تبليغاتX
ایران سکوت
 
کاربر مهمان، خوش آمديد!    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " ایران سکوت " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. <ایران سکوت = خرافه زدایی>
آرشیو تماس با ما


سه پرسش اساسی درباره ی فاطمه دختر محمد

1.آيا فاطمه براستي دختر محمد مي تواند باشد؟

 

فاطمه. [ط م ] (ع ا ) مونث فاطم. شتر بچه ماده از شیر باز شده.( منتهی الارب). رجوع به فاطم شود. ‌| | زنی که بچه دو ساله را از شیر گرفته باشد (غیاث الغات(

فاطمه  دختر محمد بن عبدالله ویامبر گرامی اسلام در بیستم جمادی الثانیه سال پنجم بعثت در مکه بدنیا آمد.( در مورد تولد اين ام الائمه نيز اختلاف وجود دارد ،شیخ طوسی و اکثر علما ذکر کرده اند که ولادت آن حضرت روز بیستم جمادی الاخره سال دوم بعثت و بروایتی سال پنجم بعثت اتفاق افتاد) مادرش خدیجه بود. او را القاب سیده نساء العالمین٬ ‌طاهرة٬ صديقة٬ زاکية٬ راضیة٬ مرضیة٬ بتول٬ زهرا و مادرش را به لقب بنت خویلا خوانده اند. او زوجه علی بن ابی طالب و مادر امامین حسنین است.

 

گویند حضرت محمد بن عبدالله (ص) در سن بیست و پنج سالگی با خدیجه چهل ساله٬ بانوی محترمی از قریش٬ ‌ازدواج کرد. محمد در شصت و سه سالگی بمرد و لیکن از او دختری بماند نامش فاطمه و لقبش زهرا که حاصل ازدواج محمد و خدیجه بود



گویند فاطمه اندکی کمتر از یکسال پس از مرگ پدر بمرد.( (وفات آن حضرت درسوم جمادی الثاني واقع شده[ از منتهی الامال حاج شیخ عباس قمی ، ص ۹۴ – ۱۰۲ ] و به روايتي در سيزده جمادي الاولي وفاتش را به سال ۱۱ هجری نوشته اند و گویند شش ماه پس از مرگ پدرش از دنیا رفته )با حسابی سر انگشتی معین میگردد که فاطمه در هنگام مرگ پدر ۱۷ یا ۱۸ ساله بوده است در نتیجه در هنگام تولد او محمد ۴۵ یا ۴۶ ساله بوده است. حال پیدا کنید سن بانو خدیجه را در هنگام وضع حمل. البته بدیهی است مسلمین تعجب نخواهند کرد اگر خدیجه در 60يا61 سالگی وضع حمل نموده باشد چرا که اینهم مسلما از معجزات اسلام عزیز است. فی الحال از مسلمین و مسلمات خواهشمندم مسئله را روشن نمایند که چگونه است زنی ۶۱ ساله در صحرای ۱۴۲۵ سال پیش  با آن امكانات و گرماي بيش از حد كه موجب پير زود رس است وضع حمل مینماید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

*سن محمد زمان ازدواج با خديجه: 25سال

**سن خديجه زمان ازدواج با محمد:40سال ( قبل از آن نيز چند بار شوهر كرده و از آن شوهران داراي فرزند بوده است)

# تفاوت سني محمد و خديجه: 15=25-40

*سن محمد در زمان بعثت:40سال

**سن خديجه در زمان بعثت:55 سال

#‌ فاطمه در سال 5 بعثت بدنيا آمده است

* سن محمد در اين زمان: 45سال

**سن خديجه در اين زمان:60سال ( زنان البته در شرايط زندگي مناسب در حدود سن 45-50يائسه مي شوند يعني قاعده ماهانه ي آنان قطع شده و قدرت باروري آنان از بين مي رود)

البته مي توان با نهايت خوشبيني و تفاوتهاي جسمي زنان اين امر را محقق دانست ولي نداشتن فرزند از زنان جوان كه محمد پس از مرگ خديجه با آنان وصلت كرده بوده بسيار سئوال برانگيز خواهد بود ؟آيا براستي هيچكدام از آنها قدرت باروري نداشتندو تنها خديجه 60ساله اين قدرت راداشت؟( در رابطه با ابراهيم فرزند محمد ابهامات زيادي وجود دارد و بيشتر او را فرزند عثمان مي دانند چرا كه مادر او پس از آنكه مسئله فاش شد كه كنيز اهدائي به محمد بوده كه عثمان بخاطر زيبايي از تحويل آن به محمد ابا نموده و پس از فاش شدن به محمد باز گرداند و پس از سه ماه ابراهيم بدنيا امد)

 ( در مورد دلايل تقويت شبهه عقيم بودن محمد در اينده مطالبي درج خواهد شد.)



2. علت معلوم نبودن وفات فاطمه چه مي تواند باشد؟

دلايل برگزاري ايام فاطميه معلوم نبودن سالروز وفات اين بانوي مكرم!!! است كه بمانند سالروز تولد او دقيقا معلوم نيست (مانند تولد و وفات محمد كه در هردوي انها اختلافي ميان مسلمانان وجود دارد كه بعدها با تكيه بر مستندات تاريخي استاد زرين كوب و ديگر كتب تاريخي و مذهبي نگاشته خواهد شد)دليل اين امر را پاسداران تاريكي چنين بيان مي دارند كه چون در خط كوفي ان زمان نقطه وجود نداشته است و كلمات بصورت بدون اعراب و نقطه نوشته مي شد پس بخاطر مشباهت دو كلمه خمس وسبعين(عدد75) وخمس و تسعين(عدد95) در صورت عدم نقطه كه هردو بصورت حمس و تسعين بدون نقطه نگاشته مي شود واين امر موجب شده كه بعدها شيعيان در اين دو عدد دچار اختلاف نظر شده و عده اي به فوت او پس از 75 روز از مرگ محمد و عده اي به مرگ او 95 روز پس از فوت محمد معتقد شدند.

دلايل اينان كاملا درست است چرا كه خط كوفي در ابتدا هيج علامتي نداشت و ابوالاسود دوئلي بعدها از نقطه بعنوان اعراب ـَـــِـــُــ استفاده نمود و در زمان عبد الملك مروان يعني حدود 60 سال پس از مرگ محمد بدستور عبدالمك بخاطر مشخص شدن حروف متشابه مانند ت،ث،ب و... نضر بن عاصم كه پدرش يكي از قرا سبعه بود تفاوت حروف را با نقطه مشخص نمود.

سئوال اصلي اين است كه پس از فاطمه شوهر و 11 فرزند او بدون ان تك فرزند آخر موهوم، در ميان جماعت بوده اند چگونه است كه پيروانشان از انها در بيشتر مسايل از دستشويي رفتن و ...سئوال كرده اند اما بخاطر رفع اختلاف تاريخ فوت مادرشان را از آنها نپرسيده اند؟ و اگر پرسيده اند پس اين اختلاف كه دامنه آن تا به امروز كشيده شده از براي چيست؟( اگر عده اي همان بهانه مخفي بودن قبر او

را بياورند بدانندكه آن دليل را فقط در مورد مخفي بودن قبر او آورده اند نه در مورد تاريخ دقيق فوت او. و در اين مورد به همان مسئله نقطه گذاري استناد مي كنند نه چيز ديگر).

همين شيعيان كه انقدر به ائمه و مادرشان علاقه دارند كه سالروز دقيق فوت او را نمي دانند (عجب علاقه اي!!!) در بيان وقايع عاشورا آنقدر پندار بافي كرده اند و از گفتگوهاي تك تك افراد حسين چه در خلوت آنها( كه معلوم نيست چه كسي حضور داشته و آنها را ضبط كرده و با امكانات آن روز چنان دقيق نوشته است)و يا در آشكار با آنهمه صدا و هياهوي ميدان جنگ (گاه در اتاقي بخاطر صداي زياد فرد سخنان زيادي را نمي تواند بشنود) آنقدر ريز و همراه با جزئيات به تصوير كشيده و نگاشته اند!!! كه انسان در مورد كارهاي خودش در يك روز نمي تواند چنين تصوير دقيقي (البته در اصل بافته شده در طول زمان) ارائه دهد. و مطلب جالب آنكه همين شيعيان دقيقا نمي دانند كه آيا عاشورا در دهم سال 61هجري بوده است يا در دهم سال 60 هجري( براي اطلاع از اين اختلاف مي توان به كتاب كشكول اميني نوشته حاج شيخ اسد الله جابري انصاري- امين الواعظين-ص159 نشر اسلاميه چاپ بتاريخ1349تهران رجوع نمود.)

 

3.آيا فاطمه تنها همسرعزيز علي بوده است ؟

 

در مورد زندگانی علی و فاطمه نیز ملایان، شبه ملایان و شیعیان یاوه گو بسیار لاف زده اند و اغراق کرده اند. برخی از اسلامگرایان علی و فاطمه را بهترین نمونه و الگو برای همه دورانها معرفی می‌کنند، اما تاریخ بگفته ناپلئون که آنرا دشمن دین دانسته است به شدت با این فرضیه مخالفت دارد. منابع تاریخی نشان می‌دهند که میان علی و فاطمه روابط خوبی وجود نداشته است. علی قصد ازدواج داشته است و از همین روی فاطمه به محمد شکایت می‌کند. حدیث معروف محمد نیز که در مورد فاطمه است، یعنی "فاطمه پاره تن من است، هرکس او را بیازارد مرا آزرده است" به همان آزردگی فاطمه از دست علی ارتباط دارد. دانشنامه اسلام (Encyclopedia of Islam) از معتبر ترین کتابهایی که اساتید و تاریخنویسان متعددی از دانشگاه های مختلف دنیا در تکمیل آن با یکدیگر همکاری کرده اند در زیر فرنام فاطمه، برگ 843 با استفاده از منابع تاریخی اسلامی این تنش ها را اینگونه وصف کرده است:

تنش های بین علی و فاطمه و مداخله محمد.

 علی و فاطمه همیشه با یکدیگر در همسازی زندگی نمیکردند. علی با شدت و خشم با زنش رفتار میکرد، و فاطمه از همین رو برای شکایت به نزد پدرش رفت.

احادیثی وجود دارند که که این مشکلات خانوادگی را بگونه ای شفاف و روشن نشان می‌دهند که چگونه پیامبر دخالت کرد و صورت او وقتی که خواسته ها و تمایلاتش براورده شد از رضایت درخشید. جدی ترین اختلاف (بین فاطمه و علی) وقتی رخ داد که بنی هشام بن المغیره از قریش به علی پیشنهاد داد تا با یکی از زنانشان ازدواج کند. علی این پیشنهاد را رد نکرد اما وقتی این خبر به محمد رسید، او به دفاع از دخترش برخاست. محمد گفت "فاطمه پاره تن من است و هرکس او را بیازارد مرا آزرده است" (البلاذری، انساب الاشراف 1، 403، الترمذی 2، 319 و غیره) یا (هرچه او را ناخشنود سازد مرا ناخوشنود میسازد) (این حدیث به گونه های مختلفی آورده شده اما تغییر چندانی در معنی پیش نمی آید). به نظر میرسد در همان دوران علی می‌خواست با دختر ابوجهل که با فرنام العروه (یک چشم) شناخته میشد ازدواج کند. محمد از روی منبر بر این تصمیم علی اعتراض کرد که می‌خواست دختر رسول الله را در کنار دختر دشمن رسول الله در یک خانه اسکان دهد. در این ماجرا نیز پیامبر اعلام کرد که (فاطمه پاره تن من است)، و اگر علی می‌خواهد پروژه اش را با موفقیت به پایان برساند ابتدا باید فاطمه را طلاق دهد (احمد بن حنبل، مسعود قاهره 1313، پوشینه 4، 326؛ بخاری پوشینه 2 شماره 440). برخی از نویسندگان از این ماجرا نتیجه گرفته اند که از خصیصه های فاطمه این بوده است که شوهرش تنها حق داشتن یک همسر داشته است.

یکی از نامهای علی ابوتراب "مرد خاک" بوده است. یکی از توضیحاتی که در مورد این نام آمده است، این است که علی بجای اینکه جواب فاطمه را با خشم بدهد، از خانه خارج میشد و خاک بر سر خود میریخت. محمد چون او را اینگونه دیده بود نام ابو تراب را به او داده بود که علی بعدها به این نام اشتهار یافت.

اگر این گزارشهای دقیق تاریخی و تفاوت آنها با آنچه ملایان از خود در آورده اند و بر سر منبر ها می‌خوانند شما را شگفت زده کرده است شاید این واقعیت شما را بیشتر شگفت زده کند که بدانید علی تنها ۳روز بعد از مرگ فاطمه با دختری به نام امامه ازدواج می‌کند. امامه هم بازی امام حسین بوده است (6) علی نیز همچون محمد  که تا زمان حیات خدیجه جرات نداشت زن بگیرد، در دوران حیات فاطمه هیچ زنی نگرفت، زیرا نمیتوانست چنین کند و اشتهای خود را برای زنبارگی با اجبار سرکوب کرد، اما بعد از مرگ او شروع به تشکیل و تکمیل حرمسرایش کرد، چنانکه در زنبارگی، دستکمی از خود محمد نداشته است و نشان داد که دستکم به اندازه او در این زمینه نیز استعداد دارد. دستکم ده زن در حرمسرای علی عضویت رسمی داشته اند:

فاطمه بنت محمد بن عبدالله.

خوله بنت جعفر بن قیس بن مسلمه.

لیلی بنت مسعود بن خالد.

ام البنین بنت حزام بن خالد.

ام ولد.

اسماء بنت عمیس الخثعمیه.

الصهباء ام حبیب بنت ربیعه.

امامه بنت ابی العاص بن الربیع بن عبدالعزی، اما زینب بنت رسول الله، و امها خدیجه بنت خویلد.

ام سعید بنت عروه بن مسعود.

محیاه بنت امریء القیس بن عدی. (7)

دو تن از این زنان بردگانی بوده اند که علی آنها را خریداری کرده است. دفتر زنان پیغمبر اسلام نوشته عمادزاده برگ 391، ماجرای خریداری کنیزی زیبا نام "صهبا ثعلبیه" که نام کامل او "الصهباء ام حبیب بنت ربیعه" است توسط امام علی را از خالد ابن ولید شرح داده است. امام علی وی را در خانه خالد میبیند و به او علاقه مند می‌شود. امام علی او را به قیمت 40 دینار از خالد میخرد، و نتیجه این کار او دو فرزندی است که صهبا برای علی بدنیا آورده است، این دو فرزند عمر الاصرف و رقیه نام دارند. خوله بنت یاس حنفیه کنیز دیگری است که علی داشته است و نام فرزندی که او برای علی آورده است محمد الاکبر ابن الحنفیه بوده است که در ماجرای کربلا کشته می‌شود. نفس المهموم شیخ عباس قمی برگ 324 ماجرای کشته شدن او را نقل کرده است. نتیجه این زنبارگی علی به گفت ابن سعد در کتاب طبقات الکبری (108/1) 14 پسر و 17 دختر بوده است. از نظر من عشق چیزی یگانه است، یعنی نمیتوان در یک زمان عاشق دو زن بود(رسم عاشق نيست با يك دل دو دلبر داشتن – يا ز جانان يا زجان بايدست دست بر داشتن)، از همین روی تمام کسانی که بیش از یک زن دارند، ازدواجشان مبتنی بر عشق نیست بلکه زن را یا اسباب جنسی خود میبینند، نه یک انسان، و شوربختانه علی از این دست انسانها بوده است. انصافاً نظر شما در مورد مردی که 10 زن دارد چیست؟ آیا او انسانی سالم و اخلاقمدار است؟ آیا حاضرید نزدیکانتان به مجموعه زنهای او بپیوندند؟ البته از تجاوزاتی که علی با استفاده از قوانین اسلامی قرآنی  كرده میتوان مواردی را در تاریخ و احادیث یافت، مثلا:

صحیح بخاری جلد 5 بخش 60  شماره 637

محمد بن بشار، از روح بن عباده، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده، نقل کرده است که:

رسول خدا علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس (سهم پیامبر از غنایم را) بگیرد و من از دست علی ناراحت شدم، بعد از اینکه علی غسل گرفت (بعد از برقراری تماس جنسی با یکی از بردگانی که جزوی از غنایم بود) من به خالد گفتم، "آیا این را نمیبینی؟" (خوابیدن علی با بریره را). وقتی به پیامبر رسیدیم، من جریان را برای پیامبر تعریف کردم. پیامبر گفت، "ای بریده آیا از علی متنفری؟"  گفتم "آری"، پیامبر گفت "از او متنفر نباش، زیرا سهم او از خمس بیش از این است".

توضیحی که در برگ 447 آمده است در مورد همین حدیث میگوید

بریره از علی متنفر بود زیرا علی دختری را از میان غنائم بیرون کشیده بود و با او تماس جنسی برقرار کرده بود و در نظر بریرده این کار او ناپسند بود.

در اینجا علی دختری را از میان اسرا انتخاب کرده و با او همبستر می‌شود. وقتی که این قضیه با محمد در میان گذاشته می‌شود او این مسئله را تایید می‌کند. توجه داشته باشید که اسرا همچون غنیمت ها به شمار میرفتند و از اموال مسلمانان و مسلمانان میتوانند از کنیز خود برای سکس استفاده کنند یا به عبارت دیگر به آنها تجاوز کنند.

 

منبع

گرشاسپ 2 شنبه هجدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟

در ادامه ی مقایسه ی الله با خدای فلسفه به ماوراء طبیعی و بی بدن بودن او اشاره میکنیم سایر نوشتارها را در این ارتباط با فرنامهای آیا الله کامل است ؟ ، آیا الله در قدرتش کامل است ؟ ، آیا الله در علمش کامل است ؟ ، آیا الله در اخلاقش کامل است ؟ مطالعه نمایید.

این نوشتار اینگونه خلاصه می شود:

الله یک شی ء است ـ قابل دیدن بودن ـ الله دارای جا و مکان است ـ الله دارای صورت است ـ الله چشم دارد ـ الله دو دست دارد ـ ساق داشتن الله ـ الله و عرش نشینی او

آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟

یکی از مهمترین ویژگیهایی که انسانها برای خدا تراشیده اند ماوراء طبیعی بودن او است. باید به این نکته توجه کرد که "ماوراء طبیعی بودن" یک چیز هیچ اطلاعاتی راجع به آن چیز به ما نمیدهد، یعنی به ما نمیگوید که آن چیز چیست، بلکه به ما میگوید که آنچیز چه نیست (طبیعی نیست). اما به نظر میرسد نویسندگان قرآن هیچ درکی از ماوراء طبیعت نداشته اند. قرآن از کلمه "غیب" استفاده می‌کند، و غیب به معنی ناپیدا است. یک چیز ناپیدا لزوماً یک چیز ماوراء طبیعی نیست. به نظر میرسد ماوراء طبیعت بعدها توسط فلاسفه و متکلمین اسلام وارد باورهای دینی شده است و مسلمانان احتمالا از فلاسفه یونانی آموخته اند که خدا باید ماوراء طبیعت باشد. از نظر قرآن الله یک شیء است. حال این شیء دارای ویژگیهای انسان انگارانه متفاوتی است است که نویسندگان قرآن به خدا نسبت داده اند. مثلاً الله دارای صورت است، چشم دارد، دو دست دارد، قابل دیدن است و غیره. و تمام این موارد باعث می‌شود میان الله و خدا تفاوت های اساسی وجود داشته باشد. از مشهور ترین سخنان باروخ اسپینوزا این است که اگر مثلث مغز داشت میگفت خدا مثلثی شکل است و اگر دایره میتوانست صحبت کند میگفت خدا دایره وار است. انسان انگارانه بودن الله نیز نمونه ای است از همان فرایند خداسازی انسانها که خدا را شبیه به خود خلق ذهنی کرده اند. در این بخش به ارائه اسناد و بحث کوتاهی در مورد این موارد خواهیم پرداخت.

الله یک شیء است

سوره مائده آیه 19

قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآن....

بگو بالاترين گواهي، گواهي چه شیءی است؟ بگو الله گواه ميان من و شما است و (بهترين دليل آن اين است كه) اين قرآن را بر من نازل کرده است...

قابل دیدن بودن

حتماً شنیده اید مسلمانان به یکدیگر میگویند که فلان شخص به لقاء الله پیوست. کلمه لقاء به معنی دیدار است، در قرآن به این نکته اشاره شده است که وقتی شخصی میمیرد با خداوند دیدار می‌کند، یعنی او را میبیند. روشن است که اگر موجودی قابل دیدن باشد قطعاً دارای بدن خواهد بود و الا مگر چیزی که بی بدن است را میتوان دید؟ قابل دیدن بودن الله را با خدا متفاوت میکند.

سوره یونس آیه 7

إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ

کساني که به ديدار ما اميد ندارند و به زندگي دنيا خشنود شده و بدان ، آرامش يافته اند ، و آنان که از آيات ما بي خبرند ،

سوره قیامت آیات 22 و 23

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ؛ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ

در آن روز صورتهائي شاداب و مسرور است.؛ و به پروردگارش مي‏نگرد!

الله دارای جا و مکان است

نازل شدن یعنی از بالا به پایین آمدن، عروج کردن نیز یعنی از پایین به بالا رفتن. در قرآن به این اشاره شده است که فرشتگان از نزد خدا نزول میکنند و یا به نزد او از روی زمین عروج میکنند. این دو مسئله به روشنی نشان میدهند که الله دارای جا و مکان است و اگر دارای جا و مکان نمی بود دیگر به سوی او رفتن و از سوی او آمدن بی معنی می بود. این نیز خود دلیلی است بر اینکه میان الله و خدا تفاوت اساسی وجود دارد، زیرا الله لامکان نیست.

سوره معارج آیات 3 و 4

مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعارِجِ؛ تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ .

از سوي خداوند ذي المعارج است (خداوندي كه فرشتگانش بر آسمانها صعود مي‏كند)؛ فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) به سوي او عروج مي‏كنند در آن روزي كه مقدارش پنجاه هزار سال است.

سوره فجر آیه 22

وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا

و پروردگارت بیاید و فرشتگان صف در صف حاضر شوند.

در اینجا به اینکه الله در روز قیامت می آید، اشاره شده است، یعنی حرکت کردن را به الله نسبت داده است.

سوره بقره آیه 115

وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ

مشرق و مغرب از آن خدا است و به هر سو رو كنيد، خدا آنجا است، خداوند بينياز و دانا است.

اینجا نیز برای خدا "سو" در نظر گرفته شده است.

سوره سجده آیه 4 و 5

اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ؛ يُدَبِّرُ الأَْمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَْرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.

خداوند كسي است كه آسمانها و زمين و آنچه را ميان اين دو است در شش روز (دوران) آفريده سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت، هيچ ولي و شفاعت كننده‏اي براي شما جز او نيست، آيا متذكر نمي‏شويد؟؛ امور اين جهان را از آسمان به سوي زمين تدبير مي‏كند سپس در روزي كه مقدار آن هزار سال از سالهائي است كه شما مي‏شمريد به سوي او باز مي‏گردد (و دنيا پايان مي‏يابد).

در آیه آخر به اینکه الله در آسمانها هست و از سوی آسمانها جهان را هدایت میکند اشاره شده است.

الله دارای صورت است

واژه "وجه" در عربی به معنی صورت است، و در بسیاری از آیات قرآن به اینکه الله دارای صورت است اشاره شده است، مثلاً به آیات زیر دقت کنید:

سوره الرحمن آیات 26 و 27

كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ؛ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الإِْكْرامِ
تمام كساني كه روي آن (زمين) هستند فاني مي‏شوند؛  و تنها صورت  ذو الجلال و گرامي پروردگارت باقي مي‏ماند.

سوره قصص آیه 88

وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

و معبود ديگري را با خدا مخوان كه هيچ معبودي جز او نيست، همه چيز جز صورت پاك او فاني مي‏شود، حاكميت از آن اوست و همه به سوي او بازمي گرديد.

الله چشم دارد

واژه "عین" در عربی به معنی چشم است. در قرآن گفته شده است که الله دارای چشم است.

سوره هود آیه 37

وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ

و (اكنون) در مقابل چشم ما و طبق وحي ما كشتي بساز و درباره آنها كه ستم كردند شفاعت مكن كه آنها غرق شدني هستند.

سوره طه آیات 38 و 39

إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى؛ أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي.

آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كرديم؛ كه او را در صندوقي بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آنرا به ساحل بيفكند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگيرد و من محبتي از خودم بر تو افكندم، تا در برابر چشم من پرورش يابي.

ممکن است اعتراض شود که این چشم به معنی در دیدرس بودن است، آنگاه آیه بالا حتی عجیب تر خواهد شد، مگر جایی هم خارج از دیدرس خداوند وجود دارد؟

الله دو دست دارد

سوره مائده آیه 5

وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الأَْرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ.

و يهود گفتند دست خدا به زنجير بسته است!، دستهايشان بسته باد و بخاطر اين سخن از رحمت (الهي) دور شوند! بلكه هر دو دست او گشاده است هر گونه بخواهد مي‏بخشد، و اين آيات كه بر تو از طرف پروردگارت نازل شده بر طغيان و كفر بسياري از آنها مي‏افزايد، و در ميان آنها عداوت و دشمني تا روز قيامت افكنديم، و هر زمان آتش ‍ جنگي افروختند آنرا خداوند خاموش ساخت و براي فساد در زمين تلاش مي‏كنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.
 

سوره ص آیه 75

قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ

گفت: اي ابليس چه چيز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقي كه با دست خود او را آفريدم گرديد؟ آيا تكبر كردي، يا از برترين بودي ؟ (بالاتر از اينكه فرمان سجود به تو داده شود!).

سوره زمر آیه 67

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الأَْرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ

آنها خدا را آنگونه كه شايسته است نشناختند در حالي كه تمام زمين در روز قيامت در قبضه قدرت او است و آسمانها پيچيده در دست راست او، خداوند منزه و بلند مقام است از شريكهائي كه براي او درست مي‏كنند.

ساق داشتن الله

- در قرآن آمده است که در روز قیامت ساق پایی آشکار می‌شود.

سوره قلم آیه 42

يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَ

روزی که ساق آشکار خواهد شد و دعوت به سجود خواهند شد اما نخواهند توانست.

برخی از مترجمان مثل آیت الله مکارم شیرازی این آیه را اینگونه ترجمه کرده اند "به خاطر بياوريد روزي را كه ساق پاها از وحشت برهنه مي‏گردد و دعوت به سجود مي‏شوند اما قادر بر آن نيستند!" متاسفانه این ماستمالی نمیتواند خوب این آیه را بپوشاند، در آیه بالا نه از وحشت سخنی آمده است و نه از ساق پاها، تنها از یک ساق صحبت شده است که آشکار خواهد شد، یعنی قبلاً آشکار نبوده است. آیت الله تلاش کرده است این ساق را به ساق پای مردم نسبت دهد اما به نظر نمیرسد او موفق شده باشد، از ایشان باید پرسید که آیا پای مردمان در آن دنیا پوشیده بوده است که بخواهد آشکار شود؟ مسلماً مردم باید در آخرت عریان باشند، یعنی ساق پایشان از پیش آشکار است، آیا چیزی که از پیش آشکار است را میتوان دوباره آشکار کرد؟ در ضمن کلمه ساق اگر قرار بود به ساق پای مردم دلالت کند باید جمع میبود نه مفرد، پس به دلیل جمع نبودن حتی به فرشتگان و اجنه نیز نمیتواند برگردد. در قرآن نیامده است که این ساق پا به چه کسی ارتباط دارد اما دستکم دو حدیث صحیح  میتوان یافت که مسلمانان از محمد شنیده اند الله ساق پایش را در روز قیامت آشکار خواهد کرد. این دو حدیث را میتوان در صحیح بخاری پوشینه 9، کتاب 93، شماره 532 و صحیح بخاری پوشینه 6 کتاب 60 شماره 441 یافت.

