که به عبدالعزی توسط محمد داده شده بود. عبدالعزی عموی پیامبر و یک مرد دانشور بود. قریشیان وی را ابوالحکیم (پدر خرد) میخواندند. بسیار دشوار است که بدانیم رابطه میان خوابیدن با یک دختر 9 ساله، چطور میتوانست وی را از شر دشمنانش محافظت کند؟ همانطور که اشاره کردید، این ازدواج یک یا دو سال بعد از هجرت اتفاق افتاد. دشمنان محمد در مکه بودند. حتی اگر این ازدواج میتوانست باعث حفاظت بیشتر محمد شود، که این یاوه ای بیش نیست، او خود در مدینه در امان کامل بود. بنابر این عذر نیز غیر قابل قبول است.

به هر حال، مسئله این است که پیامبر با دختر ابوبکر ازدواج کرد، مسئله این است که با یک دختر بچه 9 ساله همبستر شد. اگر معتقدید که پیامبر این کار را کرد تا از خود محافظت کند، پس محمد یک آدم فرصت طلب بوده است که به یک دختر بچه تجاوز کرده است تا جان خود را حفظ کند. لطفاً نگویید این عمل یک تجاوز نبود برای اینکه یک دختربچه 9 ساله به اندازه ای بالغ نیست که رضایت به تماس جنسی و یا ازدواج بدهد و اگر نتواند رضایت بدهد پس تماس جنسی با او، تجاوز حساب میشود. دفاعیات شما پیامبر اسلام را حتی از اتهام های ما بیشتر متهم میکند.

میگویید این ازدواج یک ازدواج نمادین و سمبلیک بوده است، واقعا این مسئله چقدر میتواند نمادین باشد که پیامبر وقتی به عایشه نزدیک میشود که به گواهی خود عایشه، وی در حال بازی کردن با اسباب بازیهایش بوده است، و پیامبر یک چیز کاملا متفاوت از اسباب بازیهای عایشه را در اختیارش قرار میدهد تا آن دختر بچه "حیرت زده" با آن بازی کند؟

صحیح بخاری ۹۰،۶۲،۷
از عایشه نقل شده است:

وقتی پیامبر با من ازدواج کرد، مادرم نزد من آمد و مرا وادار کرد که به خانه پیامبر وارد شوم، و هیچ چیز موجب تحیر من نشد، مگر  آمدن پیامبر به نزد من قبل از ظهر.

نوشته اید، "بر حسب عادت یک مرد 53 ساله نمیتواند در قبال یک دختر 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد"، کاملا صحیح است. این دقیقا مسئله ای است که مورد نظر من نیز هست. متاسفانه ما در دنیای کاملی به سر نمیبریم و کسانی هستند که بیماری های روانی ای دارند و قوانین و عادتها را زیر پا میگذارند. حتی امروزه نیز مردان پیری وجود دارند که رویای داشتن رابطه جنسی با کودکان را در سر میپرورانند، عکسهایشان را جمع آوری و بر روی اینترنت تبادل میکنند. به این افراد پدوفیل (بچه باز) گفته میشود و ما برای حفاظت از کودکانمان آنها را به زندان میاندازیم. اگر پیامبر آن دختر را قبل از ظهر همان روزی که مادرش اورا به خانه محمد آورده بود "متحیر نمیکرد"، من میتوانستم قبول کنم که این ازدواج نمادین و سمبلیک بوده است، هرچند شایستگی آن آشکار نیست. اما وقتی پیامبر اسلام همان روز به آن دختر کوچک دخول میکند، واقعا دشوار است که این مسئله را بعنوان یک مسئله "نمادین" دید. این کار به درستی نمادی از چه چیزی بوده است؟

5- آیت الله منتظری:

شکی وجود ندارد که شرایط آب و هوایی روی رشد فیزیکی و روانی دختران تاثیر میگذارد و رشد آنها در آب و هوای گرمسیری بیشتر است.

دکتر علی سینا:

در نوشتار قبلی شما اشاره کرده بودید که این ازدواج یک ازدواج سمبلیک و نمادین بوده است،  و گفتید که بر حسب عادت، یک مرد 53 ساله نمیتواند برای یک دختر 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد" اما حال به قضیه از زاویه ای کاملاً متفاوت نگاه میکنید.

من نگران هستم که نکند دختران 9 ساله در عربستان در واقع همان دختران 9 ساله باشند. مگر اینکه شما نظریه تکاملی بسیار پیشرفته ای را ارائه دهید که نشان دهد نژاد انسانها در 1400 سال پیش تابحال دچار جهش و تغییر ناگهانی شدید و شگرفی شده است، و آن روزها زنان در سن 9 سالگی به بلوغ میرسیدند، اما واقعیت همچنان باقی میماند که پیامبر دچار احساسات جنسی نسبت به یک دختر نابالغ بود و این خطا بود. برای اینکه مطمئن شویم که کودکان 9 ساله همیشه حتی زمان محمد نیز کودک بوده اند، تنها کافی است که به حدیث بعدی نگاه کنیم. در این حدیث عایشه توضیح میدهد که وقتی مادرش برای بردن او به خانه پیامبر آمد، وی در حال بازی با تاب بوده است.

سنن ابو داوود 31.4915 و 31.4916 , 31.4917

منقول است از عایشه مادر مومنان:

پیامبر اسلام وقتی با من ازدواج کرد که من شش یا هفت ساله بودم. وقتی ما به مدینه آمدیم، چند زن آمدند، ام رومان وقتی من در حال تاب بازی بودم پیش من آمد، مرا بردند، آماده و آرایشم کردند، بعد مرا نزد پیامبر خدا بردند،  و او وقتی من 9 ساله بودم با من جماع کرد. او مرا جلوی در نگه داشت و من از خنده در حال ترکیدن بودم.

عایشه همچنین با عروسکهایش بازی میکرده است. 

صحیح بخاری ۸،۷۳،۱۵۱
منقول است از عایشه:


من در حضور پیامبر با عروسکهایم بازی میکردم و دختر بچه های دیگر که دوستان من بودند نیز با من همبازی میشدند. وقتی پیامبر خدا به مکان بازی من وارد میشد آنها (دوستان عایشه) پنهان میشدند، اما پیامبر آنها را صدا میکرد تا بیایند و با من بازی کنند. (بازی با عروسک و تصاویر ممنوع است، اما برای عایشه مجاز بود زیرا در آن زمان وی هنوز دختر کوچکی بود، و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود (فاتح البری ج.13 ص.143)

 

صحیح مسلم ۳۳۱۱،۸

عایشه روایت کرده است که وقتی پیامبر با او ازدواج کرده وی 7 سال داشته، و وقتی به خانه پیامبر وارد شده است 9 سال داشته است، و عروسکهایش همراه وی بوده اند، و وقتی پیامبر اسلام فوت شد، وی 18 سال سن داشته است.

قاعدتاً ممکن است شخصی بگوید اینکه عایشه همچنان با عروسکهایش بازی میکرده است نشان میدهد که به اندازه کافی بالغ نبوده است که در مورد مسائل جنسی چیزی بداند، دست کم از کسی که میتوانست پدر بزرگش باشد.

6- آیت الله منتظری:

تفاوت سن میان مرد و زنی که باهم ازدواج میکنند، در جوامع بدوی، قابل قبول و یک رسم بوده است. همچنین برای یک مرد هیچ قباحت و زشتی ای وجود نداشته که با دختران بسیار کوچکتر از خود ازدواج کند، و مردم آن دوران این عمل را یک عمل غیر اخلاقی نمیدانستند. حتی تا به امروز میتوان بین اعراب اشخاصی را یافت که با دختران بسیار جوان ازدواج میکنند. قاعدتاً رسوم و قواعد اجتماعات قبیله ای آن دوران را نباید با جوامع مدنی و پیشرفته امروز مقایسه کرد.

 

دکتر علی سینا:

من موافق هستم که اجتماعات بدوی  رسومی داشته اند که امروز با حساسیتی که جوامع مدرن دارند برای ما شوکه آور هستند. انسانهای پیشین کارهای بسیاری کرده اند که مارا وحشتزده میکند. آنها حیوانات و انسانها را قربانی میکردند، میان جنس زن و مرد تبعیض قائل میشدند، برده داری میکردند و به انواع مختلفی حقوق انسانی را زیر پا میگذاشتند. من جوامع بدوی را محکوم نمیکنم، زیرا آنها نمیدانستند که میتوانند بهتر از این نیز رفتار کنند. من انسانهای مدرنی را محکوم میکنم که به وسیله دنبال کردن مردی که خود نتیجه و محصول اجتماع بدوی خود بوده است، آن جوامع بدوی و کهنه را دنبال میکنند. من مردی را محکوم میکنم که خود را پیامبر الله "رحمتی بر عالمیان" و یک نمونه و الگو برای انسانها معرفی کرده است، کسی که بجای اینکه خود اخلاق و راستی و درستی را پایه گذاری کند، رسوم و قواعد اجتماع بدوی اش را دنبال کرد و بنابر این مهر تایید بر آنها زد و آنها را به رسومی جاودانه تبدیل کرد که باید از آنها تقلید کرد. من اجتماعی را محکوم میکنم که شکوه و جلال و افتخار و فخر  خود را فراموش کرده است و الان تلاش میکند تا رسوم قبایل کهنه را نسخه برداری کرده و مفاهیم کهنه آنها را با دنبال کردن پیامبری که هیچ چیز جدید برای اضافه کردن به اجتماع خود نداشت بلکه خود محصول این اجتماع بود،  مبنای رفتار خود را پایه گذاری کند.

آری ما نباید رسوم قبایل قدیمی و بدوی را با اجتماعات مدرن امروز مقایسه کنیم، اما چرا باید این رسوم را بکار گیریم؟ چرا باید آنها را دنبال کنیم؟ چرا باید پیامبرشان را که عرضه شکستن بربریت و توحش جامعه خودش را نداشته است قبول کنیم؟

اگر پیامبر واقعا یک پیامبر بود، باید نوع دیگری رفتار میکرد، نمیباید رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، بلکه باید استاندارد و چهارچوب جدیدی را پایه میگذاشت. اگر او نیز رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، ما چرا باید از او پیروی کنیم؟ از طرفی مسلمانان دنیا زندگی محمد را به دقت مطالعه میکنند، و سعی میکنند از آن پیروی کنند. همچون وی لباس میپوشند، چهره شان را همچون وی آرایش میکنند، شبیه وی راه میروند و شبیه وی حرف میزنند، اعمالشان را شبیه به او میکنند و شبیه او زندگی میکنند و معتقدند هرچه او کرده حکم شده از طرف خدا و صحیح بوده است، و او در واقع بعنوان نمونه و الگویی برای انسانها فرستاده شده است، اما شما میگوید عمل محمد تنها تقلید و ادامه ای بوده است از عملی که عرف جامعه بدوی و جاهل وی حساب میشده است و چرا ما باید گناه اورا تنها به دلیل اینکه او تنها یک قربانی اجتماع خودش بوده است ببخشیم؟  نگاه کنید بر سر سرزمین ما که افتخار گذشته خود را فراموش کرده است و اکنون کور کورانه مردی را که رسوم جامعه بدوی خود را دنبال میکرده است پیروی میکند، چه آمده است. آیا ما میتوانیم بیش از این نیز غرق شویم؟ آیا هیچ تحقیری سیاه کننده تر از این هم وجود دارد؟ چقدر آنهایی از ما که این را هنوز درک نمیکنند رقت بار هستند.

 

7- آیت الله منتظری:

به مسائل هر زمان و مکانی باید با توجه به معیارها و استانداردهای همان زمان و مکان نگاه کرد، نه با توجه به معیارها و استانداردهای دیگر زمانها و مکان ها. از طرف دیگر پیامبر با بسیاری از رسوم زمان خود که در تضاد با اهداف و اصول تربیتی و معنوی اسلام نیستند مخالفتی نکرد، بلکه با واقع گرایی با آنها روبرو شد تا کم کم آنها را از بن و اساس برطرف سازد.

دکتر علی سینا:

من هم معتقد هستم که مسائل را باید در متن و زمینه زمان و مکان خودشان بررسی کرد. چیزی که 1400 سال پیش در عربستان قابل قبول بود، امروز دیگر قابل قبول به نظر نمیرسد. شاید صحیح نباشد که ما در مورد مردم آن دوران به این سختی قضاوت کنیم. اما سوال این است که چرا ما باید آن مردم را و رسومشان را پیروی کنیم؟ راه حل هایی که در آن دوران برای آنها مناسب بود دیگر برای زمان ما مناسب نیست. چرا باید عقایدی را دنبال کرد که سودمندی خود را از دست داده و در تاریخ گیر کرده اند؟

مسلمانان به این تشویق میشوند که سنت پیامبر را دنبال کنند. شما میگویید پیامبر یک عرب بود و قواعد و رسوم مردم خودش را دنبال میکرد، بنابر این کاری که او در آن زمان میکرد در جامعه بدوی خودش درست بود. اما آیا با دنبال کردن سنت های وی، درواقع جاودان کردن آن قوانین و رسوم غلط و ناشایسته اعراب 1400 سال پیش نیست؟

شما تایید کردید که پیامبر با رسومی که در زمان خودش در تضاد با آموزه های تربیتی و معنوی اسلام نبودند، مقابله نکرد. سوال من این است که آن آموزه های تربیتی و معنوی اسلام چه هستند؟ هدف اصلی اسلام چیست؟ طبیعتاً پاسخ مسلمانان این است که هدف اسلام تایید یگانگی خداوند و اینکه او هیچ شریکی ندارد و اینکه محمد پیامبر او است میباشد. این اصلی ترین پیام اسلام است، مفاهیم و آموزه های تربیتی و اخلاقی در درجه دوم مطرح میشوند. همه گناهان میتوانند بخشیده شوند. دزدی، قتل، کشتار و بچه بازی بخشیده میشوند اما شریک قرار دادن برای خدا بخشیده نمیشود.

سوره نساء آیه 48

هر آینه خدا گناه کسانی را که به او شرک آورند نمی آمرزد، و گناهان دیگر را برای هرکه بخواهد می آمرزد. و هرکه به خدا شرک آورد، دروغی ساخته و گناهی بزرگ مرتکب شده است.

به عبارت دیگر، صدام حسین، عیدی امین، بن لادن، خلخالی و خمینی بخاطر اینکه مسلمان هستند و شرک نورزیده اند علی رغم جنایاتشان بخشیده خواهند شد، اما گاندی به دلیل اینکه هندو بود و به ادعای مسلمانان هندو ها به چند خدایی اعتقاد دارند، تا ابد در جهنم خواهد سوخت.

این الله باید بیمار باشد، باید دیوانه و موجود حقیری باشد که اینقدر پافشاری روی شناخته شدن خودش میکند و اینقدر حسادت  نسبت به شرک می ورزد. اگر این خدای محمد است، شایسته هیچ ستایشی نیست، بلکه باید او را به سرعت در بیمارستان روانی بستری کرد.

اما آن رفتارهای غلط مردم که پیامبر با آنها مقابله نکرد اما تلاش کرد آنها را کم کم با سازش محو کند، به راستی چه بودند؟ در دنیای ما، پدوفیلیا یک جرم است. واقعا شرم آور است که پیامبر بچه بازی را به  دلیل اینکه با اصول اسلامی در تضاد نیست به اندازه کافی مهم تشخیص نداد که با آن مقابله کند. با اینحال بسیار جای خوشحالی بود اگر مشاهده میشد حداقل در جایی آنرا تقبیح کند، اما نه او هرگز حتی پدوفیلیا را تقبیح نیز نکرده است. او نه تنها اینکار را نکرد بلکه با تکرار آن، مهر جاودانگی بر آن زد. این روش درستی برای محو کردن رسوم غلط نیست؛ بلکه اتفاقا روش تایید و تبلیغ آن است.

قبل از اسلام ما ایرانیان انسانهای بافرهنگی بودیم. ما چنین رسوم وحشیانه ای را نداشتیم، اما به لطف اسلام این قوانین امروز در فرهنگ ما نیز رخنه کرده است و در سرزمین ما پیاده میشوند.

پدوفیلیا تنها یکی از هدایایی است که اسلام برای ما آورده است. پیامبر اسلام رسوم بسیار دیگری را نیز تایید کرد که به همین اندازه شرم آور و ننگین هستند. ترور کردن شخصی که اندیشه مخالفی دارد نیز سنتی از سنت های پیغمبر بود. او دژخیمانی را شبانه به خانه های دشمنانش میفرستاد تا آنها را بکشند. طرفداران رژیم اسلامی ایران نیز در حال پیروی از همان سنت های پیامبر الله (بر روح معصومش صلوات) هستند.

گرشاسپ:

کسانی که می گویند دختر ها در عربستان زود به سن تکلیف می رسیدند و به بلوغ جسمی می رسیدند مراجعه کنند به تاریخ طبری که این را رد می کند .

اگر دختران زود به بلوغ می رسیدند پس چرا ابوبکر از محمد خواهش کرد که فعلا به او دخول نکند و محمد نیز تا سن تکلیف عایشه صبر کرد .( البته تا اون موقع سوده همبستر گرمی برایش بوده است )

بخوانید              بسنجید               عمل کنید

گرشاسپ 2 چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  نظر بدهید!

داستان سلمان پارسی و محمد

داستان سلمان پارسی و محمد

در ارتباط با زندگی سلمان فارسی و نقش او در شکل گيری اسلام، به اظهار نظربعضی ها مبنی بر اين است که سلمان يک پرنس انقلابی زرتشتی بوده که ميخواسته از راه بر اندازی شاهنشاهی ساسانی بدست تازيان، تاج و تخت خود را باز گيرد، و بهمين جهت خود او در جنگ قادسيه يکی از فرماندهان سپاه عرب بوده، ولی دو سال و نيم پس از آن در گذشته است.  

نميدانم واقعا برداشت اين افراد از اسلام و طرح اين مطلب چيست يابرداشت من اين بوده است و يا اشتباه ميکنم، ولی اگر درست باشد ميبايد تذکر دهم که اين برداشت، تا آنجا که من ميدانم، با واقعيت های تاريخی تطبيق نميکند، زيرا که اولا هيچ دليلی برای اينکه اين فرد کاملا معمولی و از يک خانواده محقر رامهرمز يا جی اصفهان مقام پرنسی داشته باشد در دست نيست. ثانيا در هيچ جا از فرماندهی نظامی او در جنگ قادسيه نام برده نشده، ثالثا وی نه تنها دو سال و نيم بعد از جنگ قادسيه (که در سال 14 هجری روی داده) وفات نکرده، بلکه تا 22 سال بعد از آن نيز زنده بوده و در سال 36 هجری در گذشته است، و اين تاريخ در سنگ مزار او در مدائن (تيسفون ساسانيان) که وی سال های زیادی از جانب دستگاه خلافت حکومت آنجا را داشت، قيد شده است.  

تا آنجا که ميتوان با اطمينان گفت اين است که وی از نفوذ افراطی طبقه موبدان زرتشتی در امور کشور مانند بسياری از ايرانيان ديگر ناراضی بوده و شايد بهمين دليل نخست به گرايش مزدکی که گرايشی انقلابی بوده روی آورده ولی بعد از سرکوبی اين جنبش در زمان انوشيروان، به آئين مسيحی گرويده و جلای وطن کرده و طی يک گيرودار به اسارت يک قبيله عرب بنام بنی کلب در آمده و به عنوان برده به خريد و فروش گذاشته شده و سر انجام در يثرب (مدينه کنونی) توسط محمد خريداری و بعد آزاد شده است.  

اين موضوع که بعدا مورخان مسلمان مطرح کرده اند که علت سفر وی به خارج از کشورش جستجوی پيامبری از ميان قوم عرب بوده که درانجيل از ظهور بنام فارقـليط ( به معنی احمد  يا محمد) خبرداده شده بود طبعا افسانه ای بيش نيست که مورخان اسلامی نظاير آنرا در مواردی ديگر نيز بار ها و بار ها ساخته و پرداخته اند.  

در شکل گيری قرآن، به احتمال بسيار، با توجه به اطلاعات جامع سلمان در ارتباط با آئين های مسيحی و زرتشتی و بخصوص مانوی، نقش وی نقشی اساسی بوده است، بطوريکه حتی در دوران خود محمد نيز اين شايعه در ميان اعراب مکه و مدينه رواج داشته است . ولی آنچه کمتر بدان اشاره ميشود نقش بسيار مهم و سرنوشت ساز سلمان در جلوگيری از شکست حتمی مسلمانان مدينه در برابر مهاجمان قريش در جنگ معروف به جنگ خندق است که در سال 6 هجری روی داد و چون به توصيه سلمان محمد به پيروان خود دستور حفر خندقی را گردآ گرد مدينه داد که ايرانيان و بيزانسی ها با آن از دير باز آشنا بودند ولی اعراب از آن اطلاعی نداشتند، نيروی بيست هزار نفری قريش و متحدانش امکان ورود به مدينه را نيافتند و بعد از يک محاصره چند هفته ای به ناچار بازگشتند. 

در کشمکش سياسی که بعد از درگذشت محمد بر سر جانشينی او ميان ابوبکر و عمر از يکسو و علی از سوی ديگر در گرفت، سلمان به اتفاق شش تن ديگر جانب علی را گرفتند و اکثريتی بيشتر جانب ابوبکر و عمر را. در دوران خلافت عمر، سلمان از جانب وی به حکومت مدائن بر گزيده شد، ولی اين حکومت بسيار ضعيف بود،زيرا سلمان بيشتر مردی پارسا و درويش مسلک بود تا مدير و فرمانروا، بطوريکه حتی از دريافت حقوق ماهانه اش نيز خودداری داشت و با پولی که از بافتن زنبيل بدست مياورد امرار معاش ميکرد. بعد از قتل عمر و در دوران خلافت های عثمان و علی، وی همچنان دوست نزديک علی باقی ماند، ولی بعد از قتل علی نشان زيادی تا هنگام درگذشت سلمان از وی در دست نيست.

پس از مرگ سلمان، فرقه غلات شيعه برای او مقامی بسيار بلند قائل شدند، بطوريکه فرقه معروف به سلمانيه يا نصريه او را در يکنوع تـثـليث شبه مسيحی در رديف محمدو علی جای دادندو مدعی شدند که خدا در جلوه اين سه نفر مجسم شده است. حديث هائی ساخته شد که بموجب آنها سلمان عيسی مسيح را به چشم ديده و عمری 350 و 400 ساله داشته است. تاريخ گزيده نيز نسبت او را بدخشان بن ارجعيت بن مرد سالار معرفی کرد (که شايد فرضيه آقای فولادوند در باره پرنس بودن او از آنجا ناشی شده باشد).  

در قلمرو پژوهشگران غير مسلمان، بهترين بررسی را در باره سلمان ميتوان در اثر معروف ?سلمان پاک? Luis Massignon  و در رساله ای با عنوان:
Salman-e pak and the spiritual beginning of Iranian Islam  نشريه K.R. Kama Institute  چــــاپ بمبئی و نيـز انشارات Society Des Etudes Iraniennes  چاپ سالهای دهه 1930 در پاريس يافت.

شجاع الدين شفا

گرشاسپ 2 دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

چگونه الله با صفات خود نفی می شود

"سخن روز"

فرد در اسلام، چه راستین و چه غیر آن، بى حقوق و بى حرمت است. زن در اسلام برده است. کودک در اسلام در رده احشام است. عقیده آزاد در اسلام معصیت است و مستوجب عقوبت است. موسیقى فساد است. سکس، بدون جواز و بدون داغ مذهب بر کپل مرتکبینش، گناه کبیره است. این دین مرگ و خون و عبودیت است. راستش همه ادیان همینند، اما بیشتر ادیان را بشریت آزاد اندیش و آزادیخواه در طول صدها سال در قفس کرده است. این یکى را هرگز نگرفتند و مهار نکردند. چرخ مى زند و نکبت مى آفریند.

 منصور حکمت

چگونه الله با صفات خود نفی می شود

صفات عدیده ای برای الله در نظر گرفته شده است که یکایک آنها می تواند نفی کننده الله باشد. برای نمونه به چند نمونه در اینجا اشاره می کنم .

الله خالق است :

ابتدا به این می اندیشیم که الله کی خالق شد؟ قبل از اینکه خالق بشود چه بود؟ اگر الله پس از خلق جهان خالق شد بنابراین زمانی بوده که خالق نبوده است. بنابر این از اللهیی که خالق نبوده به اللهیی که خالق شده تغییر یافته است بنا بر این چیزی که در ماهیت خود دچار تغییر می شود شایسته مقام اللهیی نیست .

الله دنیا را از چه خلق کرده است؟ اگر می گویید الله یکباره دنیا را از هیچ خلق کرد(در حالی که نبود) چگونه نیستی منشا هستی شده. آیا زمانی بوده که نیستی با هستی برابر بوده است؟آیا جمع شدن دو چیز متضاد در آن واحد امکان پذیر است؟

الله مکار است :

یکی از صفاتی که در تازينامه از آن برای الله نام برده شده است صفت مکار است.آیه 30 سوره انفال می گوید" ای رسول ما به یاد آر وقتی را که کافران با تو مکر کردند تا تو را از مقصد خود که تبلیغ دین الله ست بازدارند یا به قتل رسانند یا از شهر خود بیرون کنند. اگر آنها با تو مکر کردند الله هم با آنها مکر می کند و الله بهتر از هر کس مکر تواند کرد "

مکر و حیله در چه موقعی به کار میرود؟در زمانیکه کسی نسبت به استراتژی و تاکتیک های رقیب خود را ضعیف ببیند بنابر این برای غلبه بر حریف دست به حیله میزند. بنا براین مکر و حیله ای که در تازينامه به الله نسبت داده شده است با توانایی الله سر ناسازگاری دارد.و الله را در سطح یک موجود حقه باز که از طریق فریب و نیرنگ کارهای خود را پیش می برد پایین می آورد

الله کامل است :

هر چیز کاملی از تعدادی جزٍ تشکیل شده است. باید یک چیز کامل تری وجود داشته باشد که این اجزا را به هم متصل کند ویک چیز کامل بوجود آورد. آیا تصور یک کل بدون اجزا امکان پذیر است؟ آیا می شود کلی را متصور کرد که اجزا نداشته باشد؟ بنابر این تصور اینکه چیزی کامل باشد و کامل تر از او چیزی وجود نداشته باشد کاملا غیر منطقی است .

وقتی به یک تابلو نگاه می کنیم هر چقدر نقاش آن تابلو ماهرتر باشد تابلو زیباتر و کامل تر به نظر می آید. اگر الله کامل است دنیا که نماینده تابلوی هنری اوست باید کامل باشد. اما دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای کاملی نیست . نواقص و زشتیهای زیادی در این دنیا وجود دارد که ما را متوجه کم هنری این خالق می کند .

در کتابهای معارف اسلامی برای اینکه الله را به ما بشناسانند می گفتند با دیدن یک چهره زیبا به هنرمندی الله پی می بریم. چه کسی جرئت می کرد بگوید پس هر گاه یک چهره زشت می بینیم به بی هنری خالقش پی می بریم. وجود سیل ، زلزله ، ناتوانیهای جسمی انسان(مثلا کم بودن تعداد مخروطهای رنگی در چشم، )اینها از نواقص طبیعت نیست؟

آیا آنهایی که شیطان را موجودی واقعی که دستپرورده اوست می دانند با خود نمی اندیشند که چگونه دست پرورده الله که برای سالها عابد بوده به یکباره از مسیر الله خارج می شود .وجود شیطان دلیل بر عدم مهارت الله در خلق موجودات نیست؟

خشم و مهربانی الله :

خدایی که تحت تاثیر افعال بندگان خویش قرار می گیرد و همراه با عملکرد آنها از خود واکنش نشان می دهد لایق صفت خدایی نیست .

داستان قوم لوط و ثمود و عاد و بنی اسرائیل که در تازينامه ذکر شده همگی نشانگر خشم الله و تاثیر پذیرفتن از افعال انسانی است. بعضی در توجیه مهربانی الله می گویند مهربانی الله همانند مهربانی انسان نیست که تحت تاثیر احساسات درونی قرار بگیرد . بلکه منظور از مهربانی الله لطف بی دریغ اوست که شامل همه بندگانش می شود. در صورتی که این گفتار با بیشتر آیاتی که در تازينامه آمده و لطف و رحمت الله را شامل قشری خاص از مردم می کند تضاد دارد . مثلا برای نمونه به آیه 73 سوره آل عمران توجه کنید :

" ... بگو ای پیغمبر فضل و رحمت به دست اللهست به هر که خواهد عطا کند. و الله را رحمتی بی انتهاست. و به همه امور عالم داناست .

یا به آیه 47 سوره ماده گوساله(بقره) توجه کنید

ای بنی اسرائیل یاد کنید از نعمتهایی که به شما هدیه کردم و شما را بر عالمیان برتری دادم

به این آیه که در مورد خشم الله ست توجه کنید تا کسی نگوید خشم الله از نوع خشم بشری نیست

آیه 7 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید " قهر الله مهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهای ایشان نهاد که فهم حقایق الهی را نمی کنند و ایشان را در قیامت عذابی سخت است ".

آیه 15 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید " الله آنها را استهزا کند و در گمراهی فرو گذارد که حیران و سرگردان باشند . "

خدایی که بندگان خود را مسخره می کند چگونه می توان مدعی شد که خشم و مهر او با خشم و مهر بشری متفاوت است .

الله نامحدود است :

آیا کسی می تواند عددی مثال بزند که نتوان عدد یک را به آن اضافه کرد؟ آیا عددی وجود دارد که بتوان گفت بزرگتر از آن عددی وجود ندارد. همانطور که تصور ∞ امکان پذیر نیست و اصلا چنین عددی وجود ندارد تصور نامحدودی الله نیز همانند تصور عدد ∞ می باشد .

الله بخشاینده است :

اگر بخشندگی الله به معنی روزی عطا کردن است که باید دید چگونه میلیونها انسان گرسنه در این کره خاکی بسر می برند و بخشندگی الله شامل حال آنها نشده است؟

اگر بخشایشگر است به این معنی که توبه پذیر است باز هم به این مفهوم است که تحت تاثیر افعال انسانی قرار گرفته است .

الله تواناست :

آیا الله می تواند مربعی خلق کند که چهار گوش نباشد؟ یا سنگی بیافریند که خودش هم نتواند آن را بلند کند؟

اگر در جواب می گویید الله اراده اش فقط به چیز های منطقی تعلق می گیرد پس چگونه خود به چیز های غیر منطقی مثلا عمر نوح 950 سال ،یاعمر امام زمان که 1400 سال تا حالا گذشته ، یا حرف زدن هد هد با سلیمان باور دارید؟یا از همه عجیب تر به معجزه شق القمر یا مار شدن عصای موسی ایمان دارید؟

اگر الله از هر توانایی تواناتر بود حرف او بیشتر از شیطان بر آدم و حوا اثر می گذاشت.چرا اثر حرف شیطان بیشتر از اثر حرف الله بود؟

الله عالم است :

آیه 155 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید: و البته شما را به سختیها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم .

اگر الله از همه چیز آگاه است آزمایش برای چیست؟ آن هم آزمایشی که قبل از آن به فرد مورد آزمایش در مورد چگونگی آزمایش ، زمان آزمایش و مکان آزمایش هیچ اطلاعی داده نشده است.و چه بسا که آن آزمایش از توان فرد آزمایش شونده خارج باشد.این الله که از نتیجه آزمایش اطلاع کامل دارد بنده خود را در صورت سر بلند بیرون نیامدن از امتحان راهی جهنم می کند .

(در مورد اختیار انسان باید متذکر شوم که اختیار انسان در مقابل اینکه الله همه چیز را میداند نمی تواند جواب درستی به این باشد که درست است الله همه چیز را میداند ولی انسان صاحب اختیار است ! به نظر من مدعیان اسلام خود با این حرف الله را کوچکتر از آن چیزی می کنند که هست به دلیل اینکه اگر قبول داشته باشیم که الله از همه چیز با خبر است پس یعنی اگر قرار باشد فردی در هر موقعیتی تصمیمی را بگیرد الله از آن تصمیم با خبر است پس در نتیجه اگر آن فرد از آن تصمیم منصرف شود و کار دیگری را انجام دهد الله نیز از آن با خبر است پس اراده ی انسان در مقابل آگاه بودن الله خیلی ضعیف است )

ناسخ و منسوخهای تازينامه یکی دیگر از دلایلی است که ثابت می کند علم الله کامل نیست .

آیه 106 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید " هر چه از آیات تازينامه را نسخ کنیم یا حکم آن را متروک سازیم بهتر از آن یا مانند آن بیاوریم .."

آیه 187 سوره ماده گوساله(بقره) که در آن الله در حکم خود در مورد مباشرت مردان با زنان خود در ماه های رمضان تجدید نظر می کند دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست .

قصه طوفان نوح که بیانگر پشیمان شدن الله از خلقت آدم است خود دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست

اینها تنها نمونه هایی از صفاتی هستند که برای الله برشمرده شده است.من فکر می کنم دنیای ما بدون الله بسیار زیبا تر است .

چون کسی را مسبب بدبختیهایمان نمی دانیم. اگر قرار است برای رفع بیچارگیهایمان کاری بکنیم به خودمان تکیه می کنیم نه به یک نیروی مرموز غیبی که یاران خود را تصادفی انتخاب می کند.

کسانی که ادعا میکنید که الله ما را در همه جا یاری می کند در این باره نیز متذکر میشوم که اگر شما منتظر یاری الله هستید آیا هنگامیکه دچار مشکلاتی می شوید مثلاً اگر شما مریض باشید به الله پناه می برید اما آیا دیگر به دکتر مراجعه نمی کنید ؟ اگر مراجعه میکنید پس چرا دیگر به الله پناه می برید و . . . انسانها هنگامی که خود را در مقابل امری کوچک می دانند آنوقت است که به دیگری متوصل می شوند پس براستی این ضعف انسانها است که الله را به یادشان می اندازد نه ایمان آنها

گرشاسپ 2 دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

اولین سرود ملی

اولین سرود ملی ایران( در زمان مظفرالدین شاه) بازخوانی شده توسط سالار عقیلی

نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان                        
دانلود این سرود
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من

شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان                        
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که
همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم                  

بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان                   
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان                
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
  
                        

گرشاسپ 2 دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

خلیج عربی از بین رفت !

نام جعلی "خليج عربي" بمباران شد

جوانان ايراني وطن پرست با ساختن يك سايت اينترنتي با آدرس‌ www.arabian-gulf.info و تبديل نمودن آن به يك بمب گوگلي گزافه گویی های  كشورهاي عربي و سران عرب زده ایران را در تغيير نام «خليج فارس» به چالش كشيدند.

جوانان وطن پرست  ايراني در يك اقدام تيمي با مشاركت هزاران تن از ايرانيان سراسر جهان، واژه جعلي خليج عربي را در موتورهاي جستجوي اينترنتي به مبارزه طلبيدند.

جوانان ايراني با ساختن يك سايت اينترنتي با آدرس‌ www.arabian-gulf.info و تبديل نمودن آن به يك بمب گوگلي گزافه گویی های  كشورهاي عربي و سران عرب زده ایران را در تغيير نام «خليج فارس» به چالش كشيدند.

ساختن اين سايت و لينك دادن وبلاگ‌ها و سايت‌هاي بي‌شمار فارسي به آن، سبب شده كه هر كاربر گوگل از اقصي نقاط جهان، زماني كه كلمه جعلي Arabian Gulf يا خليج عربي را جستجو كنند، در اولين نتيجه با اين سايت مواجه شود.

 سايت مذكور شكل جالب توجهي دارد و از صفحه نمايش خطاي جستجو در «اينترنت اكسپلورر» الهام گرفته است.

با كليك بر روي آدرس اين سايت، شكلي از يك صفحه حاوي خطا به نمايش درمي‌آيد كه به كاربر اعلام مي‌كند خليجي كه شما با اين نام به دنبال جستجوي آن هستيد وجود ندارد و هيچ دريايي با اين نام تا به حال در جهان وجود نداشته است.

كلمه درست «خليج فارس» است همانگونه كه هميشه بوده است و تا ابد خليج فارس باقي خواهد ماند. در ادامه اين صفحه با بيان اين‌كه «شما مي‌توانيد با كلمه خليج فارس مجدداً جستجو كنيد»، آمده است: ديگر كلمه خليج عربي را جستجو ننماييد و اگر تصور مي‌كنيد خليج عربي كلمه درستي است، بهتر است چند كتاب تاريخي دراين مورد بخوانيد.

در ادامه با ارائه لينكي، به كاربر آدرس اينترنتي مطالبي از سايت دانشنامه بين‌المللي ويكي‌پديا در مورد خليج فارس داده شده است.

برخي كشورهاي عربي با  هزينه در ساختن سايت‌هاي اينترنتي و تهيه نقشه‌هاي جعلي و هديه آن به دانشگاه‌ها و مدارسي در اقصي نقاط جهان، در صدد جا انداختن اين واژه جعلي به جاي واژه تاريخي"خليج فارس" بودند و جالب اینجاست که حکام وطن فروش ایران نیز در زیر پرچم خلیج عربی مینشیند و وای بر وطن فروش  .

 

گرشاسپ 2 دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

نوروز را به اسلام پیوندی نیست!

بسیار گفته شده و می شود که نوروز ، بزرگترین جشن ایرانیان و دیگر مردمانی که دارای فرهنگ ایرانی می باشند، دارای ریشه های دینی است و با ادیان ابراهیمی و بویژه دین اسلام پیوند دارد. این سخنان نادرست و بی پایه ای هستند که در درازای سده ها پس از دست یازی بیگانگان بر سرزمین های ایرانی ساخته و پرداخته شده است، بگونه ای که امروز این جشن باستانی، نماد تاریخ و فرهنگ کهن مردمانی که خود از پیشتازان گسترش دانش و تمدن در جهان می باشند، را با مشتی خرافه و رفتار ناسره در هم آمیخته اند. پس از یورش سپاهیان اسلام به ایران و دیگر کشور ها بر پایه آيه 59 سوره الانعام کتاب قرآن «وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ» «و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد ، جز اينكه در كتاب مبین ثبت است‏.»هر چه کتاب و ماندگار های علمی بود یا به آتش سوزانده و یا به آب افکنده شد . تاریخ نویسان نامدار اسلام می نویسند: در فتح مصر، وقتی عمروبن العاص بر ذخائر علمی اسکندریه دست یافت، از عمر بن الخطاب خلیفه دوم مسلمین در باره آنها دستور خواست. پاسخ او چنین بود: « اگر در آنها مطالبی موافق کتاب خداست با وجود آن (قرآن)استغنا حاصل است و اگر در آنها چیزی بر خلاف کتاب خداست حاجتی بدان نیست به نابود کردن آنها اقدام کن».چون این فرمان به عمرو بن العاص رسید شروع به پخش کتابها میان گرمابه های اسکندریه کرد ، گفته می شود که سوخت ششماه گرمابه ها از سوزاندن کتابها فراهم شد.در تازش به ایران نیز همین رویداد پیش آمد و گذشته از گرداندن آسیابها با خون ایرانیان. سعد بن ابی وقاص، هنگامیکه از عمر در باره کتاب های کتابخانه های ایران دستور می خواهد، عمر بن الخطاب می نویسد:«آنها را در آب افکن، زیرا اگر متضمن هدایت باشد، خداوند ما را با کتابی که راهنما تر از آنهاست هدایت کرده و اگر مایه گمراهی باشد خداوند ما را از آن بی نیاز ساخته است».

اخبار الحکما چاپ مصر ج 1 ص 33- مختصر الدول ابی افرج ملطی - تاریخ التمدن الاسلامی جرجی زیدان ج 3 ص 41 - کشف الظنون حاجی خلیفه چاپ ترکیه ج 1 ص 446 - معجم البلدان ج 5 ص 243

هدف آن فرمان های بر گرفته شده از کتاب قرآن، از میان بردن شناسه فرهنگی و تاریخی و علمی مردم ایران و دیگر کشورهای شکست خورده بود ،در این میان، بویژه ایرانیان بایستی به بردگان یا بگفته عربها ،موالیان بی هویتی تبدیل شوند . شیخ عباس قمی در کتاب سفینه البحار و مدینه الاثار و الاحکام صفحه 164این گفته حسین ابن علی امام سوم شیعیان را می آورد:« ما از تبار قریشیم دوستان ما عرب ها و دشمنان ما ایرانیها هستند روشن است هر عرب از هر ایرانی بر تر و بالاتر است و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است .ایرانیها را باید دستگیر کرد به مدینه آورد زنانشان را در بازار ها به فروش رساند ومردانشان را به کنیزی و برده گی اعراب گماشت .»از سویی اشغالگران کوشیدند که شاد زیوی را، که یکی از ویژگیهای فرهنگ کهن ایرانی و در تار و پود این مردم نهادینه گشته بود را با از میان بردن نماد های آن که جشن های ایرانی بودند نابود نمایند، و ایرانیان مبارزنیزبرای پاسداری از فرهنگ نیاکانشان دست از تلاش بر نمی داشتند ، ولی با همه کوششها و جانفشانی ها برخی از این جشنها یا از میان رفت و یا به بوته فراموشی سپرده شد و یا از رنگ و بو افتاد .در میان این جشنها ،نوروز از جایگاه ویژه ای در میان ایرانیان بر خوردار بود ه و می باشد، یکی از جشنهایی که هرگز دشمنان نتوانستند آنرا از میان بردارند و یا از انجام آن جلوگیری نمایند ،همین نوروز باستانی و آغاز سال نو ایرانی بود ،که ایرانیان در سخت ترین ودشوار ترین برهه از زمان به انجام و پاسداری از آن پرداخته و می پردازند ، تا جاییکه سده ها پس از یورش سپاهیان اسلام و هنگامیکه دشمنان در این تلاش خود ناکام ماندند دست به تحریف و مصادره آن زدند. در دربار برخی از خلفای اسلامی و سلاطین و حکمرانان نیز به بر پایی این جشن می پرداختند و به آن رنگ و بوی اسلامی دادند . و « گفتند که نوروز در دین اسلام محترم شمرده شده است و تنها جشن وآیین ملی است که اسلام ومذهب تشیع آن را منسوخ نکرد، بلکه جلال وشکوه هدفداری نیز بدان بخشیدوبارنگ وبوی مذهبی ودینی آراسته است ».البته در درازای سده ها در جشن نوروزی ایرانیان نیز ناهنجاری ها و ناسازگاری با فرهنگ ایرانی وارد کردند، و کتاب قرآن را که خود آیات آن پایه کتاب سوزان و از میان بردن علم و دانش و شناسه میهنی قرار گرفته بود، را بر سر سفره هفت سین آوردند و یک جشن کهن ایرانی را با تصاویر خیالی محمد پیامبر اسلام و علی داماد و خلیفه اش و حسین فرزندش ، که خود هر یک در تازش به ایران و از میان بردن فرهنگ والای ایرانی نقش بزرگی داشتند آراستند، و مردم را وادار کردند که بر خوان نوروزی اورادی بزبان بیگانگان بخوانند و نوروز را بیکدیگر شاد باش بگویند. « در دوره اسلامی نوروز را به سلیمان پیامبر نسبت داده اند وگفته اند که چون وی انگشتری خود را گم کرد ، پادشاهی از دستش بیرون رفت وپس از چهل روز آن را باز یافت و شکوه پیش به او بازگشت وپادشاهان نزد او رفتند ومرغان بازگشتند وایرانیان گفتند (( نوروز آمد )) »

این افسانه ها بر گرفته شده از تورات کتاب آسمانی و مقدس یهودیان است، که سپس به قرآن نیز در آمده و پایه و ستونهای دین اسلام را پی ریزی کرده است. ولی حتی در داستان سلیمان اشاره به تاریخ بر تخت نشستن دو باره وی نشده است که بتوان در یافت که روز نوروز بوده است . « مجلسی در کتاب (( سماء والعالم )) از قول جعفر صادق امام ششم شیعیان روایت کرده است که روز اول فروردین حضرت آدم آفریده شده است».

بر پایه داستانهای تورات خدا روز اول نور و تاریکی را آفرید وروز و شب را درست کرد وروز دوم آسمان را آفرید وروز سوم زمین و دریا را آفرید وگیاهان را وروز چهارم ستارگان و فصلها را وروز پنجم حیوانات بزرگ دریایی آبزیان و پرندگان را آفرید وروز ششم و در پایان ،زمین انواع جانوران و حیوانات اهلی و وحشی و خزندگان را بوجودآورد و سپس آدم را آفرید .پس خدا پنج روز پیش از نوروز آغاز به آفرینش جهان نمود و روز پایان که نوروز بود آدم را آفرید .در بالا می خوانیم که روز چهارم فصلها را آفرید و اگراین افسانه را بپذیریم و آغازآفرینش فصل ها را بهار یا نوروز قرار دهیم، باز هم حساب «امام جعفر صادق » صادق نیست و آدم روزسوم فروردین آفریده شده و نه روز یکم فروردین.

« در حدیث معلی بن خنیس یا حدیث نوروز می خوانیم که جعفر بن صادق می فرمایند: (( ای معلی ، روز نوروز همان روزی است که خداوند از بندگان خود پیمان گرفت که او را بپرستند واو را انبازی نگیرند. وبه پیامبران وحجج وامامان ایمان بیاورند ، همان روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد وبادها وزیدن گرفت وزمین در آن شکوفا و درخشان شد» . اینجا امام جعفر می گوید که نوروز همان روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد و با حساب تورات روز نخست بود که خدا آفتاب را آفرید پس اگر امام در بالا فرمودند که نوروزروز آفرینش حضرت آدم بوده باز حساب درست در نمی آید ، چون نمی توان در شش روز دو بار نوروز داشت.و دیگر اینکه نمی توان پنج روز پیش از نوروز را نوروز نامید. « مجلسی در کتاب ((زادالمعاد )) پس از ذکر فضایل نوروز واین که نوروز روز موافق با روز مبعث و (27) بیست و هفتم ماه رجب بود ودر همان روز پیامبر به پیامبری مبعوث گردید».

بیست و هفتم (27) ماه رجب سال سیزده (13) پیش از هجرت برابر می شود با نهم (9) ژوئیه سال ششصد و نه (609) ترسایی و برابر با هفده ( 17) تیر ماه ایرانی و باز هم حساب امام درست در نمی آید و بعثت پیامبر اسلام روز نوروز نمی شود. « و امام صادق می گوید :نوروز همان روزی است که کشتی نوح بر کوه جودی آرام گرفت» .

بر پایه روایت های تورات ، سفر پیدایش سوره هفتم آیه های (10-11-12) هنگامیکه نوح ششصد (600)یاله ساله ساله بود در روز هفدهم ماه دوم (Iyyar) سال هزار و پانصد و پنجاه و شش (1556) برابر با ماه آوریل ترسایی که برابر با اردیبهشت ایرانی می باشد ، توفان آغاز شد. ودر سفر پیدایش سوره هشتم آیه های (3و4) آمده که صدو پنجاه (150) روز پس از توفان کشتی روی کوه آرام گرفت، با این حساب در می یابیم که صدو پنجاه (150)روز بعد می شود ماه(Tishri) عبری وبرابر با ماه سپتامبر ترسایی و آبان ماه ایرانی. پس روز نوروز نمی شود. و بر پایه این داستان ،پس از آن نیز صدو پنجاه (150) روز نوح در کشتی ماند و سپس خارج شد که باز می شود ماه (Adar) عبری و یا بهمن ماه و یا ژانویه و این هم روز نوروز نمی شود.

« امام صادق می گوید :همان روزی است که پیامبر خدا ، امیرالمؤمنین علی (ع) را بر دوش خود برداشت تا بتهای بیت الله الحرام (کعبه ) را به زیر افکند وبتان را خرد کند . چنانچه ابراهیم نیز چنین کاری را کرد» . تاریخ این رویداد هم در جایی نوشته نشده است تا بتوان آنرا حساب کرد. « امام صادق می گوید :همان روزی که پیامبر به یاران خود دستور داد تا با علی (ع) به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند» . اشاره به داستان غدیر خم است، که گفته می شود در روز هجدهم (18)ذیحجه سال دهم (10)هجری رخ داده است ،که برابر می شود با نوزده (19 )مارس سال دهم ترسایی و بیست و هشتم (28)اسفند ماه ایرانی، که باز هم روز نوروز نمی باشد. « امام صادق می گوید :همان روزی است که پیامبر (ص) ،علی (ع) را به وادی الجن (دره جنیان ) فرستاد تا ازآنان برای خود بیعت بگیرد».

هیچ نشانی از تاریخ ماموریت علی درتماس با جنیان در جایی نیست که بتوان آنرا حساب کرد. « امام صادق می گوید :همان روزی که علی (ع) بر مردم نهروان (خوارج ) پیروز شد» .

جنگ نهروان در روز نهم (9)صفر سال سی و هشت(38) هجری برابر با بیستم(20) ژوییه سال ششصد و پنجاه و هشت (658)ترسایی و بیست و نهم(29) تیر ماه سال سی و هفت(37) هجری شمسی رخداد و باز هم روز نوروز نمی شود.سرانجام اینست که نوروز جشن باستانی ایرانیان هیچ پیوندی با اسلام و دیگر ادیان ابراهیمی ندارد.نوروزایرانیست و پیروز است .

به امید آنروز که تازینامه (قرآن) از سر سفره ی هفت سین ایرانی برداشته شود

گرشاسپ 2 دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

آیا عقل بشر و علم ناقصند ؟

هدف علم این نیست که در را بسوی دانش بی نهایت باز کند، بلکه این است که خطاهای بینهایت را محدود کند.

برتولد برشت.

خرد بشر محدود به زمان و مکان است، عقل بشر نمیتواند به دو سوی محور زمان یعنی آینده و گذشته سفر کند و خیر و شر روزگار را بداند، پس عقل بشر ناقص است و شایسته پیروی کردن و پیشوا شدن نیست! علم بشر نیز به دلیل ناقص بودن خرد بشر ناقص است و هنوز به پاسخ خیلی از پرسشها نرسیده است! لذا نباید برای تصمیم گیری در مورد مسائلی که در آنها میان علم و یا سایر دست آوردهای فکری بشری و مفاهیم دینی تناقضی (مثلا در مورد تکامل، بیگ بنگ، حقوق بشر، حقوق زن، حقوق کودک، برابری زن و مرد، حقوق همجنسگرایان، دموکراسی، لیبرالیسم، کمونیسم، لائیسیته، سکولاریسم) بوجود می آید، به دلیل اینکه دین کامل است و علم ناقص است، باید دین را ملاک حقیقت قرار داد نه علم را. این مسئله یکی از رایج ترین مسائلی است که اسلامگرایان به آن چنگ میزنند تا مفاهیم دینی خود را برتر از دستاورد های بشری و محصولات فکری انسانی چه علمی و چه فلسفی نشان دهند. بحث در مورد چیستی علم و خرد انسان خود یک رشته علمی (فلسفه علم) است و سخن گفتن به اختصار در این مورد چندان کار آسانی نیست، اما میتوان با اشاره به چند مسئله، تا حدودی قضیه را روشن کرد.

خردگرایان نسبت به علم چه دیدگاهی دارند؟

  خردگرایان علم را بهترین مرجع برای یافتن حقایق در حوزه ای که علم در آن فعالیت میکند میدانند. و در حوزه ای که علم در آنها راه ندارد، خردگرایان فلسفه مبتنی بر فرضهای حقیقی و استدلالهای معتبر و صحیح را تنها ابزارهای شایسته برای کشف حقایق میدانند.

دشمنی دیرینه اسلامگرایان با علم و دست آوردهای فکری بشری

قبل از اینکه موسسات علمی معتبر و نوین امروزی در زمان رضا شاه با تاسیس دانشگاه تهران در ایران رواج یابد، عموما باسواد های ایران ملا ها و آخوند ها بودند. اگر کسی میخواست خواندن و نوشتن یاد بگیرد باید زیر دست ملاها و آخوند ها درس میخواند. بیشتر تمرکز در مکتب خانه ها بر روی کتابهای ادبی همچون آثار سعدی و حافظ بود و شاگرد مکتبی ها به خوبی معانی و مفاهیم این آثار را درک میکردند. قرآن نیز در کنار این درسها تدریس میشد و شاگردان این مکتب خانه ها اکثرا از دست خط بسیار خوبی برخوردار بودند و از کلمات قلنبه سلنبه در حرف زدن استفاده میکردند، چنان که از صداهای ضبط شده از رجال آن دوران پیداست در گفتار خود سعی بسیار در استفاده از کلمات عربی و استفاده صحیح از صیغه های افعال عربی مینمودند. و مثلا اگر کسی به ملحِد میگفت ملحَد، وی را بی سواد و بی هنر میخواندند! افراد باسواد جامعه ایران قبل از اینکه مدرسه و دانشگاهی بوجود بیاید همین آخوند ها و ملاهایی بودند که امروز به چشم نادان و کج اندیش به آنها نگاه میکنیم و شاید از همان دوران این قضیه مانده است که در کشور ما به مشتی انسان بی خرد و کم فهم لغب عالم و علامه میدهند و آنها را اکثراً حتی دیپلم هم ندارند را عالم مینامند.

همزمان با پیدایش علوم تازه در ایران آخوند ها و روحانیون(!) که عالمان و علامه های دوران به حساب می آمدند به تدریج مشتریان کمتری برای اجناس دینی خود پیدا میکردند. دعا نویسی و ورد نویسی یکی از مشاغل اصلی روحانیت در آن زمان بود، با پیدایش علوم جدید که اکثراً محصول غرب و نتیجه تفکرات و فعالیتهای صد ها اندیشمند و فیلسوف و دانشمند در طول دورانهای تاریخی بود دکان خود را در خطر میدیدند، دشمنی روحانیون با علم و دانش بشری از همان دوران آغاز شد و حسادت و عصبیتی جامعه مذهبی و سنتی ایران را فرا گرفت و ما امروز هم گریبانگیر آن هستیم. این مفهوم غلطی که تحت عنوان ناقص بودن علم در افکار مذهبیونی که حتی بعضا مخالفت با ملا ها و آخوند ها دارند، ریشه در همان سیاستی دارد که آخوندها به دلیل کم آوردن در مقابل عقل و علم، به افکار مشتریان اباطیل خود تزریق کرده اند. البته این دشمنی ریشه ای بسیار کهن تر از آن دوران دارد.

مذهبیون به دلیل خردگریز بودنشان از آن دوران که علوم نوین و مراکز نوینی که علوم را در آنها تدریس میکردند باب شد و با پیشرفت تکنولوژی دست آوردهای فکری سایر ملل جهان به مملکت ما وارد شد، و از آنجا که این محصولات فکری اکثراً از غرب وارد شد نوعی لجاجت کودکانه نسبت به غرب پیدا کردند، این اشخاص بجای اینکه فرهنگ و محصولات فکری غرب را مورد بررسی قرار دهند و آزاد اندیشانه آنچه نیک است از این فرهنگ و تفکرات بگیرند و آنچه نیک نیست نگیرند و به کناری بگذارند، بطور کودکانه و مسخره ای با کشیدن دیوار به دور مرزهای تفکر بشری که مدتهاست از جهان برچیده شده به مقابله با اندیشه ها و تفکراتی که از غرب آغاز شد و سراسر جهان از شمال تا جنوب و شرق تا غرب را فراگرفت پرداختند، و چون روحانیون همچون مواد پخش کن ها، قلاده جمعیت کثیری از مذهبیون افیونی یا مقلد هایشان را در دست داشتند این افراد را نیز به این راه کشاندند. خلاصه آنکه گویا با پیشرفت عقلانیت بشر، عقل بشر در نظر اسلامگرایان ناقص و ناقص تر از پیش شد، زیرا هرچه بیشتر میان علم و عقلانیت از یکطرف و از طرف دیگر دین تناقض پدید می آمد، و دست دین و تعالیم ضد علمی و ضد اخلاقی و ضد خرد آن رو میشد، مذهبیون بیشتر باید عقلانیت را تقبیح میکردند.

گونه بسیار واضحی از این لج بازی کودکانه را حتی میتوان در ظاهر این افراد دید. زیبایی ظاهر بشر پویاست و همواره تغییر میکند، گاهی گونه ای از لباسها زیبا به نظر جمع می آیند و بعد از مدتی گونه ای دیگر زیبا به نظر می آیند و گونه قبلی زیبایی خود را از دست میدهند. زیبایی احساس شادی و نشاط به انسان میدهد و از ارزشهای انسانی حساب میشودبه ویژه ایرانیها از آنجا که از دوران باستان به دنبال زیبایی و ظرافت بوده اند و زیبا پرستی و ستایش زیبایی از آداب کهن ما ایرانیان است، زیبایی نیز در نتیجه همواره در ایران پویا بوده است. حال که زیبایی پویاست و تغییر میکند، چه ا شکالی دارد که انسان زیبایی خود را همزمان با آنچه عامه زیبا میدانند (مد) انتخاب کند؟! مذهبیون سعی در انکار این واقعیت دارند و اصولا این افراد را میتوان از نوع لباس پوشیدنشان شناخت! ادعا میکنند که طرفدار مد نیستند، و این در حالی است که لباسی که آنها میپوشند و تیپ ظاهری آنها نیز در واقع خود زمانی مد بوده است و زیبا به نظر می رسیده است. فرق آنها با افراد شیک پوش و زیبای جامعه تنها در این است که آنها مد مثلا 50 سال پیش را حفظ میکنند و اینها مد امروز را! این لجبازی ها از این مسائل مشخص و روشن آغاز میشوند تا به اندیشه های علمی که اکثرا ساخته و پرداخته غرب هستند میرسند. آخوندها در حوزه های علمیه (جهلیه) می آموزند که آنچه خود فرا میگیرند؛ و آن چیزی نیست جز دانسته های بشری بسیار کهنه و دست چندمی که از برخاسته از آثار یونانی مردود ترجمه شده در قرون گذشته است در مرتبه و مکانی بسیار بالاتر و والاتر از آنچه است که هر روزه در دانشگاه ها و محافل علمی جهان میگذرد!

دشمنی تاریخی عقل و علم با دین، دیدگاه امام محمد غزالی و ابن رشد.

گذشته از آنچه در ابتدای این نوشتار پیرامون دشمنی روحانیون و دین خویان در ایران با دست آوردهای فکری بشری آورده شد، دشمنی میان عقلانیت و خردگرایی با تقلید از مفاهیم دینی تاریخی بس کهن دارد. بسیاری از دین خویان اساساً عقلانیت بشر را به رسمیت نمیشناسند و بطور کلی عقل بشر را ناقص میدانند، و این همان مسئله ای است که این نوشتار به آن میپردازد. این افراد قرآن را بالاتر از هر کتاب یا تفکری میدانند و هروقت بین دینشان و عقلانیتشان اختلافی پدید می آید، عقلانیت را کنار گذاشت و دین را انتخاب میکنند.

اصولا آنچه اعراب مسلمان را برای آتش زدن کتابخانه های ایران پر انگیزه میکرد این بود که اگر در این کتابها چیزهایی نوشته شده است که در قرآن موجود میباشد، پس ما تا وقتی قرآن را داریم به این کتب نیازی نداریم، و اگر چیزهایی در این کتابها هست که در قرآن نیست، پس لابد ما نیاز به دانستن این مطالب نداشته ایم و الا خداوند در قرآن از آنها صحبت میکرد. این درگیریها بعد ها نیز ادامه یافت.  شاید امام محمد غزالی یکی از مهمترین اشخاصی باشد که مطالعه نظر او در این مورد ضرورت دارد. حجت الاسلام زین الدین ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزالی طوسی در سال 450 هجری بدنیا آمد و در سال 505 هجری از دنیا رفت. در این مدت کوتاه زندگیش غزالی به یکی از بزرگترین دانشمندان و دانایان دوران خود تبدیل شد، و او را بعنوان فیلسوف و متکلمی بزرگ یاد میکردند. او در دربار پادشاهان سلجوقی و مدارس نظامیه که خواجه نظام الملک طوسی تاسیس کرده بود کرسی استادی داشت. اما از 40 سالگی تا 55 سالگی دیدگاه او نسبت به آنچه در گذشته صحیح میپنداشت بسیار تغییر کرد. غزالی دریافت که میان فلسفه  و دین  تناقضی بزرگ و اجتناب ناپذیر وجود دارد. و غزالی از آنجا که بسیار دیندار بود از میان فلسفه و دین ، دین را برگزید و حکم کرد که تمامی فلاسفه کافر هستند. سیوطی در مورد غزالی گفته است "اگر بنابر این می بود که خدا پیامبری پس از محمد (ص) بر انگیزد، بی شک آن پیامبر غزالی می بود!".

غزالی کتابی با نام "تهافت الفلاسفه" به معنی "ناسازگاری فیلسوف ها" را تالیف کرد و در آن استدلال به بطلان عقاید و باورهای فلاسفه پرداخت، وی فلاسفه را به سه دلیل زیر محکوم به کفر کرده است، و حکم داده است که راه فلسفه از راه دین جداست:

  1. فلاسفه میگویند بدنها و جسدها محشور نمیشوند، و آنچه پاداش میبیند و عقاب می یابد ارواح مجرده اند، و ثوابها و عقابها جسمانی نیستند بلکه روحانی هستند.

  2. فلاسفه میگویند خدای تعالی کلیات را میداند و به جزئیات عالم نیست. و این کفر صریح است، و حق آن است که: باندازه ذره یی در آسمانها و زمین از دانش او برکنار نیست.

  3. فلاسفه میگویند: عالم قدیم و ازلی است و این خلاف حدوث عالم است که در شریعت آمده است.

آشکار است که این مسائل سه گانه از  مسائل بسیار حساسی هستند که فلاسفه خداباور همواره در اثبات آنها به نفع باورهای دینی خود بسیار کوشیده اند اما به نظر غزالی توفیق نیافته اند و غزالی به حق تلاش آنها برای اثبات سازگار بودن خدا و تعالیم دینی اسلامی را با فلسفه باطل و ناکار آمد اعلام میکند. غزالی همچنین در کتاب خود به 17 مسئله دیگر که فلاسفه در آن عاجزند اشاره میکند.