الله و عرش نشینی او

آیات زیادی در قرآن به عرش الله اشاره می‌کنند، به نظر میرسد نویسنده قرآن خدا را همانند یک شاه که روی تخت مینشیند و وزرا و خدمتکاران اطراف او گر هم می آیند تصور میکرده است. به آیات زیر توجه کنید.

سوره الحاقه آیه 17

وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ

و فرشتگان در اطراف ، آسمان باشند و در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را برفراز سرشان حمل می کنند

 سوره غافر آیه 7

الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ

آنان که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح می گويند و به او ايمان آورده اند و از او برای مؤمنان آمرزش می خواهند : ای پروردگار ما ، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است پس آنان را که توبه کرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگه دار

سوره الزمر آیه 75

وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ

 و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند و به ستايش ، پروردگارشان تسبيح می گويند ميان آنها نيز به حق داوری گردد و گفته شود که ستايش از آن خدايی است که پروردگار جهانيان است

سوره حدید آیه 4

هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الأَْرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

او كسي است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد، سپس بر تخت قرار گرفت (و به تدبير جهان پرداخت) آنچه را در زمين فرومي رود مي‏داند و آنچه را از آن خارج مي‏شود، و آنچه از آسمان نازل مي‏گردد و آنچه به آسمان بالا مي‏رود، و او با شماست هر جا كه باشيد و خداوند نسبت به آنچه انجام مي‏دهيد بيناست.

ممکن است برای کسانی که آشنایی چندانی با قرآن ندارند آیات بالا و تفسیری که ارائه شده است کمی عجیب به نظر برسد. اما خوب است این دسته از خوانندگان بدانند که در میان مسلمانان نیز اینگونه تفاسیر سابقه تاریخی طولانی دارد. یکی از مکاتب عمده کلامی در تاریخ اسلام مکتب اشاعره است که در مقابل مکتب معتزله توسط ابوحسن اشعری تاسیس شده بود. اشاعره نسبت به معتزله بنیادگرا تر بودند-یعنی تاکید بیشتری به قرآن و حدیث داشتند تا استفاده از عقلانیت. اشاعره مدافع بیشتر آنچه در بالا آمده است بوده اند، مثلاً معتقد بوده اند که خداوند را در روز قیامت میتوان با چشم دید (1). معتزلیون از طرف دیگر منتقد جدی این نظر بودند و طرفدار تفسیر استعاره ای (Metaphorical) از این آیات بودند، زیرا معتقد بودند اگر این آیات را تحت اللفظی (Literal) تفسیر کنند، الله شبیه به انسانها می‌شود. روشن است که معتزله ابتدا وجود الله را پذیرفته بودند و بعد می‌خواستند تفسیری سازگار با وجود الله ارائه دهند و برای یک محقق یا منتقد چنین فرضی از پیش اثبات نشده است، لذا طبیعتاً دلیلی وجود ندارد که نظر معتزله در این مورد را بپذیرد. معتزله با عقل به ماست مالی و توجیه قرآن پرداخته اند و اشاعره بیشتر قرآن را در نظر داشته اند. در میان مسلمانان فعلی نیز این دو دیدگاه همچنان رواج دارد، مثلاً سلفی ها (همان کسانی که شیعیان آنها را وهابی ها می‌خوانند) که در نادیده گرفتن عقلانیت و استدلال و برداشت بنیادگرایانه از دین از سایر مسلمانان سبقت گرفته اند همچنان معتقد هستند که ممکن است این آیات واقعی باشند و برداشت درست از آنها برداشت تحت اللفظی  است. ابن تیمیه بنیانگزار این تفکر حتی بخاطر تفاسیر انسان انگارانه اش از این آیات تکفیر شد و به زندان انداخته شد (2).

اشعریون میدانستند که این مسائل قرآن بسیار حساس هستند و فکر کردن در مورد آنها ممکن است مسلمانان را به این نتیجه برساند که قرآن کتاب باطلی است و الله موجودی خیالی، از همین رو آنها تلاش برای توضیح تفسیر خود نمیکردند. مثلا انس بن مالک گفته است "اینکه خدا خود را بر روی عرش قرار داده است، مشخص است و باورداشتن آن واجب است اما پرس و جو کردن در مورد آن بدعت است." (3). روشن است که اشاعره با خرد ستیزه دارند اما دستکم صداقت آنها را میتوان ستود و چون دلیلی برای تعصب و دفاع از دین وجود ندارد یک شخص خردگرا طبیعتاً در این مورد هم نظر با تفسیر اشاعره خواهد بود.

قابل پیشبینی است که مسلمانان در مورد این مسئله به باورهای اعتزالی چنگ خواهند زد یعنی خواهند گفت که منظور از دست و چشم و سایر مطالبی که در بالا به آنها اشاره شد واقعاً دست و چشم و غیره نیست. ترجمه های مسلمانان از قرآن معمولاً این کلمات را به معانی دیگری ترجمه می‌کنند. مثلاً آیت الله مکارم شیرازی کلمه "ید" را به قدرت ترجمه کرده است، وجه را به "ذات" ترجمه کرده است و برای هرکدام از این کلمات و عبارتها منظور های دیگری را در نظر گرفته است. در پاسخ به این اعتراض باید به دو مسئله مهم توجه کرد. یکم اینکه واژه های "قدرت" و "ذات" خود عربی هستند و هرگاه منظور الله این واژه ها میبود خود از آنها استفاده میکرد، چنانچه در سایر جاهای قرآن از این واژه ها استفاده شده است، دوم اینکه اگر تنها یکی از این موارد یافت میشد شاید میتوانستیم از آن چشم پوشی کنیم و نظر این دسته از مسلمانان را بپذیریم، اما تعداد بالای ویژگیهای انسانی که به خدا نسبت داده شده است و همچنین تکرار و تعدد آنها سندی علیه این ادعا است. روشن است که تکرار شدن این همه ویژگی، چهره، دست، چشم و غیره نمیتواند تصادفی باشد، لذا احتمال اینکه منظور نگارنده قرآن از این ویژگیها واقعا معنی واقعی این کلمات باشد دستکم به دلیل این دو مسئله مهم بیش از آن باشد که او این واژه ها را بعنوان آرایه های ادبی استفاده کرده باشد.

گرشاسپ 2 شنبه هجدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

آیا الله در علمش کامل است؟

در ادامه ی مقایسه ی الله با خدای فلسفسه به علم الله پرداخته ایم نوشتارهای قبلی ما را در این رابطه با فرنام های آیا الله کامل است ؟ و ایا الله در قدرتش کامل است ؟ مطالعه نمایید.

نوشتار آیا الله در علمش کامل است ؟ به شرح زیر خلاصه شده است :

بروز احساسات ـ آزمایش کردن ـ الله از پیش نمی دانسته است !

آیا الله در علمش کامل است؟

علیم بودن از مهمترین ویژگیهای خدایان است، البته در اینکه موجودی علیم بتواند وجود داشته باشد میتوان بسیار شک کرد (برای بحث در این مورد به سه نوشتاردروغگوی الهی، آیا وجود یک دانای مطلق (علیم) ممکن است؟  ومحال بودن دانستن مجموعه تمام حقایق  مراجعه کنید). در قرآن نیز به صراحت اعلام شده است که الله علیم است.

سوره فتح آیه 26

إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً

آنگاه که کافران تصميم گرفتند که دل به تعصب ، تعصب جاهلي سپارند ، خدا نيز آرامش خود را بر دل پيامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و به تقوي الزامشان کرد که آنان به تقوي سزاوارتر و شايسته تر بودند و خدا بر هر چيزي داناست.

علیم بودن خدا درقدیر بودن و همچنین اخلاقمدار بودن او تاثیر مستقیم دارد، موجودی که علیم نباشد نمیتواند قدیر و اخلاقمدار باشد، زیرا موجودی که علیم نیست نمیتواند نتیجه کارهایش را بداند و در نتیجه به اهدافش نمیرسد. یا اینکه ممکن است با انگیزه و نیت خاصی دست به کاری بزند اما کار او نتیجه ای غیر از آنچه دلخواه او بوده است بدهد. در این صورت کمال اخلاقی زیر سوال میرود. اگر موجودی علیم نباشد آن موجود نادان است.

بروز احساسات

احساسات تنها از موجودات غیر علیم بروز میکنند. دلیل اینکه یک شخص عصبانی میشود این است که ناگهان از پیامدی غیر قابل پیشبینی که قبلاً آنرا نمیدانسته است آگاه میشود و انسانها به دلیل علیم نبودنشان است که این احساسات را از خویش بروز میدهند. در زیر به چند نمونه از احساساتی که در قرآن به الله نسبت داده شده است اشاره خواهد شد. این احساسات نیز نشان میدهند میان الله و خدا تفاوت اساسی با یکدیگر دارند.

سوره اعراف آیه 152

إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ

آنها كه گوساله را (معبود خود) انتخاب كردند به زودي خشم پروردگار و ذلت در زندگي دنيا به آنها مي‏رسد، و اينچنين كساني را كه (بر خدا) افترا مي‏بندند كيفر مي‏دهيم.

تنها در صورتی ممکن است الله از گوساله پرستی غضب کند که از پیش نداند این مردم رو به گوساله پرستی خواهند آورد.

سوره نحل آیه 106

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِْيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ

كساني كه بعد از ايمان كافر شوند - به جز آنها كه تحت فشار واقع شده‏اند در حالي كه قلبشان آرام با ايمان است - آري آنها كه سينه خود را براي پذيرش كفر گشوده‏اند غضب خدا بر آنها است و عذاب عظيمي در انتظارشان!

در این مورد نیز عصبی شدن الله تنها در صورتی منطقی است که او از پیش نداند چه کسانی سینه خود را برای کفر گشوده اند.

آزمایش کردن

 الله بر اساس قرآن موجودی نادان است. یعنی چیزهایی را نمیداند و برای اینکه آنها را بداند دست به آزمایش میزند. اساساً موجودی آزمایشگر است که چیزی را نداند و بخواهد که با آزمایش کردن آن چیز را بداند. خدا بر اساس تعریفش علیم است و به همین دلیل به هیچ عنوان نباید دست به آزمایش بزند، اما الله دست به آزمایش زده است، نتیجه آنکه الله کامل نیست.

تعداد جاهایی که قرآن از آزمایش های الهی در آنها صحبت کرده بسیار زیاد است، اساساً سنت آزمایش الهی بین تمام خداباوران رایج است و برای خود فریبی و پنهان کردن این واقعیت که وجود شر با وجود خدا در تناقض است و چون شر وجود دارد خدا نمیتواند وجود داشته باشد از این سنت استفاده می‌کنند. مثلاً وقتی در امریکا سیل می آید مسلمانان میگویند آمریکا دچار عذاب الهی شده است و وقتی در ایران سیل می آید مسلمانان میگویند خدا دارد مردم ایران را آزمایش می‌کند. به یک نمونه از این آزمایشها که در قرآن به آنها اشاره شده است توجه کنید:

سوره عنکبوت آیات 3 و 4

أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ.

آيا آنان که مرتکب گناه مي شوند پنداشته اند که از ما مي گريزند؟ چه بد داوري مي کنند،هر آينه مردمي را که پيش از آنها بودند آزموديم ، تا خدا کساني را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگويان را بشناسد.

سوره صافات آیات 105 و 106

وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ؛ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ

و او را به گوسفندي بزرگ باز خريديم؛ اين آزمايشي آشکارا بود

همین آیه برای اثبات اینکه نشان دهند الله علیم نیست کافی هستند، اما مسئله به همینجا ختم نمی‌شود، در قرآن به نادان بودن الله بطور مستقیم اشاره شده است.

الله از پیش نمیدانسته است.

 در برخی جاها گفته شده است که الله فلان چیز را نمیدانسته است، یا برای اینکه چیزی را بداند دست به فلان کار زده است.

سوره آل عمران آیه 42

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ.

آيا مي ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز براي خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کساني جهاد مي کنند و چه کساني پايداري مي ورزند؟

سوره آل عمران آیه 166

وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ

آنچه در روز برخورد آن دو گروه به شما رسيد ، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد،

سوره هود آیه 12

فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ

شايد که برخي از چيزهايي را که بر تو وحي کرده ايم و اگذاشته اي و بدان دلتنگ شده باشي که مي گويند : چرا گنجي بر او افکنده نمي شود ? و چرا فرشته اي همراه او نمي آيد ? جز اين نيست که تو بيم دهنده اي بيش نيستي وخداست که کارساز هر چيزي است

سوره کهف آیه 6

فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً

شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند ، خويشتن را به خاطرشان از اندوه هلاک سازي

سوره شعراء آیه 3

لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ

شايد ، از اينکه ايمان نمي آورند ، خود را هلاک سازي

سوره بقره آیه 2

وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ

آري چنين است که شما را بهترين امتها گردانيديم تا بر مردمان گواه ، باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد و آن قبله اي را که رو به روي آن مي ايستادي دگرگون نکرديم ، جز بدان سبب که بدانيم چه کسي از پيامبر پيروي مي کند و چه کسي به خلاف او بر مي خيزد هر چند که اين امر جز بر هدايت يافتگان دشوار مي نمود خدا ايمان شما را تباه نمي کند ، او بر مردمان مهربان و بخشاينده است

سوره حدید آیه 25

لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ

ما پيامبرانمان را با دليلهاي روشن فرستاديم و با آنها کتاب و ترازو، رانيز نازل کرديم تا مردم به عدالت عمل کنند و آهن را که در آن نيرويي سخت و منافعي براي مردم است فرو فرستاديم ، تا خدا بداند چه کسي به ناديده ، او و پيامبرانش را ياري مي کند زيرا خدا توانا و پيروزمند است

گرشاسپ 2 شنبه هجدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

آیا الله در قدرتش کامل است؟

این نوشتار ادامه ی مقایسه ی الله با خداییست که در فلسفه مورد صحبت است .

قبل از خواندن این مطلب پیشنهاد می کنم نوشتاری با فرنام آیا الله کامل است؟  را مطالعه نمایید.

نوشتار آیا خدا در قدرتش کامل است در نوشتارهای زیر خلاصه می شود:

سوگند خوردن ـ لعنت کردن ـ آیا خدا نیاز به یاری دارد ؟ ـ آیا خدا نیاز به آدمکشی دارد ؟ ـ آیا دو دستان ابو لهب بریده شدند ؟ ـ آیا بدخواهان محمد ابتر شدند ؟ ـ دیوار بین یاجوج و ماجوج چه شده است ؟

آیا الله در قدرتش کامل است؟

قدیر بودن از ویژگیهای خداوند است که خود از کمال خدا نتیجه میشود. در اینکه آیا یک موجود قدیر میتواند وجود داشته باشد یا نه جای شک فراوان وجود دارد .  قرآن در جاهای متعددی به قدیر بودن الله اشاره میکند. عبارت الله علی کل شیء قدیر به معنی اینکه الله بر همه چیز قادر است در آیات (2:20, 2:106, 2:109, 2:148, 2:259, 2:284, 3:26, 3:29, 3:165, 3:189, 5:17, 5:19, 5:40, 5:120, 6:17, 8:41, 9:39, 11:4, 16:77, 22:6, 24:45, 29:20, 30:50, 33:27, 35:1, 41:39, 42:9, 46:33, 48:21, 57:2, 59:6, 64:1, 65:12, 66:8, 67:1) 35 بار تکرار شده است. همچنین مشتقات قدیر مانند مقتدر (18:45, 54:42, 54:55) قادرین (75:4, 75:40) قادرون (23:18, 23:95, 70:40, 77:23)، مقتدرون (43:42) و قادر (6:37, 6:65, 17:99, 36, 81, 46:33, 86:8) در آیات دیگر به الله در قرآن نسبت داده شده اند. در انجیل و تورات نیز قدیر بودن به خدا در ((Gen.17:1 35:11; Jer.32:17,27; Matt.19:26; Mark 10:27; Luke: 1:37; Rev 1:8,19:6) نسبت داده شده است. اما با این وجود میتوان بر قدیر بودن الله به دلایل متعددی شک کرد.

 

 

سوگند خوردن

معمولاً کسی که به چیزی قسم میخورد از روی ناتوانی در اثبات سخن خود چنین میکند. مثلا وقتی کسی در دادگاه نسبت به چیزی سوگند یاد میکند، دلیلش تنها این است که اثبات کردن آن چیز برایش غیر ممکن است. روشن است کسی که قدیر باشد دیگر نیازی به سوگند خوردن ندارد، اما در قرآن الله بارها به چیزهای بسیار متفاوت قسم میخورد و پس از قسم خوردن ادعایی را مطرح میکند، برخی از قسم خوردن های الله در قرآن از این قرار هستند:

  • سوگند به خورشید و نور آن (سوره شمس آیه 1)

  • سوگند به آسمان پر باران (سوره طارق آیه 11)

  • سوگند به ماه (سوره شمس آیه 2)

  • سوگند به سپیده دم صحبح (سوره فجر آیه 1)

  • سوگند به روز (سوره شمس آیه 3، سوره ضحی آیه 1)

  • سوگند به شب (سوره شمس آیه 4، سوره لیل آیه 1)

  • سوگند به زمان (سوره العصر آیه 1)

  • سوگند به آسمان (سوره شمس آیه 5)

  • سوگند به شفق (سوره انشقاق آیه 16)

  • سوگند به زمین (سوره شمس آیه 6)

  • سوگند به نفس آدمی (سوره شمس آیه 7)

  • سوگند به اسبان دوندهاي كه نفس زنان (به سوي ميدان جهاد) پيش ‍ رفتند. (سوره العادیات آیه 1)

  • سوگند به به انجير و زيتون (سوره تین آیه 1)

  • سوگند به طور سینین (سوره تین آیه 2)

  • سوگند به مکه (سوره تین آیه 3، سوره بلد آیه 1)

ممکن است گفته شود که الله برای تاکید بر روی اهمیت پیامی که پس از این آیه ها آورده شده است قسم خورده است، اما این کاملا غیر ضروری به نظر میرسد زیرا کتابی که همه اش از طرف خدا آمده است باید قطعا بسیار اهمیت داشته باشد. مگر خدا حرف بی اهمیت یا کم اهمیت هم میزند؟ از این گذشته اگر مسئله ای برای الله اهمیت داشته است میتوانسته است با استدلال و مدارک معتبر آنرا اثبات کند، تنها در صورتی ممکن است این کار را رها کند و آغاز به سوگند خوردن کند که از انجام اینکار عاجز باشد، و از همین رو میتوان نتیجه گرفت که الله قدیر نیست.

 

 

لعنت کردن

لعنت کردن مخالفان از دیگر کارهایی است که انسانها به دلیل ضعف و عجز خود انجام میدهند، معمولا وقتی انسانی انسان دیگر را لعنت میکند منظورش این است که آن انسان از رحمت و محبت خدا دور گردد، حال اگر الله خود کسی را لعنت کند این به چه معنی میتواند باشد؟ لعنت کردن همچنین نوعی پرخاشگری است که تنها از انسانها بر می آید، اینکه خدا بخواهد کسی را لعنت کند کاملاً غیر قابل تصور است مگر اینکه این خدا الله باشد و متفاوت با خدای قدیر. به نمونه هایی از لعنت کردنهای الله توجه کنید.

سوره ماده بقره آیه 161

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ .

بر آنان که کافر بودند و در کافری مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد.

سوره بقره آیه 159

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ

كساني كه دلائل روشن و وسيله هدايتي را كه نازل كرده‏ايم بعد از آنكه در كتاب براي مردم بيان ساختيم كتمان مي‏كنند خدا آنها را لعنت مي‏كند و همه لعن كنندگان نيز آنها را لعن مينمايند

سوره آل عمران آیه 87

أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ

كيفر آنها، اين است كه لعن (و طرد) خداوند و فرشتگان و مردم همگي بر آنهاست.

سوره احزاب آیه 64

إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً

خداوند كافران را لعن كرده (و از رحمت خود دور داشته) و براي آنها آتش سوزاننده‏اي آماده نموده است.

 

آیا خدا نیاز به یاری دارد؟

یکی از آیات قرآن از "یاری کردن" به خدا صحبت میکند. تنها کسی میتواند یاری بطلبد که قدیر نباشد. موجود قدیر خود قادر به انجام تمام کارها است، از این رو این آیه نیز نشان میدهد که الله قدیر نیست و نمیتواند خدا باشد، بلکه او موجودی نیازمند و ضعیف است.

سوره محمد آیه 7

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! اگر خدا را ياري كنيد شما را ياري مي‏كند و گامهايتان را استوار مي‏دارد.

 

آیا خدا نیاز به آدمکش دارد؟

از مهمترین کاربردهای دین، بویژه ادیان توحیدی قتل عام و آدمکشی بوده است، براستی چه راهی آسوده تر برای قتل و کشتار از این وجود دارد که قتل و کشتار را خواست خدا جا زده شود؟ آیا خدا برای کشتن آدمها نیازمند آدمکشهای زمینی است؟ اگر خدا میخواهد که گروه مشخصی از انسانها کشته شوند (مثلا منافقین، کفار، مرتدها و غیره)، چه نیازی به آدمکش دارد؟ آیا او نمیتواند خود چنین کند؟ براستی چه معنی میدهد که خدا عده ای آدم را خلق کند و از عده ای دیگر بخواهد که آن عده نخستین را بکشند؟ هرگاه موجودی دستور آدم کشتن را به سایرین بدهد، این عمل او به معنی ضعف او در آدمکشی است و الله در قرآن بارها چنین کرده است. به چند نمونه از این آیات توجه کنید:

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است! 

 سوره محمد آيه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.  

سوره احزاب آیه 61 صفحه 427

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند.    

سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.     

 

آیا دو دستان ابولهب بریده شد؟

ابولهب یکی از عموهای پیامبر اسلام بوده است. نام اصلی او عبدالعزی بوده است، عزی از بتهای خانه کعبه بوده است و این نام او نشان میدهد که خانواده محمد پیش از اسلام بر خلاف ادعای مسلمانان بت پرست بوده اند نه خداپرست. شاید برای همین است که ابولهب را در تاریخ اسلام با این نام مینامند تا نام اصلی او دیده نشود. این نام را پیامبر اسلام برای او انتخاب کرده است و به معنی "پدر آتش" است. گویا حمزه تنها عموی محمد بوده است که پیامبری او را قبول کرده است، در مورد ابولهب و رابطه بد او با محمد گزارش های زیادی آمده است.

تاريخ يعقوبى جلد 2 ص 14

روزى پيغمبر در حاليكه جبه سرخى پوشيده بود در بازار عكاظ ايستاد و فرمود:«اى مردم! بگوئيد خدائى جز خداى يكتا نيست تا رستگار شويد و كارتان به سامان برسد» در آن حال دبدند مردى زردنبو او را دنبال كرد و گفت: اى مردم! اين برادر زاده من است. او دروغگو است از وى پرهيز كنيد. در آن ميان ناشناسى پرسيد اين شخص كيست؟ گفتند: او محمد بن عبدالله و آن مرد زردنبو هم عمويش ابولهب است.

 محمد در قرآن نیز به ابولهب توهین کرده است و دشمنی خود با او را از زبان الله آورده است:

سوره المسد

1- تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ

2- ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ

3- سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ

4- وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ

5- فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ

1- بريده باد هر دو دست ابولهب.
2- هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد به حالش سودي نبخشيد.
3- و به زودي وارد آتشي مي‏شود كه داراي شعله فروزان است.
4- و همچنين همسرش هیزم کش است.
5- و در گردنش طنابي از ليف خرما است!

همینکه خالق کائنات بخواهد تا این حد از شخصی عصبانی شود خود بسیار مضحک است، کدام خدای الافی بخاطر رفتار عموی محمد اینقدر کنترل خود را از دست میدهد که نه تنها به خود او فحش میدهد بلکه به زن او نیز فحش میدهد. اما مسئله مهم این است که دستهای ابولهب هرگز بریده نشد، هرگاه چنین میشد تاریخ نویسان اسلام و اطرافیان محمد از آن آگاه میشدند و دستکم آنرا بعنوان معجزه ای برای محمد ثبت میکردند، در حالی که هرگز چنین نشده است.  در مورد شان نزول این آیه سوره در منابع شیعی (پر از خرافات) آمده است:

در کتاب مناقب ابن شهر آشوب آمده که ابوذر روايت کرده است که: حضرت محمد(ص) در سجود بودند. ناگهان ابولهب سنگي گرفت و خواست که بر آن جناب بياندازد. دستش در هوا ماند و نتوانست به زير آورد. پس به خدمت رسول خدا(ص) تضرع کرد و سوگندها ياد کرد که اگر عافيت بيابد، آن حضرت را ديگر آزار نرساند و چون رسول خدا(ص) دعا کردند و دست ابولهب به زير آمد، با گستاخي گفت: “تو جادوگر حاذقي بوده اي” پس اين چنين شد که سوره مبارکه تبت در رد سخن آن کافر نازل شد. (منبع +)

در مورد مرگ او نیز عقیده بر این است که:

وی در سال دوم هجری قمری، اندکی ( 7 یا 9 روز ) پس از غزوه بدر درگذشت. جنازه‌اش چند روز در خانه‌اش ماند و به دلیل تعفن جسد، کسی حاضر نشد دفنش کند. سرانجام فرزندانش جسد او را در بیرون مکه گذاشتند و آنقدر بر جنازه‌اش سنگ ریختند تا مدفون شد. (منبع +)

هرگاه قرار باشد خدا چیزی را ارائه کند آن چیز باید به دلیل قادر بودن خدا همان لحظه اتفاق بیافتد. اما در اینجا دیده میشود که الله بریده شدن دست ابولهب را اراده کرده است و اراده اش را نیز اعلام کرده است اما چنین اتفاقی در هیچ تاریخی گزارش نشده است، پس الله نمیتواند قدیر باشد. نتیجه آنکه الله با خدا متفاوت است و قطع نشدن دو دست ابولهب سندی بر این مدعی است.

 

آیا بدخواهان محمد ابتر شدند؟

ماجرای ابتر خوانده شدن محمد نیز از ماجراهای مورد توجه ما در رد قدیر بودن الله است، توجه کنید که نویسنده زیر چگونه پیرامون ابتر خوانده شدن پیامبر اسلام توضیح میدهد.

هنگامي كه دو پسر رسول خدا(ص) به نام هاي: «عبدالله و قاسم» در مكه از دنيا رفتند و حضرت فاقد فرزند پسر شد،(1) اين موضوع موجب شد كه مشركان فرصت طلب مكه كه به شدت تحت تأثير فرهنگ منحط دوره جاهليت قرار داشتند و ارزش انسان را تنها در داشتن فرزند ذكور مي پنداشتند، با شادي و هيجان، لب به تمسخر و طعن و شماتت بگشايند؛ و افرادي چون عاص بن وائل، رسول خدا را «ابتر» بخوانند.(2) واژه ابتر در لغت عرب به «مقطوع الذنب»؛ يعني، دم بريده و «الذي لا عقب له»؛ يعني، شخصي كه نسلش قطع شده باشد، اطلاق مي شود. اعراب جاهليت، طبق سنت ديرينه خود براي فرزند پسر اهميت فوق العاده اي قائل بودند و او را تداوم بخش برنامه هاي پدر مي شمردند؛ از اين رو، بدخواهان قريش چنين مي گفتند: كه ديگر محمد(ص) فرزند پسر ندارد تا راه او را پيش بگيرد و دين و آيينش را ترويج كند؛ بنابراين، وقتي از دنيا رفت، از جهت دين و آيينش آسوده خاطر خواهيم ماند.(3) (منبع +)

سوره کوثر تماماً به این ماجرا اختصاص داده شده است و در آن به کسی که اینگونه محمد را خوانده است ابتر گفته شده است.

سوره کوثر

إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ؛ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ؛ إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الأَْبْتَرُ.

ما به تو كوثر (خير و بركت فراوان) عطا كرديم؛اكنون كه چنين است براي پروردگارت نماز بخوان و قرباني كن.؛مسلما دشمن تو ابتر و بلا عقب است.

تفسیر نمونه نیز همچون متنی که در ابتدای این بخش آمده است اینکه این آیات در مورد عاص بن وائل آورده شده اند یا نازل شده اند را تایید میکند (منبع +) البته تفسیر نمونه گفته است این آیه ممکن است در مورد ابوسفیان یا ولید بن مغیره نیز بوده باشد. مسئله مهم اینجاست که هیچکدام از این افراد ابتر نبوده اند و دارای فرزندان پسر بوده اند. در زیر نام چند تن از فرزندان این افراد آمده است:

ابوسفیان بن حرب

معاویه - از پسران او و حاکمانی که عثمان برگزید و کسی که با علی جنگید

یزید - از فرزندان او که در فتوحات اسلامی شهید شد

ام حبیبه - دختر او که توسط محمد به حبشه فرستاده شد، شوهرش مرتد شد و به همسری محمد در آمد

عاص بن وائل

عمرو عاص - وزیر معاویه، از صحابه محمد و کسی بود که قریش او را برای بازگردادند مسلمانان به حبشه فرستاده بود.

هشام بن عاص - از مسلمانان نخست بود، در مکه به محمد ایمان آورد، به حبشه ارسال شد و بعد به مکه بازگشت.

ولید بن مغیره

خالد بن ولید - لغب سیف الله بعدها به او داده شد، از جنگجویان بزرگ تاریخ اسلام بود که به فتوحات زیادی دست زد، ابوبکر وی را برای نبرد به یمامه فرستاد.

الوليد بن الوليد - از صحابه دیگر محمد بوده است که گویا پیش از برادرش خالد مسلمان شده است.

هشام بن ولید - از دیگر فرزندان او بوده است.

روشن است که هیچکدام از اشخاصی که آیات سوره کوثر در مورد آنها صحبت میکنند بر اساس تعریف ارائه شده از ابتر، ابتر نبوده اند و این نشان میدهد الله به چیزی که در قرآن گفته است عمل نکرده است و این مستقیماً قدیر بودن الله را نشان میدهد.

 

دیوار بین یاجوج و ماجوج چه شده است؟

یاجوج و ماجوج به گفته قرآن دو قومی بوده اند که با یکدیگر خصومت داشته اند و مردمی شرور بودند. ذوالقرنین که به نظر مفسرین قرآن یا اسکندر مقدونی است یا کوروش هخامنشی، با مردمی که در اطراف این قوم زندگی میکرده اند برخورد میکند، ادامه ماجرا را از قرآن بخوانید:

سوره کهف:

93- حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً

94- قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأَْرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا

95- قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً

96- آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً

97- فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً
 

93- (و همچنان به راه خود ادامه داد) تا به ميان دو كوه رسيد، و در آنجا گروهي غير از آن دو را يافت كه هيچ سخني را نمي‏فهميدند!

94- (آن گروه به او) گفتند اي ذو القرنين ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مي‏كنند آيا ممكن است ما هزينه‏اي براي تو قرار دهيم كه ميان ما و آنها سدي ايجاد كني؟

95- (ذو القرنين) گفت: آنچه را خدا در اختيار من گذارده بهتر است (از آنچه شما پيشنهاد مي‏كنيد) مرا با نيروئي ياري كنيد، تا ميان شما و آنها سد محكمي ايجاد كنم.

96- قطعات بزرگ آهن براي من بياوريد (و آنها را به روي هم چيند) تا كاملا ميان دو كوه را پوشانيد، سپس گفت (آتش در اطراف آن بيافروزيد و) در آتش بدميد، (آنها دميدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته كرد، گفت (اكنون) مس ذوب شده براي من بياوريد تا به روي آن بريزم.

97- (سرانجام آنچنان سد نيرومندي ساخت) كه آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمي‏توانستند نقبي در آن ايجاد كنند.

تا اینجا قرآن به ساخته شدن این دیوار پرداخته است، ممکن است بگویید که این دیوار اگر واقعا به این شیوه مضحک و غیر عملی ساخته شده باشد نیز احتمالاً تابحال خراب شده است، اما قرآن میگوید که این دیوار تا روز قیامت پابرجای خواهد ماند.

ادامه سوره کهف

98- قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا
99- وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً
100- وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً

98- گفت اين از رحمت پروردگار من است اما هنگامي كه وعده پروردگارم فرا رسد آنرا در هم مي‏كوبد و وعده پروردگارم حق است.

99- در آن روز (كه جهان پايان مي‏گيرد) ما آنها را چنان رها مي‏كنيم كه درهم موج مي‏زنند و در صور دميده مي‏شود و ما همه را جمع مي‏كنيم.

100- در آن روز جهنم را به كافران عرضه مي‏داريم

روشن است که اگر الله قدیر باشد و وجود داشته باشد این دیوار نیز باید هم اکنون وجود داشته باشد. لازم به ذکر است شیعیان تا قبل از پیشرفت جغرافیا مدعی این بوده اند که امام زمان در جزيره خضراء است، حال که جغرافیا پیشرفت کرده است و چنین جزیره ای در هیچ نقطه ای از جهان یافت نشده است، آنها در احادیث مضحک خود شک میکنند. حال تمام امکانات ماهواره ای و مسیر یابی در اختیار مسلمانان است، بگردید و بیابید این دیوار را و اگر آنرا نیافتید در قدیر بودن الله شک کنید.

گرشاسپ 2 شنبه هجدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

آیا الله کامل است؟

در این نوشتار الله را با خدایی که در فلسفه مورد بحث است مقایسه می کنیم .که ایا الله همان خداست؟ این نوشتار به چند قسمت تقسیم بندی شده است که برای کوتاهی مطلب هر کدام را در پستی جداگانه آورده ایم امیدوارم مفید واقع شود.

فهرست مطالبی که در مورد آنها سخن خواهیم گفت:

پیشگفتار

آیا الله کامل است؟

آیا الله در قدرتش کامل است؟

آیا الله در علمش کامل است؟

آیا الله در اخلاقش کامل است؟

آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟

آیا الله خارج از زمان است؟

نتیجه گیری

منابع   { نتیجه گیری و منابع در قسمت آیا الله خارج از زمان است؟ آمده است }

پیشگفتار

میدانیم که حوزه بررسی ماهیت خدا (خداوند چیست؟) و بحث در مورد وجود او بطور کلی مربوط به فلسفه و بطور جزئی مربوط به فلسفه دین است. معمولاً فلاسفه دین خدا را بعنوان یک موجود کامل و ماوراء طبیعی تعریف می‌کنند. گمان نمیکنم هیچ فیلسوفی وجود داشته باشد که تعریفی متفاوت با این تعریف از خدا داشته باشد. کمال خدا به این معنی است که او در تمام ویژگیهایی که دارد کامل است، یعنی اگر دارای علم است، علمش در حد کمال است (علیم است)، اگر دارای قدرت است، قدرتش در حد کمال است (قدیر است)، چون دارای رفتار هست طبیعتاً دارای اخلاق نیز هست، بنابر این از لحاظ اخلاقی نیز در حد کمال است، یعنی بطور مطلق خوب و نیک است.

اختلاف نظر اساسی که بین فلاسفه خداباور و بیخدا وجود دارد بر سر وجود چنین موجودی است، فلاسفه خداباور (الهیون) معتقدند چنین موجودی وجود دارد و فلاسفه بیخدا نیز معتقدند چنین موجودی وجود ندارد. اما باید توجه داشته باشیم که در موضوعات مطرح شده توسط فلاسفه، خدا معمولا به عنوان یک مفهوم بسیار کلی در نظر گرفته میشود، حال آنکه هزاران خدای مختلف و متفاوت در باورهای رایج دینی و شخصی وجود دارد که متکلمان و نه فلاسفه دینی از وجود آنها دفاع می‌کنند. در این نوشتار من نشان خواهم داد که اگر فرض کنیم براهین اثبات وجود خدا مانند، برهان نظم(رد برهان نظم)، برهان وجودی، برهان امکان و وجوب(رد برهان وجود و امکان) و غیره (رد براهین اثبات وجو خدا)حتی اگر هم درست باشند، در نهایت وجود موجودی را اثبات می‌کنند که بسیار متفاوت با خدای دین اسلام، الله است.

اگر اینگونه باشد، متکلمین اسلامی و مدافعان اسلام در واقع از براهین فلسفی که فلاسفه دینی آنها را توسعه داده اند سوء استفاده می‌کنند و فرض می‌کنند که خدای آنها همان خدایی است که فلاسفه خداباور و بیخدا بر سر تعریف آن اختلاف نظر دارند، در حالی که این فرض، فرض درستی نیست. در این نوشتار من از آیات قرآنی برای نشان دادن اینکه میان خدای فلسفی و خدای قرآن تفاوت فاحش وجود دارد استفاده خواهم کرد. از دیدگاه سکولار، خالق الله محمد و یا سایر کسانی هستند که در نوشتن قرآن دست داشته اند و از آنجا که محمد و سایر آن اشخاص درک فلسفی چندان درستی از خدا نداشته اند، موجودی را در قرآن انعکاس داده اند که بسیار متفاوت با خدا است.

در هر بخش از این نوشتار یکی از ویژگیهای خدا را با الله مقایسه خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که میان الله و خدا در آن ویژگی اختلاف وجود دارد.

 

 

یا الله کامل است؟

کامل بودن خدا مهمترین ویژگی او است، زیرا کمال او در قدرت، علم و اخلاق از همین ویژگی اش برخاسته اند. کمال خدا همچنین باعث می‌شود خدا موجودی بی نیاز باشد، و در ذات خود ثابت باشد. حال با توجه به همین مسئله بی نیاز بودن خدا میتوان نشان داد که خدا نمیتواند هیچ کاری را با هدف خاصی انجام دهد.

تنها دلیلی که ممکن است باعث شود موجودی مختار مانند A با هدف خاصی دست به انجام کاری مانند W بزند این است که انجام شدن W وضعیتی مانند S را بوجود بیاورد یا به وجود وضعیت S ادامه دهد در صورتی که که وضعیت S مطلوب A باشد. بنابر این اساساً وقتی A کار W را انجام میدهد، میتوان نتیجه گرفت که A به وضعیت S نیاز دارد. و موجودی که نیازمند به وضعیتی باشد، موجودی نیازمند است و نیازمند بودن نیز در تناقض با کامل بودن است، یک موجود نمیتواند هم کامل باشد و هم نیازمند. در نتیجه باوری که در میان بسیاری از خداباوران رایج است، مبنی بر اینکه خدا نیز مانند انسانها با اهداف خاصی دست به یک کار میزند را میتوان دیدگاهی انسان انگارانه (Anthropomorphic) نسبت به خدا دانست که تلاش می‌کند رفتار خدا را نیز شبیه انسان کند. این استدلال برای اثبات اینکه خدا نمیتواند با هدف خاصی دست به کاری بزند را میتوان بصورت زیر با استفاده از روش برهان خلف فرمولیزه کرده و نشان داد:

استدلال الف:

  1. فرض کنیم موجود A کار W را با هدف P انجام داده است.

  2. W لزوماً باید باعث تحقق وضعیت S بشود. زیرا اگر موجب تحقق یک وضعیت نشود دیگر هدف مند نیست و هدف مند نبودن کار W در تناقض با 1 است.

  3. A لزوما باید به تحقق S نیاز داشته باشد، زیرا اگر نیازمند به تحقق S نداشت یا تمایل به آن نداشت، W را انجام نمیداد.

  4. A موجودی نیازمند است، زیرا در 3 فرض شد که A به دست کم یک چیز، یعنی تحقق S نیاز دارد.

  5. نیازمند بودن با کامل بودن در تناقض است، نتیجه استدلال ب.

  6. A نمیتواند موجودی کامل باشد، نتیجه از 4 و 5.

به نظر میرسد تنها فرضی که در مورد آن نیاز به استدلال و مدارک بیشتر است فرض شماره 5 باشد. برای اثبات فرض شماره 5 نیز من استدلال دیگری را می آورم.

استدلال ب:

  1. موجود A موجودی کامل است.

  2. موجود کامل موجودی  است که اگر چیزی را اختیار کرده باشد آنرا به حد کمال اختیار کرده باشد.

  3. موجود نیازمند موجودی است که چیزی را نداشته باشد و بخواهد آنرا اختیار کند.

  4. اگر موجود کامل بخواهد چیزی را اختیار کند، یا با اختیار کردن آن چیز تغییر می‌کند، یعنی یا کامل تر می‌شود یا ناقص تر.

  5. اگر موجود A با اختیار کردن چیزی کاملتر بشود، آنگاه موجودی کاملتر از A قابل تصور بوده است (وضعیت A بعد از اختیار کردن آن چیز) که از A قبل از اختیار آن به آن اندازه کامل نبوده است. موجودی که کاملتر از آن نیز قابل تصور باشد موجود کاملی نیست و این در تناقض با 1 است.

  6. اگر موجود A با اختیار کردن چیزی ناقصتر بشود، آنگاه موجودی کاملتر از A قابل تصور است (وضعیت A قبل از اختیار کردن آن چیز) که از A قبل از اختیار کردن آن چیز کاملتر بوده است. موجودی که کاملتر از آن نیز قابل تصور باشد موجود کاملی نیست و این در تناقض با 1 است.

  7. A نمیتواند نیاز به چیزی داشته باشد. نتیجه از 5 و 6.

  8. موجود کامل نمیتواند موجودی نیازمند باشد، نتیجه از 7 و 1.

حال اگر استدلالهای الف و ب درست باشد باید دید که آیا الله قرآن نیز همچون خدای فلاسفه موجودی کامل است؟ تنها کافی است الله یک کار را با هدف انجام داده باشد تا نشان داده شود که او موجودی کامل نیست. البته خود قرآن بطور مستقیم به اینکه الله بی نیاز است  (غنی است) در چندین جای قرآن از جمله بقره 263، آل عمران 97،انعام 133،یونس 68،ابراهیم 8،حج 64 و  نساء 131 اشاره کرده است، یعنی میتوان استدلال ب را نیز کاملا نادیده گرفت و تنها نشان داد که الله واقعا بر خلاف آنچه قرآن میگوید بی نیاز نیست. در زیر چند نمونه از کارهایی که الله انجام داده است با اهدافی که او داشته است آورده شده اند:

سوره نساء آیه 105

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً

ما اين کتاب را به راستي بر تو نازل کرديم تا بدان سان که خدا به تو آموخته است ميان مردم داوري کني و به نفع خائنان به مخاصمت برمخيز.

کار: نازل کردن قرآن

هدف: که محمد در میان مردم داوری کند

سوره قمر آیه 17

وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ .

و اين قرآن را آسان ادا کرديم تا از آن پند گيرند آيا پند گيرنده اي هست؟

کار: آسان ادا کردن قرآن.

هدف: پند گرفتن مخاطبان.

سوره کهف آیه 19

وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً.

همينگونه ما آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يكديگر سؤ ال كنند، يكي از آنها گفت چه مدت خوابيديد؟ آنها گفتند يكروز يا بخشي از يكروز (و چون درست نتوانستند مدت خوابشان را بدانند) گفتند پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است، اكنون يك نفر را با اين سكه‏اي كه داريد به شهر بفرستيد تا بنگرد كدامين نفر از آنها غذاي پاكتري دارند، از آن مقداري براي روزي شما بياورد، اما بايد نهايت دقت را به خرج دهد و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد.

کار: بیدار کردن اصحاب کهف

هدف: که آنها با یکدیگر گفتگو کنند

روشن است که با وجود آیات بالا و در صورت درستی استدلال الف و ب نمیتوان هرگز الله را موجودی کامل دانست و از آنجا که خدا موجودی کامل است میتوان نتیجه گرفت که الله همان خدا نیست.

 

گرشاسپ 2 شنبه هجدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

آیا الله خارج از زمان است؟

در این بخش آخر مقایسه ی الله با خدای فلسفه به خارج از زمان بودن او می پردازیم نوشتارهای قبلی در این مورد را در نوشتارهای با فرنام آیا الله کامل است ؟ ، آیا الله در قدرتش کامل است ؟ ، آیا الله در علمش کامل است ؟ ، آیا الله در اخلاقش کامل است ؟  ، آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟ مطالعه نمایید.

آیا الله خارج از زمان است؟

خدا نمیتواند محدود به زمان باشد، زیرا محدود بودن او به زمان مسائل و مشکلات بسیار گسترده و مهمی را برای خداباوری ایجاد می‌کند. از طرفی خارج بودن خدا از زمان هم بسیار برای فلاسفه خداباور مشکل ساز است و آنها تمام تلاششان را می‌کنند تا تعریفی سازگار با این نظر از زمان ارائه دهند و همچنین اثبات کنند که خدا خارج از زمان است. بحث ما در اینجا در مورد اینکه آیا خدا خارج از زمان هست یا نه نیست، بلکه بحث ما در اینجا در مورد الله است.

الله اگر خارج از زمان باشد نباید "قبل" و "بعد" برای او معنی داشته باشد، برای او زمان و وقت مطرح نیست اما در آیات متعددی از قرآن میبینیم که توالی اتفاقها وجود دارد و خدا نیز در آن حضور دارد. این آیات نشان می‌دهند الله خارج از زمان نیست و در نتیجه نمیتواند خدا باشد.

سوره بقره آیه 29

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الأَْرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ

اوست که همه چيزهايي را که در روي زمين است برايتان بيافريد ، بعد به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزي آگاه است

سوره بقره آیه 52 و 53

وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ؛ ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و آن هنگام را که چهل شب با موسي وعده نهاديم و شما که ستمکاران بوديد،، بعد از او گوساله را پرستيديد؛ پس گناهانتان را عفو کرديم ، باشد که سپاسگزار باشيد

سوره بقره آیه 56

ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و شما را پس از مردن زنده ساختيم ، شايد سپاسگزار شويد

سوره مریم آیه 68

فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا

به پروردگارت سوگند ، آنها را با شيطانها گرد مي آوريم ، بعد همه رادر اطراف جهنم به زانو مي نشانيم

سوره اسراء آیه 86

وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلاً

اگر بخواهيم همه آنچه را که بر تو وحي کرده ايم ، باز مي ستانيم، بعد براي خود بر ضد ما مددکاري نمي يابي

سوره اسراء آیه 18

مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً

هر کس که خواهان اين جهان باشد هر چه بخواهد زودش ارزاني داريم ، بعد ، جهنم را جايگاه او سازيم تا نکوهيده و مردود بدان در افتد

سوره یونس 74

ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلى قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ

بعد پس از او پيامبراني بر قومشان مبعوث کرديم و آنان دليلهاي روشن آوردند ولي مردم به آنچه پيش از آن تکذيبش کرده بودند ، ايمان آورنده نبودند بر دلهاي تجاوزکاران اينچنين مهر مي نهيم

 

نتیجه گیری

اگر تنها و تنها یکی از ادعاهای متعددی که در بالا مطرح شد و در واقع هرگاه قرآن با دقت خوانده شود موارد متعدد دیگری از این دست نیز یافت خواهد شد درست باشد، آنگاه الله موجودی متفاوت با خدا خواهد بود و اگر اینگونه باشد الله تبدیل به موجودی خیالی و ساخته ذهن محمد تبدیل خواهد شد که محمد برای نیل به اهداف خود وی را تخیل کرد و به مردم نیز معرفی کرد. البته به نظر من خود خدا نیز موجودی خیالی است و حقیقت ندارد اما برای کسانی که عدم وجود خدا را درک نمیکنند و توانایی پذیرش عدم وجود خدا را ندارند باید دستکم توانایی درک این را داشته باشند که الله با خدا بسیار متفاوت است و موجودی موهوم و خیالی است.

ممکن است مسلمانان بتوانند با بازتفسیر کردن و تغییر دادن معانی کلمات و سفسطه برخی از این موارد را رد کنند، همچنین ممکن است در برخی از موارد واقعا اشتباهی در تفسیر آیات پیش آمده باشد و برخی از موارد مطرح شده باطل باشند، هرچند تفسیر چندانی صورت نگرفته است بلکه تنها از ترجمه ها استفاده شده است و ترجمه ها در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. اما بسیار بعید به نظر میرسد که کسی بتواند چشمش را در مقابل تمام این موارد که هر کدام از اهمیت بسیار بالایی برخوردار هستند ببندد.

براستی مولانا جلال الدین رومی به درستی گفته است که مغز را از قرآن برداشته است و پوستش را بر پشت خر بگذاشته است.  طبیعی است که قرآن اگر همانند هندوانه دارای مغز باشد قطعاً دارای تفاله نیز هست و از نگر من این بخش از تفکر مولانا که بخشی از قرآن را تفاله میداند بسیار دارای اهمیت است. آنچه در این نوشتار به آن پرداخته شد همان تفاله ها یا پوسته های قرآن است که معمولاً جدی گرفته نمیشود. اما مسئله اینجا است که تفاله های قرآن نیز به دلیل اینکه خود قرآن مدعی این است که تماماً درست است (مثلا در سوره بقره آیه 2 میگوید آن کتابی است که در آن هیچ شکی نیست) دارای اهمیت فراوان است، لذا اگر اثبات شود که تنها یک مورد در قرآن خطا وجود دارد کل قرآن زیر سوال خواهد رفت.

منابع

1- http://www.al-shia.com/html/far/books/motahar/olume-eslami2/ulum206.htm

2- http://islam.at/texte/0000/018_Intercession.pdf برگ ۲۰

3-  Al‑Shahrastani, al‑Milal wal‑Nihal  برگ 50

گرشاسپ 2 شنبه هجدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

مجموعه سخنان با ارزش رضا فاضلی

ما در این پست مجموعه سخنان استاد رضا فاضلی را با فرمت wma برای دانلود گذاشته ایم این سخنان با ارزش توسط یکی از طرفدارن ایشان به صورت صوت در آمده است و به دلیل فیلتر شدن تارنما ی ایشان و استقبال بیش از حد مردم از این سخنان لینک های این سخنها از کار افتاده است ما در اینجا این لینکها را تبدیل به لینکهای فعال کرده ایم امیدوارم در این کار نیز موفق بوده باشیم . هدف ما جلب رضایت هم میهنان می باشد.

فعالیت دوستان ما در تارنما های زیر از سر گرفته شده است

گرفته شده از تارنما ی  http://www.rfazeli.blogspot.com/  (فيلتر شد/ گذر از فيلتر)

تارنماي ديگر اين دوستان http://www.rfazeli1.blogspot.com/

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد رضا فاضلی و بخش برنامها یش بر روی ماهواره در شبکه ۲۴ ساعتی پارس به سایت شخصی ایشان مراجعه نمایید . http://www.rezafazeli.com/

این سخنها به شما بسیار کمک می کند تا به حقیقت برسید امید وارم مفید و ارزنده باشد:

حجم هر فایل تقریباْ 3.20 MB می باشد.

نوید آزادی

5 may

نوید آزادی

 6 may

نوید آزادی

 7 may

نوید آزادی 

8 may

نوید آزادی

 12 may

نوید آزادی

13 may

نوید آزادی

 14 may

نوید آزادی

 15 may

نوید آزادی

 16 may

نوید آزادی

 19 may

 

نوید آزادی

 ۲۱ آپریل

نوید آزادی

۲۲ آپریل

نوید آزادی

۲۳ آپریل

نوید آزادی

۲۴ آپریل

نوید آزادی

۲۵ آپریل

نوید آزادی

۲۸ آپریل

نوید آزادی

۲۹ آپریل

نوید آزادی

۳۰ آپریل

نوید آزادی

1 may

نوید آزادی

2 may

 

نوید آزادی

سرور۱

سرور 2

۱۱ آپریل

نوید آزادی

سرور 1

سرور 2

۱۴ آپریل

نوید آزادی

سرور 1

سرور 2

۱۵ آپریل

نوید آزادی

سرور 1

سرور 2

۱۶ آپریل

نوید آزادی

سرور 1

سرور 2

۱۷ آپریل

نوید آزادی

سرور 1

سرور 2

۱۸ آپریل

این پست با توجه به صحبتهای آقای رضا فاضلی کامل می شود

 

گرشاسپ 2 دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

گوشه ای از ستم هایی که در سال 57 بر بهاییان وارد شد

طبق گفته بهائیها در زمان شاه فقید مسلمانان و بهائیها بدون هیچگونه خصومتی در کنار هم زندگی می کردند. گاهی با هم رفت و آمد خانوادگی نیز داشتند. در شهرک سعدی شیراز چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود که هر شب عده ای از اوباش در کوچه ها راه می افتادند وعلیه بهائیها شعار می دادند.آسایش را از این هم میهنان ربوده بودند. گاهی بعضی از این اوباش ها به این اقلیت ها فحش ناموسی می دادند. صفات فهندژ یکی از بهائیانی بود که سالیان سال در نزدیکی مسلمانان زندگی می کرد. بسیاری از خویشاوندان وی مسلمان بودند. همه از حسن خلق و مردانگی و اخلاقش حرف می زدند. مردم مسلمان نه تنها از صفات، بلکه از هیچ بهائی دیگری در این شهرک بدی ندیده بودند. صفات یک نظامی بود که گهگاهی به شکار می رفت. خیلی به شکار علاقه داشت. به خاطر میل به شکار بود که همیشه در خانه اسلحه داشت.آنقدر در تیراندازی مهارت داشت که در بین مردم زبانزد شده بود. اما او هرگز آزارش حتی به یک مورچه هم نرسیده بود. در دفعات پیش هر بار که با این جمعیت الله اکبر گویان برخورد می کرد به محفل خودشان رجوع و با هم محفلیها مشورت می کرد .از آنها راه چاره می خواست. هر بار هم کیشانش می گفتند باید صبوری به خرج داد . این مسلمانان اوباش طبق رساله خمینی و امثال او معتقد بودند که این بهائیها نجس هستند و نباید در بین جامعه مسلمین زندگی کنند. یک شب وقتی خسته از شکار بر می گشت همان اوباشهای هر شبی را دید که الله اکبر گویان درپشت خانه او جمع شده بودند وعلیه بهائیها شعار می دادند. او مرد بسیار صبوری بود. اما در آن شب کاسه صبر صفات لبریز شد. علی رغم خستگی تفنگ را بر دوش کشید و به پشت بام رفت. و اوباشهایی را که فحش بسیار زشت ناموسی به او داده بودند با شلیک گلوله از پای در آورد و سپس با شلیک یک گلوله به زندگی خود نیز خاتمه داد.اما مسلمانانی که منتظر فرصت بودند از فردای آن روز به خانه بهائیها ریختند و اموال آنها را غارت کردند و سپس خانه های غارت شده را به آتش کشیدند. صفات برای دفاع از ناموس خود به طرف اوباش تیرانداری کرده بود اما همه بهائیها درشهر شیراز مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند. حتی کسانی که در گذشته بهائی بودند اما مسلمان شده بودند از این آزار و اذیتها در امان نماندند. همه مجبور به ترک خانه خود شدند. بهائیها نسبتاً دارای زندگی مرفهی بودند. اما پس از این ماجرا دربدری و فقر گریبانگیر اکثر آنان شد. یکی از این بهائیها خاطرات پر از رنج خود را برایم تعریف کرد. من از اینکه مسلمان زاده ام احساس شرمساری می کنم. دلم نمی خواهد در جامعه ای زندگی کنم که به غلط مرا مسلمان قلمداد کنند و برای ختم انعام مرا به خانه هایشان دعوت کنند و من نتوانم بگویم مسلمان نیستم .اینکه در اینجا خاطرات دوست بهائی خودم را تعریف می کنم به این معنی نیست که دین و آیین بهائیها برایم جالب است. زیرا به عقیده من تمامی کسانی که ادعای پیغمبری یا امامی کرده اند همه شیاد و شارلاتان بوده اند.از موسی گرفته تا عیسی و محمد و بهاءالله.