1.عجز فیلسوفان از اثبات صانع 2.عجز فیلسوفان از اقامه دلیل بر محال بودن دو خدا 3.ابطال مذهب فیلسوفان در نفی صفات 4. ابطال عقیده فیلسوفان باینکه میگویند: ذات باری به جنس و فصل منقسم نمیشوند 5.ابطال قول فیلسوفان که میگویند مبدا اول وجود بسیط بدون ماهیت است. 6.عجز فیلسوفان از اثبات اینکه خدا جسم نیست 7.ئر بیان اینکه قول به دهر و نفی صانع بر فیلسوفان لازم می آید 8. عجز فیلسوفان از اثبات اینکه مبدا اول عالم به غیر است 9. در ابطال قول فیلسوفان که گویند: خدا جزئیات را نمیداند 10. ابطال قول فیلسوفان که گویند: آسمان حیوانی متحرک با اراده است 11. ابطال قول فیلسوفان راجع به غرض محرک آسمان 12. در ابطال قول ایشان که گویند: نفوس آسمانی تمام جزئیات را میدانند. 13. در ابطال قول ایشان راجع به محال بودن خرق عادات. 14. درباره قول ایشان که: نفس انسان جوهری است قائم به نفس و جسم و عرض نیست 15. قول ایشان درباره محال بودن فنای نفوس بشری 16. در ابطال انکار فیلسوفان به رستاخیز و حشر اجساد. 17. در ابطال مذهب ایشان در ابدیت عالم.

بعدها ابن رشد کتابی به نام "تهافت التفاهت" به معنی "ناسازگاری ناسازگار" را نوشت و در آن آرای غزالی را رد کرد و از فلسفه دفاع کرد. ابن رشد معتقد بود میان فلسفه و دین اگر هر دو درست درک شوند تناقضی وجود ندارد، و حکم عقل در واقع همان حکم دین است. ابن رشد فیلسوفی مسلمان و اهل شهر قرطبه (واقع در جنوب اسپانیا) که دورانی همانند بغداد پایتخت تفکر ودانش بود و افکار او بر روی فلسفه در اروپا تاثیر بسیار گذاشت وی دیدگاهی کاملا مخالف با غزالی داشت و از همینرو نامی خصمانه برای کتاب خود برگزید. شاید بتوان غزالی و ابن رشد را نماینده دو نوع تفکر دانست که یکی در میان مسلمانان و دیگری در میان مسیحیان اروپایی پیروز شد. در میان مسلمانان دین ارزش بیشتری از عقلانیت پیدا کرد و در میان مسیحیان تلاش شد تا میان دین و عقلانیت رابطه برقرار شود و تفکر دینی خرد محور شود. در اروپا رفته رفته عقلانیت ارزش بیشتری از دین یافت و تناقضات دین و همواره عقلانیت به نفع عقلانیت توجیه شد و این رفته رفته باعث کاهش یافتن نفوذ دین در فلسفه و علم و در نهایت در اجتماع و سیاست شد، اما در میان مسلمانان همانطور که گفته شد دیانت ارجحیت بالاتری از عقلانیت یافت و کار به اینجا رسید که امروز "ناقص بودن عقل" آنقدر تکرار میشود که باید بعنوان یک سفسطه به آن بپردازیم.

البته به هیچ عنوان نمیتوان غزالی را بخاطر اندیشه ضد خردش در این مورد محکوم کرد (غزالی همچون سایر اسلامگرایان عقایدی بسیار پلید و ضد انسانی در مورد زنان دارد و میتوان وی را همچون سایر اسلامگرایان به زن ستیزی محکوم کرد). زیرا از وی به اندازه اطلاعاتی که در اطراف او وجود داشته است میتوان انتظار داشت. شخصی با نبوغ او احتمالا اگر امروز زندگی میکرد و آنچه برای ما از تاریخ اسلام و ماهیت آن آشکار است برای او نیز روشن میبود و دست آوردهای فکری امروزی در اختیارش قرار میگرفت در انتخاب خود تجدید نظر میکرد و بجای کنار گذاشتن فلسفه، دین را کنار میگذاشت. غزالی را میتوان حتی بخاطر نقد فلسفه و حکم دادن به کفر تمامی فلاسفه و صداقتی که در این عقیده از خود نشان داده ستایش کرد، زیرا او بر خلاف هم اندیشان دینی دیگر خود که همواره سعی در توجیه عقاید و باورهای دینی خود و سازگار کردن آنها با باورها و عقاید و محصولات فکری جدید و صحیح بشری و عقلانی جلوه دادن مفاهیمی بسیار کودکانه همچون مواردی که در بالا بعنوان ضعف فلاسفه از دیدگاه غزالی ذکر شد، صادقانه دین را با تمام این مسائل در تضاد دانسته است و از آنجا که به دین علاقه ای وافر داشته است، آنرا برگزیده است. غزالی تنها کسی نیست که به این واقعیت دست یافته است، اکثر فلاسفه بزرگی که در سه قرن گذشته زندگی کرده اند  نیز همچون غزالی به این واقعیت و انتخاب مهم رسیده اند و بر ناسازگاری دین و عقلانیت حکم کرده اند، اما این فلاسفه در این انتخاب مهم از میان دین و خرد، بر خلاف غزالی خرد را انتخاب کرده اند و دین را کنار گذاشته اند. غزالی احتمالاً به دلیل فقر اطلاعاتی که سایر فلاسفه اخیر با آن مواجه نبوده اند در انتخاب خود دیانت را انتخاب کرد و خرد را نقد کرد، و براستی که تنها با کنار گذاشتن و یا حداقل کمرنگ کردن خرد است که میتوان دیندار بود. بنابر این میان غزالی و خردگرایان توافقی در مورد تناقض دیانت و عقلانیت وجود دارد و همین توافق است که باعث میشود حتی بتوانیم به او تا حدودی احترام بگذاریم.

آیا تغییر یافتن مداوم دست آوردهای علمی و فکری بشری به معنی بی ارزش بودن آنهاست؟

اسلامگرایان معمولاً بعد از اینکه ناقص بودن خرد را مطرح میکنند تغییر یافتن علم را و دست آوردهای علمی و فکری بشری را ملاک قرار میدهند و ادعا میکنند تغییر یافتن قوانین بشری و نظریات علمی برخاسته از خرد نشاندهنده بی ارزش بودن و غیر قابل اعتماد بودن آنهاست.

این درحالی است که تغییر یافتن و پویایی دست آوردهای فکری بشری نه تنها اشکال آن نیست، بلکه نقطه قدرت و ارزش این تفکرات به همین تغییر یافتن و پویایی دائم آن است. در علم تعصب روی یافته های قبلی وجود ندارد و همچنین امیال بشری در روشهای رسیدن به حقایق علمی جایگاهی ندارند، علم خود را نقد میکند و همین باعث تکمیل شدن و پویایی آن میشود و این پویایی است که علم را علم میکند. هر دانشمندی تلاش میکند نشان دهد دانشمندان قبلی در مورد قضیه ای اشتباه میکرده اند و هر فیلسوفی نیز تلاش میکند که نشان دهد باقی فلاسفه در بررسی تفکری خطایی را مرتکب شده اند. لذا بجای توجیه و تحمیق خود، همواره با خرد نقاد به سراغ مسائل میروند و با موشکافی تلاش میکنند که ایرادهای افکار را بیابند و آنها را با تغییر دادن کامل تر و در نتیجه کاراتر سازد.

با این حساب حتی دست آوردهایی که در گذشته صحیح شمرده میشدند و امروز صحیح شمرده نمیشوند خود بی ارزش نیستند، عدم وجود آنها قطعاً باعث میشد دست آوردهای جدید علمی هرگز وجود نداشته باشند. لذا تفکرات غلط و دست آوردهای علمی مردود نیز از آنجا که به علم تکامل بخشیده اند و حرکت قطار دانش بشری را شتاب داده اند قابل ستایش هستند.

در علم و خردگرایی بر خلاف باور رایج عوام به هیچ چیزی به دیده یقین نگاه نمیشود، بلکه همه چیز را به دیدن ظن مینگرند، اما این بدین معنی نیست نتایج بدست آمده از این دیدگاه قابل اطمینان نباشند. این دیدگاه و نسبی نگری خود نتیجه قرن ها تفکر و تلاش فلاسفه و دانشمندان است و از پختگی خبر میدهد نه از ضعف. اما با این حال آنچه علوم و خردمندان نسبتا درست میدانند بسیار بسیار کاملتر و منطقی تر از آن مفاهیمی است که دین مطلقاً درست میخواند. روش علمی کاملا برخاسته از واقعیت ها و استعداد شناخت ما نسبت به محیط اطراف است و تنها ابزار معتبر بشر برای رسیدن به حقایق است.

آیا قوانین دینی و تفکرات دینی ثابت هستند؟

اسلامگرایان پویایی محصولات فکری بشری را نشاندهنده ضعف آنها میدانند و در مقابل ادعا میکنند که محصولات فکری دینی ثابت هستند. بویژه تاکید اسلامگرایان در این گونه موارد بر روی مسائل حقوقی است. مثلا میگویند قوانین کشورهای غربی تنها مدت کوتاهی است که به زنان اجازه رای دادن میدهد و این تغییر شگرفی است، در حالی که اسلام 1400 سال است یک چیز میگوید و دیدگاه های ثابتی دارد، لذا قوانین غیر الهی به دلیل اینکه ثبات ندارند قابل تکیه کردن نیستند و باید قوانین الهی را برای رسیدن به سعادت پیاده کرد، زیرا این قوانین همواره ثابت هستند.

در واقع این دیدگاه بدوی نسبت به مسئله حقوق اساساً مسئله ای بود که باعث شد قوانین دینی پایه گذاری شوند، بزرگان یهود به دلیل کمبود لوازم و ابزارهای اجرائی کافی همچون دولت متمرکز و نیروهای اجرایی که امروز وجود دارند برای پیاده کردن قوانین و مجبور کردن یهودیان به احترام گذاشتن به این قوانین و رعایت آنها ناچار بودند که وانمود کنند که این قوانین را از طرف یک مرجع بالاتر یعنی خدا دریافت کرده اند. و الا مردم جامعه بدوی به آن قوانین اهمیتی نمیدانند و هرگز مشروعیتی برای آنها قائل نمیشدند. انسان آن دوران هنوز به قدری از لحاظ اخلاقی و فکری رشد نکرده بود تا بتواند قوانین توافقی و مبتنی بر خرد و انسان محور را مشروع بداند و خود را ملتزم به اجرای آنها بداند. و متاسفانه اسلامگرایان هنوز مثل همان انسانهای بدوی فکر میکنند. جامعه بدوی با ترس و وحشت افکندن در میان مردم کنترل و هدایت میشود و افراد برای آن مجازات میشوند که دیگران درس بگیرند و بترسند. اما در جامعه مدرن حاکمان بر ترس و جهالت مردم حکومت نمیکنند.

در مبحث بعدی اشاره خواهد شد که آنچه اسلامگرایان آنرا الهی مینامند خود تفکری بشری است، و تفاوت دینداران با خردگرایان در این نیست که یکی قوانین الهی را قبول دارند و دیگری قوانین زمینی و بشری را. بلکه در واقع هردو تفکرات زمینی و بشری را قبول دارند، اختلاف تنها در این است که خردگرایان تفکرات امروز را دنبال میکنند و اسلامگرایان تفکرات 1400 سال پیش را معتبر میدانند. اما حال باید دید که آیا واقعا قوانین دینی و تفکرات دینی آنگونه که اسلامگرایان ادعا میکنند ثابت و تغییر ناپذیر هستند؟

نگاهی کوتاه به تاریخ اسلامگرایان نشان میدهد که آنها به مرور زمان از بسیاری از قوانین مضحک خود بر اثر فشارهای اجتماعی دست برداشته اند. بعنوان مثال نظرات امامان شیعه و اسلامگرایان پیشین در مورد موسیقی هرگز چیزی نیست که اسلامگرایان امروز به آن اعتقاد دارند. آنها موسیقی را چه با لهو و لعب چه بدون آن حرام میشمرند. هیچکدام از امامان سازی را نمینواخته است. همچنین مجسمه سازی و صورتگری در کتب اسلامی قدیمی به شدت تحریم شده اند، اما به مرور زمان این افکار مضحک و نابخردانه  تعدیل شده اند، هرچند هنوز اسلامگرایان مشکل خود را با این مسئله حل نکرده اند و بعنوان مثال در تلویزیون هنوز سازها را نشان نمیدهند اما در این زمینه دیگر سخت گیری نمیکنند و بعد از مدتی این مسائل مضحک نیز همچون سایر قوانین اسلامی که منسوخ شده اند به دست فراموشی سپرده خواهد شد. با خواندن نظریات امامان و حتی متشرعین قدیمی در می یابیم که دیدگاه آنها نسبت به موسیقی بسیار بسیار منفی بوده است و اگر کسی جلوی امام علی گیتار میزد احتمالاً حضرت با ذوالفقار خود طرف را به دلیل کار حرام  کردن به دو قسمت مساوی تقسیم میکرد.

مثال بسیار جالب دیگر که تغییر در قوانین دینی را نشان میدهد، حرمت شطرنج است، برای سالها و قرنها شطرنج به دلایلی بسیار نابخردانه توسط اسلامگرایان حرام شناخته میشد و هنوز 50 سال نیست که حرمت آن برداشته شده است، گفته میشود که حرمت شطرنج به آن دلیل بوده است که در شطرنج میگویند شاه مات شد، در حالی که شاه یکی از اسمهای الهی است و خداوند هرگز مات نمیشود! اما بازی با ورق به دلیل اینکه ورق آلت قمار است هنوز حرام است، حال چه برای قمار از آن استفاده شود و چه نشود. باید از اسلامگرایان پرسید که چرا لیوان را به دلیل اینکه آلت نوشیدن شراب است حرام نمیکنند، یا بشقاب را به دلیل اینکه آلت خوردن گوشت خوک است حرام اعلام نمیکنند. میتوان یقین داشت که تا چند سال دیگر بازی با ورق نیز از نظر علمای اسلامی آزاد خواهد شد، اسلامگرایان فقط میخواهند به روز نباشند، و با لجاجت کودکانه خود میخواهند اسرار کنند که ما همان بیابانگرایانی هستیم که بوده ایم و اگر فکر میکنید ما متمدن خواهیم شد کور خوانده اید!

ناکار آمدی و غیر عقلایی بودن قوانین دینی آنها را به قوانینی بدرد نخور و حتی مضر تبدیل کرده است و همین باعث میشود روز به روز از شدت و اهمیت آنها کاسته شود، قوانین دینی به مرور زمان از بین میروند و یا تغییر میکنند. اما این تغییرات همچون قوانین بشری از روی خیر خواهی و عقلانیت نیست بلکه با زور و اجبار و از سر ناچاری انجام میگیرد. لذا اسلامگرایانی که ادعا میکنند قوانین دینیشان ثابت است بسیار اشتباه میکنند. حتی تفاسیر آنها از قوانین دینی نیز ثابت نیستند و در زمانهای مختلف تغییر میکند. اسلامگرایان خیلی دوست دارند تفکرات خود را به تفکرات بشری امروزی تفسیر کنند. میتوان یقین داشت که اسلامگرایان روشنفکر نما و به قول طنز نویسی "سوسولگرا" که بر خلاف اسلامگرایان حرفه ای زشتی بسیاری از باورهای دینی را میفهمند اما هنوز بطور کامل دست از دین نکشیده اند، حاضرند میلیونها تومان پول بدهند تا در قرآن به برابری زن و مرد اشاره میشد. و یا برخی از قوانین دینی را که موجب تحقیر شدن دائمی اسلامگرایان در مقابل انسانگرایان است همچون اعدامها، قطع عضوها، سنگسار و شلاق و تبعیض نژادی و جنسی و دینی را به نحوی از قرآن و حدیث حذف میکردند. آنها از صمیم قلب آرزو میکنند که دینشان از دست قطع کردن و قصاص کردن و چشم در آوردن و پا بریدن و سنگسار و اعدام و شلاق و کشتار و برده داری صحبت نمیکرد و خود را به در و دیوار میکوبند تا بگویند منظور قرآن چیز دیگری بوده است، اما اسلامگرایان حرفه ای، که در کشف واقعیتهای اسلام امیال خود را دخالت نمیدهند، یعنی همان اسلامگرایان سنتی که معروف به دایناسور هستند (آیت الله ها و آخوندها) شرافتمندانه جلوی این امیال امپریالیستی ایستاده اند. امید است اسلامگرایانی که بویی از انسانیت برده اند دست از این گمراهی بردارند و همچون غزالی و جانشینانش کاملا دایناسور شوند یا تماماً خردگرا و عرفی و انسانگرا گردند.

زیرا این افراد برعکس آنچه گمان میکنند، با اصلاح دین خدمتی به بشریت و حقوق بشر نمیکنند، آنها تنها مانند خودروهایی هستند دایناسورها سوار آنها میشوند. این افراد جاده ها را صاف میکنند و اسلام را با دروغهای مصلحتی خود بزک میکنند، اما وقتی که وقت عمل شد اسلام راستین که همان اسلام دایناسورها است همین افراد را قبل از بقیه از بین میبرد و یا به دلیل حقانیتی که در مقابل این افراد دارند و استدلالها و برداشت صحیحی که در مقابل برداشت دروغین و آرمانگرایان این به اصطلاح روشنفکران دارند علی رغم داشتن تعداد طرفداران بیشتر یا برابر به سختی شکست خواهند خورد. دایناسورها توسط همین اسلامگرایان نیمه انسانگرا حاکم خواهند شد و دودمان انسانیت را بر باد خواهند داد. این اتفاقی است که در سرزمین ما افتاده است و تا زمانیکه این فرقه ناخلف اسلامگرا وجود دارند، بازهم بوجود خواهد آمد. این دسته افراد حقیقتاً با پوشش گذاشتن بر روی زشتی های اسلام و وارد کردن آن به حوزه آکادمیک ضربه ای به مراتب سنگین تر از دایناسورهای دینی بر پیکر انسانیت وارد کرده اند.

اسلامگرایان در مقابل علم چه چیزی را به شما پیشنهاد میکنند؟

پرسشی اساسی که باید مطرح کرد این است که اسلامگرایان با مردود داشتن دست آوردهای فکری بشری، چه چیزی را بجای آنها پیشنهاد میکنند؟ البته فراموش نکرده ایم که اسلامگرایان به دلیل وجود تناقضات شدید و بی اعتبار بودن تفکرات و قوانین و مفاهیمشان است که دست به این سفسطه میزنند و چون مفاهیم و اباطیلشان در مقابل تفکرات و مفاهیم علمی و بشری یارای مقاوت ندارند است که عقلانیت بشر را ناجوانمردانه زیر سوال میبرند.

اسلامگرایان در حقیقت با تضعیف کردن علم و دست آوردهای فکری بشری تلاش میکنند کالای خود که همان دینشان و تفکرات به اصطلاح آسمانیشان را جایگزین دست آوردهای علمی کنند. اما این افراد خود نمیدانند که تمام مفاهیم دینیشان جزو تکفرت و اندیشه ها و دست آوردهای فکری بشری هستند و ساخته ذهن بشر هستند و هیچ ارتباطی با آسمان و خدا و جانوران ماوراء طبیعی و غیره ندارند. در دنیا هیچ دین آسمانی وجود ندارد تمامی ادیان ساخته شده ذهن بشر هستند. به این مفهوم که تمامی مفاهیم وحتی قوانین این ادیان همگی قبل از پیدایش اشخاصی که آن ادیان را بنیانگذاری کرده اند وجود داشته است و یا در زمان همان اشخاص توسط سایر انسانها و خود آنها به دین وارد شده است و تحت عنوان الهی بودن به مردم دیکته شده است. به عبارت دیگر دین کاملاً یک محصول اجتماعی و بشری است، نه یک محصول الهی، و کسانیکه گمان میکنند دین الهی است، در واقع خود پدیده دین را بخوبی نشناخته اند. این خدا نیست که ادیان را روی زمین میفرستد، این ادیان هستند که خداوند را به آسمان میفرستند.

این واقعیت را میتوان در مورد اسلام به روشنی مشاهده کرد. در اسلام اساساً هیچ چیزی وجود ندارد که قبل از ظهور اسلام وجود نداشته باشد. هر آنچه محمد تحت عنوان اسلام ارائه کرده است یا از رسوم قبیله ای و محیط اطراف او بوده اند، همچون حج، چند همسری، جن، نام الله، و یا از سایر اندیشه های دینی مانند یهودیت و آیین زرتشت و آیین مزدک کپی برداری شده اند.

قوانینی که اسلامگرایان تصور میکنند الهی هستند و از طرف خدا آمده اند در حقیقت تماماً ساخته بشر هستند، و ریشه این ساختگی بودن را میتوان در کتابهای خود مسلمانان یافت، بحث در این مسئله و شرح جزئیات آن بسیار گسترده است و از حوصله این نوشتار خارج است، خود کتاب قرآن ریشه هایی کاملا زمینی و انسانی دارد .  در این نوشتار تنها به یک نمونه و آنهم مسئله حجاب زنان اشاره میکنیم.

صحیخ بخاری جلد اول کتاب ۸ شماره ۳۹۵

از عمر نقل شده است:

خداوند در سه مورد با من موافقت کرد.

1. من گفتم یا رسول الله، ایکاش ما مقام ابراهیم را مصلی خود قرار دهیم و در آنجا نماز بخوانیم. پس آیه نازل شد که "مقام ابراهيم را، نمازگاه خويش گيريد" سوره بقره آیه 125.

2. و در مورد آیه ای که میگوید زنان باید چادر سر کنند، من گفتم، ای رسول الله، ایکاش به زنان خود دستور بدهی که خودشان را در مقابل مردان بپوشانند، زیرا مردان خوب و بد با آنها صحبت میکنند. بنابر این آیه ای که دستور میدهد زنان چادر سر کنند نازل شد، سوره احزاب آیه 59.

3. یکبار زنان پیامبر در مقابل او متحد شده بودند و من به آنها گفتم، اگر پیامبر شما را طلاق دهد الله زنان بهتری از شما به او خواهد داد، پس این آیه نیز نازل شد، سوره تحریم آیه 5.

کاملاً منطقی است اگر تصور کنیم که پیامبر اسلام با آن همه زن که در حرمسرای خود داشته است نمیتوانسته است آنها را راضی نگه دارد و زنان او گاهاً چشم به مردان بیگانه میدوخته اند تا بلکه خلعی که در زندگیشان از لحاظ نیازهای جنسی و عاطفی که داشتن آنها طبیعی و حق هر انسانیاست وجود داشت را با چشم اندوختن به مردان دیگر جبران کنند و همین باعث خشم عمر میشود و عمر پیشنهاد میکند که زنان پیامبر خود را بپوشانند! از اینروست که محمد نیز که از این ابتکار عمر رازی شده بود از زبان الله آیه می آورد، و قرآن نیز میگوید ای پیامبر، به زنانت(!) و به زنان مومنه بگو که بر سر خود چادر بیاندازید. آشکار است که مسئله حجاب ربطی به الله و خدا و متافیزیک و... ندارد،  تنها راه حل یک عرب بیابانگرد مانند عمر بوده است که به پیامبر اسلام پیشنهاد شده است، گویا خدای عالم خود عقلش به چنین ابتکاری نمیرسیده است که دستور بدهد زنان در کفن و گونی پوشانیده شوند و نیازمند یک انسان بوده است تا این قانون را به او پیشنهاد کند.

سوره احزاب آیه 59

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پيامبر ، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که چادر خود را، برخود فرو پوشند اين مناسب تر است ، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.

آشکار است که این آیه میگوید حجاب باید به گونه ای باشد که زنان "شناخته" نشوند، نتیجه آنکه حجاب صحیح همان است که در عربستان سعودی پیاده میشود یعنی غیر از چشم (لابد آنهم اگر پوشیده باشد ثواب دارد) بقیه جاهای بدن از جمله صورت کاملاً پوشیده است، چراکه تنها در این صورت است که زنان کاملا ناشناختنی هستند و کاملاً شبیه یکدیگر هستند. در ایران نیز تا زمان قاجار حجاب زنان همانند زنان عربستان بوده است تا اینکه در زمان رضاشاه تمهیداتی در این زمینه اندیشیده میشود. حال اسلامگرایان به برداشتن نقاب از چهره زنان رضایت داده اند، این نیز یکی دیگر از تغییرات در قوانین ثابت اسلام!. حال مسلمانان با خود گول زنی و استحمار مثال زدنی خود هزاران صفحه سفسطه و اباطیل در مورد فلسفه حجاب نوشته اند و خود را آزار داده اند تا ثابت کنند حجاب برای اجتماع خوب است! این قانون مسخره را که ساخته و پرداخته عمر بود و در سایر ادیان نیز وجود نداشته است را بر جامعه خود تحمیل میکنند. اسلامگرایان تلاش میکنند بگویند که حجاب جامعه را از فساد باز میدارد، یعنی تمام ملتهای دنیا در غرب و شرق و شمال و جنوب در طول این همه قرون و سالها در فساد زیسته اند و اسلامگرایان که فساد از سر و رویشان میبارد و ما ایرانیان دیگر حداقل با ذات پلید و وجدان بیمار آنها و رفتار بیابانی و وحشیانه آنها آشنایی کامل داریم در این میان جامعه ای خالی از فساد دارند. جالب است که هیچ جامعه شناس و روانشناس غیر مسلمانی تابحال به این نتیجه نرسیده است که موی بانوان جامعه را به فساد میکشاند و حکم دهد که برای فاسد نشدن اجتماع زنان را باید در کفن بپیچند و یا لای گونی بپوشانند تا مبادا مردان اجتماع را تحریک جنسی کنند. تقریباً میتوان گفت تمامی قوانین دینی همین حالت را دارند. یعنی توسط یک انسان یا گروه و قبیله و فرهنگ خاصی به اسلام وارد شده اند و بعد انسانها به این نتیجه رسیده اند که آن قوانین بدرد نمیخورند و آنها را مردود میدانند اما مسلمانان روی آن اسرار میورزند و تا ابد همان قوانین کهنه را دنبالروی میکنند چون گمان میکنند آن قوانین از طرف خدا هستند.

لذا اسلامگرایان خود را گول میزنند و دشمنی آنها با دست آورد های بشری بیهوده است، آنها خود نیز به قوانین و اصول کاملاً بشری و زمینی اعتقاد دارند، اما تفاوت این است که آنها به دست آوردهای انسانهایی چنگ میزنند که در بیابانهای عربستان در جامعه ای قبیله ای با سطح فکری بسیار وحشیانه و بیابانی زندگی میکرده اند، اما خود آنقدر هوشمند نیستند که این واقعیت را دریابند، آنها در انبوهی از احساسات و ترس و کم هوشی گم شده اند. اسلامگرایان آن دست آورد ها را معتبر میشمارند و به دلیل اینکه آنها را پیامبر اسلام تایید کرده است و نه به دلیل آینکه آنها کارا یا مفید هستند روی آنها تعصب میورزند و با دست آوردهای امروزی و نوین بشری به دلیل اینکه باطل بودن آن عقاید بیابانی را نشان میدهند دشمنی میورزند. این لجبازی کودکانه اسلامگرایان از آنجا سرچشمه میگیرد که دین خود را خوب نمیشناسند تا بدانند کاملا دینی زمینی است و تا ابد باید با لج بازی و توجیه های مضحک و نابخردانه قوانین دینی خود را برتر از دانش بشری و دستیافته های بشری جلوه  دهند. این افراد هرچقدر هم که علم و اخلاق بشر پیشرفت کند بازهم به همان قوانین وحشیانه خود چنگ خواهند زد و همین مسئله یکی از اساسی ترین دلایلی است که باعث میشود دین اساساً ماهیتی ضد بشر و ضد اخلاق داشته باشد. از همینرو است که ارزشهای اخلاقی اسلامگرایان همانند اعراب بیابانگرد است و راه حل هایی که برای مشکلات اجتماعشان پیشنهاد میکنند همیشه با مرگ و خشونت و غیره همراه است.

این باعث میشود اسلامگرایان انگلهای کشورهای خود باشند و جلوی پیشرفتهای اخلاقی جامعه را بگیرند. آنها اسرار دارند به مسائل به سبک 1400 سال پیش نگاه شود. اگر اسلامگرایان حق دارند اجتماع را به 1400 سال پیش برگردانند، باید به اشخاصی نیز این حق را داد که بخواهند به سبک حضرت آدم پیامبر الهی زندگی کنند و قوانین ده هزار سال پیش را پیاده کنند. چگونه اسلامگرایان میتوانند قوانین وحشیانه 1400 سال پیش مثل سنگسار و اعدام مخالفین و کشتن مرتدین و چشم در آوردن و دست قطع کردن و شلاق زدن شرابخوار را پیاده کنند، اما کسی که بعنوان مثال پیرو حضرت آدم است و او را آخرین پیامبر الهی میداند نمیتواند قوانین آن دوران را پیاده کند؟ مثلاً گرزی به دست بگیرد و نیمه برهنه به وسط خیابان بایید و آتش روشن کند و پرندگان را شکار کند و بخورد. یا همانند حضرت هابیل و قابیل با خواهر خود ازدواج کند و این اشکالی نداشته باشد. آیا واقعا مسخره نیست که اسلامگرایان میخواهند قوانین دینیشان را که همان قوانین جامعه بشری 1400 سال پیش است پیاده کنند؟ برای جامعه ای که به اسلامگرایان چنین اجازه ای بدهد واقعا باید متاسف بود، چرا به اسلامگرایان اجازه داده شده است که جامعه را به 1400 پیش ببرند؟

آشکار است که غیر از پیروی و عقلانیت به دلیل اینکه دین نیز خود ساخته عقل بشر است راهی دیگری باقی نمیماند و بشر هیچ ابزاری برتر از خرد خود برای رسیدن به حقایق ندارد.

تفاوتهای اساسی میان دست آوردهای فکری بشر و بینش دینی چیست؟

برترند راسل تفاوت اصلی میان دین و علم را در این میداند که دست آوردهای علمی مبتنی بر مشاهده و آزمایش هستند و دین مبتنی بر اعتبار (Authority) است. یعنی دست آوردهای علمی بر این اساس ارزش دارند که توسط آزمایش و بررسی های دقیق علمی تحقیق شده اند، در حالی که مبانی دینی از نظر دینگرایان تنها به این دلیل اهمیت دارند که یک شخصی آنها را گفته است، یا بهتر بگوییم، ما فکر میکنیم که شخصی آنها را گفته است. بعنوان مثال در دین اسلام خوردن گوشت خوک حرام است. یک فرد مسلمان گوشت نمیخورد چون پیامبر اسلام گفته است گوشت خوک نخورید، یا بهتر بگوییم این فرد مسلمان از آنجا که خود پیامبر اسلام را ندیده است فکر میکند، که پیامبر اسلام چنین چیزی گفته است، بنابر این از آنجا که برای پیامبر اسلام اعتباری ویژه قائل است بدون توجه به اینکه آیا واقعا گوشت خوک مضر است، از روی این اعتبار از خوردن گوشت خوک پرهیز میکند. اما شخص خردگرا تنها آزمایش و بررسی دقیق علمی در مورد گوشت خوک را معتبر میداند نه گفته های یک شخص را. همچنین مثلاً در مورد مسئله همجنسگرایی فرد مسلمان از روی اینکه فکر میکند امام صادق  گفته است همجنسگرا را یا باید سنگسار کرد، یا سرش را برید، یا زنده زنده سوزاندش گمان میکند که این نوع رفتار با همجنسگرا درست است. اما خردگرا با مطالعه و آزمایش و بررسی دقیق یا به این نتیجه میرسد که همجنسگرایی طبیعی است و یا اینکه به این نتیجه میرسد که یک بیماری جنسی است و باید درمان شود. در هردو این حالات خردگرا از اعتبار یک شخص استفاده نمیکند. توسل به اعتبار یک شخص اساسا خود یک سفسطه شناخته شده منطقی میباشد. خردگرایان و دانشمندان هرگز به حقایق به این دلیل اعتقاد ندارند که شخصی صاحب اعتبار گفته است این حقایق حقیقت دارند، بلکه به این دلیل به حقایق اعتقاد دارند که خود با مشاهده و بررسی به این نتیجه رسیده اند که آن حقایق حقیقت دارند. آشکار است که دین با اینکه ادعای حقیقت مطلق بودن را دارد هرگز نمیتواند پاسخهایی در حد پاسخ های علم با ادعای حقیقت مطلق نبودنش را در اختیار بشر قرار دهد.