اما در اینجا به صورت خیلی مختصر خاطرات پر از رنج دوستم را برای شما تعریف می کنم. تا مسلمانها بدانند دین هیچگاه در هیچ کجای دنیا پیام آور دوستی نبوده و در طول تاریخ جنگهایی که برای تحمیل اعتقادات دینی صورت گرفته آسایش را از بشر سلب نموده است . برای به کرسی نشستن اعتقادات فرقی بین طرفداران خدایان گوناگون و جود نداشته است. اگر خوانندگان عزیز کتاب سینوهه پزشک مصری را خوانده باشند می دانند که پیروان آتون اولین خدای نادیده ، چقدر از پیروان آمون را کشتند. ( کشتار یهودیان بنی قریظه و بنی نضیر و بنی قینقاع در صدر اسلام ). جنگهای صلیبی نیز گواه دیگری است که حتی مسیحیت به ظاهر صلح جو نیز از کشته ها پشته ها ساخته است.


به دلایل امنیتی هرگز نام حقیقی دوستم را بیان نمی کنم.همه نامها در این خاطره عوض شده اند.
لیلا یکی از درد کشیدگان با بغض و آه از روزهای سخت زندگیش برایم حرف زد. لیلا می گفت در شب حادثه برادرم در خانه نبود. قسم می خورد که هیچ کدام از بهائیها خبر نداشتند که در آن شب صفات قصد تیر اندازی به شعاردهنده ها را دارد. اما بی جهت هر بهائی را که می دانستند در خانه اسلحه دارد به بهانه اینکه با صفات همکاری کرده مورد ضرب و شتم قرار دادند. لیلا می گفت وقتی فرشید به خانه آمد آنقدر کتک خورده بود که تمام پیکر نحیفش زخمی بود و مرتب خون استفراغ می کرد. با صدایی که انگار از ته چاه بالا می آمد گفت زود باشید خانه را تخلیه کنید که مسلمانان در حال ریختن به خانه بهائیها هستند و به قصد کشت هر بهائی را که ببینند می زنند.همه ما سوار یک تاکسی بار شدیم و یک پتو روی سرمان کشیدیم تا کسی نتواند ما را شناسایی کند.در آن موقع شب نمی دانستیم به کجا برویم. گفتیم اگر به خانه خاله که مسلمان است برویم شاید کسی نتواند ما را پیدا کند. اما باور نمی کنید خاله ام ساعت 12 شب که شد گفت من می ترسم بفهمند شما در خانه من زندگی می کنید و بیایند اینجا و خانه مرا هم آتش بزنند. لطفاً از اینجا بروید. خاله ی مسلمان من در آن موقع شب ما را از خانه خود بیرون کرد.در شب سرد زمستان آن هم آن موقع شب نمی دانستیم به کجا برویم. نمی دانستیم به چه جرمی باید این مصیبتها را تحمل کنیم. سرگردان در خیابان می گشتیم تا اینکه به چهار راه باغ تخت رسیدیم. یکی از برادرهایم گفت دوستی در این حوالی دارد که ممکن است به دادمان برسد. در آن موقع شب خسته و نالان با نا امیدی در خانه دوست برادرم را کوفتیم. او با گرمی ما را پذیرفت و دو ماه از ما پذیرایی کرد. تا اینکه خودمان برای اینکه باری به دوش دوست برادرم نباشیم تصمیم گرفتیم از آنجا برویم.لیلا در ادامه صحبتهایش گفت: ما که همیشه در ناز و نعمت بزرگ شده بودیم پس از آنکه از خانه دوست برادرم خارج شدیم به یک .. . رفتیم و همانند مستخدمین برای دیگران کار کردیم تا بتوانیم نان بخور و نمیری برای خود تهیه کنیم.حالا دیگر انقلاب پیروز شده و آبها از آسیاب افتاده بود. ما دوباره به شهرک سعدی برگشتیم. اما ای کاش برنگشته بودیم. زنان مسلمان در صف نانوایی مادرم را کتک می زدند.نه مدرسه می توانستیم برویم و نه در محل آسایش داشتیم. آنقدر بدبختی کشیدیم که وقتی پدر می خواست مسلمان شود هیچ کدام از ما با او همراه نشدیم و او به تنهایی مسلمان شد. البته بگویم پدرم بی سواد است و هیچ چیز از اسلام نمی داند. لیلا می گفت من هم همانند تو پیرو هیچ دینی نیستم اما ترجیح می دهم بگویم یک بهائی زاده هستم تا یک مسلمانزاده. لیلا خواهر شاعره ای دارد که در یک کتاب 350 صفحه ای خاطرات تلخ بهائیها را همراه با شعر به تصویر کشیده است و قصد دارد در خارج از ایران آن را چاپ کند.از جمله موضوعات خواندنی کتاب خواهر لیلا حضور وی در دادگاه سرهنگ عظمت الله فهندژ است که بیگناه توسط این رژیم لعنتی اعدام شد. سرهنگ عظمت الله نیز از بهائیهایی بود که همه برای او احترام خاصی قائل بودند.مرد بسیار شریفی بود که هیچ ارتباطی با ماجرای صفات نداشت . عده زیادی از کسانی که شب ماجرا در محل حادثه حضور داشتند گواهی دادند که هرگز سرهنگ عظمت الله را در شب حادثه در کنار صفات ندیده اند. اما این رژیم که با تمامی کسانی که در رژیم گذشته در ارتش خدمت می کردند سر دشمنی داشت علی رغم اینکه به او ثابت شد سرهنگ عظمت الله فهندژ بیگناه است، اما به جرم خدمت در ارتش شاه او را اعدام کرد. همسرش از داغ او روانی شد. لیلا می گفت پسر سرهنگ عظمت الله با گریه به برادرم می گفت شب قبل از اعدام، پدر با خیال آسوده می گفت : سر بی گناه تا پای دار می رود اما بالای دار نمی رود . فردای آن روز خبر اعدام پدرم را به ما دادند. اما برای هیچ کدام از ما تفهیم نشد که جرم پدرم چه بوده است. ماجرای صفات باعث شد که هیچ بهائی در هیچ جای شیراز در امان نباشد. 4 سال پس از انقلاب تمامی مدارس شیراز بهائیها را فقط و فقط به جرم بهائی بودن از مدرسه اخراج کردند. سه ماه بعد به آنها اجازه داده شد که به مدرسه برگردند وتا مقطع دیپلم درس بخوانند. اما هنوزهم اجازه ندارند که به دانشگاه بروند.اگر کسی همانند خانم شیرین عبادی بخواهد رفتار مسلمانان را از اسلام جدا کند و ازقرآن آیه بیاورد که محمد در قرآن گفته دین شما برای شما و دین من برای من. یا اینکه آیه ای دیگر را مثال بزند که می گوید لا اکراه فی الدین، دربرابرش آیه های دیگری می توان مثال زد که به صراحت دستور کشتن اهل کتاب و مشرکان را داده است.در کتاب قرآن مسلمانان حتی از ازدواج یا دوستی با مشرکان نیز منع شده اند.آیه هایی نظیر آیه 221 سوره بقره،آیه 118 سوره آل عمران،آیه 89 سوره نساء،آیه 33 سوره المائده،آیه 51 سوره مائده، آیه 39 سوره انفال،آیه 5 سوره توبه،آیه 23 سوره توبه،آیه 28 و 29 سوره توبه،آیه 123 سوره توبه و...همه این آیه ها گواهی بر این مدعا هستند که اوباش هایی که توسط مرد غیوری نظیر صفات کشته شدند و نام شهید به خود گرفتند و خانواده آنها سالیان سال است از بنیاد شهید حقوق می گیرند از آیاتی نظیر آیات مذکور الهام گرفته بودند. به امید فرا رسیدن روزی که تمام انسانها با صلح و آرامش در کنار یکدیگر زندگی کنند و دین باعث دشمنی بین آنها نگردد.


م. ف از شیراز

گرشاسپ 2 یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

ارتباط دین با انحرافات جنسی

عده ای فکر می کنند ، اخلاقیات را باید فقط در دین جست. به زعم این افراد اگر دین نباشد، اخلاق از جامعه پر می گشاید.اما من در این مقاله می خواهم نشان دهم که اخلاقی که دین معرفی می کند ، اخلاق نیست. جامعه برای دوام و قوام خویش به دین احتیاج ندارد.بسیاری از مشکلات در جامعه از محدودیتهایی که دین تعیین می کند ناشی می شوند.

بیش از 50 نوع انحراف جنسی در دنیا شناخته  شده است که مهمترین آنها به قرار زیر هستند:

فتیشیسم:یک نوع انحراف جنسی است که شخص با دیدن اشیاءغیر جنسی مثلاً کفش زنانه تحریک می شود

اگزبیشنیسم: کسانی که دچار این انحراف جنسی هستند ، تمایل دارند که اندامهای جنسی خود را در معرض دید دیگران قرار دهند.

سادوماخوزیسم : کسانی که دچار این نوع انحراف هستند یا خودآزاری دارند یا دیگر آزاری.

حیوان خویی:تمایل به نزدیکی با حیوانات حیوان خویی نامیده می شود. این نوع انحراف بیشتر در پسرهایی که در مزرعه رشد می کنند، دیده می شود. به مرور زمان وقتی که دسترسی به انسانی پیدا کنند؛ این میل در آنها از بین می رود.

وایریسم:اطفاء شهوت از طریق نگاه کردن به تن عریان یک شخص بدون اطلاع وی وایریسم نامیده می شود.

تماس تلفنی یا اینترنتی:اشخاصی با استفاده از دفترچه تلفن یا به صورت تصادفی شماره ای می گیرند و وقتی مطمئن می شوند، آن طرف خط یک زن قرار دارد، با استفاده از کلمات زشت و ناپسند بیماری روانی خود را بروز می دهند

پدو فیلی یا کودک آزاری:بد ترین نوع انحراف جنسی پدوفیلی است. اشخاص پدوفیل تمایل به نزدیکی با کودکان دارند.شخص پدوفیل اگر اقدام به گول زدن کودکی کند و از او لذت جنسی ببرد به او پدوفیل فعال می گویند.اما اگر فقط در رؤیای این لذت جنسی باشد؛ به او پدوفیل منفعل می گویند.

علتهای زیادی برای بیماریهای جنسی نام برده اند. یکی از دلایل مهمی که در ارتباط با انحرافات جنسی نام برده اند؛ محدودیت می باشد.شهوت انسان همانند جریان بخاری است که در دیگ زودپز قرار دارد.اگر روزنه و مخزنی برای این دیگ تعبیه نشود؛ دیگ بالاخره منفجر می شود.کسانی که در کودکی در معرض سکس زودرس قرار می گیرند.مثلاً عکسها یا فیلمهای پورنو می بینند ؛ در معرض انحراف جنسی قرار می گیرند.یکی از دلایل  دیگری که برای انحراف جنسی پدوفیلی نام برده اند، این است که شخص پدوفیل در کودکی به او تجاوز شده است. حالت انتقام گیری در زمان بزرگسالی آنها را به این کار شنیع وا می دارد. خود کم بینی و ترس از ناتوانی در ارضای یک زن از جمله عوامل دیگر تأثیر گذار بر بیماری پدوفیلی محسوب می شود.اما عمده ترین علت این بیماری روانی محدودیت است.در ارتباط با انحرافات جنسی کشیشها، درویشان خانقاه و آخوندها زیاد شنیده ایم.کتابی تحت عنوان کشیشها و پدوفیلی توسط انتشارات آکسفورد به چاپ رسیده است.

مذهب نه به طور مستقیم بلکه به طور غیر مستقیم باعث بوجود آمدن انحرافات جنسی می شود.

اگر جوانی در موقع نیاز جنسی به درستی ارضا نشود، به انحراف کشانده می شود.

محققان هم جنس گرایی را در زمره انحرافات جنسی ندانسته اند.مطالعه دو قلوهای همتا و هم جنس گرا نشان داده است که همجنس گرایی یک حالت ژنتیکی است و نمی توان آن را بیماری نامید.اما همین هم جنس گرایی در بعضیها ذاتی نیست. بلکه محدودیت باعث بوجود آمدن آن می شود. محققان می گویند انسانهای هم جنس گرا با وجود اینکه این ژن را دارا هستند، اما به صورت خودکار در بزگسالی به این سمت کشیده نمی شوند. همیشه عاملی باعث بوجود آمدن این تمایل می شود.

من در اینترنت عضو یک گروه فمنیستی شدم به این امید که با زنان فمنیست کشورم آشنا بشوم و فعالان در این زمینه را بهتر بشناسم.با ادبیات آنها نیز آشنائی پیدا کنم.اما این گروه یک گروه منفعل بود. فقط گاه گاهی بعضی از افراد عکسهایی در گروه پخش می کردند که با هدفی که مرا به آن گروه کشانده بود سازگاری نداشت. یک ایمیل نوشتم و به افراد گروه گفتم که چرا اینقدر منفعل هستند. چرا هیچ مقاله ای یا  پیامی فرستاده نمی شود.زنی پاسخم را داد .او گفت با تو هم عقیده هستم. این گروه یک گروه منفعل هست.کم کم با من دوست شد. از مشکلات و ناراحتیهایش برایم گفت.

او به من می گفت تو حکم بابا لنگ دراز را برای من داری. او گفت: من یک لزبین هستم و با وجود اینکه شوهرم مرا خوب ارضا می کند ، اما همیشه نیاز دارم که با یک زن همبستر بشوم.از خودم بدم می آید. احساس می کنم آدم هرزه و کثیفی هستم. کلی به او دلداری دادم.یک روز برایم ایمیلی فرستاد . در آن ایمیل گفته بود که هر چیز تا حالا در مورد شوهرش گفته است، دروغ بوده است.شوهرش مردی است که تمایلات جنسی او سادیسمی است. موقع لذت جویی از او، خیلی آزارش می دهد و هیچ وقت او به درستی ارضا نمی شود.همین مسئله باعث شده است که به یک سکس لطیف و آرام نیاز پیدا کند.اما چون مسلمان است پناه آوردن به یک مرد دیگر را گناه می داند. از آبرویش هم می ترسد. بنابراین اگر یک زن پیدا شود که نیاز او را برآورده کند ، برایش خیلی جالب خواهد بود.(محدودیت باعث بوجود آمدن این حس شده بود)چون کسی به رابطه دو زن شک نمی کند.

خلاصه اینکه وقتی شهوت انسان از راه درست ارضا نشود، باعث انحراف جنسی می شود. و همینکه شخصی انحراف جنسی پیدا کند، به موجودی بدل می شود که دیگر از رحم و شفقت و انسانیت فاصله می گیرد و گاه به انسانهای بسیار خطرناکی تبدیل می شوند که قربانیان خود را هم می کشند.

مذهب برای اطفای آتش شهوت ازدواج را توصیه می کند. در صورتی که برای کسی امکان ازدواج وجود نداشته باشد ، باید تقوی و پرهیزکاری پیشه کند.در غیر این صورت در آن دنیا در آتش جهنم خواهد سوخت و در این دنیا هم اگر به برآوردن نیاز خود اقدام کند؛ اگر متأهل باشد، سنگسار یا اعدام می شود. اگر مجرد باشد تازیانه می خورد.

در اینجا داستان شخصی را برای شما می نویسم که متوجه شوید پرهیزکاری اسلامی چگونه بنیاد یک خانواده را لرزان کرد و زن آن خانواده را به سمت خود کشی سوق داد.نامها در این داستان مستعار هستند. اما داستان واقعی است.بگذارید داستان را از زبان نیلوفردوستی که در اینترنت با او آشنا شدم، به صورت اول شخص مفرد بخوانیم. نیلوفر داستانش را در یک تماس تلفنی اینگونه برایم تعریف کرد.

وقتی که مجرد بودم با وجود اینکه فردی مذهبی نبودم، اما دلم می خواست همسر آینده ام  بکر باشد.

ریشه این خواست در این بود که زورم می آمد که در جامعه ما دوستی دختر و پسر منع باشد، اما پسرها هر کاری دلشان بخواهد بکنند ، اما دخترها اگر باکره نباشند طلاق داده  شوند . حتی بعضی از خانواده ها دختری را که بکارت خود را از دست داده می کشند.

سال سوم دبیرستان که رسیدم روزی کنار خیابان منتظر تاکسی بودم که دیدم خسرو که دوست برادرم بود ؛ جلوی پایم ترمز کرد.پسری زیبا رو کنار او نشسته بود. از نجابت خسرو زیاد شنیده بودم.وقتی به خانه ما می آمد، سرش را از روی پاهایش بر نمی داشت. اگر گاهی دو سه کلامی با من حرف می زد همانطور که سرش زیر بود حرفش را می زد.هیچ وقت رو درو به من یا هیچ دختر یا زنی نگاه نمی کرد.

آن روز هیچ وقت با خود فکر نمی کردم روزی این پسر زیبا رو مرا از زندگی سیر کند.اصلاً هیچ وقت با مفاهیمی چون پدوفیلی و هم جنس گرایی آشنا نبودم که حضور آن پسر در کنار خسرو برایم سؤال برانگیز باشد.

خسرو از من پرسید مسیر شما کجاست؟ اتفاقاً مدرسه من در مسیر او بود. چون از نجابتش آگاه بودم سوار ماشینش شدم.نزدیکیهای مدرسه پیاده شدم.وقتی وارد مدرسه شدم برای دوستم از آنچه رخ داده بود صحبت کردم. دوستم گفت: اگر خسرو به خواستگاری تو بیاید می پذیری؟ من به او گفتم هرگز! چون او 12 سال از من بزرگتر است . از طرفی او در گوشه مسجد بزرگ شده است و یک فرد بسیار مذهبی است. من افکار مذهبی را نمی پسندم.

اما دیری نپائید که خسرو به خواستگاریم آمد.او گفت که از 7 سال پیش به ازدواج با من فکر کرده است.من راضی به ازدواج نبودم. چون قلباً به پسر عمویم علاقه داشتم.اما مسائلی که خارج از حوصله این نوشتار است مرا به ازدواج با خسرو ترغیب کرد.

چند روز که از ازدواج گذشت؛ با خانواده خودم و خسرو به کوهنوردی رفتیم.در حالی که اول ازدواج بود، دلم می خواست با شوهرم تنها باشم. اما خسرو آن پسر را که نامش رضا بود با خود آورده بود.خیلی زورم گرفته بود. اما چیزی نگفتم. چند روز بعد به او گفتم با هم به پارک برویم. قبول کرد. اما وقتی به خانه آمد تا مرا با خود ببرد ، دوباره دیدم که رضا هم همراه اوست. وقتی به پارک رفتیم ؛ هر چه به او اصرار کردم که سوار چرخ و فلک بشویم قبول نکرد. گفت برای من زشت است. تو و رضا سوار بشوید. اما همینکه رضا از او خواست که او هم با ما همراه شود؛ فوراً پذیرفت. در کل در سه سال اول ازدواجمان به خاطر اینکه مادرش نمی گذاشت سه بار مرا با خود به تفریح برد که هر سه بار رضا همراه ما بود.

هر روز ظهر که دوست داشتم در کنار همسرم باشم؛ رضا همراه خسرو به خانه ما می آمد. چون سه سال از من کوچکتر بود، بعضی اوقات علنی به او می گفتم چرا هر روز مزاحم می شوی ، اما از رو نمی رفت و فردا دوباره هنگام ظهر به خانه ما می آمد.بعضی از ظهرها خسرو ورضا با هم به سینما می رفتند.اما مرا با خود نمی بردند.وقتی می گفتم چرا مرا با خود به سینما نمی بری؟جواب می داد که در این موقع ظهر سینما خانوادگی نیست. پسرها زیادند و الفاظ رکیک به کار می برند.می گفت غروب نمی توانم ترا به سینما ببرم چون باید در مغازه باشم. همه تفریحات خسرو با رضا بود. رضا رغیب من شده بود.

هر شب خسرو دیر به خانه می آمد.یک شب  طبق معمول ساعت از 12 گذشت و او نیامد.زن برادر او با فرزندانش به خانه ما آمدند.زیر لب برای اینکه من جنین خود را سقط نکنم به مادرشوهرم گفتند که خسرو تصادف کرده است.نزدیکهای ساعت 2 بود که خسرو را با سر شکسته و دست باندپیچی شده به خانه آوردند.

خسرو از خود ماشینی نداشت.اما ماشین دوستش را قرض گرفته بود تا با رضا به خانه خالی برادرش برود .در بین راه ماشین  امانت را به رضا که 14 سال بیشتر نداشت می دهد تا به او آموزش رانندگی بدهد.رضا هم تصادف هولناکی با یک ماشین خارجی می کند که هم خسرو آسیب می بیند و هم ماشین دوست خسرو و هم ماشین خارجی.رضا هنوز که هنوز است گواهی رانندگی ندارد.اما من تا گواهی رانندگی نگرفتم ، خسرو حاضر نشد مرا با ماشین قراضه خود به تمرین رانندگی ببرد. اما ماشین امانت مردم را به رضا داد و تصادف بدی کرد.از آنجا که ماشین از سمت راننده هیچ آسیبی ندیده بود و سمت شاگرد داغان شده بود؛ همه متوجه شدند که ماشین دست آن پسرک بوده است. چون او حتی یک خراش کوچک هم بر نداشته بود. تنها خسرو بود که از ناحیه دست و سر آسیب دیده بود.

از آن پس بود که شایعه انحراف جنسی خسرو بر سر زبانها افتاد.همه می گفتند در آن موقع ظهر برای چه خسرو با رضا به یک خانه خالی می رفت؟

دوست خسرو هم که ماشینش آسیب دیده بود به خسرو گفت به خاطر اینکه خودت پشت ماشین نبوده ای باید تمام خسارت را بدهی.او آه نداشت که با ناله سودا کند. به ناچار من طلاهایی را که برای عروسیم برایم خریده بودند؛ فروختم تا خسارت ماشین را بپردازیم.

رابطه رضا با خسرو هرگز قطع نشد. یک شب او به من اصرار کرد که به خانه رضا برویم. چون پدر او رفته مسافرت و خانواده رضا تنها هستند و تقاضا کرده اند که ما به خانه آنها برویم.دوست نداشتم بروم اما ناگزیر از اصرار خسرو رفتم.ناگهان آژیر قرمز کشیده شد و برقها رفت.زمان جنگ بود.یک هواپیمای عراقی در حومه شهر بود.خانواده رضا از ما خواستند که شب آنجا بخوابیم. چون می ترسیدند.خسرو به من گفت: تو با مادر و خواهر رضا بخواب.من پهلوی رضا می خوابم.او اصلاً به اینکه من ناراحت شده ام توجهی نکرد.قبلاً او به من گفته بود که چون قبل از اینکه به خواستگاری بیایم متوجه شدم که به پسرعمویت علاقه مندی؛ علی رغم اینکه ترا برای ازدواج برگزیده بودم به خاطر اینکه فکر می کردم جوابت منفی است به خواستگاری خواهر رضا رفتم. اما او را هم برای پسرعمویش در نظر گرفته بودند.وقتی که خسرو به من گفت تو با فرزانه پیش هم بخوابید. فرزانه گفت: آقا خسرو به خاطر من رویش نمی شود که پیش تو بخوابد. حس حسادت زنانه ام گل کرد و این حرف بیشتر مرا آتشی کرد. اما او هرگز به احساس من توجهی نمی کرد. فقط رضا برای او مهم بود. همین و بس.

یک روز که متوجه شدم شایعه انحراف جنسی خسرو حتی به خانواده خودم هم رسیده است، آنقدر ناراحت شدم که از او خواستم با رضا ترک مراوده کند.بارها در زندگی پیش آمده بود که به خاطر اعتیاد ، یا رفت و آمد با یک زن فاحشه ، یا به خاطر رفت و آمد دوستان ناباب و معتادش به منزلمان تصمیم طلاق گرفته بودم.اما هر بار از من خواهش می کرد که بمانم و اشتباهات او را ببخشم. اما وقتی از او خواستم که با رضا ترک دوستی کند، رک به من گفت: من همینم. با هر که بخواهم دوست می شوم. هر چه بخواهم می خورم. هر چه بخواهم می کشم. می خواهی بمان. نمی خواهی برو.

در این موقع من یک دختر چند ماهه داشتم.اما او رضا را به من ودخترش ترجیح داد. تصمیم جدی گرفتم که برای همیشه از شر این زندگی نکبت بار خلاص شوم. اما ناگهان صبح از شهری دور میهمانهایی به خانه ما آمدند، که نمی خواستم حضور آنها را ندیده بگیرم . رو درواسی داشتم.نمی خواستم کسی دردم را بفهمد. چون امکان داشت این ماجرا به طلاق نینجامد.

پس از چندی رضا با خانواده اش به یکی از شهرهای اطراف کوچ کردند.خسرو باز هم دست از سر رضا برنداشت.از شهر ما تا شهر آنها دو ساعت فاصله بود. خسرو از اینجا نفت میبرد به آنجا تا رضا سرما نکشد.برای او دوتا دوتا شلوار می خرید و هدیه می کرد. اما هرگز برای من هدیه ای نمی خرید.هر چه کردم که نگذارم شلوار را برای رضا نبرد، نشد که نشد.وقتی می گفتم چرا برای رضا شلوار دوتا دوتا می خری اما برای من نمی خری. در جوابم به دروغ می گفت: پول ندارم. این دو شلوار را بابای رضا پول داده است.بعد که با دلیل به او ثابت می کردم دروغ می گوید .پدر رضا به او پول نداده است. می گفت هر وقت به آنجا می روم خانواده رضا خیلی زحمت می کشند. رو ندارم دست خالی آانجا بروم.هر چه گریه می کردم و التماس می کردم که خسرو خواهش می کنم به آنجا نرو و احساسات مرا زیر پا نگذار ، اهمیت نمی داد. می گفتم همه می گویند تو انحراف جنسی داری ؛ بعضیها می گویند تو به خاطر خواهر رضا که روزی خواستگارش بوده ای به آنجا می روی. بعضیها هم می گویند به مادرش نظر داری. شنیدن این حرفها روحم را آزرده می کند، نرو. اما او به حرفم گوش نمی کرد.شبها که دیر به خانه می آمد ازترس  تنهایی و از این همه بی توجهی گریه می کردم و سر خودم را به دیوار می کوبیدم.اما هیچ تغییری در رفتار او بوجود نمی آمد.از او می خواستم که برایم نوبت چشم بگیرد. روزها و روزها تکرار می کردم اما هر بار وقتی به خانه می آمد، می گفت فراموش کرده ام.اما در همین روزها که فراموش می کرد برای من نوبت چشم پزشک بگیرد، برای پدر رضا نوبت قلب می گرفت و به شهرشان می رفت تا نوبت را بدهد. تازه متوجه می شد که ای بابا پدر رضا اصلاً قلب درد ندارد. در نوبت قبلی که خسرو را دیده است از درد معده اش نالیده است نه از قلب درد.

زمانی برای سیزده بدر به من اصرار کرد که روستای رضا یک روستای خوش آب و هواست. برای سیزده بدر به آنجا برویم. یکی از دوستانش را که هم سن و سال خود من بود با خود آورد. تا ظهر زیر آفتاب با رضا و آن دوستش به گردش پرداختند. اما همینکه من به او گفتم برویم با هم در صحرا بگردیم گفت: نمی توانم. هوا گرم است. خواهر رضا به من گفت: همه می گویند چرا رفتار این زن و شوهر با هم اینقدر سرد است. حرفهای خواهر رضا ناراحتیم را بیشتر می کرد. چون او می خواست سردیها و بی مهریهای خسرو را به عشق به خودش نسبت بدهد. در حالی که خسرو در همه عمر سر سوزنی به او احساس نداشت.

روزی رضا به خانه ما آمد واز کیف کوچکی که به دیوار آویزان کرده بودم پلاک طلای مرا دزدید.مادر خسرو با چوب قلیان او را زد. اما او از رو نرفت و رفت و آمدش را با ما ادامه داد.روزی در کشوی میز تلویزیون نامه ای با دست خط خسرو دیدم که جملاتی بسیار عاشقانه برای رضا نوشته بود.او برایش نوشته بود که رضا جان چرا تو به من خیانت کردی. من آنقدر تو را دوست داشتم که وقتی یک روز ترا نمی دیدم به کوچه شما می آمدم و به در خانه شما نگاه می کردم تا دلم آرام بگیرد.چرا از خانه دوست خود دزدی کردی؟ خلاصه اینکه از آن پس بارها و بارها افرادی دیدند که رضا از مغازه خسرو دزدی می کند. خودش هم با چشم خودش دزدیها و هرزگیهای دیگر او را می دید ،اما  حاضر نمی شد از او دل بکند.بارها و بارها به خاطر رفت و آمد رضا با خسرو کا رما به دعوا کشید.اما او به هیچ چیز به جز رضا توجه نمی کرد.حتی یک بار که به مسافرت رفتیم علی رغم اینکه می دانست چقدر از رضا بدم می آید و علی رغم اینکه می دانست او دزد است . کلید خانه را به او داد تا شبها در منزل ما بخوابد.خسرو عکس رضا را در سر کلیدی خود گذاشته بود.علاقه او به رضا خیلی عاشقانه بود.او را به همه کس و همه چیز ترجیح می داد. دیگر خسته شدم و علاقه ام به او روز به روز کمتر و کمتر می شد.تا جایی که زندگی در کنار او فقط به خاطر نداشتن سرپناه دیگر ادامه پیدا کرده بود.

روزی که پس از سالها از بی مهری من نسبت به خودش گلایه کرد؛گفتم که آنچه از دست او کشیدم باعث شد که مهرش از دلم برود.او به من گفت که علت همه این بی اهمیتیها به تو فقط یک بیماری بوده است.

اینکه او از یک بیماری سخن گفت ؛ باعث شد که سر صحبت را با او باز کنم. برایش درباره گرایشهای جنسی مختلف صحبت کنم و از او بخواهم که صادقانه بگوید بیماریش چه بوده است.

او در پاسخ من گفت: که او بچه مسجد بوده است.همراه دوستانش در مسجد فعالیت می کردند. از خادمی مسجد گرفته تا مربیگری قرآن و خدمت در مراسم روضه و عزاداری.در شبهایی که در مسجد با دوستان تنها بودند؛ گاهی تریاک می خریدند و باصطلاح خودشان تفریح می کردند. این بود که اغلب بچه های مسجد بعدها تریاکی شدند.

دوستان دیگر او در مسجد  با دخترهایی که برای کلاس قرآن یا دیگر مراسم در مسجد می آمدند دوست می شدند. اما خسرو اعتقادات مذهبی محکمی داشت و دوستی با دخترها را یک گناه بزرگ می دانست. حتی از نگاه کردن به دخترها هم پرهیز می کرد.حتی زمانی با دوستانشان قرار می گذارند که به یکی از فاحشه خانه های زمان شاه بروند تا نیاز جنسی خود را برطرف کنند.وقتی دوستانش وارد اتاقهای خود می شوند؛ او ژتون خود را پس می گیرد.او معتقد بوده است که ارضای شهوت پیش از ازدواج گناه نابخشودنی است و باید هر طور شده به خود فشار بیاورد اما به گناه آلوده نشود.پرهیز و تقوی باعث می شود که او میل جنسی را در خود سرکوب کند . او اجازه نمی دهد که میل جنسیش در مسیری درست قرار بگیرد. اما میل جنسی همیشه او را عذاب می دهد. گاهی مجبور به استمنا می شود. کم کم میل خود به زنان را از دست می دهد.وقتی رضا همراه پدرش به مغازه او می آیند دلباخته او می شود. پیش از رضا هم دلباخته یکی از هم کلاسیهایش بوده است.

او می گفت: من هیچ وقت در فکر آزار رساندن به رضا نبودم. دلم می خواست از او لذت جنسی ببرم اما هرگز وجدانم اجازه نمی داد که عملاً اقدام به این کار کنم.فقط در رؤیای بودن با او بودم. خسرو می گفت؛ همیشه خود را آدم کثیفی می دانستم. نمی خواستم تو را رنج بدهم. اما می ترسیدم اگر از بیماریم برای تو بگویم تو برای همیشه از من متنفر بشوی.سالها از اینکه به رضا چنین احساسی داشتم از خودم بدم می آمد. هر وقت که با تو همبستر می شدم دلم می خواست رضا اگر یک کیلومتر دورتر هم که هست وجود داشته باشد.وجود او بیشتر از وجود تو به من آرامش می داد.او می گفت به خواستگاری  خواهر رضا هم که رفتم فقط به این دلیل بود که همیشه پیش رضا باشم.او می گفت من سر سوزنی احساس نسبت به زنان نداشتم.چون رضا زیبا بود با خودم می گفتم هر کسی به خواستگاری فرزانه برود ؛ در اصل به خاطر رضاست که این اقدام را می کند.از فکر چنین چیزی دیوانه می شدم.اینکه علی رغم گریه های تو به شهر رضا می رفتم فقط به این دلیل بود که فهمیده بودم چند پسر دور او را گرفته اند. می خواستم دورادور مواظب باشم مبادا رضا را مال خود بکنند.

او می گفت با تو به این امید ازدواج کردم که روزی این احساس در من کشته شود.فکر می کردم در نهایت هفته اول پس از ازدواج این احساس از بین می رود، اما ازدواج حال مرا بدتر کرد. چندین سال طول کشید تا میل من به رضا کم شد.(رضا معتاد شد. موهایش ریخت و دیگر از شکل و شمایل اولیه افتاد)

او می گوید در حال حاضر هیچگونه از نیاز هم جنس گرایانه اولیه در من وجود ندارد.ادعا می کند که بیماریش خوب خوب شده است.برطرف شدن بیماریش را مدیون من می داند.

وقتی خسرو برایم حرف زد ، فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم که دلم می خواست همسرم بکر باشد. پرهیزکاری و تقوی اسلامی سالهای سال عمر مرا به تباهی کشاند.من به موجود افسرده ای مبدل شدم که به جز مرگ به چیز دیگری فکر نمی کند.سالهای عمرم به جای خوشی کردن فقط در حسرت و آه سپری شد. قدم زدن با شوهرم و گرفتن دستان او برایم آرزو شده بود.اگر همان اول که نیاز جنسی در خسرو شعله کشیده بود، در مسیر درست خود قرار گرفته بود، هرگز به انحراف جنسی کشیده نمی شد.

وقتی از خسرو پرسیدم وقتی دیدی که پرهیز و تقوی دارد ترا منحرف می کند ، چرا راه درست را انتخاب نکردی در جوابم گفت: من یک وجهه مذهبی کسب کرده بودم. همه مرا مرد مؤمن و نجیبی می دانستند. نمی خواستم وجهه خود را خراب کنم.به گمان خودم گرایش به پسرها وجهه مرا حفظ می کرد. اما همیشه از اینکه مردم از این نیاز من پی برند وحشت داشتم.

با خودم که فکر می کنم می بینم اگر سعدی هم در کتاب گلستان خود در باب جوانی به راحتی از عشق خود به پسر جوانی حرف می زند؛ به این دلیل است که در زمان سعدی یا حافظ یا مولانا زنها در حصار بودند.عجیب نیست که بعضی از افراد عشق مولانا به شمس را از نوع عشقهای هم جنس گرایانه می دانند.وقتی زن در دسترس نباشد. وقتی لذت جنسی گناه محسوب شود. وقتی دینداران با کسانی که از روی عقل و اراده و عشق به هم آغوشی با هم روی آورده اند با سنگسار و اعدام و تازیانه پاسخ می دهد، میل سرکوب شده سعی می کند راه خود را از طریق دیگری باز کند. و چه بسا که در مسیر اشتباه بیفتد.قضاوت با شماست. آیا آزادی جنسی باعث تزلزل خانواده و اجتماع می شود، یا تقوی و پرهیز دینی .

پارمیس سعدی

گرشاسپ 2 یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

بررسی 9 مورد از خرافات قرآن

هروقت با مسلمانان روبرو میشوم و به آنها میگویم که من یک مرتد هستم و دین غیر مقدس اسلام را ترک گفته و به بیخدایی و خردگرایی گرویده ام بسیار متحیر و شگفت زده میشوند، اول از اینکه چطور من جرات میکنم چنین حرفی را در مقابل آنها بزنم و دوم از اینکه چگونه ممکن است من مسلمان بوده باشم و اسلام را ترک کنم، زیرا در مغز کم کار این افراد جزم اندیش تغییر اندیشه و ارتقای آن ضعف است، در حالی که دقیقاً قوت و کمال انسانی در تغییر اندیشه است و هر کسی همانقدر انسان است که میتواند بیاندیشد و از تغییر اندیشه و آزاد اندیشی در هراس و وحشت نباشد.

معمولا بعد از یک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل "سوره اخلاص را بخوان!" و "وقتی مرده را در خاک میگذارند چند رکعت نماز برایش میخوانند؟" و... بالاخره قبول میکنند که من مسلمان بوده ام و بسیار ناراحت و غمگین میشوند، اما به محض اینکه میگویم من شیعه زاده شده بودم، لبخندی بر روی لبهایشان شکل میگیرد و میگویند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودی و مشرک بودی، حال از شرک به کفر رسیده ای، باز هم پیشرفت خوبی داشته ای، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را میگویی و مسلمان میشوی برادر! و بعد هم من لبخندی به آنها میزنم و میگویم شما مرا شاد کردید، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف دارید؛ زیرا من واقعاً از اینکه روزگاری به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبی ندارم، هرچند مسلمانی من ضربه ای به کسی جز خودم نزد، اما از اینکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بیرون نکشیدم افسوس میخورم.

آری، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامی را نیز تشکیل میدهند معمولا بعد از این بسیار دوستانه و محبت آمیز میشود. میگویند خوب کاری کردی که از این همه خرافات و کج اندیشی خود را رهایی بخشیدی، تشیع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندی میتواند قبول کند که امام زمانی در این همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب دیگر. و اساساً مذهبی است مبتنی بر خرافات و جهالت. در اسلام راستین صیقه و تقیه و عزاداری و خود آزاری و قبر پرستی و غیره وجود ندارد، حتی میگویند ماهم اگر شیعه زاده میشدیم قطعاً آنرا رها میکردیم.

هدف من از نوشتن این نوشتار این نیست که از تشیع دفاع کنم یا از تسنن دفاع کنم، هدف من این است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشیع وجود ندارند، بلکه خرافاتی بسیار مضحک تر از آنجه شیعیان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندی را به انکار حقیقی بودن مطالب این کتاب باز میدارد.

شاید من به عنوان یک بیخدا و خردگرا چندان از نظر اسلامیون شایستگی قضاوت پیرامون مذاهب تشیع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلی به نظر شخصی من، اسلام راستین را اهل تسنن درک کرده اند و تشیع تنها یکی از فرقه هایی است که توسط ایرانیان برای مبارزه با اسلام راستین تقویت شد و توسعه داده شد. من نیز همچون اهل تسنن معتقدم تشیع ارتباط چندانی با اسلام ندارد و مفاهیم آن در تضاد با مفاهیم اسلامی هستند. اما این اسلام راستین نیز که هر فرقه از مسلمانان فکر میکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نیز هرگز آتش دهان سوزی نیست، چیزی نیست جز مشتی خرافه و مزخرفات بی ارزش که هیچ سودی در آن دیده نمیشود. اما بحث در این مورد را به نوشتارهای دیگر که به بررسی اصل امامت میپردازند وا میگذاریم.

اما قبل از اینکه به شمارش تعدادی از خرافه های قرآن بپردازیم باید به تعریف خرافه بپردازیم، خرافات در اصل عقاید بی بنیان و باطل و بی اساس و موهوم و افسانه وار خوش آیندی هستند که ملتها یا افراد برای رسیدن به اهداف خاص آنها را میپرورانند و گسترش میدهند. خرافات با واقعیت و حقایق طبیعی در تضاد هستند.

نوشتن این نوشتار بسیار برای من دشوار بود، زیرا قرآن سرتاسر کتابی است خرافی، از ابتدا با داستان خرافی آدم و حوا آغاز میشود و داستانهای اسطوره ای و افسانه ای سامی همچون داستان نوح، یونس، خضر، موسی و عیسی را با ادبیاتی ضعیف شرح میدهد و به پایان میرسد و در این میان هیچ اثری از واقعیت ها و حقایق نیست، بلکه تماماً اسطوره های ملی یهودیان است که رنگ و لعاب واقعیت به آنها زده شده است و به مشتریان اباطیل دینی فروخته شده است. و در مورد این شخصیت ها نوشتارها و گفتارهای بسیاری روی همین تارنما وجود دارد که خرافی بودن آنها را نشان میدهد

عقاید دینی یک دیندار برای یک دیندار دیگر تنها مشتی اباطیل و خرافات به شمار میروند و معمولا خرافاتی که بطور مشترک توسط همه دین داران خرافه حساب میشوند نیز خود روزگاری عقاید و باورهای دینی عده ای باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبیعتاً در بین انسانهای دانش نا آموخته بسیار رواج و مقبولیت بیشتری دارد تا میان انسانهای دانش دوست و دانش پژوه، همچنین در جوامع روستایی و فقیر و یکنواخت همواره خریداران بیشتری برای خرافات دینی یافت میشود تا در جوامع شهری و مرفه و کثرت گرا.

همچنین لازم به توضیح است که خرافات اسلامی خود برپایه خرافه ای بزرگ، و شاید بزرگترین خرافه تاریخ، یعنی خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نیز در تعریف خود قدیر (توانای مطلق) است یعنی همه کاری از او بر می  آید. لذا برای مسلمانان، همچون برای کودکان هیچ چیزی غیر ممکن به نظر نمیرسد، یعنی در حالی که یک انسان خردگرا نمیتواند باور کند که عیسی کبوتری را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد یا ابراهیم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آید (این افسانه سامی در تورات به دانیال، اما در قرآن به ابراهیم نسبت داده شده است)، یک مسلمان وقتی با اینگونه مفاهیم افسانه ای روبرو میشود چندان برایش باور کردن این چیزها دشوار نیست، لذا میتوان گفت خداباور دین خوی بالقوه یک انسان خرافاتی است، و در مقابل انسان خردگرا هیچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافی بودن آن نمیپذیرد. در نتیجه این خرافات را نمیتوان به خداپرست مسلمان یاد آور شد و از او خواست که بر خرافی بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها میتوان با یادآوری این مطالب او را از اینکه چرا یک خردگرا نمیتواند به قرآن و در نتیجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، یا اینکه حد اقل روح حقیقت جویی و شک ورزی علمی و خردگرایی را در او بیدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دینفروش به او تزریق میکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکی از قوه عقلانیت خود سود ببرد.

بعد از این مقدمه کوتاه باید گفت که به دیده خردگرایانه بیشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از میان این همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقی خرافات است را به اختصار بررسی میکنیم تا در هنگام رویا رویی با اهل تسنن به آنها یادآوری کنیم که جدا از کتابهای مذهبی و احادیث آنها که دست کمی از بحار الانوار و حلیه المتقین و غیره ندارند خود قرآن نیز پر از موهومات و خرافات است.

 

1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد


سوره نمل آیات 18 تا 23

وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.


سپاهيان سليمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند؛ تا به وادی مورچگان رسيدند مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به لانه های خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بی خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : ای پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزانی داشته ای به جای آورم و کارهای شايسته ای کنم که تو خشنود شوی ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛  در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمی بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهی عذابش می کنم يا سرش را می برم ، مگر آنکه برای من دليلی روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزی دست يافته ام که تو دست نيافته بودی و از سبا برايت خبری درست آورده ام؛  زنی را يافته ام که بر آنها پادشاهی می کند از هر نعمتی برخوردار است و، تختی بزرگ دارد.

این آیات مرا یاد کارتون معروف سیندرلا می اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با یکدیگر حرف میزنند و به خانم سیندرلا کمک میکنند و برایش لباس میدوزند و اورا یاری میکنند. البته حتی در این داستان زیبا نیز موشها نمیتوانند با سیندرلا صحبت کنند بلکه با ایما و اشاره منظور خودشان را به سیندرلا میفهمانند، در این داستان قرآنی نیز که مثل سایر داستانهای سامی در آن توحش و بربریت موج میزند و پیامبر خدا به دلیل غیبت هد هد میخواهد سر او را ببرد، حیوانات بایکدیگر حرف میزنند، و البته سلیمان نیز زبان آنها را درک میکرده است.

من حتی وقتی کودک بودم نیز ماجرای سیندرلا را که در کارتونی به تصویر کشیده شده بود باور نمیکردم و به خوبی میدانستم که حیوانات حرف نمیزنند و آنقدر از هوشیاری برخوردار نیستند که بتوانند اینگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاری برقرار کنند، اما ممکن است سایر کودکان واقعا این ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلمانانی که این ماجراهای قرآن را باور میکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر میکنند، برای همین است که حزب اللهی ها معتقدند مردم صغیر هستند، و فلسفه ولایت فقیه بر صغارت (کودکی) و نفهم بودن مردمی بنا نهاده شده است که این نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مینامند، و البته چندان ناشایست نیست که قبول کنیم، این مردم صغیر واقعا نیاز به ولی و سرپرست دارند، همچنان که کودکی که ماجرای سیندرلا را باور میکند نیازمند به ولی است، چون میزان شعورش به قدری نیست که برای خود تصمیم بگیرد پس زنده باد ولایت فقیه برای انسانهای کم هوش صغیر.

گویا سلیمان از طرف الله تنها به منطق الطیر "زبان مرغان" آگاهی یافته بود، و سلیمان از درک گفتمانهای سایر جانوران عاجز بوده است، به همین دلیل بسیاری از مفسرین دانشمند اسلامی از جمله علامه طباطباعی این دانشمند و فیلسوف بزرگ برای رفع این تناقض که چرا سلیمان که تنها زبان ماکیان میدانسته است، زبانه مورچه را نیز فهمیده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سلیمان با وی صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه های بالدار نیز جزو پرندگان به حساب می آیند پس حضرت سلیمان زبان آنها را نیز درک میکرده است، حضرت علامه بعداً در المیزان اشاره میکنند که گویا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پیشرفته نیست که بتوانند با یکدیگر صحبت بکنند و یا اینقدر پیچیده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سلیمان این قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هیچ کدام از اینها را از خود نساخته است بلکه از دیگر بزرگان (!) دینی نقل قول میکنند. ماجرای صحبت کردن هد هد و خبرچینی او نیز همانند خبرچینی شیلا، کلاغ سندباد است در کارتون زیبای سندباد و علی بابا.

اینکه حیوانات و پرندگان روزگاری باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامی این توجیهات مسخره برای پوشاندن این خرافات قرآن و مخالفت با این واقعیت که شانه به سر و مورچه و این جانوران نمیوانند با یکدیگر اینگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نیستند که اسم کسی را بدانند و خبر چینی کنند، آنچنان که هد هد برای سلیمان کرده است، به راستی اینگونه توجیه کردن ها و یاوه گویی ها علامه را در حد یک کمدین و طنز پرداز بی استعداد پایین می آورد. معلوم نیست چرا پوپک (هدهد) با این همه شعور، ذکاوت و فرزانگی هنوز در جنگل زندگی میکند و هنوز تاریخدان و فیلسوفی از جامعه مرغان در نیامده است.

اما از همه اینها گذشته خوی وحشی گری و خشونت اسلامی حتی در این داستان نیز دیده میشود، سلیمان میخواهد سر هد هد بیچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سلیمان به هد هد میگوید برو و به آن زن بگو که اسلام بیاورد، و الا اورا نابود خواهیم کرد. و گویا چنان نیز میکند، اینهم البته از عدالت و آزادمنشی و عمق جوانمردی پیغمبران این مشعلهای آسمانی است که زمین را به آتش کشیدند، یا حرف مرا قبول کن، یا تو را خواهم کشت.

 

2- وجود موجودات پنهانی به نام جن

سوره حجر آیه 27

وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.

و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بی دود آفريده بوديم.

جن یکی از خرافات شاخص قرآن است، حتی در قرآن سوره ای به نام جن نیز وجود دارد، مردمان باستانی چون علت بسیاری از چیزها را نمیدانستند، همواره خود را محصور بین موجودات ناپیدا و گم میدیدند و گمان میکردند اتفاقهائی که می افتد معلول فعالیتهای این موجودات نامرئی است. جن از موجودات خرافی محلی جامعه محمد بوده است. واژه جن به معنی مخفی است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نیز در عربی به همین معنی دلالت دارند، مثلا جنان و جنین هردو در بدن پنهان هستند.

 

دکتر شجاء الدین شفا، در مورد جن در کتاب تولدی دیگر مینویسند.

"قرآن از موجودات ناپیدای دیگری به نام جن نیز سخن میگوید که شبیه آدمیان آفریده شده اند، ولی بخلاف خود آنها که آدمها را میبینند، آدمها به دیدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نیستند. در قرآن اهمیت خاصی به "اجنه: داده شده، بطوریکه 48 آیه به آنان اختصاص یافته است، ولی در دو کتاب توحیدی دیگر، تورات و انجیل سخنی از جن به میان نیامده است.

اعتقاد به جن، اعتقادی است که از اسطوره های بابلی به معتقدات اعراب عصر جاهلیت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامی راه یافته است. در اساطیر بابلی اوتوکوها (اجنه) موجوداتی ناپیدا بودند که از آتش آفریده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسیم میشدند که هردوی آنها ارتباط تنگاتنگی با آدمیان داشتند. اجنه خوب اختصاصا "شدو" نامیده میشدند حامی و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگی و در عین حال خطرات ناشناخته دیگری بودند که آدمیان بر آنها آگاه نبودند ولی جنیان از این خطرات خبر داشتند. این اجنته در سفر و در حضر و حتی در کوچه و بازار آدمیان را بی آنکه دیده شوند، همراهی میکردند و در هنگام جنگ آنها را از تیر دشمن محفوظ میداشتند. در مقابل، اجنه بدکه "ادیمو" خوانده می شدند پیوسته در پی آزار آدمیان بودند و برای آنها انواع بیماری های گوناگون همراه می آوردند یا آنها به جنایت تشویق میکردند و گله هایشان را از میان میبردند و خانواده ها را به جدائی میکشاندند. این گروه از اجنه شرور بر خلاف سایر جنیان ازدواج نمیکردند و فرزندانی به بار نمی آوردند. انواع هفتگانه ای از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ویرانه ها یا در زیر زمین میزیستند و آدمیان میتوانستند آنها را از پاهای سم دارشان بشناسند و برای دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گیرند. در عوض جنهای خوب نه تنها میان خودشان ازدواج میکردند، بلکه میتوانستند با آدمیان نیز در آمیزند.

در قرآن این عقیده بابلی و عربی دوران جاهلیت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه های اساطیری یونانی، ژرمنیو اسلاو و فینیقی و آشوری نیز میتوان یافت، به صورت یک واقعیت آسمانی ارائه شده است: "اجنه را پیش از آدمیان آفریدیم تا مارا پرستش کنند (ذاریات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کردیم (الرحمن، 15- حجر 27)، کسانی بین اجنه و خداوند نسبت خویشاوندی قائل شدند (ذاریات، 57) و کسانی نیز اجنه را شرکای خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته این هردو دسته دروغ میگویند (صافات، 158)، چون محمد برای دعوت به خدا قیام کرد طایفه جنیان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهی از اجنه آیات قرآن را شنیدند و با تعجب گفتند که این کتاب مارا به راه هدایت میبرد و لاجرم دیگر به خدای واجد شرک نخواهیم ورزید (جن، 1 و 2)، اینها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پایدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصیب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضی دیگر از آنها کافر ماندند و هیزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابی بسیار الیم معذب میسازیم (جن 17)  و به آنان میگوئیم شما نیز جزو آن گروهی از اجنه و آدمیان شوید که پیش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که ای گروه جنیان، شما از حیث تعداد بر آدمیان فزونی گرفتید، ولی آیا ما برای شما رسولانی از جنس خودتان نفرستادیم که آیات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنین روزی بترسانند؟ (انعام، 130).

به روایت قرآن، در دوران پیش از نزول این کتاب گروهی از اجنه کوشیده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند  و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولی این جنیان پس از نزول قرآن دریافتند که آسمان شدیداً تحت مراقبت است و اجنه ای که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تیر شهاب ملائک پاسدار قرار میگیرند (جن، 8 و 99). همچنین به حکایت قرآن، بخشی از سپاهیان سلیمان از اجنه بودند و فرماندهانی از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).

ادبیات اسلامی و احادیث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آیات قرآنی پیوسته نقش مهمی برای جنیان در زندگی روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روایتی که طبری در "تفسیر کبیر" خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهی هفت نفری از جنیان در نخلستان "نخله" او را در حال خواندن قرآن دیدند و بقدری تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وی نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدین اسلام در آیند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنیان دیگر را نیز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدینه به دیدار او رفتند و خبر دادند که همه قبیله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکی بعد افراد قبیله در محلی در بیابان نزدیک مدینه گرد آمدند تا پیامبر برای آنها آیاتی از قرآن را قرائت کند. این محل از آن ببعد وادی اجنه نام گرفته است (طبری: تفسیر کبیر، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).

مولفین اسلامی به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روایت کرده و کسانی از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدمیان دانسته اند. ابن خلکان یتفصیل از کسی یاد میکند که برادر شیری یکی از اجنه بوده است (وفیات الاعیان، جلد سوم، ص 76)، ذهبی هوشمندی فراوان چندین دانشمند را که نام میبرد ناشی از این میداند که یکی از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دمیری بحث مفصلی در این دارد که آیا میباید اجنه ای را که در نماز جمعه شرکت میکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت یا باید آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحیوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسی از امام جعفر صادق روایت میکند که طایفه کرد جنیانی هستند که خداوند آنانرا بصورت آدمیان در آورده است (حلیه المتقین فصل چهاردهم).

محدث معروف قرن هشتم هجری، ابن عبداله الشبلی در کتاب "فی احکام جن" در 112 فصل چند هزار حدیث در ارتباط با اجنه گرد آوری کرده است که از جمله آنها حدیثهای مربوط به سگهایی است که در اصل جن هستند، و کسانی که با دست چپ کار میکنند یا مینویسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائی که بطور نامشروع با زنان مقاربت میکنند، و جنیانی که زنان را از شوهرانشان میربایند، و اجنه ای که وقوع جنگ بدر را به پیغمبر خبردادند و جنهای فقیه که فتوا صادر میکنند، و احادیث مربوط بدینکه آیا پیش از اسلام جنی به پیغمبری طایفه اجنه مبعوث شده بود؟

در میان فقهای مسلمان غالباً این پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفریده شده اند که ماهیت مادی دارد چطور خودشان دارای جسم نیستند و چگونه میتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهری کوشیده است تا پاسخ قابل قبولی برای این پرسش بیابد:"اما درباره اینکه جن چون از آتش آفریده شده که جسم است چرا خودش جسم نیست، امروزه علما رسیده اند به اینکه ما فقط یکنوع جسم نداریم که جسم سه بعدی باشد، بلکه امکان دارد اجسامی با ابعادی بیشتر یا کمتر در کراتی آتشین وجود داشته باشند."          تولدی دیگر - اسطوره آفرینش - صفحه 7

در کتب شیعه ماجراهای گوناگونی در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پیامبران برای اجنه نیز ارسال شده اند، اما شیعیان معتقدند تمامی اجنه مسلمان شیعه هستند! چون در ماجرای غدیر خم در محل حضور داشته اند. اما روایاتی نیز آمده است مبنی بر اینکه امام علی با لشکر جنیان جنگیده است! همچنین ماجرای بسیار مضحکی در مورد جعفر جنی، شخصی که در روز عاشورا با لشکر جنیان به کمک امام حسین آمد تا به او کمک کند و به امام حسین گفت اجازه بده تا با لشکر جنیان در لحظه ای تمام یزیدیان را نابود سازم، و امام حسین این را قبول نمیکند.