دین همواره با ارتجاع مترادف است. هر دینی درون خود تقلید دارد، یعنی شخصی یا اشخاصی را مرجع حقیقت میشمارد و دینداران برای دستیابی به حقیقت باید به او رجوع کنند. حتی برخی از دین داران که تقلید را جایز نمیشمارند نیز نمیتوانند از تقلید فرار کنند، مثلاً بهائیان باید برای  یافتن دستورات دینی از پیامبرشان تقلید کنند و الا بهائی نیستند. و برای این تقلید کردن نیاز به رجوع به گذشته دارند. در مسائل دینی قدیمی ترین نظرها و آرا معتبر ترین نظرها و آرا هستند. بعنوان مثال در مورد اتفاقاتی که در تاریخ اسلام روی داده (که بسیاری از قوانینی دینی از روی آن اتفاقها برداشت میشوند) اگر شخصی به آیت الله خمینی رجوع کند، سندیت حرف وی بسیار کمتر از کسی است که به  بخاری و یا ابن هشام رجوع کند زیرا ابن هشام و بخاری تقریباً هزار سال قبل از آیت الله خمینی زندگی میکرده اند و به همین دلیل قول آنها از پیامبر اعتبار بسیار بیشتری از خمینی دارد.  لذا در بینش دینی مسیر حرکت به سوی گذشته است. این درحالی است که در مورد دست آوردهای فکری بشری چه علمی چه فلسفی آخرین دست آوردها ارزش بالاتری از دست آوردهای قدیمی دارند. لذا حرکت علم بر خلاف دین به سوی آینده است.

دین از فرضهای بزرگ و کلی شروع میکند، مثلا میگوید که خدایی وجود دارد و هر آنچه او بگوید درست است، بعد به آنچه او گفته است میپردازد و ادعای کمال و حقانیت مطلق دارد. اما علم از واقعیت های مشخص و ابتدائی که واقعیت داشتن آنها یا آشکار است یا اگر آشکار نیست اثبات میشود آغاز میشود و بعد تعدادی از این واقعیت های کوچک و اساسی را کنار هم میگذارد و از کنار هم گذاشتن این واقعیت ها یک قانون کلی ساخته میشود. در بسیاری از مواقع نمیتوان به یقین مسئله ای را درست و صحیح دانست، در آن شرایط یک فرضیه ای درست میشود که بعدها این فرضیه در صورتی که با قوانین اساسی و واقعیت های دیگر در تناقض نباشد نظریه یا تئوری خوانده میشود. بر خلاف دین، علم خود از این آگاه است که به حقیقت مطلقی دست نخواهد یافت و همیشه انتظار این را دارد که زود یا دیر باید در تئوریها و فرضیات به دلیل اکتشاف اطلاعات و نتایج آزمایشهای دقیقتر و جدید تغییراتی جزئی یا کلی انجام شود. لذا نه تئوری های علمی نه قوانین علمی هیچکدام هرگز بعنوان حقیقت مطلق نه مطرح میشوند نه تحمیل میشوند. در سطوح بالای علمی تلاش برای دست یافتن به جوابهای دقیقتر به مسائلی است که توسط همان تئوریها و فرضها پیش بینی شده اند. لذا همانگونه که گفته شد علم مدعی یافتن حقیقت مطلق نیست بلکه شاید بتوان گفت به دنبال یافتن "حقیقت فنی" (Technical Truth) است که حقیقت داشتن آن تنها تا درجاتی صحیح است. البته میان علم و فلسفه در این مورد تفاوت وجود دارد اما خردگرایان فلسفه را نیز بصورتی علمی نگاه میکنند یعنی نسبت به آن تعصبی ندارند. البته شایان ذکر است که پیشگامان علم و قدما همچون رقبای دین گرای خود در علم نیز به دنبال حقایق مطلق میگشته اند، و دیدگاهی که امروز نسبت به علم وجود دارد نسبتاً دیدگاه نوینی است.

رفتار دین گرایان با دین و رفتار خردگرایان با علم نیز بسیار متفاوت است. دین گرایان با ترس و عشق به دین نگاه میکنند، یعنی میترسند که اصول آن را زیر سوال ببرند و به آن عشق میورزند و زشتی های آنرا نمیبینند و همیشه حالت توجیهی در مقابل دین دارند، اما خردگرایان به علم و دست آوردهای فکری بشری  با موشکافی نگاه میکنند و روی آن تعصبی ندارند و هر لحظه آماده اند خطا بودن دست آوردهای قبلی خود را قبول کنند، دین اساساً بیشتر مجموعه ای از احساسات است تا مجموعه ای از باورها، اما در علم و دست آوردهای فکری بشری جایگاهی برای احساسات وجود ندارد، حقایق ، حقایق هستند چه ما آنها را دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم، این درحالی است که دین گرایان حقایقی را که علیه باورهای دینیشان باشد را از روی ترس و یا عشق انکار میکنند و چیزهایی که حقیقت ندارد را بازهم از روی ترس و عشق تایید کرده و حتی بر روی آنها تاکید میکنند.

شاید معروف ترین برخورد و درگیری میان علم و دین در زمانی آغاز شد که بشر دیدگاهی واقعی تر به کائنات پیدا کرد. انقلاب کوپرنیکوسی در قرن 16 ام میلادی شکل گرفت، کوپرنیکوس مدل فعلی کائنات را که شامل خورشید در مرکز و 9 سیاره در حال گردش در اطراف آن هستند ارائه داد و کتاب خود را به پاپ تقدیم کرد و در کتاب خود از ترس جانش نوشت که اینها تنها تفکرات من هستند و ممکن است واقعیت نداشته باشند. تا قبل از کپرنیکوس دیدگاه فیلسوف یونانی اناکسیماندر (Anaximander) که مبتنی بر مرکزیت زمین در کائنات و هفت سیاره که دور آن میچرخند بود در جهان بیشترین شهرت را داشت و این دیدگاه حتی به ادیان نیز راه یافته بود. اما گالیله بعدها روی نظر کوپرنیکوس اسرار ورزید و آنرا واقعیت خواند. کائنات بعد از انقلاب کوپرنیکوسی نشان میدهد که زمین مرکز کائنات نیست، و اگر زمین مرکز کائنات نباشد احتمالاً بشر هم آنگونه که ادیان می آموزند هدف بوجود آمدن کائنات نخواهد بود و اگر بشر هدف کائنات نبوده باشد احتمالاً کائنات اساساً هدفی نداشته است و این واقعیت برای دین داران بسیار وحشتناک بود. و همانطور که گفته شد چون دینداران هر آنچه دوست ندارند غیر واقعی میخوانند، گالیله را به جرم کفر گویی محکوم کردند.

 

لذا علم و عقل بشر ناقص نیستند زیرا چیز کاملتری از آنها وجود ندارد و محصولات فکری بشری تنها مراجع قابل اطمینان و بهترین ابزار ها برای کشف حقایق هستند.

گرشاسپ 2 یکشنبه هجدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

بدون عنوان

"لعنت به همه چیز"

من در تنهایی غرق شدم ، تا با کسی دیگر که تنها تر از من بود آشنا شدم ، او مرا تنها دید من او را تنها تر ، تصمیم گرفتیم که باهم باشیم تا که دیگر تنهایی با ما نباشد ،داشیم با هم به جایی میرسیدیم که وصفش ناممکن می باشد ، اما حیف که دنیا هم به ما حسودی کرد ، حالا دیگر نه من میمانم نه او ، همه چیز به ابدیت پیوست ، چه لحظه های شیرینی بود حیف . . . ، در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما ، همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنها . . .

زندگی چیست؟

که اولش عشق است و آخرش مردن

تقدیم به تو ، تویی که در منی .

بدرود . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

تقدیم به انسانها

تقدیم به شمایی که عشق را کشتید

تقدیم به آنان که مهر را نزیستید

در آخرین شب زندگی خویش می نویسم تا بگویم بودم و دیگر نیستم . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای انسانهای نا انسان سبک سر  سود جو

به چه می اندیشید ؟

سبوی کدام دخترک را خواهید شکست ؟

سیلی سرد به صورت که خواهید نواخت ؟

سیب سرخ از کدام کودک خواهید دزدید ؟

کدامیت شاعر شعر انسانیت را می سوزانید ؟

سنگ خارا ناله سر داد ز کارهایتان بس است .

بس است : سیب دزدی - سیلی زدن - سبو شکستن - شاعر سوزاندن - رویا کشتن

سقف آسمان ترک خورد - آیا سر حدی دارد کارهایتان ؟

سرد است سراب نگاهم سریر خونین انسانیت را به پیش رویم نیاورید...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غروب نزدیک است

کاش طلوع نمی کردیم که اینگونه غروب کنیم

آخرین کلامم ایران فنا شد - ما هم چون ایرانی بودیم فنا شدیم

بدرود . . .

گرشاسپ 2 شنبه هفدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

صادق هدایت و مجموعه آثار او

 

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

مجموعه ی سایه روشن از صادق هدایت را برای شما در این تارنما گذاشتم. امیدوارم استفاده ی لازم را ببرید .برای خواندن مطالب به برنامه ی adobe احتیاج دارید.

مجموعه «سايه روشن»:                            مجموعه «سگ ولگرد»:

س.گ.ل.ل                                              سگ ولگرد

زني كه مردش را گم كرد                             دن ژوان كرج

عروسك پشت پرده                                    بن بست

آفرينگان                                                كاتيا

شبهاي ورامين                                         تخت ابونصر

آخرین لبخند ( در دسترست نمی باشد )               تجلي

پدران آدم                                               تاريكخانه  و   ميهن پرست

مجموعه «زنده بگور»:                             مجموعه «سه قطره خون»:

زنده بگور                                             سه قطره خون

حاجي مراد                                            گرداب

اسير فرانسوي                                         داش آكل

داود گوژ پشت                                        آينه شكسته

مادلن                                                   طلب آمرزش ، لاله

آتش پرست                                              صورتكها ، چنگال

آبجي خانم                                               مردي كه نفسش را كشت

مرده خورها                                             محلل

آب زندگي                                               گجسته دژ

برای اطلاعات بیشتر به سایت رسمی صادق هدایت مراجعه نمایید...

گرشاسپ 2 شنبه هفدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

حمله به بنی قینقاع

در مدینه سه قبیله یهودی زندگی میکردند، بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه. همه این قبایل با سایر قبایل عرب مدینه پیمان همبستگی داشتند و هرگاه که زد و خوردی بین هم پیمانان عربشان و سایر قبایل یهودی انجام میگرفت، آنها طرف دوستان عرب خود را میگرفتند. این خود اثبات میکند که در مدینه پیش از اسلام درگیری های دینی وجود نداشت، و تمام نابردباری های دینی (برخوردهای خصمانه مبتنی بر اختلافات دینی) توسط پیامبر به مدینه آورده شد.


وقتی پیامبر به مدینه وارد شد امیدوار بود که یهودیان دین او را قبول کنند. او همان خدای یهودیان را تبلیغ میکرد، پیامبرانشان و داستانهایشان را تایید میکرد. او سرزمین مقدس آنها (اسرائیل) را بعنوان قبله انتخاب کرده بود و سعی میکرد تابعیت آنها را اینگونه به دست بیاورد.


و.ن عرفات، کسی که نسل کشی اول یهودیان را انکار میکند، مینویسد "این بطور عمومی مورد قبول است که پیامبر امیدوار بود که یهودیان یثرب، بعنوان پیروان یک دین الهی، از خود درکی صحیح در مقابل دین یکتاپرست اسلام نشان دهند." 1


اما درست مانند قریشیان، یهودیان نیز به او پوزخند زدند و کمتر اعتنایی به فراخوانی او نکردند. وقتی که امیدهای او نقش بر آب شدند و صبر پیامبر به انتها رسید، پیامبر رفتاری خصمانه را در مقابل یهودیان پیدا کرد و مشخص بود که روزی از آنها انتقام خواهد گرفت.
 

غزوه بنی قینقاع:


اولین یهودیانی که مغضوب پیامبر شدند، یهودیان قبیله بنی قینقاع بودند. آنها در قسمتی از مدینه که به نام آنها نیز نام نهاده شده بود زندگی میکردند، شغل هایشان زرگری، آهنگری، و صنعت ایجاد وسایل و لوازم خانگی بود، و به همین دلیل بود که در خانه هایشان مقدار زیادی  سلاح های جنگی وجود داشت.


صفي الرحمن المباركپوری در الرحیق المختوم مینویسد:


"آنها (بنی قینقاع) دست به یک سلسله فتنه سازی برای دست اندازی مسلمانان زده بودند، کسانی که به بازارهایشان رفت و آمد داشتند را استهزا میکردند و حتی زنانشان را نیز تشر میزدند. این مسائل شرایط بدی را بوجود آورده بود، و به همین دلیل پیامبر (ص) آنها را جمع کرد، و آنها را نصیحت کرد که معقول و منطقی باشند و رفتاری شایسته از خود نشان دهند، و آنها را در مورد خصومتهای دیگر هشدار داد، اما آنها همچنان سرسخت ماندند و توجهی به هشدار وی نکردند و گفتند "ای محمد، فریفته مشو، بدانکه تو جمعی از قریش که ایشان رسم و آیین جنگ نمیدانستند و ممارست جدال نکرده اند و قتل نکرده بودند، تو ایشان را بقتل آوردی، که اگر تو با ما بجنگ و قتال و کارزار در آئی، خود بینی که جنگ چگونه میباید کردن، و شجاعت و مردانگی چگونه بود.".


"اما این گفته با آنچه سایرین گفته اند در تفاوت است، دلیل سخنرانی پیامبر برای یهودیان چیز دیگری بوده است، محمد تازه از غزوه بحران بیرون آمده بود و یهود بنی قریظه را جمع کرده بود و به آنها گفته بود که شما از بلایی که بر قوم قریش آمد درس گیرید و به اسلام در آئید چون میدانید که من پیامبر خدایم و در تورات نعت و صفت من دیده اید و از علمای خود شنیده اید، بنابر این پیامبر از سر خیر خواهی آنها را به درستکاری دعوت نمیکرد بلکه قصد داشت آیین خود را به آنها تحمیل کند، و این بود که عده ای از حاضرین بنی قینقاع برآشفتند و چنین پاسخی به وی دادند، برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به سیرت الرسول پوشینه دوم برگ 631"

توضیح از مترجم.


هرچند پاسخ آن عده اندک، پاسخ رسمی قبیله بنی قینقاع به پیام محمد نبود، اما برای مردی که دنبال بهانه میگشت تا به آنها حمله کند، این یک موقعیت طلایی بود، مودودی میگوید "این جملات آشکارا اعلان جنگ بود". اما اینطور نبود، این جملات از طرف رئیس قبیل بنی قینقاع نبود، و این جملات حتی تهدید آمیز نیز نبودند، این جملات توسط عده ای اوباش و ولگرد به کسی که میخواست با آنها، وقتی که میخواستند طبق اصول دینیشان عمل کنند یعنی زمانی که مسلمانی را به دلیل قتلی که انجام داده بود قصاص کنند، درگیر شود، فریاد زده شده بودند. تنها کسی که مغزش توسط تعصب دینی ضايع شده باشد میتواند این جملات ناشیانه عده ای جوان را اعلان جنگی توسط تمام یهودیان علیه تمام مسلمانان تفسیر کند. این مطلقاً غیر عادلانه است که تمام جماعتی را با آنچنان خشونتی به بهانه اینکه عده ای از این جماعت یک شخص را به تلافی قتلی که در مورد یکی از یهودیان انجام داده بود قصاص کرده باشند تنبیه کنند. و این درحالی بود که آیه 38 سوره نجم میگوید:


سوره نجم آیه 38

أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى

که هيچ کس بار گناه ديگری را بر ندارد.


تاریخ نویسان مسلمان میخواهند که تمام تقصیر را به گردن یهودیان بیاندازند و آنها را "آدم بدها"ی داستان جا بزنند. هرچند استهزا کردن یک جرم نیست، اما اگر اندکی به پاسخ یهودیان به محمد دقت کنیم، در می یابیم که او نرفته بود تا یهودیان را اندرز دهد، بلکه رفته بود تا آنها را تهدید کند.


آیه زیر که در همان زمان از طرف محمد صادر شده بود، لحن متخاصمانه پیامبر را هنگامی که با یهودیان روبرو شد افشا میکند.


سوره آل عمران آیات 12 تا 14

قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ؛ قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَأُخْرَى كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَن يَشَاء إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لَّأُوْلِي الأَبْصَارِ.

به کافران بگوی : به زودی مغلوب خواهيد شد و در جهنم آن آرامگاه بد ، گرد خواهيد آمد؛ در آن دو گروه که به هم رسيدند ، برای شما عبرتی بود : گروهی در راه ، خدامی جنگيدند و گروهی ديگر کافر بودند آنان کافران را به چشم خود دو چندان خويش می ديدند خدا هر کس را که بخواهد ياری دهد و صاحبنظران را در اين عبرتی است.


روزی یک مرد زرگر یهودی زنی مسلمان را خشمگین کرد، او جامه زن را به پشت او گره زد و وقتی زن برخاست اندامهای تناسلی وی آشکار شد. از اتفاق مردی آنجا بود و مرد یهودی را کشت، یهودیان نیز به تلافی مرد مسلمان را کشتند، خانواده مرد از مسلمانان کمک خواستند و جنگ اینگونه آغاز شد. 2

اینگونه حادثه ها در جوامع بدوی بسیار اتفاق می افتند، در واقع حتی در جوامع متمدن نیز بسیاری از مردم به دلایل ناچیزی همچون درگیری های ناشی از رانندگی کشته میشوند. انسانها موجوداتی کاملا منطقی نیستند. بسیاری از مردم عکس العمل هائی غیر قابل پیشبینی از خود نشان میدهند که اغلب این اعمال نتایج شومی را نیز بدنبال می آورد. هر انسان معقولی در چنین صحنه ای، باید تشنج زدایی میکرد و مردم را بدون اینکه طرف کسی را بگیرد آرام میکرد، اما محمد با یک آدم معقول بسیار فاصله داشت، محمد اخیراً با حمله به کاروانها و دزدیدن ثروتهایشان پرانگیزه شده بود و چشم به ثروت یهودیان یثرب داشت و دنبال بهانه ای بود تا حرکت خود را آغاز کند و این حادثه موقعیتی طلایی برای پیامبری بود که منتظر فرصت مناسب بود، در روز پانزدهم شوال سال دوم بعد از هجرت، او سربازان خود را بسیج کرد و یهودیان را برای 15 روز محاصره کرد و آب را بر آنها بست. بنی قینقاع مجبور شد که تسلیم شود و به قضاوت پیامبر بر جانهایشان، ثروتشان، زنها و بچه هایشان تن در دهند.

مودودی مینویسد، "پیامبر مقدس در نتیجه آن قسمت از مدینه را که آنها در آن زندگی میکردند تا آخر شوال (و طبق برخی از اسناد تا آخر ذي القعدة) سال دوم هجری محاصره کرد. به دشواری میتوان باور کرد که محاصره به دو هفته طول کشیده باشد، چون آنها تسلیم شدند و تمام مردهای جنگنده آنها دستگیر و زندانی شده بودند. حال عبدالله بن ابی آمد و تا از آنها پشتیبانی کند و به پیامبر اصرار ورزد که آنها را ببخشد، پیامبر مقدس خواست اورا تصدیق کرد و تصمیم گرفت که بنی قینقاع از مدینه تبعید شوند و اموال و اسلحه و ابزارهای خود را در مدینه بگذارند. ابن سعد بن هشام، تاریخ طبری. 3


جزئیات میانجیگری ابی و پیامبر در اولین کتاب تاریخی اسلام "سیرت الرسول" گزارش شده است.


عاصم بن عمر گفت که بنی قینقاع اولین یهودیانی بودند که عهدنامه شان را با پیامبر شکستند و این غزوه بین جنگ بدر و احد اتفاق افتاد، و پیامبر آنها را آنقدر تحت محاصره نگاه داشت که بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. عبدالله بن ابی بن سلول، یکی از منافقان وقتی خداوند آنان را در اختیار پیامبر قرار داده بود نزد پیامبر آمد و گفت ای محمد، با هم پیمانان ما به نیکی رفتار کن (آنها در آن زمان همپیمان قبیله خزرج بودند)، اما پیامبر او را پس زد. او کلمات خود را تکرار کرد و پیامبر اورا از خود راند. که در نتیجه او دامن زره پیغمبر علیه سلام را بدست فروگرفت و پیامبر به قدری خشمگین شد که چهره اش تقریباً سیاه شده بود. پیامبر گفت ای عاجز مرا رها کن تا بروم، عبدالله گفت نه به خدا سوگند من تورا تا زمانیکه با همپیمان هایمان به نیکی رفتار نکنی رها نخواهم کرد. آیا تو این چهارصد مرد پیاده و سیصد مرد سواره را در یک روز نابود خواهی کرد؟ به خدا سوگند من کسی هستم که بیم دارم پیشامد ها فرق کنند، آنها را به من ببخش، پیامبر گفت برو که آنها را بخشیدم. [سیرت، برگ 363]


صفي الرحمن المباركپوری نقل میکند که بنی قینقاع تمام اجناس، ثروت و اسباب و وسایلشان را به پیامبر (ص) دادند، او یک پنجم آنها را برداشت و باقی را بین مردانش تقسیم کرد. آنها به ازروع در سوریه رفتند و مدتی در آنجا ماندند و در مدت کوتاهی نابود شدند. 2


هیچکس هرگز نپرسید، چرا؟ چرا یک حادثه جزئی باید بهانه ای برای فرستاده خدا قرار گیرد تا تمامی مردمی را نابود سازد و تمامی اموالشان را تصاحب کند، تصویر تبعید کوزوو در اذهان ما بسیار تازه است، اما حتی میلوسویچ که اکنون یک جنایتکار جنگی است دست به اموال این آوارگان نبرده بود، و در آن زمان کمپ آوارگان سازمان مللی وجود نداشت که آنها را میزبانی کند و صلیب سرخ و دیگر سازمانهای انسانیار و انساندوست وجود نداشتند که بخواهند دردهای یهودیان آواره را  التیام بخشند. چطور یک انسان نجیب میتوانست این اعمال وحشیانه و قتل عام گرانه پیامبر را توجیه کند؟ براستی چگونه کسی میتواند پس از آموختن این حقایق تاریخی در مورد پیامبر اسلام خود را مسلمان بنامد؟ این واقعیت که عبدالله بن ابی، کسی که المباركپوری از منافق خواندن او ابایی ندارد، به پشتیبانی از زندانیان بر آمد و التماس کرد تا آنها بخشوده شوند، خود نشان میدهد که تصمیم اصلی پیامبر قتل همه آنها بود. این درخواست ابی بود که جان آنها را نجات داد. چگونه است که یک منافق رحیم تر از پیامبر خدا و خود او است؟ آیا او مردی برتر از محمد نبود؟

ادامه ی بحث را در حمله به بنی نضیر مطالعه نمایید.

گرشاسپ 2 شنبه هفدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

حمله به بنی نضیر

قبل از خواندن این مطلب مطالعه ی حمله به بنی قینقاع  را به شما پیشنهاد می نمایم

در ادامه، نوبت بنی نضیر که یکی دیگر از قبایل یهودی ساکن مدینه بود فرا رسید، کعب بن اشرف رئیس قبیله بنی نضیر بعد از دیدن سر انجام قبیله بنی قینقاع که پیامبر بدون هیچ بهانه ای آنها را نابود کرد، به فکر امنیت مردمش افتاد، زیرا دریافت که محمد برای قلع و قمع کردن یهودیان از هیچ چیز فروگذار نیست. اینکه پیامبر شخصی ظالم و بی رحم، بی وجدان و بی قاعده بود برای وی آشکار گشته بود، او دریافت که محمد میتواند بدون کمترین ناراحتی و کدورت خاطری مردمان بیگناهی را بکشد. کعب میدانست که باید برای حفاظت از مردمش کاری بکند. این بود که به رفت و آمد به مکه پرداخت و از مکّیان برای حفاظت از مردمش  درصورتی که محمد تصمیم بر حمله به آنها بگیرد کمک بگیرد.

 

 

مودودی میگوید، کعب بن اشرف، رئیس بنی نضیر، "مردی شیک پوش و مرتب و شاعر، به مکه رفت"، و تلاش کرد که احساسات قریشان را با خواندن اشعاری در وصف سران قریش که در جنگ بدر کشته شده بودند تحریک کند و دل آنها را بدست بیاورد. سپس به مدینه بازگشت و اشعاری اهانت آمیز در وصف زنان مسلمان سرود، در نتیجه این بدسگالی، پیامبر (ص)، محمد بن مسلمه انصاری را در ربیع الاول سال سوم بعد از هجرت فرستاد تا اورا بکشد. ابن سعد بن هشام، طبری.

به راستی یک رئیس قبیله مسئول واقعا وقتی که میبیند تمامی جمعیتی که به جمعیت وی شبیه هستند بدون هیچ تحریکی توسط یک ستمگر تازه پدیدار شده نابود میشوند  باید چه کار کند؟ هرچند که مسلمانان میگویند این یهودیان بودند که پیمان بسته شده را شکستند، اما کتابهای تاریخی خودشان به روشنی نشان میدهند که این محمد است که باید در این میان برای شکستن پیمان تقصیر کار شناخته شود. اگر ماجراهایی که مسلمانان نوشته اند درست باشد، کعب بن اشرف، هیچ انتخابی بجز رفت به مکه و برای مردمش حفاظت طلبیدن نداشته است. محمد باتوجه به بلایی که سر بنی قینقاع آورده بود، شخصی نبود که بتوان به وی اطمینان کرد. کاری که کعب بن اشرف کرد جرمی نبود، او رئیس قبیله بود و نگران امنیت مردم قبیله اش بود. اگر جرم او نوشتن شعر بود، هیچ چیزی نمیتواند فرستادن تروریست و آدمکش توسط محمد برای کشتن ناجوانمردانه او در نصف شب را توجیه کند، نه ارتباطات او با مکّیان و نه اشعار هجو آمیز او علیه محمد و نه اشعار ستایش آمیز او در باره قریش. هیچ توجیهی برای کشتن کسانی که با تو هم عقیده نیستند وجود ندارد. اسلامگرایان هیچ شرمی از ترورهایی که محمد انجام داده است ندارند، و هرچه که او انجام داده باشد بدون تعقل قبول میکنند. میگویند محمد با اینگونه ناجوانمردانه ترور کردن دشمنانش، جان عده دیگری را حفظ میکرد. این نشان میدهد که چگونه دین هوش و خرد انسانها را نابود میکند، انسانهایی که بدون این دین و مذهب انسانهای معمولی هستند. این اسلامگرایان سرسرخت چگونه ترور ابو عفاک، مرد 120 ساله و عصما بنت مروان، زن شاعری که مادر پنج بچه کوچک بود و تنها جرمش سرودن اشعار هجو آمیز علیه حضرت پیامبر الله بود را توجیه میکنند؟ پیامبر اسلام چه برتری نسبت به صدام حسین، بن لادن یا هر تبه کار دیگری دارد؟ آیا ترور ژورنالیستها، نویسندگان و روشنفکران توسط جمهوری اسلامی ایران و سایر رژیم های اسلامی برگرفته و الهام گرفته از رفتار پیامبر و کاری که او با منتقدین خود میکرد نیست؟

ماجرای کشتن کعب در حدیث زیر ثبت شده است:

صحیح بخاری جلد پنجم کتاب 59 شماره 369

جابر عبدالله نقل کرده:

رسول الله گفت "چه کسی حاضر است کعب ابن اشرف را که الله و رسولش را رنجانده است بکشد؟" مسلمه برخاست و گفت "ای رسول الله، آیا مایلی که من او را بکشم؟"، پیامبر گفت "آری". مسلمه گفت "پس اجازه بده که من دروغی بگویم (کعب را گول بزنم)". پیامبر گفت "میتوانی دروغ هم بگویی".

مسلمه رفت و به کعب گفت "آن مرد (محمد) از ما صدقه (زکات، مالیات) میخواهد، و برای ما دردسر بسیار پدید آورده است، و من آمده ام تا از تو پول قرض بگیرم". کعب گفت "به خدا شما از دست او خسته خواهید شد.". مسلمه گفت "حال که ما اورا دنبال کرده ایم، نمیخواهیم اورا تا زمانیکه سرانجامش را ندیده ایم رها کنیم، حال ما از تو میخواهیم که یک یا دوبار شتر، غذا به ما قرض بدهی." کعب گفت باشد، اما شما باید چیزی را نزد من به گرو بگذارید" مسلمه و همراهانش گفتند، "چه میخواهی؟"، کعب گفت، زنانتان را نزد من به گرو بگذارید"، آنها گفتند "ما چگونه میتوانیم زنانمان را نزد تو به گرو بگذاریم درحالی که تو نیک رو ترین مرد عرب هستی؟"، کعب گفت "پس پسرانتان را نزد من بگذارید." آنها گفتند، "چگونه ما میتوانیم پسرانمان را پیش تو گرو بگذاریم؟ درحالی که بعداً مردم به آنها طعنه خواهند زد که بخاطر یک بار شتر غذا به گروگان داده شده بودند؟ این برای ما بی آبرویی زیادی به همراه خواهد داشت، اما ما سلاح هایمان را نزد تو گرو میگذاریم..

مسلمه و همراهانش به کعب قول دادند که مسلمه به نزد او بازخواهد گشت. او در آن شب با برادر رضاعی کعب ابو نیلا نزد کعب رفته بود، کعب آنها را به داخل خانه اش دعوت کرد و سپس نزد آنان رفت. زن او از او پرسید "این وقت شب کجا میروی؟"، کعب پاسخ داد چیزی نیست، مسلمه و برادر رضاعی ام آمده اند"، همسرش گفت "من صدایی میشنوم گویا از او خون جاری است"، کعب گفت، "آنها کسانی نیستند بجز مسلمه و برادر رضاعی من ابو نیلا، یک مرد بزرگوار باید به ندایی در شب پاسخ دهد، هرچند این ندا اورا به مرگ دعوت کند".