گروهی اصرار میورزند که جن دیده اند، به این افراد پیشنهاد میکنم اگر یک یا دوبار جن دیده اند که هیچ، اما اگر زیاد جن میبینند حتماً با یک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بیماری خود بر آیند، این موضوع درخور توجه است که افرادی در غرب یافت میشوند که ادعا میکنند خون آشام (Vampire) دیده اند، ولی هیچ غربی ای تابحال جن ندیده است. همانگونه که هیچ شرقی ای تابحال ادعا نکرده است که خون آشام دیده است، زیرا این خرافات، خرافات منطقه ای و بومی هستند و در جوامعی وجود خیالی دارند و در سایر جوامع ندارند.

3- جانور الهی در روز قیامت

سوره نمل آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ

چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده ای از زمين بيرون می ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمی آوردند

این جانور افسانه ای نیز از حکایات هیجان انگیز قرآن است، دکتر مسعود انصاری در پیام ما آزادگان مینویسند:

"تمام قرآن ها، نوشتارها و حدیث های مذهبی اسلام باور دارند که یکی از نشانه های رسیدن روز قیامت، ظهور حیوان غول پیکر شگفت انگیزی است که از ژرفای زمین سر به در می آورد تا مردم را عذاب دهد. پیکر این حیوان به اندازه ای بزرگ است که کسی نمیتواند حتی شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترین و معتبر ترین حدیث نویسان اسلام، مینویسند، این حیوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفای زمین بیرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روی سرش تکان خواهد داد. جانور یاد شده انگشتر سلیمان پسر داود و عصای موسی، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت می افتند و قصد فرار میکنند، ولی به این کار توفیق نمی یابند، زیرا اراده الله ایجاب میکند که آنها فرار نکنند. این حیوان با عصای موسی نور ويژه ای به چهره مردم می اندازد و بینی غیر مسلمانان را داغان میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (کافر) ولی افراد مسلمان و با ایمان را ستایش میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (مومن) پس هنگامی که مسلمانان دورهم گرد می آیند، همانگونه که روی پیشانی آنها نوشته شده ، یکدیگر را با فرنام (کافر) و یا (مومن) میخوانند. جانور یاد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رویداد روز قیامت به گفتگو میپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).

....

(هوگز) بر پایه حدیث های اسلامی مینویسد: (این حیوان هیولا پیکر از درون زمین مکه و یا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه های گروهی از حیوانات گوناگون خواهد بود. بدین شرح که دارای سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهای فیل، شاخ های گوزن نر، گردن شتر مرغ، سینه شیر، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهای شتر و صدای الاغ خواهد بود. این حیوان از اصول تمام دینها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربی سخن میگوید.

....

الهی قمشه ای معتقد است این جانور همان حضرت امیر (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم یا خود ولی عصر عجل الله تعالی فرجه تفسیر شده است."

 

4- فکر کردن توسط قلب در سینه

سوره هود آیه 5

أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باش که اينان صورت بر می گردانند تا راز سینه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه های خود در سر می کشند خدا آشکار و نهانشان را می داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.

سوره آل عمران آیه 119

هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باشيد که شما آنان را دوست می داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه ای که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سینه های شما آگاه است.

اعراب در آن دوران از اینکه فکر کردن در مغز اتفاق می افتد اطلاعی نداشتند و فکر میکردند انسان توسط قلبش فکر میکند، درحالی که میدانیم قلب انسان جز ماهیچه ای که خون را همچون تلمبه ای به حرکت در می آورد نیست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبری نیست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبیر کردن صحبت میشود از سینه و قلب انسان سخن گفته میشود.

 این قضیه حتی در نهج البلاغه نیز دیده میشود

نهج البلاغه " حكمت 108"

به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد

البته این بدان معنی نیست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علی از وجود مغز بی خبر بودند، چون امام علی حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهای مبارک خود برای بریدن سرهای انسانهای کافر استفاده کرده اند و انسانهایی را به دو یا چند قطعه تقسیم کرده اند و حتماً چندین و چند بار مغز انسانها را دیده و یا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه ای برخورد میکنند که گویا امام علی با شمشیر دو لب خود بادنجان پوست میکنده است و سبزی خورد میکرده است، اما به راستی که چنین نیست. بنابر این اعراب میدانستند که مغز وجود دارد اما نمیدانستند که انسان با مغز خود تفکر میکند، و این نیز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان میداند.

 

5- فرمان دادن و تجسد باد

سوره انبیا آیه 81

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.

و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت می کرد و ما بر هر چيزی آگاهيم.

سوره سبا آیه 12

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.

و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه می رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاری ساختيم و گروهی از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار می کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما می پيچيد به او عذاب آتش سوزان را می چشانيديم.

سوره ص آیه 36

فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.

پس باد را رام او کرديم که به نرمی هر جا که آهنگ می کرد ، به فرمان او، می رفت.

باد که از جابجائی توده های هوای سرد و گرم پدید می آید، در قرآن به شکلی انسانی تجسد می یابد، قرآن میگوید باد مسخر سلیمان گشته بود، یعنی به فرمان سلیمان میوزید و حرکت میکرد. همچنین سرعت باد بطور بسیار جالبی در این آیات الهی مطرح شده است، باد میتواند راه یک ماهه را یک شبه طی کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان میسنجد، و حتی نمیگوید منظور از یک ماه راه، با پای پیاده است یا با شتر یا اسب.

این ماجرا نیز من را به یاد علاءالدین و چراغ جادو و غول چراغش می اندازد، گویا الله یک سشوار بزرگ ملکوتی را به دست گرفته است و با فرمان سلیمان آنرا خاموش و روشن میکند.

 

6- تبدیل به بوزینه شدن مردم

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.

و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

این هم از خرافه های بسیار مضحک قرآن است، ملتی به دلیل اینکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزینه تبدیل شده اند درست مانند داستانهای خرافی کودکانه که در آن جانوران به یکدیگر تبدیل میشوند. روز شنبه برای یهود روز مقدسی است و به یکدیگر در این روز "شابات شالوم" (تقریباً به معنی شنبه به خیر) میگویند، یعنی حتی به نوعی دیگر در این روز به یکدیگر درود میفرستند، و الله در اینجا بندگان را می ترساند که اگر نافرمانی کنید شما نیز مانند آنها بوزینه خواهید شد. رفتار الله با انسان بسیار توهین آمیز و تحقیر کننده و احمقانه است، یا حرف مرا گوش کن یا بوزینه ای خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادری به کودک اش میگوید اگر شلوغ کنی لولو تو را میخورد، الله نیز سعی میکند با انسانهای خردمند اینگونه با تهدید های مضحک و مسخره  ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.

 

7- زیستن در شکم ماهی

سوره صافات آیه 139 تا 145


وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.

و يونس از پيامبران بود؛ ماهی ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتی پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان می بود، تا روز قيامت در شکم ماهی می ماند،پس او را که بيمار بود به خشکی افکنديم.
 

از آرواره های ماهی و نهنگ و اسید معده ماهی و تمامی سایر مسائل که بگذریم معلوم نیست حضرت یونس در این مدت چگونه زیر آب تنفس میکرده است. براستی که این داستانها را تنها انسانهایی که کودکانه فکر میکنند، یا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل دینی را ندارند میتوانند باور کنند، پدر ژپتو نیز در افسانه پینوکیو همچون یونس به دهان نهنگ میرود و در آنجا مدتی  زندگی میکند، تا اینکه خود پینوکیو نیز به پدر وی میپیوندد،  و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج میشوند، البته حتی کودکان نیز به این داستانها اعتقاد پیدا نمیکنند، عجیب است که یک میلیارد مسلمان چگونه میتوانند این ماجرا را باور کنند. به راستی باید از کار آدمیزاد در شگفت بود که در همه چیز دست به موشکافی و کنکاش و تفکر و شک و تحقیق میزند، اما در مسائل دینی، کودکانه ترین خرافات را نجویده قورت میدهد و برایش آدم میکشد و جان میدهد.
 

8- گوساله طلایی که صدای گاو میداد.

سوره طاها آیه 88

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ.

و برايشان تنديس گوساله ای که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خدای شما و خدای موسی است و موسی فراموش کرده بود.

سوره اعراف آیه 148

وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.

قوم موسی بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله ای ساختند که بانگ می کرد آيا نمی بينند که آن گوساله با آنها سخن نمی گويد و ايشان را به هيچ راهی هدايت نمی کند؟ آن را به خدايی گرفتند و بر خود ستم کردند.

و در اینجا الله میگوید گوساله ای که بنی اسرائیل از طلا و جواهرات ساخته بود، صدای گاو از خود در می آورد و به راستی توضیحی بیش از این لازم نیست. آخر کدام عاقلی میتواند قبول کند که گوساله طلایی نعره گاو داشت و بانگ میکرد؟

 

9- آسمانها زمین و کوه احساس میکنند و حرف میزنند.

سوره احزاب آیه 72

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.

سوره الزلزال آیه 4

يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.

در اين روز زمين خبرهای خويش را حکايت می کند.

آیه اول در مورد این صحبت میکند که زمین و آسمان، میتوانند از تحمل چیزی سر باز زنند، احساس ترس بکنند، این هم باز تجسد و جانبخشی به موجودات غیر زنده است، همانند کارتون آلیس در سرزمین عجایب که در و دیوار و کتری و قوری و فنجان همه زنده هستند و صحبت میکنند و حرف میزنند. در آیه بعدی الله از روز قیامت سخن میگوید که زمین نیز شروع به حرف زدن و حدیث اخبار کردن میکند. و اینها همه خرافه هستند، کوه و زمین و آسمان موجوداتی نیستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، یا عملی از خود نشان بدهند.

البته این مقدار اندک از خرافات قرآنی مشتی از خروار است و قرآن سراسر پر است از اینگونه ادعاهای نابخردانه و خرافی که پرداختن به همه آنها  دلیل تعدد آنها اصلاً کار آسانی نیست، اما همین مقدار نشان میدهد که قرآن کتابیست خرافی و افسانه وار و برابر با داستانهای دیگر. البته در داستانهای دیگر هدف نویسنده این نبوده است که مخاطبان این داستانها گمان کنند که این داستانها واقعی بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نویسنده یا نویسندگان قرآن قصد تحمیق و استحمار مردم را داشته اند، این است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرمانی، آنها را از فکر کردن به این یاوه سرایی ها و شک کردن و بررسی آنها  به دور دارند و فضائی را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هیچ بررسی این اباطیل را باور کرده و حتی نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.

اما واقعیت این است که این قرآن چیزی نیست جز مشتی داستان کم کیفیت. کم کیفیت از آن جهت که داستان خود میتواند زیبایی و لطافتهای خود را داشته باشد اما داستانهای قرآن از کمترین زیبایی ها برخوردار نیستند و در مقابل آثاری همچون پینوکیو و سیندرلا و سندباد و... بسیار کم ارزشتر و فرومایه تر هستند. داستانهای قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کسانی میتوانند این داستانها را از طرف خدا و واقعیت بدانند که میتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.

گرشاسپ 2 یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

تصاویر و جنایات

برخی از تصاویر ممکن است برای کسانی که ناراحت قلبی دارند مضر باشد دیدن آنها را به چنین اشخاصی توصیه نمی کنیم

تصاویری از مراسم عزاداری و قمه زنی مسلمانان

تصویر 1     تصویر 2     تصویر 3     تصویر 4     تصویر 5     تصویر 6     تصویر 7    

تصاویری از زن ستیزی در اسلام و توسط مسلمین

تصویر 1     تصویر 2     تصویر 3     تصویر 4     تصویر 5     تصویر 6     تصویر 7

دیگر جنایات

کودک آزاری   

 نمونه ای از اعدامهای اول انقلاب  

 شکنجه و کشتار توسط جمهوری اسلامی در خوزستان   تصویری دیگر از جنایات خوزستان

تصویری از اعدام یک بانو در خیابان     اعدامهای خیابانی     اعدام های خیابانی

گرشاسپ 2 شنبه یازدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

تاکیید بر شان نزول!

بسیاری از دانشمندان و نوابغ اسلامی، بعد از اینکه با آيات جنايي تازينامه را ميشنوند، ژستی روشنفکرانه به خود ميگيرند و ميگويند، شما اصلا ميدونيد برای قطع کردن دست بعنوان مثال چند شرط وجود داره؟ شما فکر ميکنيد هرکس از راه برسد و دزدی کند دستش را قطع ميکنند؟ آيا ميدانيد در زمان پيامبر چند نفر سنگسار شدند و يا دست چند نفر کشته شد؟ آيا ميدانيد حتی اندازه سنگهایی که باید به زانی پرتاب شود هم مشخص شده؟
بعد شروع ميکنند تعداد شرايط را ميشمارند.


مسلمانان تمایل دارند اسلام را بسیار پيچيده جلوه بدهند و طوری رفتار کنند که انگار مطالب بسیار عمیق و دشواری در دينشان وجود دارد که درک آنها برای بقیه ميسر نيست. در گذشته چون دانشگاه ها و مراکز علمی بصورت امروزی وجود نداشتند به افرادی که از مدارس دینی خارج ميشدند عالم میگفتند و امروز هم در کشور ما به یک عده آدم سبک مغز و فرو مایه مثل آقای جنتی و مصباح يزدی و خزعلی و حسنی و بهجت و علامه طباطبائی و مطهری به اشتباه ميگويند علما! در حالی که سطح فکر و تخصص اين افراد تنها به درد قبرستانهای کشور ما ميخورد که برای مردگان مردم دعا و نماز بخوانند. اين افراد چون یضرب یضربان یضربون را خوانده اند عالم هستند و بقیه را عوام مينامند. سطح فکری این افراد را ميتوان با خواندن آثارشان و شنيدن کلامشان تخمين زد، بعنوان مثال علامه (کسی که زیاد علم دارد) طباطبائی فرموده اند:


"استاد ما مرحوم آقا سید علی قاضی حکایت کرد که کسی از جنی پرسیده است طایفه جن به چه مذهب اند؟ آن جن در جواب گفت: طایفه جن مانند انس دارای مذاهب گوناگون اند جز اینکه سنی ندارند (عجب!!) برای اینکه در میان ما کسانی هستند که در واقعه غدیر خم حضور داشتند و شاهد ماجرا بودند." داستانهای شگفت در باره جن، ابراهیم عباسی چاپ دوم صفحه 21
علی رقم اینکه هر انسان خردمندی به این گفتارها و جفنگیات که بسیار خنده دار به نظر میرسند اما از عقاید بسیار جدی اسلامی هستند (در تازينامه حتی سوره ای به نام جن وجود دارد) مسلمانان همچنان به يک مشت ملای بيسواد فرومايه ميگويند عالم، و به آنها احترام ويژه ميگذارند. حاج آقا چهره ای نورانی دارد!


 مسلمانان فکر میکنند با بالابردن تعداد شرایط دست قطع کردن و سنگسار ميتوانند از زشتی این اعمال بکاهند.
وقتی دست قطع کردن و پا قطع کردن که در تازينامه در دو جا (یکی برای دزد و دیگری برای کافر) آمده است، یک عمل کاملا عربی و وحشيانه و حیوانی است دیگر برای ما چه فرقی میکند که شرطی وجود داشته نداشته باشد یا دو میلیون شرط وجود داشته باشد؟


مهم اين است که شما سنگی را در دست ميگيرید و بر سر کسی ميکوبيد که موجودی از نوع شماست، آنقدر سنگ ميزنید تا بميرد، چون چيزی که مال خودش بوده در اختيار ديگری قرار داده! مهم اين است که شما دست و پاي يک انسان ديگر را قطع ميکنيد مهم اين است که چشم يک انسان را در مي آوريد و ... مهم اين نيست که اين کار چند بار انجام شود و چگونه انجام شود و از همه مهم تر اينکه مهم اين است که اين عمل يک عمل جانوری است! مهم اين نيست که اين عمل جانوری چند شرط دارد و ...
در جوامع غربی و امروزی برای حيوانات خانگی هم حقوقی در نظر گرفته ميشود و دوست داران حيوانات گروه هایی تشکيل ميدهند که از ظلم به حيوانات جلوگيری شود، اگر شما سگ خودتان را بزنيد به شدت با شما برخورد خواهند کرد. سنگ دلی و بی خردی و اسلامگرایی تا چه حد است که مسلمانان در اين دوران دست و پا قطع میکنند و چشم در می آورند و سنگسار ميکنند؟
بنابر این، این تعداد شرایط نیست که مورد اعتراض است، بلکه خود عمل است که خود جرم و غیر انسانی است و از دوران بیابانگردی اعراب زمان محمد به یادگار مانده.

گرشاسپ 2 شنبه یازدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

پدید آمدن جانداران از آب

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام "معجزات علمی قرآن" بخوانید.

دریاها همیشه و همچنان از شگفتی های جهان حساب میشوند، عمق دریاها و ناتوانی بشر در دریافتن حقایق آنها همیشه باعث شده است که دریاها همیشه مادر افسانه ها و اسطوره ها بوده و باشند و داستانهای زیادی راجع به دریاها و موجودات درون آن از روزگاران پیشین تا امروز آمده است. ندانستن و ندیداً همواره عامل پیدایش خدایان و موجودات افسانه ای بوده است و بسیاری از ادیان باستانی برای دریا خدای جداگانه ای در نظر میگرفتند. در هرکجا دریاچه ای وجود دارد مردم روستایی و بومی ادعا میکنند که در آن دریاچه اژدهایی وجود دارد و دریاچه هایشان اسرار آمیز هستند.

این اسرار آمیز بودن و جالب بودن دریاها، و وسعت دریاها نظر بشر را همیشه به خود جلب کرده است و بشر را به این نتیجه رسانده است که دریا باید منشع حیات و اسرار هستی باشد. این اندیشه به قرآن هم راه یافته است و البته امروز نیز دانش نیز این قضیه را تایید میکند که منشع حیات آب است و موجودات زنده از آب پدید آمده اند. از این گذشته همه انسانهای روی زمین میدانند که بدون آب هیچ موجودی نمیتواند زندگی کنند و موجودات زنده بدون وجود آب خواهند مرد، بنابر این شاید اولین منشعی که میتوانستند برای جانوران در نظر بگیرند، آب بوده است. از این گذشته مقدار زیادی از حجم بدن انسان را مایعات و آب تشکیل میدهد که این خود دلیل دیگری بر این بوده است که انسانهای زیادی فرض کنند که انسانها از آب پدید آمده اند.

مسلمانان ادعا میکنند که این ادعا که در قرآن مطرح شده است، و از آنجا که هیچ کس در آن دوران این را نمیدانسته است پس معجزه علمی قرآن است و پیش بینی اسلام است که امروز صحیح از آب در آمده است. البته ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه قرآن بدین مسئله اشاره میکند درست است و بر خلاف سایر ادعاهای اسلامگرایان در مورد معجزات علمی قرآن، این مورد بطور دقیق و شفاف در قرآن چندین بار از جمله در (سوره 11 آیه 7، سوره 21 آیه 30، سوره 25 آیه 54، سوره 24 آیه 45) آمده است. اما آیا واقعا این قرآن است که این معجزه را انجام داده است؟ آیا قبل از نوشته شدن قرآن کسی از این قضیه خبر نداشته است؟

قطعاً اینگونه نیست. تالس فیلسوف و دانشمند یونانی شخصی است که بیش از 1000 سال قبل از محمد زندگی میکرده است. بسیاری معتقدند تالس اولین دانشمند حقیقی تاریخ بشر است که برای اولین بار علوم را از اسطوره ها جدا کرد و علم حقیقی ، یعنی بررسی دنیا بدون اعتقاد به اینکه خدایان و جانوران متافیزیکی بر آن تاثیری دارند، را بنا نهاد. در مورد زندگی وی اطلاعات زیادی در دست نیست مگر اینکه  او قطعا در سال 585 قبل از میلاد زنده بوده است زیرا کسوفی را که در 28 ام ماه می آن سال انجام گرفت با موفقیت پیشبینی کرده بود. تالس یک تاجر بود و علوم مختلفی را جمع آوری کرد و به یونان معرفی کرد، از جمله علومی که او در آن شهرت دارد هندسه است. در هندسه هنوز هم قضیه ای به نام تالس وجود دارد مبنی بر اینکه خطوطی که دو خط موازی را قطع کنند، اندازه های متناسب پدید می آورند. وی همچنین اولین کسی است که ثابت کرده است یک قطر دایره را به دو قسمت تقسیم میکند. از قضیه تالس در دوران حیات او برای یافتن ارتفاع اهرام مصر و امروز برای یافتن ارتفاع کوه ها استفاده میشود.

از تالس امروز هیچ کتابی باقی نمانده است اما اندیشه های او در کتابهای سایر اندیشمندان یونانی از جمله کتاب متافیزیک ارسطو باقی مانده است. تالس معتقد بود که زمین همانند یک  سیلندر و یا دیسک است و خورشید و ماه دایره وار دور آن چرخش میکنند، این دقیقا دیدگاهیست که بعدها در ادیان نیز راه یافت و ادیان سامی از جمله اسلام بر اساس این دیدگاه شکل گرفتند که در آنها زمین مرکز کائنات است، این دیدگاه حدود 2000 سال، یعنی تا زمان انقلاب کوپرنیکوسی در بسیاری از افکار نفوذ کرده بود البته تالس اولین دانشمند ثبت شده است که چنین چیزی را بیان کرده بود، و الا اعتقاد بر این است که خود این ایده آموخته شده از مصریان و بابلیهای باستان است. از جمله سایر اندیشه های تالس اندیشه تکاملی بود که او آنرا بنیاد گذاشته بود. وی معتقد بود موجودات از آب بوجود آمده اند و حیوانات برتر از حیوانات فرو تر و انسان هم همچون باقی جانوران نتیجه تکامل است، وی معتقد بود انسان از ماهی بوجود آمده است. وی معتقد بود جهان بطور کلی از عناصر چهارگانه ای بوجود آمده است. و چقدر جالب است  قرآن نیز هروقت میخواهد بگوید چیزی از چه بوجود آمده است از همان عناصر استفاده میکند، شیطان از آتش بوجود آمده است و انسان از خاک. بنابر این تالس و بعد از او دانشمندان زیادی معتقد بودند حیات از آب آغاز شده است، در واقع دانشمندان ماتریالیست همچون تالس به سختی میتوانستند  منشع دیگری برای حیات غیر از آب در نظر بگیرند و این عقیده تا امروز نیز باقی مانده است. تالس معتقد بود اولین عنصر آب بوده است و این عقیده را با مشاهده سنگواره ها توسعه داده بود.


اما علاوه بر دانشمندان و فیزیک دانان باستانی، در ادیان نیز این عقیده که موجودات زنده از آب بوجود آمده اند ریشه ای بسیار کهن دارد. یکی از قدیمی ترین ادیانی که هنوز هم طرفداران بسیاری دارد بودائیسم است. پیروان این دین نیز بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) هستند و به هیچ نوع خدایی معتقد نیستند، هرچند به روح و تناسخ روح معتقدند. بودا نیز بیش از هزار سال قبل از محمد زندگی میکرده است و در کتاب پیدایش یا خلقت آگانا سوتا (Aganna Sutta) آیه 11 بطور مشخص به این قضیه که موجودات از آب بوجود آمده اند و غیر از آب هیچ چیز در ابتدا وجود نداشته است اشاره میکند. بنابر این حتی اسلام اولین دینی نیز نیست که به این قضیه اشاره مستقیم دارد.

نکته قابل توجه دیگر این است که به دلیل اینکه قرآن کتاب محکم و کاملی نیست واقعا نمیتوان دانست که حرف قرآن در مورد یک قضیه چیست. قرآن دارای تناقضات بسیاری هست که در بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه  به آنها بطور مفصل اشاره شده است. بوجود آمدن موجودات از آب که قضیه ای صحیح است و در تضاد با علم نیست نیز خود در تناقض جدی است با سایر آموزه های اسلام. همانطور که میدانیم قرآن بر اساس فرضیه باطل خلقت (اینکه انسان توسط خدا ساخته شده و بصورت انسان به زمین فرستاده شده و اولین انسان وجود داشته است و سایر انسانها از نسل اولین انسان یعنی آدم هستند) که خود کپی برداری شده از یهودیت و در آنجا نیز کپی شده از آثار زرتشتی است، بنا نهاده شده است. قرآن دم از آفرینش دو انسان اولیه به نام آدم و حوا میزند. چطور میتواند همزمان معتقد باشد که انسانها هم به شکل خلقت آدم و حوا بوجود آمده اند، و هم، همه موجودات از آب در آمده اند؟ مشخص است که پدید آمدن و متکامل شدن انسانها از آب و خلقت یکباره انسانها دو قضیه کاملا متناقض هستند و جمع آنها باطل است. چنانکه امروزه دو تئوری خلقت و تکامل همواره در روبروی هم قرار گرفته اند و مذهبیون بسیاری بطوری مضحک تکامل را همچنان رد میکنند. البته دینداران در سطوح جهالت مختلفی بسر میبرند، مثلا کلیسای کاتولیک در سال 98 اعلام کرد که تئوری تکامل را پذیرفته است، و داستانهای کتاب مقدس و داستان آدم و حوا میتوانند تنها داستنهای آموزنده و اسطوره ای باشند، اما مسلمانان که در مسابقه جهالت همواره رتبه نخست را دارند هرگز قبول نخواهند کرد که قرآنشان جز مشتی افسانه و داستان و اسطوره همچون سایر اسطوره ها و افسانه ها مثل سیندرلا و پینوکیو نیست.  به نظر میرسد پیامبر اسلام در مورد این قضیه دچار گیجی شده است و نتوانسته است حکم مشخصی را در این مورد صادر کند بنابر این دست به دوپهلو صحبت کردن زده است و هردو تئوری را و بعبارتی هر آنچه میشنیده است به الله بیچاره چسبانده است.

گرشاسپ 2 جمعه دهم خرداد 1387  نظر بدهید!

معجزه تنگ شدن نفس در سینه در قرآن

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام "معجزات علمی قرآن" بخوانید.

یکی از ادعاهای باطل که در مورد معجزات علمی قرآن مطرح میشود، این است که در قرآن به این نکته اشاره شده است که اگر شخصی بخواهد در آسمانها صعود کند دچار تنگی نفس میشود، در این نوشتار به بررسی این ادعا خواهیم پرداخت.

آیه ای که از آن برای اثبات این ادعا استفاده میشود از این قرار است:

سوره انعام آيه 125:

فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ.

در زیر چند ترجمه و تفسیر از این آیه آورده شده است:

آیتی:
هر کس را که خدا خواهد که هدايت کند دلش را برای اسلام می گشايد ، و هر، کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو می بندد که گويی می خواهدکه به آسمان فرا رود بدين سان خدا به آنهايی که ايمان نمی آورند پليدی می نهد.

مکارم:
آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينه‏اش را براى [پذيرش‏] اسلام‏، گشاده مى سازد؛ و آن كس را كه بخاطر اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سينه‏اش را آنچنان تنگ مى‏كند كه گويا مى‏خواهد به آسمان بالا برود؛ اين گونه خداوند پليدى را بر افرادى كه ايمان نمى‏آورند قرار مى‏دهد!

خرمشاهی:
بدينسان هر كس كه خداوند هدايتش را بخواهد دلش را به پذيرش اسلام مى‏گشايد، و هر كس را كه بخواهد بيراه وا گذارد، دلش را تنگ و تاريك مى‏گرداند، (چنانكه‏) گويى مى‏خواهد به آسمان بپرد (و نمى‏تواند)؛ خداوند اين چنين عذاب را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند، مى‏گمارد

فولادوند:

پس كسى را كه خدا بخواهد هدايت نمايد، دلش را به پذيرش اسلام مى‏گشايد؛ و هر كه را بخواهد گمراه كند، دلش را سخت تنگ مى‏گرداند؛ چنانكه گويى به زحمت در آسمان بالا مى‏رود. اين گونه‏، خدا پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند قرار مى‏دهد.