مسلمه با دو مرد  آمده بود، پس مسلمه به آن دو مرد همراهش گفت، "وقتی کعب آمد، من موی اورا لمس خواهم کرد، و آنرا بو خواهم کرد، و وقتی شما میبینید که من سر او را نگه داشته ام، به او حمله کنید، به شما اجازه خواهم داد که سر او را ببویید.

کعب بن اشرف درحالی که خود را میان البسه ای پیچیده بود نزد آنها آمد، درحالی که رایحه عطر او به مشام میرسید. مسلمه گفت "من هرگز عطری خوشبو تر از این را استشمام نکرده ام." کعب پاسخ د اد، "من بهترین زن عرب را دارم که خوب میداند چگونه برترین عطرها را استفاده کند"، مسلمه گفت "آیا اجازه میدهی سر تورا ببویم؟" کعب گفت "آری." مسلمه سر او را بویید و به همراهانش نیز اجازه داد تا سر او را ببویند. آنگاه مسلمه دوباره پرسید "آیا اجازه میدهی سر تو را ببویم؟" و کعب پاسخ مثبت داد. وقتی مسلمه بر او مسلط شد به همراهانش گفت "بگیریدش!" پس آنها اورا کشتند و نزد پیامبر رفتند و اورا از این ماجرا آگهی دادند.

این داستان هرچه پیشتر میرود جالب تر میشود، مودودی حکایت خود را ادامه میدهد و میگوید "مدتی بعد از این اقدامات تنبیهی (تنبیه کردن بنی قینقاع و کشتن کعب ابن اشرف) یهودیان به قدری مرعوب شده بودند که جرات هیچگونه شرارتی را نداشتند. اما بعدها در ماه شوال سال سوم هجری جهت انتقام شکستی که در بدر خورده بودند، با تجهیزات زیادی به مدینه نزدیک شد، و یهودیان دیدند که تنها هزار مرد پیامبر را در مقابل سپاه سه هزار نفری قریش همراهی میکردند، که حتی در میان آنها 300 منافق وجود داشت که به مدینه بازگشتند. آنها اولین ماده پیمان نامه را با خود داری از همراهی کردن پیامبر برای دفاع از شهر شکستند، هرچند که متعهد به آن بودند."

بسیار شگفت آور است که مسلمانان انتظار داشتند بنی نضیر بعد از سوء قصد و ترور رهبر محبوبشان و نابودی کامل برادرانشان، بنی قینقاع با آنها همکاری کنند. محمد ثابت کرد که ستمگری بی رحم است که هرگز در شقاوت خود حدی نمیشناسد. او دستور ترور دشمنان خود را میداد و روز بعد طوری در مسجد حاضر میشد که گویا هیچ اتفاقی نیافتاده است، و قاتل و تروریست را مورد ستایش قرار میداد. او هیچ ترحمی در مقابل یک مرد 120 ساله (منظور ابو عفاک پیرمرد شاعری است که به دستور محمد ترور شد) و یا مادری که از پنج فرزند خود پرستاری میکرد (منظور عصماء نت مروان زن شاعره ای است که به دستور محمد ترور شد) نداشت. او تنها به دنبال بهانه ای بود تا جمعیتی را سلاخی کند، اموال آنها را مصادره کند و آنها را از خانمان خود منع کند. اگر مداخله دیگران نبود او هرگز در مورد اعدام هزاران فرد قبیله بنی قینقاع درنگ نمیکرد. همانطور که مودودی لاف میزند این یهودیان بیچاره مرعوب و وحشتزده احتمالا از خود میپرسیدند، کی نوبت آنها میشود؟ و با اینحال مسلمانان آنها را بخاطر اینکه تمایلی برای جنگیدن برای محمد در حالی که رئیس قبیله شان کشته شده بود، خائن میخوانند. آیا کشتن کعب بن اشرف و تبعید بنی قینقاع شکستن مفاد عهدنامه نبود؟ یا شاید محمد فکر میکرد قرارداد یکطرفه است، و تنها یهودیان هستند که موظف به پایبندی به تعهدات خود بودند و او آزاد بود تا بر اساس میل خود رفتار کند.

مودودی ماجرای دیدار محمد و بنی نضیر را اینگونه روایت میکند؛ "سپس در جنگ احد وقتی که مسلمانان تلفات دادند، آنها جسارت بیشتری یافتند. تاحدی که بنی نضیر نقشه ای پنهانی برای قتل محمد کشیدند، اما این نقشه قبل از اینکه پیاده شود شکست خورد. با توجه به جزئیات، بعد از واقعه بعر موناه (صفر سال 4 هجری) عمر بن عمیه دمری، دو مرد از قیله بنی امیر را به اشتباه در یک عمل تلافی جویانه کشت که در واقع به یک قبیله هم پیمان با مسلمانان تعلق داشتند اما عمر آنها را به اشتباه از مردان دشمن فرض کرده بود. بخاطر این اشتباه دیه آنها بر مسلمانان واجب شده بود. و از آنجا که بنی نضیر نیز در این هم پیمانی با بنی امیر شرکت داشتند پیامبر برای کمک خواستن از آنها برای پرداخت دیه به همراه برخی از پیروان خود به محل قوم بنی نضیر رفت. آنها ظاهراً قبول کردند که در پرداخت دیه به مسلمانان بر اساس تمایل پیامبر کمک کنند، اما بطور پنهانی قرار گذاشتند که شخصی به بام خانه ای که پیامبر در مقابل آن نشسته بود برود و سنگی را برای کشتن وی به طرف او پرتاب کند. اما قبل از اینکه آنها این کار را بکنند الله به پیامبر خبر این توطئه را داد و او بلافاصله برخاست و به مدینه بازگشت"

چه حرف مفتی! اولاً محمد عهدنامه را از پیش وقتی که کعب بن اشرف را کشته بود شکسته بود! او تمامی تعهدات را وقتی که اموال بنی قینقاع را مصادره کرده بود و آنها را آواره بیابان کرده بود شکسته بود. حال که آدمکشان او افرادی را به خطا کشته بودند، در حالی که بنی نضیر هیچ نقشی در این جنایت نداشت، از آنها میخواست که هزینه جنایات او را بدهند. عهدنامه ها برای پرداخت ضمانت اعمال جنایتکارانه طرفین بسته نمیشوند. عهدنامه برای دفاع از یثرب در مقابل حملات دشمنان خارجی بود. محمد و جنایات او و اوباش او موضوع این عهدنامه نبودند. این بسیار غیر معقول است که انسانهای فرهیخته ای آنقدر خنگ میشوند که این داستان را برای 1400 سال خوانده اند و هیچکدام از آنها یک ثانیه توقف نکرده اند تا بدان فکر کنند. آیا میتوانید تصور کنید که اگر همین ماجرا امروز در مورد دو کشور که با یکدیگر همپیمان میشوند اتفاق بیافتد؟ فرض کنید رئیس جمهور یکی از این کشورها بسیار انسان فرومایه ای همچون محمد باشد، و تصمیم بگیرد که دشمنان خود را از طریق ترور از سر راه بردارد، آیا این قابل تصور است که بعد از این کار او نزد همپیمان خود برود و از آنها بخواهد که بخاطر هزینه ای که خطاهای جنایی او به بار آورده است او را یاری دهند؟

با در نظر داشتن این ماجرا، ظاهراً محمد به قبیله بنی نضیر میرود و  تقاضایش را از آنها انجام میدهد، اما این یهودیان وحشتزده قطعاً میدانستند که عهدنامه آنها به معنی این نبوده است که آنها باید برای رهایی بخشیدن پیامبر از هزینه ای که به گردن او بخاطر اعمال جنایی و اشتباهات احمقانه اش افتاده بود هزینه های او را به گردن بگیرند، اما آنها بسیار ضعیف و وحشتزده بودند تا بتوانند با خواسته این ستمگر پدیدار شده مخالفت بورزند، پس تقاضای او را قبول کردند، اما این چیزی نبود که پیامر الله در سر داشت. او امیدوار بود که آنها با خواسته او مخالفت کنند تا او بتوانند با آنها همانطور رفتار کند که با یهودیان بنی قینقاع رفتار کرده بود. بنی نضیر بهترین زمینهای زراعی را در یثرب داشتند. محمد به زمینهای آنها و کشت و زرع آنها چشم داشت، مراجعه کنید به صحیح بخاری جلد 9 کتاب 92 شماره 447. او تازه داشت طعم قدرت خود را میچشید و عاشق این طعم شده بود، بنابر این دنبال بهانه ای میگشت، اما وقتی بنی نضیر او را مایوس کردند و با تقاضایش موافقت کردند، او به بهانه ای نیاز داشت تا نقشه خود را عملی کند و اموال این یهودیان ثروتمند را مصادره کند. و بازهم پیامبر خدا یک "وحی" جدید دریافت کرد. این فکر بسیار عالی بود. او به پیروان خود گفت که یهودیان نقشه کشیده اند تا او را بکشند. پیروان او وقتی او به آنها گفته بود که به همراه جبرئیل به معراج رفته است حرفش را باور کرده بودند، لذا قطعاً آنها در قبول کردن هر داستانی که پیامبر از خود ببافد دچار هیچ دشواری ای نمیشدند.

المبارکپوری مینویسد:"وقتی که پیامبر به همراه برخی از پیروانش برای کمک خواستن از بنی نضیر برای پرداخت دیه ای که باید به بنی کلب بخاطر دو مردی که عمر بن امیه الدمری به خطا کشته بود میپرداختند به نزد بنی نضیر رفت، تمام آن بر طبق مفاد قراردادی بود که طرفین از پیش امضا کرده بودند. بعد از شنیدن ماجرا آنها قبول کردند که مقداری از دیه را بپردازند و از او و همراهانش ابوبکر، عمر، علی و بقیه خواستند که جلوی دیوار یکی از خانه ها بنشینند و صبر کنند. یهودیان با یکدیگر تصمیم گرفتند که پیامبر را بکشند، نابکارترین آنها عمر بن جحش داوطلب شد که از دیوار بالا برود و سنگ آسیاب بزرگی را بر روی سر پیامر بیاندازد. یکی از آنها سلام بن مشکام، به آنها اخطار داد که چنین کاری را نکنند، و پیشبینی کرد که الله پیامبر را از نقشه آنها را خبر خواهد داد و همچنین هشدار داد که این عمل بر خلاف عهدنامه ای است که بین مسلمانان و پیامبر وجود داشت.

در واقع جرئیل همانطور که او گفته بود خبر نقشه شرورانه آنها را به پیامبر وحی کرد، سپس او و همراهانش به سرعت به سمت مدینه فرار کردند. در میان راه او همراهانش را از آنچه توسط وحی بر او نازل شده بود آگاه ساخت."

البته بنی نضیر عضو پیمانی بود که پیامبر با اهل مدینه بسته بود، اما این عهدنامه تنها در مورد این بود که آنها باید در صورتیکه اهل مکه به مدینه حمله کنند از مدینه دفاع کنند، نه اینکه هزینه خرابکاریهای پیامبر الله را بدهند. اما جالب است که بنی نضیر علی رغم اینکه پیامبر رهبر آنها را کشته بود تقاضای مفتضحانه محمد را پذیرفت و قبول کرد که قسمتی از خونبها را بپردازد. آنها محمد را میشناختند و نمیخواستند به دست او بهانه ای بدهند تا او همه آنها را همچون بنی قینقاع نابود کند. آنها میدانستند که هر مخالفتی با درخواست پیامبر به معنی مرگشان بود و هیچ انتخابی جز قبول کردن این خراج ناعادلانه نداشتند.

اما پیامبر که ظاهراً امیدوار بود آنها با این تقاضای وقیحانه او مخالفت کنند، و او بتواند بواسطه این بهانه علیه آنها اعلام جنگ کند، از خشنودی آنها نا امید شده بود. رسول الله، دیگر واقعا هیچ هدف دیگری بجز یافتن بهانه ای برای نابود کردن بنی نضیر نداشت.

پیامبری که معتقد بود خدا خیر الماکرین "بهترین مکاران (حقه بازان)  است، خود نیز یک حیله گر بود. قصه اینکه جبرئیل به او از توطئه یهودیان خبر داده بود همانقدر قابل اعتماد است که ماجرای دیدار او از بهشت و جهنم در شب معراج و  یا ماجرای رویارویی او با شیطان و اجنه  قابل قبول و باور است. اینها باعث میشود که ما در مورد سلامت عقلی او و یا صداقت او شک کنیم، اما پیروانش او را تاحدی باور داشتند که حتی حاضر بودند بر اساس دروغهای او بروند و انسانهای بیگناه را بکشند به سادگی گول حرفهای او را میخوردند.

حقیقت این است که این یهودیان نبودند که عهدنامه را شکستند بلکه این محمد بود که عهدنامه را شکست و علاوه بر آن ریسمان ارزشهای انسانی را نیز از هم گسیخت. او اساس و اسلوب انسایت را، وجدان انسانی را، قوانین تحمل و شفقت را، قوانین عدالت را، اصول اخلاقی  را زیر پا گذاشت و  پا روی پایه های نیکی گذاشت. پیامبر الله صلح را از جامعه کسانیکه برای 1400 سال راه اورا دنبال کردند برداشت و بشریت را در جنگهای پایان ناپذیر غوطه ور ساخت. او تنفر را در دنیا و در میان هوادارانش تحریک کرد، تنفری که طرفدارانش و باقی بشریت را به نابودی میکشاند.

داستان بالا چند سوال منطقی دیگر را بر می انگیزد. آیا اگر آنها میخواستند محمد را بکشند آیا نمیتوانستند به آسانی او را اسیر کنند و او را همراه با همراهانش بکشند؟ چرا باید در هنگامی که او و همراهانش در دست آنها بودند باید سنگ به طرف آنها پرتاب میکردند؟ چرا خدایی که میتوانست پیامبر را از این توطئه آگاه کند جان عمر بن جحش را از او نگرفت؟ این میتوانست نه تنها جان پیامبر بلکه جان تمام جمعیت یهود را نیز حفظ کند. آیا خدا نمیدانست که پیامبرش رحم و شفقتی در مقابل جان هزاران انسان بیگناه ندارد و همه را مجبور خواهد کرد که هزینه اشتباه عده ای اندک را بدهند؟ اگر خدا آنقدر از دست این افراد عصبانی بود که اهمیتی در مورد آنها نمیداد، چرا خودش با یک بیماری آنها را نکشت؟ چرا او دستور نداد که زمین شکم خود را بازکند، آنچنان که کتاب مقدس میگوید (تورات، کتاب اعداد 16:30) و تمام آنها را ببلعد؟ این قطعاً هم برای مسلمانان آسانتر میبود هم برای آنها. چرا یک خدای مهربان باید از بندگان مطیعش بخواهد که همچون آدمکشان و قاتلان بی رحم رفتار کنند؟ تنها انسانهایی که ایمان آنها را کور کرده است از شنیدن این داستانها ر خود نمیلرزند. بر هر انسان معقولی آشکار است که محمد تمام این چیزها را از خود در آورد تا تواند نقشه های نسل کشی و غارتگری خود را پیاده کند.

مودودی داستان خود را اینگونه تمام میکند "حال دیگر هیچ دلیلی برای امتیاز دادن به آنها وجود نداشت. پیامبر به آنها اتمام حجت داد که توطئه آنها بر وی از طریق وحی آشکار شده است، بنابر این آنها باید مدینه را در عرض 10 روز ترک کنند. اگر هرکدام از آنها بعد از این مدت در محل سکونت خود یافت شود، به شمشیر سپرده خواهد شد. در این حال عبدالله بن ابی به آنها پیغام داد که به آنها با دو هزار مرد کمک خواهد کرد، و بنی قریظه و بنی قفتان نیزبه کمک آنها خواهند آمد، بنابر این آنها باید ایستادگی کنند و محل سکونت خود را ترک نکنند. با توجه به این پشتگرمی دروغین آنها در پاسخ به اولتیماتوم پیامبر، به او اطلاع دادند که مدینه را ترک نخواهند کرد، و او میتواند هرکاری که در قدرت دارد انجام دهد. بنابر این در ربیع الاول سال 4 ام هجری، آنها را محاصره کرد و بعد از چند روز محاصره (که در بعضی از منابع 6 روز و در برخی دیگر 15 روز ذکر شده است) آنها قبول کردند که مدینه را مشروط بر اینکه بتوانند اموالی را که قابل حمل کردن بر روی شتر است ا خود حمل کنند، ترک کنند، بجز سلاح هایشان. بنابر این مدینه از دست این یهودیان شرور نیز نجات یافت. تنها دو نفر از بنی نضیر اسلام آوردند، و باقی به سوریه و خیبر رفتند.

محمد بنی نضیر را آنگونه که بنی قریظه قوم یهودی دیگری که ساکن مدینه بودند را قتل عام کرد، قتل عام نکرد اما اندیشه این قتل عام قطعا آنگونه که در سیره آمده است به ذهن او خطور کرده است:

در مورد بنی نضیر سوره حشر نازل شد که توضیح میدهد خداوند چگونه از آنها انتقام گرفت و چگونه به پیامبرش در مقابل آنها قدرت داد و چگونه با آنها برخورد کرد، خداوند میفرماید "اوست آن خدايی که نخستين بار کسانی از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمی پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز می پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويی که گمانش را نمی کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه های خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب می کردند پس ای اهل بصيرت ، عبرت بگيريد" (سوره حشر آیات 2 و 3) یعنی آنها را در دنیا به شمشیر میسپرد و در دنیای بعدی جهنم نیز از آن آنهاست. سیرت صفحه 438

در قرآن آیه ای وجود دارد که کشته شدن آنها و به زندانی گرفتن آنها را توسط محمد در این ماجرا تایید میکند.

سوره احزاب آیه 26

وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا

از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهی را کشتيد و گروهی را به اسارت گرفتيد

در این ماجرا بود که محمد دستور قطع کردن درختها و سوزاندن آنها را میدهد، و حتی الله بعد از این کار آیه زیر را برای آشکار کردن اینکه از این کار حقیرانه و مطرود محمد چشم پوشی کرده است نازل میکند

سوره حشر آیه 5

مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ6 وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ

هر درخت خرمايی را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقی گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند

نه قریظه و نه قفتانیها، هیچ کدام به کمک بنی نضیر نیامدند و آنها بعد از چند روز مجبور به تسلیم شدند و از مدینه اخراج شدند. برخی به سوریه رفتند و برخی به سوی خیبر رهسپار شدند.حیی بن اخطب رئیس جدید قبیله بنی نضیر جزو گروهی بود که به سوی خیبر رفتند. او چند سال بعد وقتی که پیامبر به بنی قریظه حمله کرد کشته شد و دخترش صفیه وقتیکه خیبر به دست مسلمانان افتاد به تصرف محمد در آمد.

المبارکپور مینویسد،

"رسول الله سلاح های آنها، زمینهای آنها، خانه های آنها و ثروتشان را بتصرف خود درآورد. در میان تصرفات و غنائم 50 زره، 50 کلاه خود و 340 شمشیر وجود داشت.

این غنیمت انحصاراً به پیامبر اختصاص داشت، زیرا در تصرف آنها جنگی در نگرفته بود. او به خواست خود این غنیمت را بین مهاجرین اولیه و دو تن از انصار فقیر خود ابو دجنه و سهیل بن حنیف تقسیم کرد. در هر صورت پیامبر قسمتی از این ثروت را برای تامین معاش خانواده خود را در سالی که می آمد هزینه کرد. باقی غنایم صرف تجهیز ارتش مسلمان در جنگهای آینده در راه خدا شد.

تقریباً تمامی آیه های سوره الحشر (سوره شماره 59، به معنی گردهمایی) اخراج یهودیان و رسوایی منافقان را توصیف میکند.در  آیات این سوره قوانین مربوط به تقسیم غنائم تجلی یافته است. در این سوره الله متعال از عمل مهاجرین و انصار تمجید میکند. این آیات همچنین مشروعیت بریدن و سوزاندن زمین و درختهای دشمن را بعنوان اهداف نظامی نشان میدهد. این اعمال به دلیل اینکه در راه خدا انجام میشوند اعمال فاسد و زشتی حساب نمیشوند."

همانطور که آشکار است و تاریخ نویسان مسلمان نیز از تایید آن شرمنده نیستند، هیچ جنایتی تا زمانیکه در راه الله انجام میگیرد بد نیست. این مثال و الگویی بود که پیامبر برای پیروانش وضع کرد و مسلمانان مطیع و مومن از روی همین الگو در طول تاریخ رفتار کرده اند. شاید همین موضوع بتواند برای یک غربی نا آشنا با اسلام انگیزه ای که پشت تروریسم اسلامی و بنیادگرایی دینی وجود دارد را توضیح دهد. خشونت اسلامی انحرافی از اسلام راستین نیست بلکه خود اسلام راستین است. کشتن، غارت کردن، تجاوز کردن و ترور کردن رفتارهایی کاملاً اسلامی هستند. هیچ حد و مرزی در موقعی که بحث گسترش اسلام مطرح است  وجود ندارد.

شگفت انگیز است که این سوره از باورمندان میخواهد که در ایمان خود پایدار باشند و خود را برای دنیایی که خواهد آمد، آماده کنند، که باعث میشود انسان در مورد مغز بیمار نویسنده آن و ارزشهای فاسدی که او بدانها پایبنداست پی ببرد.

ما با حساسیت مدرن خود متعجب میشویم که چگونه پیروان محمد اورا بخاطر توحش و رفتار ضد بشریش ترک نکردند، اما ظاهراً غارت و چپاولگری در عربستان آن دوران معمول بوده است. المبارکپور مینویسد. "بدونی هایی که در چادرهای در زمین کوفته شده  اطراف مدینه زندگی میکردند چپاول و غارتگری را روش زندگی خود قرار داده بودند" در آن دوران اعراب به این روش زندگی میکردند. بنابر این وقتی که محمد نیز همین روشها را برای گردآوری ثروت و ساخت امپراطوری اش استفاده کرد، کسی خم به ابرو نیاورد. این کاملاً قابل قبول بود و همه این کار را کردند. در واقع وقتی به جنگ میرفتند از خدایشان میخواستند که غنایم قابل توجهی را نصیب آنها کند و اگر پیروز میشدند خدایان خود را به دلیل قدرتمند بودنشان حمد و ستایش میکردند. مسلمانان و محمد نیز به همین فرهنگ بدوی تعلق داشتند و همان منش ها و اخلاق را دنبال میکردند. آنها از الله تنها بتشان میخواستند که پیروزی را نصیب آنها کند و از آنجا که محمد از حمله به کاروانها و یا مردمان غیر مسلح امتناع نمیکرد، به سرعت خود و ارتشش را به ثروت رسانید. این اعراب پیروزی در جنگاوری های محمد را از شکوه الله میدانستند. اعراب بخاطر آنچه بدان باور داشتند قابل سرزنش نیستند، آنچه متاسفانه قابل سرزنش است، دیدن افرادی است که در این عصر علم و استدلال، انسانهای تحصیلکرده دین افرادی با آن منش بدوی را دنبال میکنند.

همانطور که دیدیم، اگر بنی نضیر واقعاً میخواستند محمد را و همراهان اندکش را بکشند، نیازی به این نقشه های پیچیده و از دیوار بالا رفتن و سنگ بر سر او زدن نداشتند، او در محل سکونت و منطقه آنها بود و آنها میتوانستند به سادگی درصورتی که میخواستند او را بکشند.

اما بیایید فرض کنیم محمد راست میگفت و آنها واقعاً چنین نقشه ای داشتند. تحت کدام قانون این مجاز است که هزاران نفر را بخاطر نقشه کشتن ناموفق عده ای اندک تنبیه کنند؟ آیا غیر از این است که هرکسی مسئول رفتار خودش است؟ جرم آن کودکان تازه تولد یافته چه بود، آن زنان باردار، آن یهودیان پیری که باید همه چیز را پشت سر میگذاشتند و راهی بیابان میشدند؟ چند نفر از آنها نابود شدند؟ چرا افراد ضعیف باید هزینه تلاش نافرجام عده ای اندک از قبیله شان را بپردازند؟

موضوع با اهمیت دیگری که باید در نظر داشت این است که محمد در واقع کعب بن اشرف رئیس قبیله بنی نضیر را بیرحمانه ترور کرد، این مردم باتوجه به قوانین دینیشان و سنتهایشان حق داشتند که این قتل را تلافی کنند. چرا محمد فکر میکرد که میتواند برود و همه دشمنانش را بدون اینکه تقاص پس بدهد بکشد اما تفکر ساده یک شخص که نقشه قتل او را داشت باید اینگونه مجازات سخت و همگانی ای را سر انجام شود؟ بر سر دنیا چه می آمد اگر ما همین نوع رفتار محمد را پیش بگیریم؟

من از مسلمانان میخواهم که یک داستان موازی در وقایع تاریخی نشان دهند که در آن تمام جمعیت هزاران نفری به دلیل نقشه ناموفق عده ای اندک علیه یک نفر محکوم به نابودی شده باشد.

یک حدیث در صحیح بخاری جلد 5 کتاب 59 شماره 362 این ماجرا را تایید میکند. راوی در مورد رفتاری که با یهودیان مدینه شد و اینکه چگونه محمد "مردان آنها را کشت و زنان، کودکان و اموالشان را میان مسلمانان تقسیم کرد، اما برخی از آنها به نزد پیامبر آمدند و او به آنها امان داد، و آنها اسلام آوردند. او تمامی یهودیان مدینه را تبعید کرد."

برخی از اسلامگرایان میگویند که اخلاقیات امروزی را نباید بر محمد که 1400 سال پیش میزیسته است اعمال کرد. آنها میگویند "تمامی این ماجرا ها برای افرادی بخاطر دیدگاه آنها در مورد اینکه چه چیزی از لحاظ اخلاقی درست است و چه چیزی از لحاظ اخلاقی غلط است مشکل ساز بوده است. ریشه این بیماری در اخلاقیات مسیحی "گونه دیگرت را نیز جلو بگیر تا بدان نیز سیلی بزنند" و "رستگاری مسیح به دلیل رنج کشیدن" است، که این دو بیماری قرنها در ذهن اروپا باقی مانده است، تا اینکه آنها به خود آمدند و این منش را دور انداختند."

من معتقد نیستم که اخلاق یک بیماری است و اخلاق هیچ ربطی به مسیحیت نیز ندارد. اخلاق از خرد انسانی و هشیاری او ریشه میگیرد و میزان آن نیز قانونی طلایی است. ما وقتی در میابیم که چیزی درست است یا نه که در نظر میگیریم چگونه دوست داریم با ما رفتار شود.

ادامه ی ماجرا را در حمله به بنی قریظه  مطالعه نمایید.

گرشاسپ 2 شنبه هفدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

حمله به بنی قریظه

قبل از خواندن این مطلب ابتدا حمله به بنی نضیر را مطالعه نمایید.

بعد نوبت بنی قریظه فرا رسید، مدت کوتاهی بعد از اینکه جنگ خندق به پایان رسید، محمد ادعا کرد که جبرئیل فرشته  او را ملاقات کرده است و در ملاقات "به او گفته است که باید شمشیرش را از غلاف در آورد و به سمت قبیله فتنه جوی بنی قریظه ره سپارد و با آنها قتال کند. جبرئیل همچنین اشاره کرد که خود او به همراه صفوفی چند از فرشتگان دیگر جلوتر به سمت آنها خواهند رفت تا استحکامات آنها را (قلعه و حصارشان را) بلرزانند و بر قلوبشان ترس و بیم بیافکنند." صحیح بخاری جلد ۵ کتاب ۵۹ شماره ۴۴۳

البته معلوم نیست که جبرئیل فرشته چرا برای نابود کردن یهودیان در صورتی که "صفوفی از فرشتگان" که میتوانستند استحکامات و حصار های آنها را بلرزانند را داشت، به کمک مسلمانان نیز نیازمند بود. با این وجود "پیامر الله موذن را فراخواند و از او خواست که علیه بنی قریظه اعلام جنگ کند.".

محمد سپاهی متشکل از سه هزار پیاده نظام و سی سواره نظام از انصار و مهاجرین را رهسپار محل سکونت بنی قریظه کرد.

بنی قریظه به این دلیل مورد حمله قرار میگرفت که در حمله قریش به مدینه از مسلمانان دفاع نکرده بود. علی قسم خورد که هرگز باز نخواهد ایستاد مگر اینکه قلعه آنها را تصرف کند و یا اینکه کشته شود. محاصره محل سکونت بنی قریظه 25 روز طول کشید. سر انجام بنی قریظه بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. محمد دستور داد که مردان را درحالی که زنان و کودکان در جای دیگری زندانی شده بودند، دست ببندند. پس از آن قبیله اوس به شفاعت از بنی قریظه برخاستند و از پیامبر استدعا کردند که با آنها با ملایمت رفتار کند. محمد پیشنهاد کرد که سعد بن معاذ، یک هم پیمان پیشین، حکم این ماجرا بشود و در مورد سرنوشت آنها حکمی صادر کند، و آنها موافقت کردند.

سعد که در ماجرای جنگ خندق جراحات سنگینی برداشته بود، حکم کرد که "تمام اشخاص مذکر سالم که به این قبیله تعلق داشتند باید کشته شوند، زنان و کودکان باید اسیر شوند و اموال آنها باید بین رزمندگان مسلمان تقسیم شود.صحیح بخاری جلد ۴ کتاب ۵۲ شماره ۲۸۰

اینجا این سوال پیش می آید که چرا محمد که ادعا میکرد پیامبر الله است، و با او در ارتباط است، باید به قضاوت یک انسان نیازمند باشد، اما به هر روی این قضاوت بسیار بیدادگرانه قضاوتی بود که اورا خوشنود کرد و او این قضاوت را قبول کرد و گفت "سعد بر اساس قانون الله حکم کرد".

المبارکپوری اضافه میکند "در واقع یهودیان به دلیل خیانت پلیدی که علیه اسلام کرده بودند و انبار مهماتشان که شامل یک هزار و پانصد شمشیر، دو هزار نیزه، سیصد زره و پانصد سپر، که تمامی آنها به دست مسلمانان افتاد حقشان این بود که اینگونه تنبیه شوند."

تاریخ نویسان مسلمان در گفتن اینکه قربانیان محمد خائن و موذی و شرور بودند و یا فتنه گر بودند و به دشمنان اسلام کمک کردند، برای توجیه یورشهای پیامبر به آنها خیلی سرعت به خرج میدهند. اما پایه ای برای چنان مجازات سنگین و یا نسل کشی کامل در مورد افرادی که بدین جرائم مجرم باشند وجود ندارد.

چاه هایی در بازار مدینه کنده شد و یهودیانی بین ششصد تا نهصد نفر سر بریده شدند و درون آن چاه ها افکنده شدند.

حیی بن اخطب، رئیس قبیله بنی نضیر و پدر صفیه، که در این محاصره دستگیر شده بودند، در حالی که دستهایش با طنابی به گردنش بسته شده بود به نزد پیامبر آورده شد، در یک مقاومت دلیرانه او محمد را و دینش را نپذیرفت و ترجیح داد که گردن زده شود، تا اینکه با زور به آیین او در آید. او را فرمان دادند تا بنشیند و گردنش را در یک لحظه زدند.