معزی:

آن را كه خواهد خدا هدايت كند بگشايد سينه او را براى اسلام و آن را كه خواهد گمراه سازد بگرداند سينه‏اش را تنگ فشرده چنانكه گوئى سخت مى‏رود به آسمان بدينسان نهد خدا پليد را بر آنان كه ايمان نمى‏آورند

به نظر نمیرسد تنگ شدن سینه ها برابر با تنگی نفس باشد، باید به یاد داشت که یکی از خطاهای فاحش قرآن این است که فکر میکند انسان با قلب سینه اش فکر میکند (بحث مفصل در این مورد را در نوشتاری با فرنام 
قلب جای تفکر بخوانید)، و معمولاً منظور قرآن از سینه واقعا سینه نیست بلکه در مورد گنجایش فکری افراد سخن میگوید. تفسیر المیزان در این مورد توضیحات کاملتری آورده است :

(( اضلال )) معناى مقابل (( هدايت )) است ، و به همين جهت اثرش هم مقابل اثر آن است ، و آن اين است كه دل گنجايش حق و صدقه را نداشته و از داخل شدن حق و صدق در آن امتناع داشته باشد، لذا دنبال كلمه (( ضيقا )) كلمه (( حرجا )) را كه همان امتناع داشتن است ذكر فرمود.
كلمه (( حرج )) بطورى كه صاحب مجمع البيان گفته به معناى تنگترين تنگ است . و در مفردات گفته : (( حرج )) و (( حراج )) در اصل به معناى آن فاصله تنگى است كه در هنگام اجتماع دو چيز در ميان آن دو مشاهده مى شود و به همين جهت هر فضاى تنگى را حرج مى نامند و گناه را هم حرج مى خوانند.

و بنا به گفته وى جمله (( حرجا كانما يصعد فى السماء )) به منزله تفسير است براى كلمه (( ضيقا )) و اشاره است به اينكه امتناع دلهاى گمراهان از قبول حق شبيه است به امتناع ظرفى كه بخواهند چيزى را كه حجمش بيشتر از حجم آن است در آن جاى دهند.
 

بنابر این قرآن اساساً در مورد موضوعی دیگر صحبت میکند و منظور قرآن تنگی نفس نیست. اما اگر هم فرض کنیم این آیه واقعا به بالارفتن و صعود انسانها در آسمان ارتباط داشته باشد بازهم نمیتوان آنرا معجزه نامید، زیرا میدانیم محمد خود برای عبادت یا هر منظور دیگری به کوه نور میرفته است، در تاریخ و احادیث بسیار از به کوه رفتن محمد سخن گفته شده است، بعنوان مثال او چند بار به دلیل بیماری روحی خود به بالای کوه رفته است تا خودکشی کند، مدارک و اسناد را در نوشتاری با فرنام  محمد دیوانه نیست؟  بیابید.

هرکس اهل کوه نوردی باشد میداند که بالا رفتن از کوه هم به دلیل تحرکی که صورت میگیرد و هم به دلیل تغیر فشار هوا موجب تنگتر شدن نفس و دشواری نفس کشیدن میشود، از همین رو است که برخی از کوهنوردان امروزه با خود کپسولهای اکسیژن حمل میکنند تا در بالای کوه ها دچار مشکلات تنفسی نشوند. آیه ای که این "معجزه" از آن استخراج شده است میتواند به این قضیه اشاره داشته باشد، بویژه اینکه اگر منظورش واقعا صعود در آسمان بود میتوانست از کلمه پرواز کردن "طیر" استفاده کند. کسی که از کوه بالا میرود در عین حال در حال صعود به آسمانها نیز هست. بنابر این دانستن این مطلب چندان دشوار نیست و به هیچ عنوان نمیتوان آنرا یک "اعجاز" دانست.

یکی از دوستان متخصص من در زمینه وانوردی ایمیلی پس از خواندن این نوشتار ایمیلی برای من ارسال کرد که متن آن از این قرار است:

صعود کردن در اتمسفر باعث میشود که فشار اتمسفری کم شود و در نتیجه فشار اکسیژن نیز کم میشود و حرارت 1.8 درجه به ازای هر 1000 پا تا تروپوسفر کم میشود. یک شخص سالم که سیگار نمیکشد میتواند تا 10,000 پا بدون هیچ منبع اکسیژنی صعود کند، اما اگر این شخص برای مدتی در آن ارتفاع بماند یا به بالاتر صعود کند کمبود O2 (مولکول اکسیژن) در بافت های ششی آن شخص موجب هیپاکسیا (Hypoxia) میشود.

 

علائم هایپاکسیا اینگونه انجام میگیرد:

 

حساسیت بینایی در شب کاسته میشود.

ضربان قلب زیاد میشود.

حافظه و قدرت تصمیم گیری کم میشوند.

گیجی و یوفوریا (شنگولی، مشاط) بوجود می آید.

کارایی ذهنی کاسته میشود، حالت گیجی قویتر میشود، حافظه دچار خطا میشود، حالتی شبیه نشئگی بوجود می آید.

هوشیاری از دست میرود و شخص میمیرد.

 

این تصور درست نیست که گمان کنیم حالت شخصی که از هایپاکسیا رنج میبرد شبیه به کسی است که بر روی زمین از فشار سینه سریع و خفگی در حال مردن است یا شخصی که در زمانی که در ارتفاع بالا پرواز میکند ناگهان به سبب کاهش فشار هوا دچار  مرض تصلب شرائين (Decompression) میشود.

Tamim. A

Aviation technical expert

بنابر این حتی اگر بپذیریم که این تفسیر، تفسیر به رای نیست باز هم نتیجه ای غلط و ناسازگار با واقعیت میدهد.

 

گرشاسپ 2 جمعه دهم خرداد 1387  نظر بدهید!

ترور هایی که به دستور محمد انجام گرفت!

سريه محمد ابن مسلمه

در بعضي كتب تاريخي اين سريه بنام سريه قتل كعب ابن الاشرف ثبت شده
پس از واقعه جنگ بدر و رسيدن مژده به مدينه ، كعب ابن اشرف كه از قبيله ؛؛ طيي ؛؛ و طايفه ؛؛ بني نبهان ؛؛ و مادرش از يهوديان بني نظير و خود مردي شاعر و زبان اور بود كه در اشعار خود به رسول خدا بد مي گفت و دشمنان را بر ضد ايشان و مسلمين تحريك مي كرد ، از اين خبر براشفت و گفت :
-
اكنون زير زمين از روي ان بهتر است .
انگاه رهسپار مكه شد و با گفتن شعر قريش را بر ضد رسول خدا تحريك مي كرد كه البته حسان ابن ثابت و زني بنام ميمونه شعر هاي او را پاسخ ميدادند .
سپس كعب به مدينه بازگشت و نام زنان مسلمان را در اشعارش با بي احترامي مي برد و مسلمانان را ازار مي داد.
در اين موقع رسول خدا فرمود :
-
كيست كه مرا از دست پسر ؛؛ اشرف ؛؛ اسوده كند ؟
محمد ابن مسلمه گفت :
-
اي رسول خدا ! من خود اين مهم را كفايت مي كنم و او را مي كشم .
رسول خدا فرمود : اگر ميتواني كوتاهي مكن .
سه روز گذشت . و محمد تبن مسلمه از خوردن و خوابيدن افتاد و پيوسته در فكر انجام كار بود ، تا اينكه رسول خدا به او گفت :
-
چرا خوردن و اشاميدن را ترك كرده اي ؟
-
چون قولي داده ام كه نمي دانم خواهم توانست به ان وفا كنم يا نه .
-
وظيفه اي جز كوشش در راه انجام ان نداري . شد يا نشد گناهي بر تو نيست .
(
متن بالا عينا از كتاب تاريخ اسلام دكتر ايتي چاپ دانشگاه تهران مي باشد كه البته به كتب ديگري كه قبلا به انها اشاره شد هم ميتوان رجوع كرد )
و اما بقيه ماجرا بطور خلاصه :
سپس محمد ابن مسلمه با چند نفر از جمله برادر رضاعي كعب بر كشتن او همداستان شدند و يكي از انها پيش كعب رفته و به بهانه خريد خواربار با او به صحبت نشست .
كعب در گرو قيمت خواربار از انها خواست كه زنان و پسرانشان را گرو بگذارند كه انها نپذيرفتند و در نهايت قرار شد كه اسلحه هايشان را گرو بگذارند .
شب هنگام براي گرفتن خواربار و گرو گذاشتن اسلحه پيش كعب امدند و به بهانه اي او را از قلعه بيرون كشيدند سپس با شمشير بجانش افتادند و در نهايت محمد ابن مسلمه كاردي را كه همراه داشت در زير ناف كعب فرو برد و تا زهار او را پاره كرد .
بروايت طبقات : سر كعب را بريدند و در ؛؛ بقيع غرقد ؛؛ تكبير گفتند كه رسول خدا شنيد و دانست كه توفيق يافته اند . انگاه سر كعب را اوردند و پيش پاي رسول خدا انداختند و چون بامداد شد ، يهوديان را بيم و هراس گرفته بود و نزد رسول خدا امدند و گفتند :
-
سرور ما را ناگهان كشته اند .
رسول خدا كارهاي نا پسند و اشعار و ازار كعب را ياداوري كرده و انان را به قرار صلحي دعوت كردند .
اين سريه در چهاردهم ربيع الاول سال سوم رخ داد .

 

سريه عمير بن عدي
عصماء دختر مروان همسر يزيد بن زيد خطمي زني بود شاعر و زبان اور ، در هجو اسلام و مسلمانان شعر ميگفت ، رسول خدا و انصار را ازار مي رساند و دشنام مي داد و دشمنان رسول خدا را در اشعار خود بر ضد مسلمين تحريك مي كرد
.
برخي اشعار تند او و هم پاسخي را كه ؛؛ حس‍‍ان ؛؛ به او داده است را ابن اسحاق نقل مي كند .
رسول خدا روزي فرمودند : كسي هست تا مرا از دختر مروان بگيرد ؟
عمير بن عدي خطمي كه مردي نابينا بود شنيد و شبانه بر ان زن تاخت و اورا كشت و بامدا د به رسول خدا خبر داد كه رسول خدا فرمودند : خدا و رسولش را ياري كردي .
 

ترور (سريه) سفيان بن خالد بدستور رسول خدا ( ص )

يكي ديگر از سريه هايي كه رسول خدا در سال چهارم هجري فرستاد در كتب تاريخ اسلام در طبقات ج 2ودر امتاع الاسماع و در سيره النبي ج 4و تاريخ يعقوبي ج 2 بنام سريه ? عبدالله بن انيس انصاري بر سر سفيان بن خالد ? از ان اسم برده شده است .

شرح اين سريه از كتاب ? تاريخ پيامبر اسلام ? تاليف دكتر محمد ابراهيم ايتي از انتشارات دانشگاه تهران :


دوشنبه پنجم محرم الحرام سال چهارم

رسول خدا خبر يافت كه ? سفيان بن خالد هذلي لحياني ? در ? عرنه ? منزل كرده و مردمي را براي جنگ با رسول خدا فراهم ساخته است . پس ? عبدالله بن انيس ? را براي كشتن وي فرستاد .
به روايت ابن اسحاق : ? عبدالله بن انيس ? مي گويد : رسول خدا مرا فرا خواند و گفت :
-
خبر يافته ام كه پسر ? سفيان بن نبيح هذلي ? مردم را براي جنگ با من فراهم مي سازد و در ? نخله ? ( يا عرنه ) منزل گزيده است ، پس نزد وي رهسپار شو و او را بكش .

گفتم :
براي من توصيفش كن تا او را بشناسم .-
فرمودند :
-
او را كه ديدي از هيبتش بيمناك مي شوي و شيطان را بياد مي اوري و نشاني ميان تو و او ان است كه هرگاه او را ديدي لرزه اي خواهي كرد .
عبدالله ميگويد : شمشير خود بر گرفتم و رو به راه نهادم و هنگام عصر او را ديدم كه زناني هودج نشين به همراه داشت و مي خواست درجايي فرود ايد و چون او را ديدم - چنان كه رسول خدا گفته بود - لرزه اي بر من افتاد پس روي به وي نهادم و از ترس ان كه مبادا با هم گلاويز شويم و از نماز باز مانم ، نماز را همچنان كه پيش مي رفتم به اشاره خواندم ، پس چون به او رسيدم ، پرسيد :
كيستي -
گفتم :
-
مردي از ? خزاعه ? هستم و شنيده ام كه براي جنگ با اين مرد - رسول خدا - سپاه فراهم ميكني ، براي شركت در همين امر نزد تو امده ام .
گفت : اري در همين انديشه ام .
اندكي با وي راه رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير بر وي حمله بردم و او را كشتم ، سپس در حالي كه زنانش بالاي نعش او افتاده بودند باز گشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، فرمودندرو سپيد باشي 


?
عبدالله ? را در اينباره اشعاري است كه ابن هشام انها را نقل كرده است .
حال بدون هيچ توضيحي تنها سوالي مطرح مي كنم :
كساني كه مدعي پيروي از سيره پيامبر اكرم (ص ) هستند و در عين حال ? ترور ? را يك عمل ضد اسلامي قلمداد مي كنند اين عمليات ( سريه ) را چه مي نامند ؟( ضمن اينكه بايد ? ترور ? را با ? قتل عام مردم بيگناه ? مترادف ندانست . )
 

سريه رجيع

حادثه شهادت شش تن ( يا به روايتي ده تن )از ياران رسول اكرم در سريه رجيع يكي از اين حوادث بود كه گروهي هفت نفره از دو طايفه ? قاره ? و ? عضل ? از قبيله بني هون در مقابل چند شتر كه از ? بني لحيان ? گرفتند به مدينه امدند و اظهار اسلام كرده و گفتند : اي رسول خدا ! كساني را با ما بفرست تا طايفه ما را دين بياموزند و قران تعليم كنند.
و رسول خدا نيز تعدادي از اصحاب را با انها فرستادند كه چون به منطقه ? رجيع ? رسيدند بكمك قبيله ? هذيل ? بر سر مسلمانان ريختند و چون مسلمانان به دفاع پرداختند وسه تن از انان شهيد و سه تن ديگر اسير شدند كه در راه يكي ديگر از انان نيز بند گسسته و جنگيد تا شهيد شد .
انان دو نفر ديگر بنامهاي زيد بن دثنه و خبيب بن عدي را به مكه بردند و با دو نفر از اسيران هذيل در مكه مبادله كردند .
زيد را گردن زدند و خبيب را به دار زدند ( خبيب نخستين كسي است در اسلام كه دو ركعت نماز را در هنگام كشته شدن سنت نهاد ) و هرچه كردند تا از اسلام برگردد نپذيرفت و عاقبت چهل پسر از فرزندان كشته هاي بدر با نيزه بر وي حمله كردند و شهيدش ساختند . و بنا بر روايات رسول اكرم در همان لحظه توسط وحي به حال وي اگاهي يافت .

سريه بعر معونه
 

ابو براء
 : عامر بن مالك به مدينه امد و خدمت حضرت رسول عرض كرد : اي محمد ! مرداني را به نجد بفرست تا انان را به دين تو دعوت كنند . اميد دارم كه بپذيرند .
رسول خدا فرمودند : از مردم نجد بر اصحاب خويش بيم دارم .
ابو براء گفت : در پناه من باشند .
رسول خدا چهل تن ( بنا به روايت طبقات و مقريزي : هفتاد تن ) از جوانان و قاريان انصار را همراه وي ساخت .
ايشان در ? بعر معونه ? فرود امدند و ? حرام بن ملحان ? نامه حضرت رسول را نزد ? عامر بن طفيل ? برد , اما عامر بي ان كه نامه را بخواند , حرام را به قتل رسانيد و از بني عامر براي كشتن همراهان وي كمك خواست كه انها بدليل امان ابو براء امتناع كردند و وي نيز از قبيله هاي ? عصيه ? و ? رعل ? و ? ذكوان ? ياري خواست و مسلملنان را محاصره كرد. اصحاب سريه هم ناچار تا اخرين نفس جنگيدند و همگي شهيد شدند الا دو نفر :
1-
كعب بن زيد خزرجي كه در ميان كشته ها افتاده بود جان بدر برد .
2-
عمر بن اميه ضمري كناني كه بكمك يكي ديگر از اصحاب شتر ها را براي چرا برده بود و چون برگشت و از ماوقع مطلع گشت به دوستش پيشنهاد داد كه شتابان به نزد رسول خدا روند و ايشان را مطلع نمايند كه وي نپذيرفت و جنگيدند تا دوستش شهيد و عمر بن اميه نيز اسير شد .
دشمنان جون دانستند كه وي ? مضري ? است موي پيشاني وي را بريدند و مردي به جاي مادرش كه نذر كرده بود بنده اي را ازاد كند وي را ازاد كرد .
عمر بن اميه رهسپار مدينه شد و در بين راه دو نفر از ? بني عامر ? را كه خوابيده بودند كشت ( از عهد و پيمان بني عامر با رسول خدا و نيز از امتناع بني عامر از كمك به عامر بن طفيل در جنگ با مسلمانان بي خبر بود) و جالب انكه پيامبر اكرم جامه و سلاح اندو به اضافه ديه انها را براي عامر بن طفيل فرستاد .

اين دو حادثه پيامبر اكرم را بسيار غمناك ساخت بطوري كه تا يكماه در قنوت نماز صبح بر اين قبايل نفرين مي كرد ند
اينكه بعدها پيامبر با اين قبايل چه كرد فعلا منظور نظر نيست و در اینجا تا حدودی با یکی از صحابه حضرت رسول اشنایی پیدا کردیم .
در نوشته اينده به سريه ? عمر بن اميه ضمري ? براي كشتن ابوسفيان خواهم پرداخت که البته نافرجام ماند .
 

منبع +

گرشاسپ 2 پنجشنبه نهم خرداد 1387  نظر بدهید!

مقایسه ی داستان لواط قوم لوط و همخوابگی لوط بادخترانش در قرآن و تورات

چون ابراهیم راوحشت از دل برفت وبشارت فرزند بیامد درآن حال برای خلاص قوم لوط با ما به گفتگو والتماس درآمد (یعنی ازفرشتگان که وعد ه هلاک قوم لوط شنید استدعای نجات برآنهاکرد . که همانا ابراهیم بسیارحلیم ورئوف بود وبسیاربدرگاه خدا دعا وتضرع داشت وبسیار از حق ومغفرت وآمرزش درحق خودوخلق میطلبید . خطاب شد ای ابراهیم ازاین خواهش درگذر که هنگام حکم قهر الهی براین قوم فرارسیده وبر آنها عذابی که حتمی است وبازگشت ندارد وخواهد رسید .

وچون فرستادگان  (فرشتگان قهر) به لوط وارد شدند (برقوم خود) پریشان خاطر ودلتنگ شد وگفت این روز بسیارسختی است . (وچون فرشتگان بصورت جوانان زیبا بخانه لوط درآمدند) قوم لوط (آگاه شد) و به قصد عمل زشتی که درآن سابقه داشتند بسرعت به درگاه او وارد شدند  لوط به آنهاگفت این دختران من (جنس زنان امتم که به منزله دختران منند) برای شما پاکیزه ونیکوترند از خدا بترسید ومرانزد مهمانان به عمل زشت خود خوار وسرشکسته مکنید.

 آیا درمیان شما یکمرد خیر خواه رشید خدا پرست نیست(که شما را از این کار بد منع کند) . قوم لوط گفتند مارا رغبت ومیلی به آن دختران نیست  وتو بخوبی میدانی که مطلب ما چیست . (لوط چون دید پند او اثری ندارد) گفت ای کا ش مرابرمنع شما اقتداری بود یا آنکه چون قدرت ندارم ازشر شما به رکن محکمی (که اقتدار خدا ست) پناه خواهم برد . فرشتگان به لوط گفتند (تو اندیشه مدارکه) ما رسولان پروردگاریم و هرگز دست آزارقوم بتو نرسد تو با اهل بیت خود شبانه از این دیار بیرون شو و از اهل خود هیچکس جز آن زن کافرت که آنهم با قوم باید هلاک شود یکی راوامگذار که وعده عذاب صبحگاه است و تا صبح وقت بسیارنیست .

چون صبح شد فرمان قهرما دیار آن قوم نابکار راویران وزیرو زبرساخت وبرسرآنهامرتب ازآسمان سنگ هلاک فرو ریختیم  . که آن سنگهای بلا برسر ستمکاران از امر خدا نشان دار ومعین بود والبته چنین هلاکتی ازظالمان عالم دورنخواهدبود . سوره یازدهم (هود) آیه های 74تا 83

 

این داستان بدوراز اندیشه و خرد، در سوره پانزدهم (الحجر) وسوره بیست وششم (الشعرا) وسوره بیست ونهم (عنکبوت) وسوره پنجاه ویکم (الذاریات) وسوره پنجاه وچهارم(قمر)وسوره شصت وهفتم (الملک) نیز بادگرگونیهائی آمده است.

پرسش اینست که 

1- خواندن کدام بخش از این داستان سراپا زشت وتبهکاری برای آمرزش روان مردگان ایرانی سودمند است؟

2-چگونه سوگندبرلواط تیره لوط ویا نوشانیدن شراب به لوط ومست کردن وی وهمخوابگی دخترانش با او میتواند کسی راپای بند بردرست پیمانی کند ؟ که مردم گمراه نگا هداشته ایران درپناه اسلام ناب محمدی هم به این زشتکاریها سوگند یاد مینمایند وهم آنرابرای آمرزش روان مردگان خودمیخوانند.

چون این داستان سراپازشتی وتبهکاری  در هفت سوره از قرآن آمده است ، هرایرانی که یکباربه قرآن  سوگند یاد بنماید یعنی هفت بار  به لواط قوم لوط وزنای لوط بادخترانش سوگند یادنموده است ؟

آیا آیت الله های چیره شده برایران  این نمایندگان راستین بت الله  .  پاسخی در رد سوگند با این داستان شیرین آمده درکلام الله خود دارند؟ ویا خواهندپذیرفت که خواندن چنین داستانهای مستهجنی نه تنها آمرزنده روان مردگان نیست که آزاردهنده روان آنان هم هست؟

حال بسراغ تورات میرویم تادریابیم داستان  الله فرموده درتورات چگونه آمده است؟
سفر پیدایش19

باب نوزدهم

و وقت عصرآن دوفرشته وارد سدوم شدند ولوط به دروازه سدوم نشسته بود وچون لوط ایشان رابدید به استقبال ایشان برخاسته روبرزمین نهاد. وگفت اینک اکنون ای آقای من به خانه بنده خودبیائیدوشب رابسربریدوپایهای خودرابشوئید وبامدادان برخاسته راه خودراپیش گیرید . گفتند نی بلکه شب را درکوچه بسرمیبریم . اما چون ایشان را الحاح بسیارنمود با اوآمده به خانه اش داخل شدند وبرای ایشان ضیافتی نمود ونان فطیرپخت پس تناو ل کردند .

وبخواب هنوزنرفته بودند که مردان شهر یعنی مردم سدوم ازجوان وپیرتمام قوم ازهرجانب خانه وی را احاطه کردند . وبه لوط ندا درداده گفتند آن دومرد که امشب به نزدتودرآمدندکجا هستند آنهارانزدمابیرون آور تا ایشان رابشناسیم . آنگاه لوط نزد ایشان بدرگاه بیرون آمدودر را از عقب خود ببست . وگفت ای برادران من زنهاربدی مکنید. اینک من دودختردارم که مردرانشناخته اند ایشان را الآن نزدشما بیرون آ ورم وآنچه درنظرشماپسندآید با ایشان بکنید لکن کاری به این دومرد ندارید زیراکه برای همین زیر سایه سقف من آمده اند .

گفتند دورشوو گفتند این یکی آمدتانزیل ماشود وپیوسته داوری میکند الآن باتو ازایشان بدترکنیم پس برآنمرد یعنی لوط بشدت هجوم آورده نزدیک آمدندتادر رابشکنند . آنگاه آن دومرد دست خودرا پیش آورده لوط را نزدخودبه خانه درآوردند ودر رابستند . اما آن اشخاصی راکه به در خانه بودند ازخردوبزرگ به کوری مبتلا کردند که ازجستن در خویشتن راخسته ساختند . وآن دومرد به لوط گفتند آیا کسی دیگردراین جاداری دامادان  وپسران ودختران خودوهرکه را درشهرداری ازاین مکان بیرون آور . زیراکه ما این مکان راهلاک خواهیم ساخت چون که فریاد شدید ایشان بحضور خداوندرسیده وخداوند مارافرستاده است تا آنراهلاک کنیم .

پس لوط بیرون رفته بادامادان خودکه دختران اوراگرفتند مکالمه کرده گفت برخیزید وازاین مکان بیرون شوید زیراخداوند این شهر را هلاک میکند امابنظردامادان مسخره آمد . وهنگام فجرآن دوفرشته لوط را شتابانیده گفتندبرخیزوزن خودرابا این دودخترکه حاضرندبردار مبادا درگناه شهرهلاک شوی . وچون تاخیر مینمود آن مردان دست او ودست زنش ودست هردودخترش راگرفتند چونکه خداوندبروی شفقت نمودواورابیرون آورده درخارج شهرگذاشتند .

و واقع شدچون ایشان رابیرون آورده بودندکه یکی به وی گفت جان خودرادریاب وازعقب منگرودرتمام وادی مایست بلکه به کوه بگریز مبادا هلاک شوی  . لوط بدیشان گفت ای آقا چنین مباد . همانابنده ات درنظر التفات یافته است واحسانی عظیم به من کردی که جانم را رستگارساختی ومن قدرت آن ندارم که به کوه فرارکنم مبادا این بلا مرافروگیرد وبمیرم . اینک این شهر نزدیک است تابدان فرارکنم آیاصغیرنیست تاجانم زنده ماند . بدوگفت اینک دراین امرنیزتورا اجابت فرمودم تاشهری ر اکه سفارش آن نمودی واژگون نسازم  . بدانجابزودی فرارکن زیراکه تاتوبدانجانرسی هیچ نمیتوانم کرد ازاین سبب آنشهرمسمی به صوغرشد .

و چون آفتاب برزمین طلوع کرد لوط به صوغر داخل شد . آنگاه خداوند برسدوم وعموره گوگردوآتش ازحضورخداوند ازآسمان بارانید.  وآن شهرهاوتمام وادی وجمیع سکنه شهرها ونباتات زمین راواژگون ساخت . اما زن او از عقب خود نگریسته ستونی ازنمک گردید . بامدادان ابراهیم برخاست وبه سوی آن مکانی که درآن به حضورخداوندایستاده بودرفت . وچون به سوی سدوم وعموره وتمام زمین وادی نظر انداخت دیدکه اینک دود آن زمین چون دود کوره بالا میرود . وهنگامی که خدا شهرهای وادی را هلاک کرد  خدا ابراهیم رابیادآورد ولوط را از آن انقلاب بیرون آورد چون آن شهرهائی راکه لوط درآنها ساکن بود واژگون ساخت .

و لوط از صوغربرآمد وبادودخترخود درکوه ساکن شد زیراترسیدکه درصوغربماند پس بادودختر خود درمغاره سکنی گرفت . ودختربزرگ به کوچک گفت پدرماپیرشده ومردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کل جهان بمادرآید . بیاتاپدرخودراشراب بنوشانیم وبا اوهمبسترشویم تانسلی ازپدرخود  نگا هداریم . پس درهمان شب پدرخودراشراب نوشانیدند ودختربزرگ آمده باپدر خویش همخواب شد واو از خوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . و واقع شدکه روزدیگربزرگ به کوچک گفت اینک دوش باپدرم همخواب شدم امشب نیز اوراشراب بنوشانیم وتوبیا وباوی همخواب شو تانسلی ازپدرخودنگاهداریم . آنشب نیز پدر خودراشراب نوشانیدند ودخترکوچک همخواب وی شد واوازخوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . پس هردودخترازپدرخودحامله شدند . وآن بزرگ پسری زائید اوراموآب نام نهاد واوتا امروزپدرموآبیان است . وکوچک نیز پسری بزاد واورا بن عمی نام نهاد وی تابحال پدربنی عمون است :

برداشت از باب نوزدهم (سفرپیدایش19) آیه های ا تا38 کتاب مقدس یعنی کتب عهد عتیق وعهد جدید که اززبانهای اصلی عبرانی وکلدانی ویونانی ترجمه شده است وبه همت انجمن پخش کتب مقدسه درمیان ملل به چاپ رسید.