برای جدا کردن مردان از پسر ها، جوان ها را بررسی میکردند، اگر موی زهاری رویانده بودند، کافی بود که مرد به شمار آیند و گردن زده شوند.

سنن ابو داوود کتاب ۳۸ شماره ۴۳۹۰

عطیه القریظی روایت کرده است:

من بین اسرای بنی قریظه بودم. آنها (پیروان محمد) مارا آزمایش کردند، و هرکس که موی زهار در بدن آنها روییده بود کشته شد، و آنهایی که در بدنشان موی زهار نروییده بود کشته نشدند. من جزو آنانی بودم که موی زهار نداشتم.

اگر کسی نمیتواند ببیند که این گونه ای نیست که یک پیامبر خدا باید رفتار کند، او نمیتواند ادعا کند که به معنای انسانیت چنگ زده است و از آن باخبر است. من باور دارم ظلم و خشونتی که در بلایی که پیامبر بر سر یهودیان عربستان آورد وجود دارد خود گویای بسیاری از حقایق است و هر انسان منصفی آنرا تایید خواهد کرد. این بسیار تصور نکردنی است که پیامبر خدا بتواند بین 600 تا 900 نفر را بکشد و هزاران نفر دیگر را بدون ترحم و احساسی  تبعید کند.

مردی که ما او را پیامبر میخوانیم، سرشار از تنفر بود. او به هیچ چیز بغیر از کشتن فکر نمیکرد، هیچ چیز نیاورد جز مرگ، چیزی نیاموخت جز کینه. محمد "رحمتی از خدا برای بشریت" نبود، او نفرین شیطان بر بشریت بود. او نه تنها در زندگی خود تمام یهودیانی که دستش به آنها رسید را کشت و نابود کرد، بلکه وقتی در معرض مرگ بود نیز به پیروانش دستور داد تا با نسل کشی یهودیان که او خود بنیانگذار آن بود ادامه دهند. صحیح بخاری جلد ۴ کتاب ۵۲ شماره ۲۸۸

پیامبر در بستر مرگ، سه دستور داد، که یکی از آنها اخراج تمامی مشرکین از شبهه جزیره عربستان بود.

صحیح بخاری جلد ۴ کتاب ۵۲ شماره ۱۷۶

عبدالله بن عمر روایت کرده است:

رسول الله گفت "شما (مسلمانان) آنقدر با یهودیان میجنگید که برخی از آنها پشت سنگها پنهان میشوند. سنگها (به آنها خیانت کرده) خواهند گفت 'ای عبدالله یک یهودی پشت من پنهان شده است، پس او را بکش' ".

این مرد یک اوباش بود نه یک پیامر خدا، او یک دزد، یک گانگستر و دزد سر گردنه بود، او خود را با ثروت قربانیانش ثروتمند میکرد.

صحیح بخاری جلد ۴ کتاب ۵۲ شماره ۱۷۶

انس بن مالک روایت کرده است:

مردم عادت داشتند که برخی از نخل های خود را بعنوان هدیه به پیامبر ببخشند، تا وقتی که فتح بنی قریظه و بنی نضیر روی داد، که بعد از آن او دیگر هدایای آنها را قبول نمیکرد و الطافشان را رد میکرد.

اگر شما هنوز معتقدید که محمد پیامبر خدا بوده است، به خود بیاندیشید، به اینکه بر سر انسانیت شما چه آمده است.


 

گرشاسپ 2 شنبه هفدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

چواب به سوالات مسلمین

با سلام به تمامی شما دوستان گرامی به خصوص آقای خونبانی که ارادت خاصی نسبت به وبلاگ ما دارند و هر از چند گاهی به ما سر می زنند و مطالبی نیز عنوان می کنند در اینجا لازم دانستم به صورت پستی جدا گانه به ایشان عرض ادب نمایم.

این دوست گرامی مطالب و سوالاتی را در قسمت پست فتنه (فیلمی که آقای وایلدرز در مورد اسلام ساخته اند ) عنوان کرده اند که ما نیز در اینجا جواب می دهیم .

آقای خونبانی : یکی دیگر از اعجاز قرآن این است که در 1400 سال پیش این کار انجام شده است که برای انسان عاقل بدون شرح است:کلمه ی حیات(رسم الخط عربی)145بار وبه همان تعداد(145)بار کلمه ی موت یا مرگ به کار رفته است. . . ( ادامه ی سوال را می توانید در همان پست در قسمت نظرات بخوانید ).

جواب به سوال آقای خونبانی:
دوست گرامی شما که می فرمایید مثلا کلمه ی حیات 145 بار و کلمه ی موت نیز 145 بار در قرآن بکار رفته است و . . . اولا لطف کنید منابعی که این اطلاعات را بدست آورده اید را به ما نیز بگویید تا ماهم مطالعه کنیم ثانیا این کلمات نمی تواند چیزی را ثابت کند به چند دلیل:

 1_ اینکه یک کتاب از نظر محتوا باید کامل باشد .

2_ این چیزهایی که شما می گویید هر انسانی هم می تواند چنین ابتکاراتی انجام دهد و مربوط به معجزه نمی شود همانطور که در زمان قبل از محمد و بعد از محمد چنین ابتکاراتی در نوشته های دیگران نیز دیده شده و می شود و هیچ کدام از اینها نشان از این ندارند که همه ی آنهایی که چنین کارهایی را کرده ند پیغمبر هستند و هیچ کدام نیز اعای پیغمبری نیز نکرده اند ( در کوشش هستم تا کتابها و نویسندگان آنها را به شما معرفی کنم).{ همچنین می توانید به نوشتاری با فرنام

 عدد 19 و معجزه ی علمی قرآن مراجعه نمایید.}

 ۳ـ این چیزهایی که شما میگویید نیاز به وقت لازم برای تحقیق دارد اما به عنوان مثال شمایی که می گویید کلمه ی یوم در قرآن ۳۶۵ بار تکرار شده است و با تعداد روزهای سال برابر است باید بگویم که این حرف شما را نیز کسانی رد کرده اند . برای اثبات حرفهایم شما را بخواندن این متن دعوت می نمایم . اما خلاصه ای از آنرا برای شما باز گو می کنم . در این تحقیقی که انجام گرفته است کلمه یوم بدون پسوند و پیشوند در قرآن کلا به تعداد ۲۶۹ بار تکرار شده است . برای جلوگیری از سفطهای بیشتر مدعیان ، کلیه ی اشکال دیگر یوم ( چه به صورت جمع وتثنیه ، چه با حروف تعریف و اضافه و چه با ضمایر متصل "ک" و " کم " و " هم" و ... ) آورده شده است که جمع کل آن ۴۷۴ می باشد . این نکته نیز قابل اهمیت است که یک سال یعنی مدت زمانی که زمین یک بار به دور خورشید می گردد بیش از ۳۶۵ روز است . با محاسبات امروزی دقیقا ۳۶۵.۲۴۲۱۹۹ روز می باشد . مصریان باستان آنرا ۳۶۵ و ۱.۴ (۳۶۵.۲۵) روز محاسبه و ۲۲۰۰ سال پیش منجم خارق العاده ی یونانی هیپار چس دوباره آنرا محاسبه و رقمی بسیار نزدیک (۳۶۵.۲۴۲) به رقم فوق را بدست آورد .  به نظر می رسد که ، بنا به یک ضرب المثل عامیانه ، دو قِرانی برادران مسلمان خیلی دیر می افتد . چطور می شود موضوعی را که علم قبلا کشف و محاسبه کرده ، کسی سالها و گاهی صدها سال بعد بیاید و به عنوان معجزه ی قرآن قلمداد کند که قرآن قبلاً همین حرف را زده است و یا دانشمندان فرنگی همه ی اینها را از قرآن دزدیده اند ؟ اگر مومنین اسلام پنا قبل از کشفیات و محاسبات علمی ، ضمن استفاده ی صرف از آن ، معجزه می کردند ، و نشان میدادند که مثلاً یکسال خورشیدی تقریباً ۳۶۵ روز و ۵ ساعت است و بعداً این موضوع توسط علم نجوم نیز تایید می شد ، البته که این معجزه بود .

 ۴ـ یک معجزه در صورتی معجزه است که اشکالی در آن پیدا نشود و در صورتی که حتی یک مشکل بسیار کوچک هم داشته باشد دیگر معجزه نیست این در صورتی است که فقط ما در این وبلاگ بیش از هزاران مشکل از قرآن گرفته ایم .

۵ـ اگر واقعاً قرآن معجزه است پس چرا دیگران آنرا نفی می کنند معجزه کاری خارق العاده است که هر کسی چه با ایمان پایین و چه با ایمان بالا با دیدن آن باید به آن ایمان بیاورد و ...

سوال دوم آقای خونبانی:

مثلن میگی خداوندخبر داشته(سرنوشت آدم رو)خب این چه تاثیری داره روی کار بنده؟(معلم میدونه که شاگردش آخرش تجدید میشه یا اون یکی شاگردش شاگرد اول میشه حالا معلم ظالمه وشاگرد هم اختیار نداشته؟)واین تنها کوچکترین جواب از یه سواله.ویا باز هم بله خداوند شیطان را امتحان کرد و شیطان هم مردود شدوتوسط شیطان هم انسان را امتحان میکند.در ضمن اگر مذهب بد است:شما چرا مذهب زرتشتی خود را تبلیغ میکنید؟(ناگفته نماند که زرتشتی دین الاهی است ولی به دلایل زیادی کامل نیست وآخرین دین نیست که باید توضیح داد.( ادامه ی سوال را در قسمت نظرات پست فتنه مطالعه نمایید )

جواب به آقای خونبانی :

دوست گرامی شما چطور به خود اجازه می دهید که خدایتان را که بسیار نیز بزرگ است البته از دیدگاه شما با یک معلم مقایسه میکنید.  خدا متعال شما وقتی که می گویید از همه چیز باخبر است از این نیز با خبر است که بنده اش در فلان ساعت در فلان دقیقه و فلان مکان چه کاری را می خواهد انجام دهد و اگر می گویید که انسان اختیار دارد باز این الله شما نیز از این با خبر است که طرفی که می خواست فلان کار را انجام دهد در فلان ثانیه از کار خود منصرف می شود و کار دیگری می کند .

 و در مورد امتحان شیطان نیز باید بگویم که چطور می شود اللهی که از همه چیز باخبر است دیگر بخواهد شیطان ، انسان و یا هر چیز دیگری را امتحان کند . البته من به این افسانه یعنی همان شیطان ، فرشته ، آدم و حوا و دیگر افسانه های قرآن اعتقادی ندارم ( این خود انسانها هستند که خود را فریب می دهند یا فریب می خورند یا هر کار دیگری را انجام می دهند ).

در مورد اینکه گفتید من مذهب زرتشتی را تبلیغ میکنم باید بگویم که اولاً من به هیچ دین و مذهبی اعتقاد ندارم و زرتشت هم تبلیغ نکردم فقط اگر میبینید بعضی از حرف های زرتشت را می گویم چون حرفهای بزرگی در آن میتوان یافت و از آنجایی که زرتشتی دین ایرانیان است و من نیز ایرانی هستم به این مذهب احترام خاصی قائلم و اگر منظورتان فَروَهَر است که در لوگوی وبلاگ قرار دادم باید بگویم که فَروَهَر نماد ایرانی بودن است و به زرتشت نیز ارتباطی ندارد در این مورد می توانید به فرنامی با نام فروَهَر مراجعه کنید .( و اگر قبول دارید که زرتشت یا مسیحیت یا حتی یهودیت اینها همه کلام خداست و کتابهای آسمانیند و نیز می گویید ناقص هستند چه طور میشود که خدا این موجود توانا در گذشته اشتباه کند و بعد در قرآن که البته کپی برداری شده از همین دینها به خصوص یهودیت است آنرا اصلاح گرداند شما نیز (البته مسلمانان) با این گفته ی خود الله را خوار میکنید.}

در مورد اینکه گفتید من به قرآن توهین کردم باید بگویم که من سعیم بر آنست که به هیچ دین و مذهب و شخصی توهین نکنم و فقط در این وبلاگ مطالب را مورد بررسی قرار می دهم اما نیز بر این باور هستم که چون قرآن به شان و مقام انسان توهین میکند نیز باید به آن توهین شود البته سعی میکنم تا جای ممکن توهینی در کار نباشد . برای اطلاعات بیشتر به پستی با نام

 شما حق توهین به مقدسات را ندارید مراجعه نمایید.

در باره ی اینکه محمد شخصی بالا مقام است نیز با شما تا حدودی (البته اگر نخواهیم زندگانی شخصی او را مورد بررسی قرار دهیم چون در این صورت قضیه فرق میکند ) موافقم و فقط نمی توان او را بشارت دهنده دانست چون به نظر من یکی باید خودشو بشارت می داد و نمی توان به او لقب پیغمبر داد چون همانطور که شاهدید دلایل زیادی در وبلاگ آورده ام . و فقط به این خاطر می تواند شخصی بالا مقام باشد که ذهنی باهوش داشته است در زمان جاهلیت توانسته است کارهای بزرگی انجام دهد از این قبیل کارها به جمع آوری قرآن که از مکاتیب یهودیت ، مسیحیت ، زرتشتی و . . کپی برداری شده است و . . .

در باره این که فرمودید مطالب سایتی را که به من معرفی کردید چرا مورد بررسی قرار نمی دهم باید بگویم که آن سایت نیز همان قرآن است یعنی قرآن را در سایت قرار داده است(البته تعدادی از مطالب را توضیح دادم می توانید به پستهای سنگسار و بحثی در مورد حد زناء و ارث زن در ادیان گذشته و اسلام و داستان غم انگیز زنان در کلام الله و نگاهی انتقادی به ازدواج در اسلام و معجزه ریاضی قرآن و قرآن و علم امروزه و بزرگترین تناقض فلسفی تازینامه و زنباره بودن محمد! و ازدواج پدر با دختر و دیگر مطالب که می توانید از اینجا بدنبال آنها بگردید ) و به نظرم من هم مطالب زیادی از قرآن را مورد بررسی قرار داده ام و می دهم و اگر شما مطلب به خوصوصی مد نظرتان بود من سعی میکنم در صورت فرصت جوابی به شما بدهم .

نظرتان در مورد قسمت شعر که گفتید چرا از سروده های شعرای والا مقام و فهمیده استفاده نمی کنید باید متاسف باشم که یک ایرانی به شاعران وطنش توهین کند شمایی که میگویید نباید به کسی توهین کرد با زبان بی زبانی به ایران و ایرانی توهین کردید در مورد شاعرای دیگر وبلاگ را بهتر مطالعه نمایید .

در مورد پرنده ی خیالی نیز در بالا هم گفتم که من زرتشتی نیستم فقط احترام خاصی به این مذهب دارم .

خواسته بودید با من در تماس باشید البته مملکت ما این اجازه را به من نمی دهد و من نیز نمی توانم آدرسی به شما بدهم یا همچنین شما ره ای !!! شما اگر مایل هستید از طریق ایمیل یا یاهو مسنجر می توانم با شما در تماس باشم اگر نامه ای می خواهید برای من بفرستید به آدرس الکترونیک iransokut@yahoo.com

 بفرستید .

شما خواننده ی محترم نیز میتوانید سوالات خود را از طریق ایمیل یا همین قسمت نظرات عنوان نمایید.

با تشکر از یکایک شما دوستان .

گرشاسپ 2 چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  نظر بدهید!

آیا یوم در قرآن 365 بار آمده است

 در باره ی اینکه کلمه ی یوم در قرآن ۳۶۵ بار تکرار شده است و با تعداد روزهای سال برابر است باید بگویم که این حرف  را نیز کسانی رد کرده اند . برای اثبات حرفهایم شما را بخواندن این متن دعوت می نمایم . اما خلاصه ای از آنرا برای شما باز گو می کنم . در این تحقیقی که انجام گرفته است کلمه یوم بدون پسوند و پیشوند در قرآن کلا به تعداد ۲۶۹ بار تکرار شده است . برای جلوگیری از سفطهای بیشتر مدعیان ، کلیه ی اشکال دیگر یوم ( چه به صورت جمع وتثنیه ، چه با حروف تعریف و اضافه و چه با ضمایر متصل "ک" و " کم " و " هم" و ... ) آورده شده است که جمع کل آن ۴۷۴ می باشد . این نکته نیز قابل اهمیت است که یک سال یعنی مدت زمانی که زمین یک بار به دور خورشید می گردد بیش از ۳۶۵ روز است . با محاسبات امروزی دقیقا ۳۶۵.۲۴۲۱۹۹ روز می باشد . مصریان باستان آنرا ۳۶۵ و ۱.۴ (۳۶۵.۲۵) روز محاسبه و ۲۲۰۰ سال پیش منجم خارق العاده ی یونانی هیپار چس دوباره آنرا محاسبه و رقمی بسیار نزدیک (۳۶۵.۲۴۲) به رقم فوق را بدست آورد .  به نظر می رسد که ، بنا به یک ضرب المثل عامیانه ، دو قِرانی برادران مسلمان خیلی دیر می افتد . چطور می شود موضوعی را که علم قبلا کشف و محاسبه کرده ، کسی سالها و گاهی صدها سال بعد بیاید و به عنوان معجزه ی قرآن قلمداد کند که قرآن قبلاً همین حرف را زده است و یا دانشمندان فرنگی همه ی اینها را از قرآن دزدیده اند ؟ اگر مومنین اسلام پنا قبل از کشفیات و محاسبات علمی ، ضمن استفاده ی صرف از آن ، معجزه می کردند ، و نشان میدادند که مثلاً یکسال خورشیدی تقریباً ۳۶۵ روز و ۵ ساعت است و بعداً این موضوع توسط علم نجوم نیز تایید می شد ، البته که این معجزه بود .

گرشاسپ 2 چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  نظر بدهید!

آیا اسلام را آخوندها خراب کردند؟

اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هرچه عیب است از مسلمانی ماست! اسلام خودش مشکلی نداره، این آخوند ها خرابش کرده اند، اسلام ربطی به آخوند نداره، اینها برای خودشون همه چیز رو عوض کرده اند! حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت اسلامی نیست!

این یکی از رایج ترین سفسطه های رایچ در بین مسلمانان است. مسلمانان از تاریخ عملی دین خود فرار میکنند، زیرا این تاریخ به قدری وحشتناک و زشت است و این کارنامه بقدری سیاه است که آبرویی برای اسلام نمیگذارد. در 1400 سال گذشته هیچوقت و در هیچ یک از سرزمینهایی که مسلمانان در آنجا اکثریت بوده اند، اسلامگرایان نتوانسته اند یک نظام مردمسالار و انسان محور را پدید بیاورند که بتوانند به وجود آن افتخار کنند و آنرا نشانه ای از ایده آل خود بدانند. بلکه همواره اسلامگرایان شعار حکومت اسلامی را میدهند و بعد از اجرای قوانین غیر کاربردی و روشهای نابخردانه اسلامی مشاهده میکنند که گند به بار آورده اند، و بعد از آن ادعا میکنند که این اسلام نبوده است، اشکال از ما بوده است.

پرسش اساسی این است که، دینی که 1400 سال نتوان آنرا پیاده کرد و پیاده شدن آن تنها حکومتهای فاشیستی و ظالم را پدید آورده است، آیا دینی کاربردی است؟ اندیشه ای که به مدت 1400 سال در بیش از 20 کشور اسلامی به بوته آزمایش گذاشته شود و در امتحان خود رد شود آیا اندیشه ای بدرد نخور و مزخرف نیست؟ چگونه است که اسلامگرایان اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را سمبل کمونیسم میدانند و نابود شدن آنرا نشان بی ارزش بودن عقاید کمونیستی میدانند، اما نابودی و فلاکتی که اسلام در تمام مدت حیات خود به بار آورده است و نتیجه رقت آوری را که همیشه در اثر اجرا کردن قوانین اسلامی حاصل میشود را نشان غیر کاربردی و بدرد بخور نبودن عقاید دینی خود نمیدانند؟

اشکال کار اینجا است که مسلمانانی که این ادعا را میکنند اسلام را نمیشناسند. این افراد تنها نام ایده آل های خود را اسلام میگذارند، اسلام را به رنگ افکار خود میبینند، نه اینکه خود رنگ اسلام بگیرند. براستی به افرادی که به نظام آیت الله ها که هرکدام چند دهه را به تحصیل و تدریس علوم دینی پرداخته اند، اتهام نفمیدن اسلام را میزنند باید چه گفت؟ چگونه ممکن است شخصی که خود را روشنفکر میداند، چون ریش و پشم ندارد و یا روسری و چادر ندارد، و یا اینکه مشروب میخورد و یا دوست پسر و دوست دختر دارد، شخصی که در تمام عمر خود به اندازه انگشتان دستش در مورد اسلام کتاب نخوانده، افرادی مثل آیت الله مطهری را که بیش از 50 کتاب راجع به اسلام نوشته است، متهم به کج فهمی اسلام کنند؟ اشکالی که این افراد دارند این است که از آخوند ها بخاطر ریش بلند آنها و شکم گنده آنها بدشان می آید، لذا اسلام آنها را دروغین میدانند، در حالی که این افراد وجود تخیلاتی مثل امام زمان  را مدیون همین آخوند ها و روضه خوان ها هستند و باید بسیار ممنون و شاکر آقایان علمای حوزه علمیه قم بدانند، زیرا اکثر مفاهیمی که از آنها برای دفاع از اسلام سود میبرند ساخته و پرداخته همان آخوندها هستند، و این آخوندها هستند که دین آنها را تئوریزه کرده اند و این لقمه جویده شده را در دهان آنها گذاشته اند.

از این گذشته این افراد دیدگاهی نژادپرستانه نسبت به آخوند دارند، به گونه ای صحبت میکنند گویا که این لباس آخوندی معجزه میکند و مغز انسان را مختل میکند، هرکس این لباس را بپوشد تبدیل به آدمکش و دزد و جانی خرافی میشود. این افراد از این واقعیت غافل هستند که آخوند اسلام را خراب نکرده است بلکه اسلام آخوند را خراب کرده است. آخوند نیز یک انسان است با این تفاوت که اسلامگرایی حرفه ای است و اسلامگرایی شغل و تخصص او حساب میشود. آخوند یک دانشمند اسلامی است. هرکس دیگر نیز با اسلام به اندازه آخوندها که در این زمینه تحصیلات رسمی دارند آشنا شود به موجودی پست و نفرت انگیز همچون آخوند تبدیل میشود، کسی که عربی بیاموزد و با تفسیر و حدیث و فلسفه اسلامی و اخلاق اسلامی آشنایی علمی داشته باشد و در این زمینه مطالعه دقیق زیر نظر استاد انجام داده باشد خودبه خود یک آخوند میشود. بدون توجه به اینکه لباس آخوندی را بپوشد یا نپوشد. آخوند منفور است زیرا اسلامگرایی حقیقی است، اگر آخوندی اسلام را کنار بگذارد به انسانی مانند انسانهای دیگر تبدیل میشود، از این گذشته اگر آخوندها را با پیامبر اسلام و یا امام علی مقایسه کنیم و رفتارهای آنها را در کنار یکدیگر بگذاریم خواهیم دید که رفتار آخوندها اگر انسانی تر و بهتر از این دو نباشد، معمولاً بدتر از آنها نیست و آخوند منهای اسلام یک موجود قابل احترام است.

متاسفانه بسیاری از مردم ایران از اسلام تصوری کاملا خیالی و غیر واقعی در ذهن دارند، این اشخاص بدون اینکه بدانند اسلام چیست و قرآن چه میگوید و پیامبر اسلام چه کرده است و چه نکرده است، تنها نام زیباترین تفکرات و ایده آل های خودشان را اسلام میگذارند، و وقتی میگویند اسلام واقعی منظورشان آن اسلامی نیست که قرآن می آموزد و محمد پیامبرش است، بلکه منظورشان اسلامیست که خودشان پیامبر آن هستند و از تخیلات و ایده آل های خود آنرا در ذهن پرورانده اند. هرچه زیبایی است به اسلام نسبت میدهند و هرچه زشتی است اسلام را از آن بری میدانند و این مطلق اندیشی و جزمیت است که این قوم را به اوج جهالت میرساند. این درحالی است که روش علمی و درست مطالعه یک اندیشه هرگز اینگونه نیست، ما  برای درک یک اندیشه باید تمایلات خود را کنار گذاشته و فرضیات پیشین خود را ابطال پذیر فرض کرده، آنگاه به سراغ آن اندیشه برویم، و جوهر آنرا درک کنید، حال اگر این جوهر صحیح (و نه لزوماً خوش آیند) است آنرا پذیرفته و در غیر اینصورت آنرا رد کنید.

از همان اولین روزهای ظهور اسلام در جزيره العرب، اسلام فرم سیاسی داشته است تا به همین امروز، بعد از محمد که خود حکومت اسلامی تشکیل داد تا زمان ابوبکر، عمر، عثمان،علی، بنی امیه، بنی عباس و تمامی سالهایی که ترکها، عربها، افغانها و مغولها بر ایران حکومت کرده اند همواره اسلام نقش اساسی داشته و خیلی از قوانین و مفاهیم اسلامی پیاده ميشده است، مگر در دورانهای بسیار کوتاه مدتی مثل دوران نادر شاه و یا امیرکبیر و اواخر دوران محمد رضا شاه و اواخر دوران محمد رضا شاه. اما مسلمانان هیچ کدام از اینها حکومت ها و حاکمین را مسلمان یا اسلامی نمیدانند، البته جای شکرش باقی است که حداقل عده ای از اسلامگرایان حداقل حکومت جمهوری اسلامی را اسلامی و بنیانگذار آن روح الله خمینی (اولین نماینده خداوند بر روی زمین بعد از 1400 سال) را مسلمان میدانند! دلیلی که پشت این قضیه وجود دارد این است که تاریخ این حکومتها و حاکمین بقدری کثیف و زشت و ناپسند است که اکثر مسلمانان از بر عهده گیری این حقیقت که این افراد مسلمان بوده اند وحشت دارند!

اسلامی بودن جمهوری اسلامی را در دو عرصه تئوری و عملی میتوان سنجید. حکومت جمهوری اسلامی کاملا از لحاظ تئوری بر اساس قوانین اسلامی بنا نهاده شده است، کلمه اسلام در این 177 اصل بیش از 150 بار کلمه اسلام استفاده شده است، یعنی حدودا در 85% اصول قوانین اساسی کلمه اسلام استفاده شده است، لذا قوانین و نرم افزار حکومت جمهوری اسلامی کاملاً اسلامی هستند. از طرفی دیگر مراجع دینی در نظارت بر این حکومت نقش اساسی دارند، نیمی از شورای نگهبان را فقها تشکیل میدهند و این فقها بر کلیه امور انتخاباتی و همخوان بودن قوانین مجلس با اصول اسلامی نظارت مستقیم دارند، لذا در تولید نرم افزار های حکومت نیز از در تئوری این حکومت کاملاً اسلامی است. تمامی قوانین وحشیانه ای که در جمهوری اسلامی بکار برده میشوندبطور مستقیم از اصول فقهی اسلامی گرفته شده اند.

اما در عرصه عمل چگونه باید در مورد جمهوری اسلامی حکم داد؟ چگونه میتوان دانست که این حکومت بر اساس قوانین و اصول اسلامی رفتار کرده است یا نه؟ برخی از قوانین و اصول اسلامی به دلیل اینکه بعضاً بسیار مضحک و نابخردانه هستند اساساً قابل پیاده شدن نیستند، بعنوان مثال مسئله حرمت ربا را در نظر بگیرید. اگر قرار باشد ربا حذف شود اصولا اقتصاد یک کشور ویران میشود و نظام بانکی آن کشور مختل میشود، از همین رو است که پیاده کردن چنین قانون بی خردانه ای اساسا میسر نیست و همواره باید برای آن بهانه تراشید و به روشهایی نشان داد که بهره بانکی و سود سپرده و غیره مغایرتی با اسلام ندارند، درحالی که میدانیم اینگونه نیست. لذا از هیچ حکومتی نمیتوان انتظار داشت اسلام را بطور دقیق پیاده کند.

از این گذشته اساساً اسلام چیست که کسی بخواهد آنرا پیاده کند یا نکند؟ همانگونه که گفته شد دیدگاه عوام نسبت به اسلام بسیار آرمانگرایانه است، این افراد هرآنچه خود نیک میدانند به اسلام میچسبانند و هرآنچه نیک نمیپندارند آنرا بی ارتباط با اسلام میدانند. به همین دلیل ده ها و هزاران و میلیونها تفسیر مختلف از اسلام وجود دارد. اسلام در حقیقت خود نمیتواند بیش از یک معنی و اسلوب و روش باشد اما به دلیل بی در و پیکر بودن و مبهم بودن و مبین نبودن اسلام، هزاران و ده ها فرقه و روش و قرائت مختلف از اسلام وجود دارد. حال هرکدام از این قرائتهای مختلف قرار باشد پیاده شود، از آنجا که همه این قرائت ها به دلیل وجود مشترکات بسیار بسیار مضر و ناکار آمد، همیشه در عرصه عمل با شکستی مفتضحانه روبرو میشوند، باقی مسلمانان که برداشت و قرائی متفاوت با این برداشت پیاده شده داشته اند، خواهند گفت که آن اسلام، اسلام واقعی نبوده است.

جدا از اینکه آنچه مسلمان میکند و آنچه اسلام است میتواند متفاوت باشد، اما تاریخ اسلام مسلماً آن چیزیست که مسلمین انجام داده اند! بنابر این تاریخ اعمال زشت و پلید اسلامگرایان را ثبت کرده است و در جلوی ما گذاشته است و ما خود در عصری زندگی میکنیم که پلیدی و زشتی آنچه دانشمندان اسلامی انجام داده اند را شاهد بوده ایم! حال مسلمانان بسیار تلاش دارند تاریخ اسلام را از ماهیت اسلام جدا کنند و به شدت معتقدند تاریخ اسلام ربطی به اسلام ندارد، و حتی جنایات امام علی و محمد و عمر و بعدها بنی امیه و بنی عباس و.... تا سر انجام دستگاه خلافت اسلامی خمینی ربطی به اسلام نداشته و ندارند. چرا ندارند؟ آیا آنچه امروز وضعیت مسلمانان است نتیجه تربیت و محیطی نیست که اسلام برایشان پدید آورده؟ فصل مشترک تمامی کشورهای اسلامی که در فقر و فلاکت و بدبختی یکی بدتر از دیگری هستند چه چیزی به غیر از اسلام میتواند باشد؟ آیا غیر از این است که درهر کشوری که اسلام وجود دارد از دموکراسی و حقوق بشر خبری نیست؟

حال برداشت واقعی اسلامگرایانی که از تاریخ اسلام فرار میکنند از اسلام چیست که اسلام خود را اسلامی و بقیه اسلام ها را غیر اسلامی میدانند؟ خود تفسیری دیگر و قرائتی دیگر با اندکی تفاوت با اسلامی که پیاده شده است. از همین رو است که تمام مسلمانان تنها خود را مسلمان واقعی میدانند و باقی مسلمانان را به شرک، کفر و نفاق و داخل کردن امیال شخصی در قرائت آنها از اسلام متهم میکنند. همه گمان میکنند که تنها خود آنان به اسلام راستین دست یافته اند و باقی از این گنجینه بدور هستند. جالب است بی پایه و اساس بودن اسلام تا حدی است که اختلافات بسیار فاحش در برخی موارد دیده میشود. مثلا عده ای معتقد به ازدواج موقتی هستند اما عده ای آنرا زنا میدانند. عده ای معتقدند تئوری تکامل با قرآن سازگار است، عده ای این عقیده را باطل میدانند و حتی در هر مذهب و فرقه ای نیز اختلافات شدید وجود دارد. این است که در کل هیچ چیز مشخصی بعنوان اسلام وجود ندارد. اسلام یک دین بدون چهارچوب های مشخص و با ستون های تق و لق است.

مسلمانان هر روز نماز میخوانند، اما در مورد روش خواندن این نماز با یکدیگر اختلاف نظر دارند. پیامبر اسلام 23 سال پیامبری کرده است یعنی تقریباً 8000 هزار روز زندگی کرده است، و در اگر روزی 5 بار نماز خوانده باشد در کل 40 هزار بار نماز خوانده است، و هر نماز نیز چند رکعت بوده است، اما مسلمانان هنوز سر این مسئله با یکدیگر اختلاف نظر دارند که آیا دستهای محمد هنگام نماز خواندن جمع بوده است یا آویخته بوده است، آیا بر روی مهر نماز میخوانده است یا نه. و حال آنکه نماز ستون دین است، وقتی اساسی ترین مسئله و ستون یک دین اینقدر تق و لغ باشد، چه انتظاری میتوان از سایر مسائل داشت؟

شاید یکی از راهکارهایی که بتوان برای حل این مشکل از دیدگاه سکولار یافت این باشد که اسلامی را ملاک اسلام بدانیم که قرائت اکثریت اسلامگرایان کشورمان است. و آن اسلام بدون شک اسلام سنتی، یعنی همان اسلامی است که در حوزه ها و توسط آیت الله ها و حجت الاسلامها و در یک کلام آخوندها، تئوریزه، تبلیغ و پیاده میشود. اکثریت مردم همان برداشتی از اسلام را دارند که آخوندها دارند، یعنی برداشت سنتی شیعه دوازده امامی. باید توجه کرد که این انتخاب به معنی اسلام اصیل خواندن این قرائت و برداشت از اسلام نیست، بلکه به این معنی است که اگر قرار باشد اسلامی در این مملکت پیاده شود، قطعاً نظر اکثریت اسلامگرایان ملاک تعریف این اسلام خواهد بود، و آشکار است که تعداد اینگونه اسلامگرایان بسیار بسیار بیشتر از تعداد اسلامگرایانی است که اسلام سنتی را قبول ندارند و مدعی برداشتی جدید و صحیح تر از دین هستند. اگر قرار باشد اسلامی در ایران پیاده شود مطمئناً از آخوندها و آیت الله ها کسی تخصص و علم بیشتری در این زمینه نخواهد داشت و حرف آنها نهایتاً بر کرسی خواهد نشست و همین افراد خبیث و ضد بشر هستند که باید حکومت شیعه را بگردانند، و البته این جدا از این مسئله است که برداشت اسلامگرایان سنتی (آخوندها) از دین در واقع علی رغم بسیار ضد بشر بودن و غیر انسانی بودن آن، برداشت و قرائتی کاملاً خالصانه و علمی و بدون دخالت امیال از منابع اسلام (قرآن و حدیث) است که توسط هزاران دانشمند و محدث و فیلسوف و فقیه و مفسر تا به امروز در کلاسهای درس و مباحث و مناظرات مختلف توسعه یافته شده است و به شکل امروزی خود رسیده است، و این قرائت از اسلام واقعاً از اصالت و قدرت بسیار بسیار بیشتری نسبت به سایر قرائتهای اشخاصی که خود را "روشنفکر" دینی میدانند برخوردار است، و اسلامی است.

از کسانیکه مدعی پیاده نشدن دین اسلام در طول تاریخ هستند و برداشت سنتی را قبول ندارند باید پرسید که، اگر اسلام اندیشه ایست که 1400 سال است وجود دارد، و در این همه کشور مسلمان دنیا در طول این مدت وجود داشته و همانطور که خود مسلمانان معترف هستند نتیجه خوبی نداده و هیچ کدام از چنین جوامع اسلامی را به سعادت نرسانده است، و کشورهای اسلامی همه فقیر و جهان سومی و استبدادی و یکی بدبخت تر از دیگری هستند،  آیا این بدان معنی نیست که این اندیشه غیر قابل اجرا و بدرد نخور است؟! آیا نباید اندیشه ای که چنین نتایج وحشتناکی را بوجود آورده است و هرجا به قدرت رسیده است اختناق و فقر و پلیدی به بار آورده است را مضر خواند و آنرا دور انداخت؟ آیا بهتر نیست دنبال مفاهیمی باشیم که قابل اجرا باشند؟ و حداقل به کرات نتایج بد ببار نیاورده باشند؟  اگر این همه آدم در این همه کشور دنیا نتوانسته اند اسلام را پیاده کنند، مسلماً این دسته از اسلامگرایان نیز بر اساس قوانین احتمال ریاضی نخواهید توانست! یا احتمال پیاده شدن اسلامی باب میل این افراد آنقدر کم است که در عرصه عمل این ایدئولوژی آنها کاملا مخرب و غیر مفید است.  آن اسلام خیالی که مسلمانان از آن حرف میزنند و مدعی آن هستند در واقع پیاده شدنش تلخ ترین نتایج را بوجود خواهد آورد. خودشان نیز اینرا میدانند، میگویند امام زمان با ظهور خود آنقدر آدم خواهد کشت که تا زیر لگام اسبش یا در برخی از روایات تا زیر گردن اسبش خون جمع خواهد شد! اسلامی تر شدن یک جامعه و یک حکومت یعنی چی؟ اسلامی تر شدن یعنی دست دزد را بیشتر قطع کردن، بیشتر سنگسار کردن، بیشتر حکم ارتداد را پیاده کردن، آیا مسلمانان واقعا اینقدر کودن هستند که فکر میکنند با پیاده شدن بیشتر مفاهیم دینیشان، کشور ما پیشرفت خواهند کرد؟

نتیجه آنکه اگر قرار باشد پیاده شدن اسلام در جامعه را بسنجیم باید اصل را برداشتی از اسلام قرار دهیم که برداشت اکثریت و معروف به برداشت سنتی از دین است، یعنی همان نظرات آیت الله های انسان ستیز و دایناسور حوزه علمیه قم. با قبول این اصل حال باید دید آیا رفتارهای جمهوری اسلامی کاملاً مبتنی بر این برداشت از دین بوده است یا نه؟

پاسخ به این سوال نه است، از نظر فقه سنتی ربا حرام است، موسیقی حرام است، زناکار را باید سنگسار کرد، دست و پای دزد را باید برید، مرتد را باید کشت، همجنسگرا را باید کشت، اما این قوانین بقدری نابخردانه و غیر انسانی هستند که به دلیل مبارزات فرهنگی و اجتماعی جامعه ایرانی آیت الله ها هرگز نتوانسته اند آنها را به جامعه تحمیل کنند، از طرفی این قوانین بعضاً بسیار مضر هستند، اما به مرور زمان منسوخ شده و از بین خواهند رفت، لذا پیاده کردن این نوع اسلام پرداخت هزینه های زیادی را میطلبد که جامعه ایرانی حاضر به پرداخت آن نشده است، و ما باید بسیار خوشحال و مغرور باشیم که اجازه نداده ایم اسلامگرایان این قوانین وحشیانه را در کشور ما پیاده کنند.

اما در برخی از موارد، قوانین و اصول اسلامی نه بطور کامل بلکه بطور ضمنی پیاده شده اند، از آنجمله کشتن و ترور مخالفان اسلام است. از نظر اسلامی کسی که عمل آن غیر اسلامی باشد اما ظاهر وی اسلامی باشد و ادعای اسلامی بودن بکند اما در واقع به کفر نزدیکی بیشتری داشته باشد منافق حساب میشود، یعنی همانگونه که آخوندها سازمان مجاهدین را سازمان منافقین مینامند، سازمان مجاهدین نیز آخوند ها را منافق میداند. و این در تاریخ اسلام بسیار رایج بوده است که گروهی از مسلمانان گروه دیگر را به دلیل اختلافات ایدئولوژیک منافقین و خوارج بنامد و آنها را تار و مار کند. بعبارت دیگر دگر اندیش مسلمان در اسلام سیاسی منافق خوانده میشود. در یک مصاحبه که با آیت الله خلخالی قبل از مرگش انجام شده است وی گفته بود،

" تازه بود که حاکم شرع شده بودم و بنا داشتم تا با منافقين قاطعانه برخورد کنم. براي خيلي از همکارانم سوال بود که چگونه مي شود اين ها را سر جايشان نشاند. عصر از پيش امام بازگشته بودم و با همراهان و همکاران و محافظانم قرار بود شام را در منزلم بخوريم. داشتيم مي آمديم داخل کوچه منزل که از شيشه ماشين ديدم دوتا بچه پانزده ، شانزده ساله گويا مخفيانه چيزي با هم رد و بدل کردند. دستور دادم بگيرند و بگردندشان ببينم ماجرا چيه. خودم از کيف پسره اين روزنامه مجاهدين را در آوردم. يادم هست فاميلش شريعتي بود از خانواده هاي اسمي قم. همانجا پسره را با گلوله زدم و به همراهانم گفتم اينجوري بايد با اين جانوران برخورد کرد! " خلخالي درست مي گفت . امين شريعتي پانزده ساله به دست او اعدام انقلابي شد و در حالي که به خانواده اش گفته بودند فلان روز از زندان آزاد مي شود ، جنازه نوجوان تحويل خانواده اش شد. به سالي نرسيد که مادرش دق کرد و مرد و پدرش راهي دارالمجانين شد. آيت الله گويي با لحظاتي چنين زندگي مي کرد" منبع

حال این عمل آیت الله خلخالی که مشابه آن، در این حکومت بسیار اتفاق افتاده است را با آیات زیر مقایسه کنید.

سوره احزاب آیات 60 و 61

لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا. مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اگر منافقان و کسانی که در دلهايشان مرضی است و آنها که در مدينه شايعه می پراکنند از کار خود باز نايستند ، تو را بر آنها مسلطمی گردانيم تااز آن پس جز اندکی با تو در شهر همسايه نباشند. اينان لعنت شدگانند هر جا يافته شوند بايد دستگير گردند و به سختی کشته شوند.


در قرآن تاکید شده است که منافق را باید به سختی کشت، یعنی کشتن معمولی برای این افراد کافی نیست، بلکه باید آنها را بگونه ای سخت و درد آور کشت، آیا این کار آیت الله کاملا بر اساس تعالیم الهی اسلام نبوده است؟ آیا اگر چنین آیاتی که آنها را آیات جنایی قرآن مینامیم، در این کتاب وجود نداشتند چنین اتفاقاتی در کشور ما می افتاد و چنین عباراتی استفاده میشد؟ اینجاست که باید دانست آخوندها از اسلام سوء استفاده نمیکنند بلکه از آن استفاده میکنند، و به نام اسلام جنایت نمیکنند بلکه جنایاتشان مبتنی بر بینش و منش اسلامی است.

مسئله اینجاست که اگر جنایتی رخ دهد باید دید که آیا این جنایت از روی انتخاب شخصی یک فرد بوده است یا جنایتی است که از یک مکتب فکری و یا روش برخورد و ایدئولوژی و دین و سازمان برخاسته است، اگر پشت جنایتی ایدئولوژی وجود داشته باشد آن جنایت یک جنایت سازمانیافته بشمار خواهد آمد، و در چنین شرایطی علاوه بر مجرم، پرواضح است که باید آن سازمان را نیز محکوم و مجازات کرد. این است که بیهوده نیست اگر بگوییم آخوندها اساساً بیگناه هستند، زیرا تمام جرائم آنها از روی اسلام، این راهنمای آدمکشی و خباثت بوده است، و لذا اگر قرار است این جنایت را محکوم کرد قبل از عاملین به این دسئور العمل ها باید خود دستور العمل یعنی اسلام را محکوم کرد، اگر خوب به تاریخ اسلام دقت کنیم و آثار و کلمات باقیمانده از پیامبر را بررسی کنیم خواهیم دید که انسانهایی همچون بن لادن، خمینی، خلخالی و باقی اسلامگرایان سنتی رفتاری کاملاً مطابق با تاریخ اسلام و رفتار پیامبر اسلام انجام داده اند، و حتی میتوان گفت رفتار آنها بسیار انسانی تر از رفتار پیامبر اسلام بوده است. به نمونه ای دیگر در این زمینه توجه کنید.

اعدامهای سال 1367 و قتل عام زندانیان سیاسی بدون شک از سیاه ترین برگ های تاریخ سیاسی کشور ما هستند و بدون شک این لکه ننگ بر روی چهره کثیف اسلام سیاسی برای نسلهای آینده باقی خواهد ماند. حال باید دید که آیا این اعدامها و رفتاری که با این افراد شد از روی اصول و روش اسلامی بوده است یا خیر. روش کار این بوده است که از زندانیان پرسش میشده است که ایا اسلام را قبول دارند؟ آیا نماز میخوانند، و آیا گروهک خود را محکوم میکنند یا نه؟ و بعد درصورتی که تشخیص داده میشد شخص اسلامگرا نیست یا باور به این مسائل ندارد وی را اعدام میکردند. البته این اتفاق زمانی افتاد که سازمان مجاهدین عملیات مرصاد و یا فروغ جاویدان را آغاز کرده بود، لذا اگر این افراد علاوه بر مرتد و منافق بودن محارب نیز به شمار میرفتند و حکم محارب و مرتد و منافق در اسلام کاملا مشخص است، تمام آنها را باید بی درنگ کشت، مرتد حتی نباید آفتاب روز بعد را ببیند. منافق را باید با درد کشت، به همین دلیل بوده است که تیر را به گلوی این افراد میزدند تا با زجر و شکنجه بمیرند. محارب را نیز باید کشت.

این افراد همچنین اسیر به شمار میرفتند، حال این عمل جمهوری اسلامی را با ماجرای بنی قریظه و جنایتی که پیامبر اسلام در مورد این قبیله یهودی انجام داد مقایسه کنید.  بعد از خواندن این نوشتار خواهید دید که رفتار جمهوری اسلامی با این افراد بسیار انسانی تر از رفتار پیامبر با بنی قریظه بوده است، در هر دو مورد اسرای جنگی به دست اسلامگرایان افتاده بودند. رسم اسلامگرایان این است که وقتی کسی را معدوم میکنند زن و بچه او را باید بین خود بعنوان برده و کنیز تسخیر کنند و اموال وی را نیز برای خود مصادره کنند. اما میبینیم که در جمهوری اسلامی چنین اتفاقی نمی افتد، یعنی محارب را بعد از اینکه معدوم میکنند به زن و بچه اش کاری ندارند، اگر قرار بود، اسلام را واقعا پیاده کنند باید زن و بچه اش را هم میان برادران حزب اللهی تقسیم میکردند، لذا بازهم میبینیم که رفتار جمهوری اسلامی با مخالفانش بسیار انسانی تر از رفتار محمد با مخالفانش بوده است. حال آیا این قتل عام از روی اصول اسلامی و مطابق با رفتار پیامبر اسلام بوده است یا خیر؟ همچنین اگر باور ندارید این رفتارها با یکدیگر همگونی دارند و جنایات جمهوری اسلامی الگو برداری شده از جنایات پیامبر اسلام هستند، این اعتراف را از زبان خود آیت الله خمینی  بشنوید که ایشان نیز کشتارهای آیت الله خلخالی را مشابه آنچه پیامبر اسلام بر سر یهود بنی قریظه آمده است میداند.

تروریسم از مسائل دیگر اسلامگرایان است، تروریسم در میان تمام طیفها و تفکرهای اسلامی وجود دارد، اساساً نمیتوان گروهی اسلامگرا را یافت که کنار یکدیگر نشسته باشند و حزبی تشکیل داده باشند یا سازمانی را تدارک دیده باشند که تروریست از آب در نیاید. در کشور ما گروه فدائیان اسلام به سرکردگی نواب صفوی یک گروه اسلامگرا و تروریست بود. حسنعلی منصور توسط یک جوان عضو این گروه که کتاب قرآن (راهنمای تروریسم) و عکس خمینی را در جیب داشت ترور شد. گروه دیگر گروه فرقان طرفدار اندیشه های شریعتی بود که گروهی تروریست از آب در آمد، و آیت الله مطهری را ترور کرد. گروه دیگر حزب الله است که ترورهای بیشماری را انجام داد و گروهی تروریست است. گروه اسلامگرای دیگر سازمان مجاهدین است که آنهم یک سازمان تروریستی است و قبل و بعد از انقلاب به ترورهای متعددی دست زد. در عرصه جهانی نیز سازمان القاعده، حزب الله لبنان، الفتح، حماس، جنبش ابوسیاف، مجاهدین چچن، همه و همه گروه های تروریستی هستند، اساساً محال است عده ای اسلامگرا دور یکدیگر جمع شوند و تروریست نباشند. حال باید دید که این گروه ها با یکدیگر چه چیز در اشتراک دارند که همگی تروریست بشمار میروند؟ آیا چیزی غیر از اسلام در میان آنها مشترک است؟ لذا باید دید که آیا پیامبر اسلام یک تروریست بوده است و این تروریسم اسلامی از روی رفتار او با دشمنانش برخاسته است یا اینکه ابداع و اختراع خود اسلامگرایان بوده است؟

برای یافتن پاسخ به این قضیه به نوشتارهای زیر مراجعه کنید.

ترور کعب بن اشرف توسط پیامبر اسلام.

ترور ابوعفاک توسط پیامبر اسلام.

ترور عصماء بنت مروان توسط پیامبر اسلام.

سایر ترور ها و رفتار وحشیانه محمد رسول الله با دشمنان عقیدتی اش را در بخش محمد و ترور دشمنان شخصی اش  بیابید.

حتی دجال صفتی آیت الله خمینی ای و تغییر منش و رفتار وی از پاریس به تهران همان تغییر رفتار و خدعه محمد، که در مکه چیزی و در مدینه چیز دیگر میگفت. هردو وقتی در قدرت نبودند حرفهای انسان دوستانه میزدند اما وقتی به قدرت رسیدند دشمنان خود را از دم تیغ گذراندند.

دزدیهایی که در جمهوری اسلامی انجام میشود مشابه همان انفال و غارتگریهایی است که محمد از غارت و کاروان زنی بدست می آورد؟ البته نباید منکر این قضیه شد که در این راه افراطهایی انجام گرفته است، اما بازهم باید تقصیر را گردن اسلام انداخت زیرا این اسلام است که باعث بوجود آمدن شرایطی شده است که در آن دزدها و غارتگران بر اجتماع حکومت کنند، بنابر این اسلام نه تنها بطور مستقیم بلکه بطور غیر مستقیم نیز ضربه های زیادی را بر پیکر جامعه پدید آورده و می آورد.

اختناق موجود در این حکومت همان اختناقی است که در زمان حکومت علی وجود داشت و سرکوبهای این حکومت همان سرکوبهایی است که در زمان حکومت علی انجام میگرفت.

آیا با این همه متشابهات میتوان بدون استدلال و دلیل گفت که آخوند ها به اسلام ربطی ندارند یا این تنها یک سفسطه بی پایه و برگرفته از احساسات و عدم واقع بینی است؟ از کسانی که میگویند اسلام در ایران پیاده نشده است و این حکومت ربطی به اسلام ندارد باید پرسید  که چه چیزی از اسلام است که اجرا نشده است؟! آیا شما ندیده اید در این مملکت سنگسار و قصاص و جهاد و ... شده است؟! چه چیزی از اسلام مانده است که دانشمندان و علمای دین اسلام آنرا روی ما موشهای آزمایشگاهی آزمایشگاه الهیشان پیاده و آزمایش نکرده باشند؟ آیا هیچ به این فکر کرده اید که با پیاده شدن اسلام در سراسر جهان چندین میلیون نفر باید سنگسار شوند؟ آیا به این فکر کرده اید که در 90% دانشگاه های جهان را باید بست چون علومشان یکسره غیر الهی است؟! آیا شما میتوانید تصور کنید روزی قاضی های دیوان بین المللی لاهه را عمامه بسر ها و اسلامگرایان  قضاوت کنند تا بر جهان عدل اسلامی عدالت کند؟ آیا این افراد نمیدانند که خفقان جوامع اسلامی ریشه در خفقان جامعه ای دارد که محمد تشکیل داده بود؟ کشتن مخالفان و تروریسم جمهوری اسلامی آیا همان خشونت و تروریسم محمد رسول الله نیست؟ باید بارها تکرار کرد که مشکل مسلمانان این است که اسلام را نمیشناسند! و الا اگر اسلام را و به ویژه قرآن را به زبان خود بخوانند و مطالعه کنند و از فیلتر عقل و خرد خود عبور دهند هرگز  ننگ مسلمان نام نهادن خویش را بر خود ارزانی نخواهند داشت!

نتیجه آنکه آخوندها از اسلام سوء استفاده نمیکنند، بلکه از آن استفاده میکنند. آخوند خراب است چون اسلام خراب است، آخوند جنایتکار است زیرا اسلام آیین جنایت است، آخوند معلول است و اسلام علت و بجای مبارزه با معلول و رد و پای اژدها شایسته است که با علت و خود اژدها مبارزه کرد، و آن اژدهای پلید خود اسلام است، اسلام ناب محمد

گرشاسپ 2 چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  نظر بدهید!

شما حق توهین به مقدسات را ندارید

این گفته را شبانه روز میتوان از مذهبیون شنید، شما حق توهین به مقدسات را ندارید!

متاسفانه این جمله در جوامع کوچک و بزرگ ایرانی بسیار شنیده میشود تا جایی که برای عده کثیری به شعار کلیشه ای و ثابت تبدیل شده است که "به مقدسات مردم توهین نکنید!"، "به دین مردم کاری نداشته باشید!"

 آیا تابحال از خود پرسیده اید مقدسات یعنی چه؟ چه چیزهایی مقدس هستند؟ عده ای خداوند و دین را و عده ای علاوه بر اینها روحانیون و آخوندها و رهبران مذهبی را نیز جزو مقدساتشان حساب میکنند. مثلا وقتی کسی از رهبر جمهوری اسلامی انتقاد میکند وی را به دلیل توهین به مقدسات دادگاهی میکنند! گروهی شریعت و برداشت خود از دین را مقدس میدانند و کسانیکه مخالف برداشت آنها از دین هستند را مخالف و دشمن خدا مینامند.

اگر دقیق تر به مسئله نگاه کنید، مذهبیون برای افکار خود ارزشی والاتر و بالاتر از افکار دیگر قائل هستند و برای افکار خود امتیازی بالاتر خواستار هستند و آنرا در حفاظ تقدس قرار میدهند و کسی حق ندارد این مقدسات را نقد کند چون اینها مقدس هستند. آیا مذهبیون برای سایر افراد نیز چنین حقی را قايل هستند؟ آیا هرکس میتواند افکار و اندیشه های خود را مقدس بداند؟ فرض کنید انسانی به هویج علاقه شدید دارد و آنرا میوه مقدسی میداند، آیا او میتواند از بقیه بخواهد که به مقدساتش احترام بگذارند؟ آیا اگر گاو برای هندو ها مقدس است، باید از دیگران نیز بخواهند که به گاو احترام بگذارند و به آنها بگویند شما حق ندارید گاو را بخورید و یا گاو آزاری کنید و به گاو توهین کنید. در میان سرخپوست های قبیله آزتک و مایا رسم قربانی کردن افراد برای خدا وجود داشت، آنها قلب افراد را در حالی که زنده بودند از بدنشان در می آوردند و به خدایانشان هدیه میکردند و سپس سر قربانی را نیز از بدنش جدا میکردند، آیا کسانیکه میگویند به مقدسات مردم احترام بگذارید حاضرند به مقدسات این قبایل سرخپوستی نیز احترام بگذارند؟

مقدسات چه هستند؟ به چه چیز میگوییم مقدس؟ مقدسات در واقع موجودات و یا موهوماتی هستند که بو میدهند و بر پایه های فکری محکمی استوار نیستند. رابطه فيثاغورس رابطه مقدسی نیست چون قابل اثبات و نقد است. ارسطو آدم مقدسی نیست، اگر کسی بگوید ارسطو آدم احمقی است کسی شمشیر و چماغ نمیکشد اما محمد رسول الله انسان مقدسی است و نقد و انکار وی توهین به مقدسات است. دلیلش هیچ چیز نیست جز اینکه آخوند ها و مذهبیون چون از نقد میترسند و پاسخی برای انتقاد ها نداشته و ندارند، با مقدس کردن مفاهیمشان صورت مسئله را پاک میکنند. حاله تقدس محکم ترین حفاظ امنیتی برای موهومات و مفاهیم خرافی است که آنها را از نسیم خردورزی و نقد موشکافانه و تفکر منتقدانه حفظ میکند.

نیروی جاذبه توسط نیوتون کشف شد و نیوتون تئوری هایی در مورد جاذبه ارائه کرد، آیا شما میبینید که عده ای روزی پنجاه بار با صدای بلند بگویند هیچ قانونی بجز جاذبه  وجود ندارد و نیوتون کاشف جاذبه است؟ آیا نیازی هست که ما اینقدر برای یک واقعیت که میتوان آنرا ثابت کرد اینقدر تظاهر کنیم و اینقدر تکرار کنیم که جاذبه وجود دارد و هرکس جاذبه را قبول نداشته باشد سخت در اشتباه است؟ هرگز! اما چرا مسلمانان بارها باید در روز بگویند لا اله الا الله و محمد رسول الله؟ و هرکس ضد این را بگوید دارد به مقدسات توهین میکند؟ پاسخ خیلی واضح است! چون این مفاهیم هیچ پایه و اساس عقلی و علمی ای ندارند. و مسلمانان باید بارها و بارها این جملات را تکرار کنند که به عنوان یک سری اصول در ذهنشان جا بگیرد و مبادا به این فکر بیافتند که هیچ خدایی جز الله وجود ندارد و محمد پیامبر نیست و اصولا پیامبری وجود ندارد و مفاهیم دینی بیپایه و افسانه ای هستند.

معمولا کسانی که میگویند "به مقدسات مردم توهین نکنید!" به مردم کاری ندارند، منظورشان این است که "به مقدسات من توهین نکن!". اینها چون حاضر نیستند از مفاهیم کهنه و پوسیده خودشان دست بردارند مردم را بهانه میکنند. اینگونه افراد از گفتن اینکه باورمند به دین هستند شرم دارند زیرا اعتراف آنها به دیندار بودنشان باعث میشود به شدت بیخرد و خرافاتی به نظر برسند، لذا مردم را بهانه میکنند زیرا از شنیدن نظرات مخالف هراسانند.

اصولا حقوق در قوانین مشخص و تایین میگردند، شما بعنوان یک انسان در هر جایی که هستید حقوقی دارد؛ حقوقی که شما دارید و یا ندارید بنا به موقعیت جغرافیایی شما متغیر هستند، بعنوان مثال شما در ایران حق ندارید از ماهواره استفاده کنید و در اکثر کشورهای غربی این از حقوق شما حساب میشود. بنابر این حقوق شما به موقعیت جغرافیایی شما بستگی دارد. حال وقتی به شما میگویند شما "حق ندارید به مقدسات توهین کنید" باید دید که آیا واقعا به چنین چیزی اعتقاد دارند و یا منظورشان این است که "من خواهش میکنم به افکار من توهین نکنید" ؟ اگر منظورشان واقعا این است که شما چنین حقی را ندارید باید به حقوق مکانی و جهانی خود مراجعه کنید و ببینید آیا این در حقوق و قوانین چیزی در مورد اینکه به مقدسات نباید توهین کرد آمده است؟!

غیر از قوانین عقب مانده کشورهایی مثل ایران و عربستان، تقریباً در تمامی کشورهای جهان چنین قوانینی سالهاست که دیگر وجود ندارد. افکار مذهبی هیچ امتیاز ويژه ای نسبت به سایر افکار ندارند و باید در مقابل انتقادات پاسخ دهند. و اگر شما ساکن کشورهای عقب مانده نیستید حق دارید به مقدسات انتقاد و حتی توهین کنید. شایان ذکر است اگر ساکن کشورهای عقب مانده نیز هستید و حق ندارید به مقدسات توهین کنید باید به این نکته توجه داشته باشید که اشخاص مذهبی پلیس نیستند که به شما تذکر قانونی بدهند. اگر شکایتی از شما دارند نمیتوانند خودشان تذکر دهند، خودشان دادگاهی کنند خودشان حکم را اجرا کنند.

البته برخی از قوانین، مانند قوانین حقوق بشر ، جهانشمول هستند و در همه جا ثابت هستند. برخی از افراد گمان میکنند انتقاد از اسلام با حقوق بشر در تضاد است، در هیچ یک از مواد اطلاعیه حقوق بشر سازمان ملل، حرفی از "احترام به دین" نیامده است، این افراد احترام به حقویق دیندار را با احترام به دین، دیندار به اشتباه یکی میدانند.

کسی که به محمد رسول الله اهانت کند و با وی به دشمنی بپردازد حکمش از نظر علمای اسلامی مرگ است و خونش حلال است، البته حکم کسی که به امامان، خدا و حتی به فرشته ها نیز توهین کند باید به سرعت کشته شود و پیاده شدن این حکم نیاز به دادگاه و قاضی ندارد، یک مسلمان خود میتواند این حکم را در هر شرایطی پیاده کند، دلیل این حکم سنگین بسیار مشخص است. وقتی مسلمانان از امامان و خدایشان میخواهند که برایشان کارهای غیر طبیعی کنند، آنها را قدرتهای فرا بشری و آسمانی ای فرض میکنند که کارهای خارق العاده انجام میدهند. اما وقتی که شخصی به این امامان و پیامبر و خدا توهین میکند آنها میبینند که این خدا و امامان و پیامبرشان حتی نمیتوانند با دشمنانشان برخورد کنند، در واقع آن شخص خط بطلان میکشد روی این فرضیات غلط مسلمانان، برای همین است که این توهین ها ایمانشان را ضعیف میکند و ممکن است آنها را بر سر عقل بیاورد، و چون از این اتفاق شیرین بیم دارند، اهانت به مقدساتشان را بر نمیتابند.

این خود مارا یاد داستان ابراهیم و نابود کردن بتهای قوم خود می اندازد، ابراهیم بت هارا میشکند و میگوید ببینید این بتها حتی از خود نمیتوانند دفاع کنند، پس نیرویی ندارند، به عبارت دیگر ابراهیم از بتها یک عمل را انتظار داشت و میخواست از آنها امتحان بگیرد، در مورد مسلمانان نیز دقیقا همین مسئله است. بت نامرئی و آسمانی آنها الله چون موجودی خیالی و غیر حقیقی است هیچ کاری را در واقع نمیتواند انجام دهد و حتی قدرت دفاع از خود را نیز ندارد. اگر کسی به او توهین کند او نمیتواند هیچ غلطی بکند. این مسلمانان هستند که باید به یاری الله بیایند و از او دفاع بکنند و دشمنانش را بکشند، و این خود بسیار مضحک است. بنابر این توهین کردن به اسلام، یک خدا شکنی است که شباهت بسیاری با بت شکنی ابراهیم سامی دارد. هردو در جهت مبارزه با خرافات و جهل انجام میگیرند و هردو یک نتیجه میدهند.

اما نکته ای که باقی میماند این است که آیا این افراد که افکار خود را مقدس مینامند و احترام به عقایدشان را خواهش دارند، خود برای دیگران و افکارشان احترامی قائل هستند؟ آیا مسلمانان به مقدسات دیگران احترام میگذارند؟!

محمد رسول الله نیز بعد از فتح مکه به بت خانه کعبه رفت و همه خدایان و بت های مختلف و مقدسات دیگران را نابود کرد. مسلمانان میگویند بت پرستی حماقت است و لذا اجازه به خود دادند که بت هارا نابود کنند. طالبان مجسمه بودا را ویران کرد، آیا این تنها مقدسات شما هستند که باید به آنها احترام گذاشت؟! اگر مسلمانان گمان میکنند بت پرستی حماقت است، و به خود اجازه میدهند که به مقدسات بت پرست ها توهین کنند، آیا بیخدایان حق ندارند که به خداپرستی که به گمان آنها حماقت است توهین کنند؟ آیا غیر از این است که اگر بیخدایان و خردگرایان بخواهند با مسلمانان همانگونه رفتار کنند که محمد پیامبر اسلام با دگر اندیشان خود رفتار کرد، باید تمامی مساجد را با خاک یکسان کنند؟ اما بیخدایان هرگز چنین کاری را نخواهند کرد زیرا محمد یک انسان حقیر و بی اخلاق است که مقدسات دیگران و خدایانشان را نابود کرد و بیخدایان ملتزم به اصول اخلاقی و حقوقی هستند و هرگز چنین کاری را نخواهند کرد.

از این گذشته در تاریخ آمده است که پیامبر اسلام به خدایان قریش فحش میداد و قریش در مقابل تلاش میکرد با دیپلماسی و گفتمان مسئله را حل کند، سند این واقعیت در سیرت الرسول میخوانیم که قریش از محمد گلایه داشتند که او به خدایانشان دشنام میداده است، مثلاً:

سیرت رسول الله، ابن هشام، صفحه 269

ابوجهل بن هشام، و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند: نمیدانیم که چه تدبیر کردیم با این مرد، یعنی محمد، علیه السلام، که دین ما را بخلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان مارا دشنام داد.

اسلامگرایان باید توجه کنند که بیخدایان و خردگرایان همان احساس را در مورد مسلمانان دارند که محمد نسبت به بت پرستها داشت، یعنی از نظر ما رفتار مسلمانان بسیار شبیه به بت پرستان است و حتی عقایدشان نیز. شاید حتی بتوان بت پرستها را به دلیل اینکه حداقل چیزی را میپرستیدند که وجود خارجی داشت برتر از مسلمانان دانست که چیزی را میپرستند که حتی وجود نیز ندارد، لذا اگر الگوی رفتاری مسلمانان پیامبر است، نباید از بیخدایان انتظار داشته باشند که به آنها احترام بگذارند بلکه باید انتظار داشته باشند که خردگرایان و بیخدایان نیز به خدای آنها دشنام دهند!

اما باید دید این اشخاص که انتظار احترام به مقدساتشان را از ما دارند، از چه مقدسات و خداوندی صحبت میکنند. آیا توهین نکردن تنها وظیفه بیخدایان و خردگرایان است؟ و یا اینکه آنها نیز خود را موظف به احترام به عقاید دگر اندیشان میدانند؟ به چند آیه در قرآن در مورد دگر اندیشان توجه کنید:

سوره توبه آیه 28

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، مشرکان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجدالحرام نزديک شوند و اگر از بينوايی می ترسيد ، خدا اگر بخواهد به فضل خويش بی نيازتان خواهد کرد زيرا خدا دانا و حکيم است.

سوره غنایم جنگی (انفال) آیه 22

وَيَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعًا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُواْ أَيْنَ شُرَكَآؤُكُمُ الَّذِينَ كُنتُمْ تَزْعُمُونَ.

روزی همه را گرد آوريم ، سپس به آنها که شرک آورده اند بگوييم : آن کسان که می پنداشتيد که شريکان خدايند اکنون کجايند.

سوره غنایم جنگی (انفال) آیه 55

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ.

هر آينه بدترين جنبندگان در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمی آورند.

سوره ماده گوساله (بقره) آیه 161

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ .

بر آنان که کافر بودند و در کافری مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد.

سوره ماده گوساله (بقره) آیه 171

وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ.

مثل کافران ، مثل حيوانی است که کسی در گوش او آواز کند ، و او جز بانگی و آوازی نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمی يابند.

سوره فرقان آیه 44

أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالأَْنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً.

آيا گمان مي‏بري اكثر آنها مي‏شنوند يا مي‏فهمند؟ آنها فقط همچون چهارپايانند بلكه گمراه تر!
 

خداوند خیالی اسلام به کسانی که نمیتوانند وی را قبول داشته باشد میگوید نجس! به آنها میگوید جانور! از محمد حدیث است که مخالفان ما اکثرا حرام زاده هستند! آیا ما هم اجازه داریم به شما بگوییم مسلمانان نجس هستند؟! آیا ما هم اجازه داریم بگوییم محمد حرام زاده است؟! یا این فقط مسلمانان هستند که باید احترام شوند و افکارشان مقدس است! مسلمانانی که خداوند و پیامبرشان از شعور اولیه اخلاقی برخوردار نیستند چگونه انتظار دارند که به آنها احترام گذاشته شود؟!

خداوند در بیش از 10 جای قرآن لعنت کرده است و انواع و اقسام آدمها را مورد لعن و نفرین قرار داده است، آیا مسلمانان به ما نیز اجازه میدهند آنها و پیشوایان دینشان را لعنت کنیم؟ آیا وقتی قرآن به ما میگوید نجس، ما نیز میتوانیم به قرآن و محمد رسول الله بگوییم نجس؟! باید از اسلامگرایان پرسید که آیا کلمه "نجس" توهین است یا نه؟ آیا تمثیل کافران به حیوانات و جانور خواندن آنها توهین آمیز هستند یا نه؟ اگر هستند که پس چرا آنها از ما انتظار دارند به آنها و عقایدشان احترام بگذاریم؟ اگر نیستند باید به آنها گفت که دین و خدا و پیغمبر و کتاب شما نجس هستند و خود مانند حیوانات چهارپایی هستید که هیچ در مغزتان نمیگنجد مگر خرافات دینی و لعنت بر شما! و اینها هیچ کدام توهین آمیز نیستند!

بسیاری به اشتباه معتقدند عقاید قابل احترام هستند و باید به عقاید احترام گذاشت! این هم حرف کلیشه ای و بی اساسیت، این موجودیت و انسانیت انسانهاست که شایسته احترام است نه افکارشان، آیا باید به افکار خمینی و هیتلر و محمد رسول الله احترام گذاشت؟! آیا مفاهیم جنایی قرآن قابل احترام هستند؟ احترام به عقیده نه پایه عقلی دارند و نه پایه قانونی، برخی نیز به اشتباه بی احترامی به اسلام را بر خلاف قوانین حقوق بشر میدانند. هیچ یک از قوانین حقوق بشر از "احترام به دین" صحبت نمیکنند، و هیچیک از مفاد این اطلاعیه را نمیتوان با مفهوم "احترام به دین" تفسیر کرد. بر اساس این اطلاعیه باید به حقوق همه انسانها از جمله مسلمانان احترام گذاشت، یعنی مثلا باید به آنها اجازه داد عقاید دینی خود را تا زمانیکه به حقوق سایر انسانها صدمه ای نزنند پیاده کنند؛ نه اینکه به ابوالفضل و الله و محمد و علی اصغر و جن و سنگسار و قوانین وحشیانه دینیشان احترام گذاشت، لذا حقوق بشر نیز هرگز حکم نمیکند که باید دین و یا عقاید سیاسی احترام گذاشت.

کسی که کینه نسبت به ائمه اطهار و پیامبر یا خدا داشته باشد و به آنها اهانت کند قتلش در قوانین غیر انسانی و ضد بشر الهی اسلامی جایز است. دلیلش هم این است که این توهین ها و تمسخر ها همچون آتشی به جان اسلام و خرافات هستند و اگر این کار باب شود فاتحه دین و خرافات خوانده است و چون آخوند ها این را خوب میدانند این قوانین را بسیار جدی میگیرند. و از این طرف دنیا برای مردم آنطرف دنیا فتوای قتل صادر میکنند. جالب است که تمام فرشتگان و امامان و خود خدا در مورد شخصی مثل سلمان رشدی هیچ غلطی نمیتوانند بکنند و وی هنوز بعد از دریافت فتوای قتل زنده است و ضد اسلام سخن میگوید. این همه دعایی که مسلمانان میکنند و از دوست خیالی خود میخواهند که دشمن اسلام را نابود کند هیچکدام عملی نمیشود مگر اینکه مسلمانان با دست خود چنین کاری را بکنند.

باید توجه داشت که فحاشی کردن با توهین کردن دارای دو مفهموم مختلف هستند، فحش دادن یعنی از کلمات زشتی که مشخص هستند استفاده کردن، اما توهین کردن یعنی واقعیت هایی را دروغ جلوه دادن و یا واقعیت هایی را راست جلوه دادن، مسلماً وقتی شما میگویید محمد بچه باز بوده است، این فحاشی نیست، اما از نظر مسلمانان یک توهین است. چرا چون آنها این را دروغ میدانند و فکر میکنند واقعا دخترها در عربستان 1400 سال پیش زود به سن بلوغ میرسیده اند. در حالی که ما این را قبول نداریم، حال ما این را چگونه باید بیان کنیم که توهین به عقاید اسلامگرایان نشود؟

مسلمانان از خدا و شیعیان از امامان ومعصومینشان طلب کمک در کارهای روزمره شان را دارند. مثلا دعا میکنند که بیبی دو عالم فاطمه زهرا لطف کند و چک های برگشتی آنها را پاس کند یا بیماری هایشان را شفا بخشد و فرزندانشان را حفظ کند. یعنی آنها برای امامانشان قدرتهای فیزیکی و عجیب غریبی را دارا میدانند. حال چگونه است که خودشان باید به کمک این 14 معصوم و خداوند بیاییند و بخواهند از حیثیت آنها دفاع کنند؟ اگر ما به خدا فحش بدهیم این مسئله بین ما و خداوند است، اگر خداوند واقعا وجود دارد برای چه باید یک انسان دیگر وکیل مدافع خدا بشود؟ مسئله ما با امامان شیعی و پیامبر هم همینطور است، بنابر این به مسلمانان بگویید در مسائل شخصی ما بین خدا و معصومین دخالت نکنند، امامان و خدا اگر وجود داشته باشند باید، حضرت علی ای که با یک دست در خیبر را میکند و خدایی که در یک لحظه خروس و طاووس و ملخ و شتر می آفریند خودشان میدانند چگونه از خودشان دفاع کنند البته اگر فرض محال کنیم که وجود داشته باشند که میدانیم ندارند.

اسلام خود توهینی بزرگ به انسانیت و خرد و ارزشهای انسانی است. احترام گذاشتن به اسلام کاری بی نهایت غیر اخلاقی و غلط است، احترام به اسلام برابر با احترام به کشتار و خشونت و حماقت و انسان ستیزی و زن ستیزی و بی عدالتی موجود در اسلام و تایید آن است، یک انسانگرا هرگز به اسلام احترام نخواهد گذاشت، مگر اینکه از آنچه واقعا اسلام می آموزد نا آگاه باشد و یا اینکه فرصت طلب و دروغ گو باشد.

در نهایت باید گفت توهین به خرافات استراتژی خوبی برای مقابله با خرافات نیست، اما تحقیر و تمسخر حماقت، در کنار روشنگری و تغذیه فکری بسیار سودمند و عالی است.

گرشاسپ 2 چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  نظر بدهید!

معجزات علمی قرآن

قرآن در 1400 سال پیش به مطالبی اشاره کرده که در آن دوران هیچ کسی از آنها خبر نداشته، و تنها امروز بشر به لطف فن آوری و پیشرفت دانش بشری، بدان مطالب دست یافته است، و این نشان از این میدهد که تازینامه منبعی فراتر از بشر دارد و حاوی معجزات علمی مشخص و بارزی است.

مسلمانان به شدت روی این نکته پافشاری میکنند که زبان عربی کاملترین زبان است،  (گروهی ادعا دارند زبان ترکی کاملترین زبان است چون در سیستم افعال خود تنها یک استثنا دارد و بقیه افعال در این زبان همه از روی قاعده صرف میشوند) آنها این مسئله را معمولا برای سوء استفاده کردن از این زبان و تولید ادعاهای پوچ خود مطرح میکنند.

میگویند که یک کلمه در عربی چندین معنی دارد، که خوب این ویژگی مختص عربی نیست، در تمام زبانها فعل ها، اسم ها و ... در جملات مختلف معانی مختلفی میدهند، و معنی کلمه را با توجه به جایگاه آن در جمله مشخص میکنند و این به خودی خود نمیتواند دلیل کامل بودن یک زبان باشد. مسلمانان از اینکه در زبان عربی یک کلمه چندین معنی دارد نتیجه میگیرند که این زبان کامل است، در حالی که اگر عربی واقعا چنین باشد این ضعف این زبان است که گویا و کامل نیست و از یک جمله آن میتوان چندین برداشت کرد و از این رو معلوم نیست هدف و مقصود یک جمله واقعا چیست. زبان قرار است رابط بین انسانها باشد نه وسیله ای برای سردرگمی آنها، اگر واقعا اینطور که مسلمانان میگویند باشد اعراب اصلا نباید حرفهای همدیگر را بفهمند درحالی که میدانیم اینطور نیست. بلکه مسلمانان تلاش میکنند با تغییر دادن معنی واقعی کلمات و استفاده از معانی ای که به ندرت بعنوان مفهوم یک کلمه برداشت میشوند، به مقاصد خود دست یابند.

مسلمانان در جاهای مختلف قرآن کلماتی را انتخاب میکنند و میگویند این کلمه فلان معنی را نیز میدهد، اشکال کار همینجاست، مثلا خداوند در جایی از قرآن گفته است زمین و آسمان در ابتدا بصورت "دود" بوده اند، مسلمانان اینرا برمیدارند و میگویند علم ثابت کرده است کائنات نخست به صورت گاز بوده است و این را به دود نسبت میدهند، صرف نظر اینکه این حرف تا چه حد مانند سایر حرفهای مسلمانان بی محتوی است باید توجه داشت که در زبان عربی کلمه برای گاز "غاز" وجود دارد و قرآن اگر منظورش واقعا گاز هست چرا از خود کلمه گاز استفاده نکرده؟ بنابر این خیلی از ادعاهایی که مسلمانان در مورد معجزات قرآن میزنند مربوط به همین سوء استفاده از زبان عربی میشود. مثلا ادعا میکنند در قرآن کلمه "دحها" به کار رفته است که این کلمه یکی از معانیش تخم مرغی شکل بودن است، و بنابر این قرآن نوشته است زمین تخم مرغی شکل است، که این نیز از همان دست اباطیل است، قرآن میتوانست بطور مستقیم بگوید زمین تخم مرغی شکل است یا یک کلمه ناقابل "کره" را قبل از کلمه زمین می آورد و آنگاه معلوم میشد منظور چه هست و چه نیست. اکثر ادعاهای اسلامگرایان در مورد معجزات علمی قرآن از همین دست هستند.

حال بیایید ریشه ای تر به قضیه نگاه کنیم، تقریبا تمامی معارف و مفاهیمی که محمد زیر فرنام اسلام عرضه کرده است مربوط به سنت ها و باور ها و معارف همان مردمانیست که محمد در میان آنها زندگی میکرده. یعنی به عبارتی محمد محصول اجتماع خود است، بسیاری از مفاهیم همچون، قصاص، دیه، ختنه، ماه های حرام و ... چیزهایی هستند که اعراب قبل از آمدن محمد هم آنها را از سنتهای خود میدانستند و یا اینکه این مفاهیم از یهودیان توسط خود محمد کپی برداری شده بود، چنانکه میبینیم دین اسلام با یهودیت خیلی بیشتر شباهت دارد تا مسیحیت. تمام قصه های قرآن را میتوان در کتابهای یهودیان یافت، حتی محمد در بعضی جاها مثل سوره کهف در قرآن مینویسد، تعداد اصحاب کهف معلوم نیست، بعضی ها میگویند 5 نفر بوده اند، بعضی ها میگویند 7 نفر بوده اند، اما خود خدا بهتر میداند چند نفر بوده اند، این به خوبی نشان میدهد که این داستانها را از کسانی شنیده بوده. سبک نگارش قرآن را در جاهای مختلف بسیار شبیه به آثار ادبی و دینی ای که در زمان محمد وجود داشته دانسته اند، (رجوع کنید به قرآن، سروده ای به سبک پارسی نوشته سیاوش اوستا و بازشناسی قرآن نوشته پروفسور انصاری) بنابر این قرآن اصولا خالی از مفاهیم جدید است و هرچه دارد از سایر کتابها گرفته است، حتی اگر معجزه ای در قرآن یافت شود جایزه آنرا باید به یهودیان داد نه اعراب.

بنابر این بینش و اطلاعاتی که محمد در دوران خود داشته محدود به اطلاعاتی بوده است که در اطراف وی موجود بوده و این در قرآن انعکاس یافته است، بسیاری از حرفهایی که در قرآن راجع به طبیعت زده میشود مستقیما کپی شده از آثار یهودی است، یا بسیار قبلتر از محمد در میان سایر ملل و یا حتی در میان اعراب در میان مردم وجود داشته است، بعنوان مثال گرد بودن صدها سال حتی قبل تر از اینکه نطفه محمد بسته شود در میان اقوام مختلفی با دلایل علمی ثابت شده بوده است که در نوشتار مربوطه در ادامه در مورد آن توضیح کافی داده شده است.

اما معجزه به چه معنی است؟ قرآن یک کتاب قدیمی است و ادبیات آن مربوط به دوران خودش میباشد، در کتابهای زبانهای ایرانی قدیمی نیز گاهی مفاهیمی یافت میشود که میتوان از آنها برداشت های علمی کرد، میتوان نشست و از چکامه های حافظ به قضیه نسبیت انیشتن و جاذبه نیوتون و ... رسید، آیا میتوان از این قضیه به این نتیجه رسید که این افراد نیز به منبعی فرابشری دسترسی داشته اند؟ بعنوان مثال چکامه زیر مربوط به هاتف اصفهانی است:

چشم دل باز کن که جان بینی ------- آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
 ------- 
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
 ------- 
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
 ------- 
وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را
 ------- 
سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی ر
 ا ------- 
پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی ر
 ا ------- 
بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک ر
 ا ------- 
بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی
 ------- 
آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
 ------- 
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
 ------- 
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
 ------- 
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
 ------- 
وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
 ------- 
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
 ------- 
تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
 ------- وحده لااله الاهو

پذیرفتن آنچه بعنوان معجزات علمی قرآن مطرح میشود همانقدر مضحک است که پذیرفت بیت "دل هر ذره را که بشکافی ------- آفتابیش در میان بینی" بعنوان کشف انرژی اتمی مضحک است. نمونه ای دیگر از این تفاسیر مضحک را مهدی شمشیری در کتاب گفته ناشده ها در مورد خمینی برگ 154 آورده است. که در آنجا از شعر معروف حافظ که گفته است:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ---- ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

این تفسیر را ارائه داده است که "حافظ در این بیت میخواسته است بگوید: ما در میان حزب اللهی ها و پیروان خمینی (با معذرت خواهی از خوانندگان گرامی) آدم خر ندیدییم و بیخبرانی که وجودشان کوچکترین فایده ای برای اجتماع دارد، نمیدانند که شراب خوردن با روش آمریکائی چه لذتی دارد؟.

وی در توضیح این تفسیر آورده است که: پیاله از دو کلمه تشکیل شده است: پی و آله. پی به معنی دنبال و مخفف پیروان میباشد. اله به معنای خدا که مونث آن اله است، برای خدایان کوچک زمینی بهه کار میرود مثلا در دوران جاهلیت به هریک از بتهای موجود در عربستان یک اله میگفته اند و بعد با گذاشتن الف و لام تعریف در نام خدای بزرگ وی را ال-اله نامیده و بعنوان خدای مشخص و معین یعنی، الله، از سایر خدایان جدا کرده اند. حالا این بت یا اله مورد پرستش زمان در ایران همین خمینی و پیروان وی که در بیت مورد بحث در کلمه پیاله (پی-اله) مورد نظر حافظ بوده اند همین حزب اللهی ها و پیروان خمینی بشمار میروند. بعد حافظ گفته است که ما در میان این افراد، عکس رخ یار دیده ایم، هرگاه "رخ یار" را برعکس کنیم میشود: رای خر! پس منظور حافظ این بوده است که رای و نظر حزباللهی ها کاملا احمقانه و مانند آن حیوان میباشد. حافظ در بیت دوم نیز خطاب به بیخبر مطلبی بیان نموده است. این کلمه نیز به نوبه خود دارای دو معنی میباشد، یکی معنای ظاهری و یک معنای تفسیری. معنای ظاهریش همان نادانانی هستند که هیچ نمیفهمند و از همه چیز بیخبر میباشند. معنای تفسیری بیخبر نیز این است که از از دو کلمه تشکیل شده است: بیخ و بر. در اینجا بیخ به معنای ته و قسمت زائد و دور انداختنی میوه و بر به معنای خود میوه میباشد. پس خطاب حافظ در اینجا نادانانی بوده اند که هیچ نمیفهمند و مانند ته میوه دورانداختنی و بی فایده هستند. آخرین کلمه قابل تفسیر در مصرع دوم "مدام" میباشد که از دو کلمه "مد" به معنای اسلوب و روش و "آم" به معنای آمریکا تشکیل شده است.

تفسیر بالا علی رغ طنز آمیز بودنش بسیار شبیه به تفاسیر شبهه علمی است که مسلمانان از آیات قرآن میکنند تا "معجزات علمی" قرآن را نشان دهند.

اما جالب اینجا است که نمونه های علمی بسیار جالب و ارزشمندی در تاریخ وجود دارد که اگر آنها را در کنار قرآن بگذاریم قرآن در مقابل آنها ذره ای ارزش نخواهد داشد. از نمونه های مشهور در این زمینه، افکار اپیکروس فیلسوف و دانشمند باستانی یونان است که چهار قرن قبل از میلاد مسیح (تقریباً 1000 سال قبلتر از محمد) زندگی میکرده است. بعد ها فیلسوف و شاعری بنام لوکرتیئوس رومی که یک قرن پس از اپیکروس زندگی میکرده است، افکار مربوط به طبیعت و فیزیک اپیکروس را از آثار یونانی جمع آوری و به زبان لاتین به شعری طولانی تبدیل کرده است که امروزه با نام لاتین (De Rerum Natura) یعنی "اندر طبیعت اشیاء" موجود است. (1)

این کتاب که انعکاس مستقیم عقاید اپیکروس و دیدگاه او نسبت به طبیعت و به عبارتی کتاب فیزیک اپیکروس است و بدین منظور نوشته شده است که واقعیت های فیزیکی را بدون حاشیه معرفی کند دارای مفاهیم بسیاری است که امروزه پایه های علوم به شمار میروند، بعنوان نمونه، لوکرتیئوس در اشعارش به مفاهیمی اینچنین اشاره میکند، (2) یعنی برعکس قرآن که کتاب قصه و اساطیر و تهدید و خشونت است، این کتاب برای این نوشته شده است که نظریات علمی اپیکروس را بیان کند.

وجود اتم و مولکول (اینکه ترکیب دو اتم ماده جدیدی را تولید میکند) قانون اینرسی (اینکه اشیاء در حال حرکت تاوقتی نیرویی بر آنها وارد نشود در حال حرکت هستند- تا زمان گالیله کشف نشده بود) مسئله قانون جهانشمول (اینکه تمام قوانین فیزیکی که روی زمین هستند، در تمام نقاط کائنات نیز صادق هستند- این تئوری توسط ارسطو رد شده بود و کلیسای مسیحیت به شدت با آن مخالفت میکرد تا اینکه گالیله اعتراض کرد و بعدها نیوتون آنرا اثبات کرد) چرخه باران (اینکه باران ساخته شده از آبی است که از دریاها و دریاچه ها به دلیل حرارت اشی از نور خورشید بخار میشود و در جریان هوا و ابرها ذخیره میشود و وقتی که ابرها حرارت میبینند یا اشباع میشوند این آبهای اندوخته شروع به بارش میکنند) و مطالب بسیار دیگری از جمله پیشبینی تئوری نسبیت به این طریق که حرکت چیزیست نسبی و زمان بدون وجود روابط میان اشیاء و اتفاقات به یکدیگر مفهومی ندارد، بنابر این زمان نیز منسوب به مشاهده کننده است. جدول زیر را میتوان در مورد پیشبینی های صحیح اپیکروس و دانش فیزیک او تنظیم کرد.

پیشبینی

مطرح شده در "اندر طبیعت اشیاء"

(1) اتم

1.265-328

(2) مولکول

2.100-108, 2.581-588

(3) قانون اینرسی

2.62-166, 2.184-332

(4) مسئله قانون جهانشمول

2.718-729, 2.1067-1078

(5) چرخه باران

6.495-523

(6) موج فشرده بودن صوت در هوا

4.524-614

(7) تشکیل شدن نور از ذرات کوچک (فوتونها)

2.144-156, 4.183-216, 4.364-378, 5.281-305

(8) اینکه دلیل استشمام بوهای مختلف تطبیق شکل مولکولی آنها با گیرنده های بینی است

2.414-417, 2.680-683, 4.673-705

(9) اینکه رعد و برق بر اساس سایش بین جبهه های هوایی صورت میگیرد

6.160-422

(10) اینکه آذرخش مشتمل از ذره های کوچک است

2.384-389

(11) اینکه زمین لرزه به دلیل سایش محورهای خطی زمین اتفاق میافتد

6.535-551

(12) اینکه رود نیل از آب شدن برف در منبع آن است که هرسال سطح آب آن بالامیرود جاری میشود

6.712...735-737

(13) اینکه حیوانات و انسان از طریق تکامل و انتخاب طبیعی به شکل امروزی در آورده اند.

2.1150-1156, 5.790-836

(14) ماده اکثراً فضای خالی است

1.329-397, 6.936-997

(15) مغناطیس بر اساس تبادل ذره ها بوجود می آید

6.998-1089

(16) آتش یک عنصر نیست

1.635-829

(17) اینکه کائنات مرکزی ندارد

1.1052-1082

(18) منظومه های دیگری نیز وجود دارند

2.1048-1089

(19) سرعت نور محدود است

2.144-156, 4.183-216

(20) تئوری نسبیت

1.459-463, 2.308-332

(21) اختیار کوانتومی

2.216-293

(22) حرکت براونی

2.112-141

به نظر نمیرسد مسلمانان با تمام دروغها و اباطیلی که میگویند بتوانند حتی پیشبینی هایی نزدیک به پیشبینی های اپیکروس و چندین دانشمند و فیلسوف دیگر که قبل از محمد می زیسته اند را از تازینامه بیرون بکشند. از این گذشته اپیکروس اینها را بعنوان مفاهیم دقیق علمی و نظر علمی خود بدون کوچکترین استفاده از ابهام و... مطرح میکند اما کاملا مشخص است که حرفهای قرآن اصلا به این مفهوم زده نشده اند که بخواهند مطالب علمی ای را برای مسلمانان روشن کنند. نتیجه آنکه گویا اپیکروس با دانش بشری خود توانسته است اطلاعات بسیار دقیق تر و صحیح تری نسبت به دنیای و طبیعت بدهد تا محمد با روابط آسمانی و وحی های الله. گویا انسان بازهم خدا را شکست داده است؛ اپیکروس از خدا کمکی نگرفته است، وی تنها انسان باهوشی بوده است، گفته زیر یکی از نقل قولهایی است که از اپیکروس بجای مانده است و نشان میدهد او  نه همچون محمد و اسلامگرایان خرافاتی بوده است. اپیکروس بنیانگذار برهان شر است.

"یا خداوند میخواهد شیطان را از میان بردارد و نمیتواند

یا اینکه او میتواند، اما نمیخواهد

یا اینکه نه میتواند، نه میخواهد

اگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است

اگر میتواند اما نمیخواهد پس او  شرور و نابکار است

اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شیطان را براندازد، پس چگونه است که شیطان در جهان هنوز وجود دارد؟"

البته اپیکروس هم همچون قرآن حرفهای غلط بسیاری در مورد طبیعت و سایر موارد زده است اما ظاهرا میزان پیشبینی های صحیح اپیکروس بسیار مفید تر و بدرد بخور تر از حرفهای مسخره قرآن در مورد طبیعت بوده است.

جدا از اپیکروس در دوران جدید نیز افراد بسیاری هستند که پیشرفت انسانها در آینده را پیشبینی میکنند و حرفهایی در مورد آینده میزنند که درست از آب در می آیند، بعنوان مثال ژول ورن نویسنده فرانسوی کسی است که در آثارش پیدایش تلفن، سفر به زیر دریا، سفر به ماه و خیلی چیزهای دیگر را نیز پیش بینی کرده بود و اینها همه درست از آب در آمدند، آیا ژول ورن نیز از خدا کمک گرفته است؟ روشن است که افرادی مانند اپیکروس پیشبینی های علمی بسیار بسیار محکمتر و مهمتری را انجام داده اند و اگر فرض کنیم محمد واقعا میخواسته است پیشبینی علمی کرده باشد، او در اینکار به گرد پای اپیکروس هم نمیرسیده است.

از این گذشته باید دید هدف الله از قراردادن مطالب علمی (!) در درون قرآن چه بوده است؟ آیا هدف این بوده که بشر را با مطالب علمی و دانش آشنا سازد؟ اگر هدف این بوده است الله واقعا بطور مفتضحانه ای شکست خورده است، زیرا هرگز تابحال کسی از روی قرآن چیزی را کشف نکرده، بلکه همه دانشمندان و فلاسفه و جامعه شناسان، بدون استفاده از قرآن و هر کتاب الهی (!) دیگری واقعیت ها را مشاهده کرده اند و فرضیه های خود را با مطالعه و آزمایش و روش علمی به نظریه تبدیل کرده اند. الله هرگز نقشی در پیشرفت دانش بشری نداشته است.

مسلمانان نشسته اند تا یک چیزی کشف شود بعد مانند یک دلقک جلو بپرند و بگویند ما میدانستیم، ما میدانستیم! خوب اگر قرآن از حقایق علمی حرف میزند چرا این فرومایگان نمی آیند و قبل از اینکه این حقایق کشف شوند از آنها صحبت کرده و آنها را اثبات کنند؟ جهانیان بسیار مشتاق خواهند بود بدانند قضیه 7 آسمان یعنی چه و یا دابه الارض (موجودی تخیلی که قرار است روز قیامت از زیر زمین در بیاید در سوره مورچه به آن اشاره شده رجوع کنید به دابه الارض شاهکار هنری تفسیر آیه 82 سوره نمل) و سایر اراجیف الهی را  بدانند ... چرا نمیایند و اینها را قبل از اینکه بتوانند به یک اختراع یا