وحال روی سخنم با الله است که میگوید قرآن وتورات هردورا من فرستاده ا م  اگر چنین است وسخنت راست.  پس چرا درهریک ازداستانهایت اینهمه دوگانه گوئی درقرآن وتورات وجود دارد؟

مگرتودرهمه سوره های قرآن نگفتی که چون همسرلوط هم از لواط گران بود به کیفرگنا هش درسنگباران نابودشد.

پس چگونه است که درتورات همسرلوط درشماربیگناهان درآمدکه فرشتگانت دست اورا هم گرفتندوازسنگباران رهائی بخشیدند ولی چون اوبه پشت سر خودنگاه کرد نمک گردید؟

من دیگردروغهایت  رانادیده گرفتم  تنها به من بگو  دراین داستان کدام سخنت   درست است (سخنان آمده درقرآن  یا توراتی که خودت میگوئی هردو فرستاده منند؟)

تو که درباره لواط گروهی بگفته خود ازآفریدگان گمراهت   خرد راهنمائی نداشتی . چگونه چنین غیرتی شدی تا شهرودیارشان را زیرو روبکنی . آیا این کاربرایت آسانتر ازراهنمائی بود؟

چگونه شد زمانی که دودخترلوط باپدرشان همخوابه میگردیدند. درآن غار گردوغباری هم نکردی؟  وآن زمان که (برابرباب نهم  سفرپیدایش 9 آیه های  21تا 26 ) حام  پسرنوح درحال مستی پدرش . براوتجاوزکرد چراصدایت درنیامد؟

از این دروغها ی الله فرموده دردستگا هت زیاد دیده میشود که درسخنرانیهای پیش برخی رابابن مایه های استوارآورده ام  دراینجا بیشترنمی آورم  تابگاه وبجای خودآورده شود که گمراهان آگاه گردند وآگاهانه تورا به دادگاه خردفراخوانند  ودر چنان دادگاهی تورا از جایگاه خدائی ورسول الله ات (محمد)آفریننده تورا نیز ازپایگاه رسالت دروغین به زیرکشند تا به کیفر 1400سال فریب وریا وتبهکاری ، پیکره شما ها وولی الله غداره بندت رادر موزه های جهانی(جنایت علیه بشریت) برپادارند.

همگان باید دریابند که هیچگاه خورشید درپس ابرپنهان نخواهد ماند  و اندیشه اهریمنی همواره بر اندیشه اهورائی  پیروز نخواهد گردید .  همه کسانیکه باتاریخ اسلام سروکاردارند به نیکی میدانند که تو(الله)همان حجرالاسود جاخوش کرده درخانه کعبه  وبنده آل محمد هستی که آفریننده ات( محمد) تورادرجاگاه خدائی نشانید وآنچه دل تنگش میخواست بنام توبافت و زیرنام کلام الله بخوردمردم ناآگاه زمان داد وباآنهمه دروغهای بزرگ آمده درکلام الله، جهان وجهانیان رابانام توبه خاک وخون کشید .

که پیامدشومش چهارده سده گمراهی ،تباهی،بدبختی، سیه روزی واشک وآه بهره یک میلیارد مردم فریب خورده اسلامی گردیده که نه خود رنگ  آزادی وبهزیوی رامی بینند ونه میگذارندتادیگرجهانیان از شادکامی بهره مند گردند که نمونه بارزآن گسترش تروریست اسلامی پایه گذاری شده  بدست سید روح الله خمینی درایران است.

سید روح اللهی که بدست جیمی کاتر رئیس  جمهور ی پیشین آمریکا وبیاری کشورهای باختری برسرکارآورده شد وبرای این خوش خدمتی جایزه سرخ رنگ( صلح) آغشته به خون  رانیزربود ؟؟

امید وارم هم میهنانم که با همه هستی خوددر25سال رهبری ملایان درایران درستیهای اسلام وشیعه گری را ازنزدیک دریافته اند بخود آیند بادیدگانی باز وبدورازپی ورزی تازی پرستی .این بن مایه ننگ(قرآن) رهاورد اسلام رابا موشکافی وخردمندانه بر رسی کنند وآگاهانه راه راست را خودبرگزینند تا ازاین دام خانمان سوز هزاروچهارسدساله یکباروبرای همیشه رهائی یابند.

تا اسلام وشیعه گری درایران فرمان رواست ،بدبختی وفقروسیه روزی هم فرمان رواست.

 پاینده ایران خرد یارو یاورهمه گمراهان باد .بارج فراوان پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزردو بنفش: پاریس.

 آله دال فک.

گرشاسپ 2 پنجشنبه نهم خرداد 1387  نظر بدهید!

حرمت ريش در اسلام

همه مراجع ، فتوا به حرمت ريش تراشي داده اند و فرقي در حرام بودن، بين تراشيدن تمام صورت و يا قسمتي از صورت نگذاشته اند!! ريش به قدري در اسلام اهميت دارد كه اگر كسي ريش ديگري را بكند طوريكه ريش او به طور كلي از بين برود ،  بايد ديه كامل بپردازد و اگر قسمتي از ريش روييد و قسمت ديگر نروييد ، بايد يك سوم ديه را بدهد. از امام صادق نقل شده است كه اميرالمؤمنين در مورد كسي كه ريش ديگري را از بين ببرد به طوريكه اصلا نرويد ، حكم كردند كه بايد ديه كامل بپردازد و اگر قسمتي از آن روييد بايد يك سوم ديه را بپردازد. امام خميني هم در تحرير الوسيله ، ج 2 ، بحث ديه موي سر و ريش ، همين فتوي را می دهد.  

اما چرا ؟ علت حرام بودن ريش تراشي چيست؟؟ دلايل فرا علمي آن را در احاديث زير بيابيد.

 رسول خدا فرمود: پروردگار من دستور به گذاشتن ريش و كوتاه كردن سبيل داده است. و نيز فرمود : سبيل هايتان را كوتاه نماييد و محاسن (ريش) خود را بلند نگاه داريد و خود را شبيه يهوديان مگردانيد.

و باز هم به نقل از او : مجوسان ريش هاي خود را مي تراشند و سبيل ها را بلند نگه مي دارند  .ولي ما مسلمين سبيل هاي خود را كوتاه و محاسن را بلند نگه مي داريم و داشتن ريش و كوتاه كردن سبيل مطابق با فطرت انساني ست.(؟؟؟؟!!!؟؟؟؟) و فرمود كسي كه خود را شبيه غير مسلمان در آورد از ما نيست.

رسول خدا:

محاسن را از ته زدن يك نوع مثله است و كسي كه خود را شكنجه و اذيت كند لعنت خداوند بر او باد .

ده عمل زشت و گناه باعث نابودي قوم لوط شد ، كه دو عمل از آنها تراشيدن ريش و بلند كردن سبيل ها بود .

شانه زدن ريش ها ، رزق و روزي را زياد مي كند .

مو و (ريش) زيبا لباسي است كه خداوند داده ، بنابراين آن را گرامي بداريد.

 

حبابه والبيه مي گويد :حضرت علي را جلوي لشكري ديدم در حالي كه با تازيانه دو سري فروشندگان ماهي بي فلس را كه فروش آنها حرام بود ، مي زد و مي فرمود : اي فروشندگان ماهي هايي كه مسخ شده بني اسرائيل اند و اي لشكر بني مروان.

فرات بن احنف سؤال كرد: لشكر بني مروان جه كساني هستند؟؟حضرت فرمود: آنها گروهي بودند كه ريش هاي خود را مي تراشيدند و سبيل هاي خود را تاب مي دادند و در اثر اين دو گناه مسخ شدند و به شكل حيوانات در آمدند.

 

از امام صادق منقول است:

شانه كردن موي سر و ريش غم و غصه و وبا را از بين مي برد.

شانه كردن ريش دندانها را محكم مي كند.

شانه كردن موي سر( و ريش ) بلغم را دفع مي كند و باعث از بين رفتن فقر و درد مي شود. و نيز ايشان در تفسير آيه 31 سوره اعراف كه مي فرمايد : زينت خود را در هنگام مسجد رفتن همراه داشته باشيد ، فرمود : شانه كردن ، مو (و ريش) را زيبا مي نمايد و باعث بر آورده شدن حاجت مي گردد.

و اينبار در مورد اندازه ريش از امام صادق منقول است كه : كسي كه ريش او بلند تر از يك قبضه دست باشد ، جايگاهش در جهنم خواهد بود.

 

و اما سبيل و عواقب بلند نگه داشتن آن(؟؟؟!!!؟؟؟)

 

رسول خدا فرمود:

سبيل خود را بلند نگه نداريد زيرا شيطان آنجا را جايگاه خود قرار مي دهد و در آنجا مخفي مي شود.

 يا علی ،  كسي كه سبيل خود را كوتاه نكند ،  مسلمان واقعي نيست ،  شفاعت ما شامل  حال او نمي شود ، هميشه مورد لعن خدا و فرشتگان است ، دعاي او اجابت نمي شود و در هنگام قبض روح با سختي روحش از بدن جدا مي شود ،  عذاب او در قبر بسيار سخت است ، براي هر موي سبيل مارها و عقرب ها بر او مسلط مي شوند ،  تا قيامت در قبر عذاب مي شود  و هنگامي كه از قبرش خارج مي شود در پيشانيش نوشته شده كه اين شخص اهل جهنم است.

 

تمام مطالب گفته شده از كتاب پاسخ به پرسش هاي جوانان ج اول نوشته اسدالله محمدي نيا گرفته شده است كه تمامي منابع مورد استفاده در پا ورقي اين كتاب ذكر شده جهت اطلاع بيشتر مي توانيد رجوع كنيد.

مینو جاوید

 حالا فهمیدید چرا حاکمان ما همه ریش دارند . . .

گرشاسپ 2 پنجشنبه نهم خرداد 1387  نظر بدهید!

چرا اسلام را ترك كردم؟

اغلب ازمن پرسيده مي شود چرا اسلام را ترك كرد م ؟ اين كه اغلب مسلمانان به خود اجازه نمي دهند كه درباره  امكان ترك اسلام   فكر كنند ، خيلي نامعقول بنظر ميرسد.انها ترجيع مي دهند اين گونه فكر كنند كه كساني كه از اسلام بريده اند بوسيله اژانس هاي يهود به انها پول داده شده است.تا اين حقيقت را بپذيرند كه انسان ها  ازادي انديشه دارند وبعضي ممكن است فكر كنند كه اسلام دين مورد نظر  انها نيست.

اينها دلايل من براي ترك اسلام هستند:

تا چند سال پيش من فكر مي كردم كه ايمان من به اسلام كوركورانه نيست بلكه نتيجه سالها بررسي وتحقيق است.درحقيقت من كتاب هاي زيادي كه بوسيله كساني نوشته شده بودند كه من افكارشان را قبول داشتم، درباره اسلام خوانده بودم واعتقاد  راسخ داشتم كه حقيقت را يافته ام.تمام تحقيقات پيش انتخاب شده ام ايمانم  را تاييد مي كرد.مانند بقيه مسلمانان معتقد بودم براي دانستن هرچيز بايد به منابع اوليه مراجعه كنم .والبته منابع اسلام قران وكتبي است كه بوسيله محققين مسلمان نوشته شده است.بنابراين احساس مي كردم نيازي به اينكه حقيقت را در جاي ديگر بجويم نيست چراكه مطمئن بودم حقيقت را يافته ام.  مسلمانان مي گويند:طلب العلم بعد الوصول المعلوم مذموم.يعني بررسي علم بعد از رسيدن به يقين نكوهيده است.

البته اين عقيده اي احمقانه است.ايا اگر ما بخواهيم درباره يكي ازاين ايين هاي ديني خطرناك تحقيق كنيم فقط كافي است ببينيم رهبر اين ايين وپيروانش چه مي گويند؟ايا عاقلانه تر نيست دامنه تحقيقاتمان را گسترش بدهيم وببينم ديگران درباره انها چه ميگويند؟به سراغ منابعي برويم كه موضوعات را علمي بررسي مي كنند چرا كه دانشمندان مومنان نيستند انها چيزهاي را كه به ان ايمان كوركورانه دارند، نمي گويند.دانشمندان مدارك را نقادانه بررسي مي كنند.اين با مشي مذهبي كه برپايه ايمان وباوراست خيلي تفاوت دارد.

فكر مي كنم اشناييم با ارزش هاي انساني غرب مرا حساس تر كردواشتياقم رابراي آزادي ا نديشه، دمكراسي

برابري و حقوق انسان برا نگيخت. بعد ازاين وقتي كه قران را مي خواندم آن را با ارزش هاي انساني نو يافته ام مغاير مي ديدم .من وقتي اموزه هايي مثل انچه درپي مي آيد مي خواندم غمگين مي شدم.

سورة انعام /90

توبه آنان كه پس از  ايمان آوردن كافرشدند وبر كفرشان افزودند پذيرفته نخواهد شد واينان گمراهانند.

نحل/106-108

كسي كه پس ازايمان به خدا كافر ميشود( نه اينكه اورا به زور واداشته اندوحال انكه دلش به ايمان باقي است)بلكه انانكه دردلشان را بركفر گشوده اند مورد خشم خدايند وعذابي بزرگ برايشان مهياست.

اين براي اين است كه انها دنيا را بيش از آخرت دوست دارند و خدا مردم كافر را هدايت نمي كند.

خدا بردل وگوشها وچشمهايشان مهر نهاده وخود نمي دانند.

 

ممكن است فكر كنيد اين مجازات هاي دردناك مربوط به آخرت است.اما محمد فرمان داده اين انسان ها مجازاتشان را در همين دنيابايد بينند:

صحيح بخاري جلد6 كتاب 61 حديث 577:

من از پيامبر شنيدم كه فرمود: در آخرزمان جواناني با افكار وعقيده هاي احمقانه پيدا مي شوند،انها خوب حرف مي زنند اما انها همانند تير كه ازكمان مي رود از اسلام خارج مي شوند،ايمانشان از گلويشان رد نمي شود.پس هر جا آنها را يافتيد بكشيدشان ،درروز رستاخيز براي كشنده آنها پاداش خواهد بود.

صحيح بخاري جلد4 كتاب 63 حديث 260:

علي چند نفر را سوزاند وقتي خبر به ابن عباس رسيد گفت:اگر من جاي او بودم انها را نمي سوزاندم زيرا پيامبر فرموده هيچ كس را مانند   خداوند مجازات نكنيد.اما بدون شك انها را مي كشتم چون پيامبر فرموده:هرمسلماني كه از دين بر گردد بايد كشته شود.

برگزيده سنن ابوداوود كتاب  38 حديث4349:

عبدالله ابن عباس روايت مي كند: مرد كوري همسر كنيزي داشت كه به پيامبر ناسزا مي گفت او را نهي مي كرد اما او دست بر نمي داشت .يك شب كنيز شروع به ناسزا گفتن به پيامبر كرد مرد اورا برحذر داشت او دست بر نداشت.مرد خنجري بر داشت و درشكم زن فرو برد وشكم اورا پاره كرد وبچه اي كه در شكم داشت بين پاهايش افتاد وغرق خون شد.فرداي انروز وقتي به پيامبر خبر دادند.او مردم راجمع كردو فرمود : شما را بخدا سوگند مي دهم وبحق خودم سوگند مي دهم كسي كه اين كار را كرده جلو بيايد .مرد درحالي كه مي لرزيد برخاست وجلوي پيامبر ايستادوگفت: يا رسول الله من ارباب او هستم او بشما ناسزا مي گفت وشما را انكار ميكرد من اورا نهي كردم اما فايده اي نداشت .او همسر من است ومن ازاو دو پسر همچون مرواريد دارم.ديشب كه دوباره شروع كرد خنجري درشكمش فرو كردم واوراكشتم .پيامبر فرمود من شهادت مي دهم كه نبايد هيچ خون بهايي براي او پرداخت.

من احساس ميكردم كه داستان بالا يك مانيفيست غير عادلانه است.محمد ازمجازات قاتل يك زن حامله وطفل بدنيا نيامده چشم پوشي مي كند ،زيرا قاتل گفته كه مقتول به پيامبر دشنام داده است.

 

(اعراب با كنيزان بدون ازدواج هم خوابه مي شدند. قران اين سنت را تاييدكرد .احزاب/52: بعد از اين هيچ زني برتوحلال نيست ونيز زني به جايشان اختياركردن،هرچندتواز زيبايي او خوشت آيد،مگر زناني كه به غنيمت بدست تو افتد.

نسا/24:نيز زنان شوهر دار برشما حرام شده اند مگر انانكه به تصرف شما در امده اند.

  محمد خود نيز باماريه كنيز حفصه بدون ازدواج هم خوابه شد)(گذر از فیلتر)

 

بخشيدن قاتل بخاطر اين كه قاتل گفته، مقتول به پيامبر دشنام داده غير قابل قبول است.اگر قاتل براي نجات   خود از مجازات دروغ گفته باشد چه؟ اين داستان درباره عدالت محمد چه مي گويد؟درطول 1400 سال چند مرد با استناد به اين حديث از مجازات كشتن زنان بي گناهشان فرار كرده اند؟

يكي ديگر.سنن ابوداوود/كتاب 38 حديث4349:

علي بن ابوطالب روايت مي كند:يهوديي به پيامبر دشنام داد.مردي بااوگلاويز شد تا اورا كشت .محمد اعلام كرد كه او خون بها ندارد.

اين اسان نيست كه اين داستان ها راكسي بخواند وتكان نخورد.اين غيرقابل قبول است كه اين داستانها ساختگي باشند .چرا مؤمنين،كه مي كوشند پيامبر را مهربان وبا ترحم نشان دهند، براي پيامبرشان اين داستانها را ساخته اند كه اورا حاكمي بي رحم نشان مي دهد؟

 

من ديگر نمي تواستم اين رفتار ظالمانه را  باكساني كه اسلا م را نياورده اند،بپذيرم. ايمان يك امر شخصي است.من ديگر نمي توانستم بپذيرم كه مجازات كساني كه به اسلام انتقاد دارند مرگ است.ببينيد محمد باكساني كه ايمان نمي آوردند چگونه رفتار مي كرد.

   سنن ابوداوود/كتاب 38 حديث 4359:

عبدالله ابن عباس روايت مي كند: مجازات، كساني كه با خدا وپيامبرش مي جنگند وبا نيرو وقدرتشان درزمين شرارت مي كنند، اعدام،مصلوب كردن،يا بريدن دست وپا از جهت مخالف(مثلا دست راست وپاي چپ)،ويا تبعيد (بيشترين  بخشش در مورد مشركين ) است.حتي اگر  قبل از دستگيري توبه كنند اين مانع اجرا مجازاتي كه شايسته آنند   نمي شود.

 

چگونه پيامبر خدا انسان هايي كه درمقابل پذيرش او مقاومت مي كنند مصلوب يا ناقص العضو مي كند؟آیا اين چنين شخصي مي تواند پيامبر خدا باشد؟چه بهتر بود كه او مردي اخلاقي تر وداراي شهامت اخلاق و تحمل مسؤليت بود.

من اين حقيقت را نمي توانم بپذيرم كه محمد در يك روز 900   يهودي را كه در حمله اي كه خود شروع كرده بود اسير وسپس قتل عام كرد.

سنن ابوداوود كتاب38 حديث4390

عطيه القريضي  روايت ميكند: من درميان اسيراني بودم كه از بني قريضه دستگير شده بودند.انها مارا آزمايش مي كردند هركس موي   زهارش در آمده بود مي كشتند و هركس در نيامده بود نمي كشتند .من موي زهارم در نيامده بود مرا نكشتند.

 

هم چنين من اين روايت را تكان دهنده يافتم

سنن ابوداوود كتاب38 حديث4396:

جابر بن عبدالله روايت مي كند: دزدي را نزد پيامبر آوردند فرمود اورا بكشيد.گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده.پس فرمود:دست اورا ببريد.پس دست راستش را قطع كردند.بار ديگر همان دزد را نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده پس فرمود پاي اورا قطع كنيد.پاي چپش را قطع كردند.بار سوم اورا   نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده پس فرمود دست اورا قطع كنيد.دست چپش را قطع كردند.بار چهارم او را نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده پس فرمود پاي اورا قطع كنيد.پس پاي راستش را قطع كردند

بار پنجم او  را نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد  .بنابراين  ما اورا برديم وكشتيم واوراكشيده ودر چاهي انداختيم وروي او سنگ ريختيم.

 

بنظر مي رسد محمد قبل از شنيدن قضيه حكم مي كرده است.وهم چنين با قطع دست يك دزد هيچ راهي غير از گدايي براي او نمي ماند.همچنين با بدنام شدن بعنوان يك دزد مردم از او متنفر مي شوند.وتنها راه امرار معاش براي او دزدي مي ماند.

 

بعد از سالها زندگي درغرب و ديدن انسانيت ومهرباني از پيروان ديگراديان يا بي دينان كه مرا دوست مي داشتند ومرا بعنوان دوست مي پذيرفتند و مرا در قلب وزندگيشان جاي مي دادند ديگر نمي توانستم بپذيريم كه اين احكام كه در قران آمده سخنان خدا هستند.

مجادله/22:

نمي يابي مردمي را كه به خدا وروز قيامت ايمان آورده اند ولي با كساني كه با خدا وپيامبرش مخالفت مي ورزند دوستي كنند هرچند آن مخالفان پدران يا برادران يا فرزندانشان يا قبيله انها باشند

ال عمران/118-120:

اي كساني كه ايمان اورده ايد،دوست وهمرازي جزهم كيشان مگيريد،كه ديگران از هيچ فسادي در حق شما كوتاهي نمي كنند و خواستار رنج شمايندو كينه توزي از گفتارشان اشكار است و ان كينه كه در دل دارند بيشتر از انست كه بر زبان مي اورند. آيات را برايتان اشكار كرديم اگر عاقل باشيد.

اگاه باشيد شما انانرا دوست داريد وانان شمارا دوست ندارند.شما به همه اين كتاب ايمان اورده ايد .چون شما را ببينند گويند :ايمان اورده ايم چون به خلوت روند از كينه انگشت بدهن مي گزند .بگو بميريد هر اينه خدا انچه در دل داريد اشكار مي كند

اگر خيري بشما رسد اندوهگين شوند واگر مصيبتي رسد شاد شوند اگر برد بار باشيد از مكرشان در امانيد كه خدا برهمه چيز احاطه دارد.

مايدة/51:

اي كساني كه ايمان آورده ايد يهود ونصارا را به دوستي نگيريد .انان دوستان همديگرند.هركس از شما انها را به دوستي گيرد در زمره انهاست وخدا ستمگران را راهنمايي نمي كند.

 

من گفته هاي بالا را بي پايه يافتم.شاهد من بحران بوسني و كوسوو است؛زماني كه كشورهاي مسيحي براي آزادي مسلمانان با يك كشور مسيحي جنگيدند.تعداد زيادي دكتر يهودي داوطلبانه به پناهندگان كوسوو كمك مي كردند.عليرغم اين حقيقت كه در جنگ دوم جهاني مسلمانان البانيايي طرف هيتلر را گرفتند واورا در كشتار همگاني يهود كمك كردند.برمن معلوم شده است كه مسلمانان بوسيله انسان هايي كه پيامبر ما از ما خواسته كه از انها نفرت داشته باشيم ،خود را از ازانها جدا كنيم،انها  را بزور براه خود بياوريم ويا انها را بكشيم يا مطيع خود كنيم واز انها جزيه بگيريم،پذيرفته شده اند.چه احمقانه است!چه رقت انگيز است!چقدر غير انساني است!تعجب نيست كه اين همه نفرت غير قابل باور از غرب ويهود در ميان مسلمانان وجود دارد.اين محمد بود كه تخم كينه ونفرت وبي اعتمادي از غير مسلمين را دردل پيروانش كاشت.مسلمانان با اين همه پيام نفرت كه از زبان خدا در قران است چگونه مي توانند با ديگر مليت ها معاشرت كنند؟

 

بسياري از مسلمانان به كشورهاي غير مسلمان مهاجرت كردند وبا آغوش باز پذيرفته شدند. بسياري وارد سياست شده وجزء نخبگان حاكميت شدند. ما از تبعيض در كشورهاي غير مسلمان رنج نمي بريم .ا ما ببينيد پيامبر خدا در مورد رفتار با غير مسمانان وقتي ما در اكثريت هستيم چه مي گويد:

توبه/29:

با كساني از اهل كتاب كه به خدا و روز قيامت ايمان نمي اورند و چيزهايي كه خدا وپيامبرش حرام كرده اند برخود حرام نمي كنند و دين حق را نمي پذيرند جنگ كنيد تا انگاه كه به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.

همچنين اين ايات را مغاير با وجدان يافتم .من همه انساتها را دوست دارم و ارزو دارم دراين دنيا همه  خوشحال باشند و در دنياي ديگر بخشيده شوند.اما پيامبر بمن امر مي كند كه براي غير مسلمين حتي اگر پدر و مادر من باشند و مرا دوست داشته باشند ، طلب بخشش نكنم.

 

توبه/119

اين براي پيامبر ومومنين شايسته نيست كه براي مشركين طلب بخشش كنند حتي اگر خويشاوندشان

باشند.....

قران و احاديث پر از اين گونه آيات  ظالمانه است كه براي من دليل روشني براين است كه محمد پيامبر نيست بلكه  رهبر يك آيين افراطي  است.فشار آوردن به مردم كه خويشاوندانشان راتقبيح كنند كار ايين هاي

افراطي است.اويك شارلاتان بود كه اشكارا و با قدرت دروغ مي گفت ومردمان ساده ان عصر او را باور مي كردند.بعد نسلهاي بعد اين دروغ هارا   منتقل كردند.فيلسوفان ونويسندگان پرورش يافته دراين جو دروغ و خوش ظاهر،انها را زينت داده وبه انها اعتبار دادند.اما وقتي به اصل اين مذهب رجوع مي كني و قران و احاديث را مي خواني ، متوجه مي شوي انها غير ازمقداري ياوه گويي چيزيي نيستند. مولوي رومي  يك عارف وشاعر بزرگ بود. او سعي كرد كه به اسلام معني عارفانه ، كه فاقد آن بود، بدهداما آنچه مولوي مي گويد افكار مولوي است.قران فاقد معاني عرفاني است.ايين وعقيده محمد كاملا بنيادگرايانه است.چرا مولوي،

 عطار سهروردي وديگر عارفان سعي مي كردند به آايات بي معني قران معناي عارفانه دهند چون بعنوان فرزندان اسلام  تربيت شده بودند.از طرف ديگر ، برخلا ف اغلب متفكرين مكتب عقلا ني (راسيوناليست ها)مانند رازي ،نمي توانستند عليه اسلام اظهار نظر كنند ، چون اسلام در ضمير ناخود آگاهشان بود.هيچ چيز از بريدن از اسلام برايشان سخت تر نبود.اين در حقيقت قوي ترين مخدر است اگر از ايام طفوليت در  يك شخص نهادينه  شود.  براي  مغز هاي بزرگ اين   مردم باهوش غير ممكن بود كه وجه خاكي قران را بپذيرند.بنابر اين مي كوشيدند براي ايه هاي بي معني قران معاني ديگري پيدا كنند.اينگونه انها مذهبي جديد بوجود آوردند كه با انچه محمد فكر مي كرد متفاوت بود.اين مذهب براي عقل هاي انها دلپذيرتر بود.

بنابرين ما دو نوع اسلام داريم.يكي اسلامي كه سعي شده به ان معاني عارفانه داده شود واسلام ديگري كه هر نوع تفسير برآيات رارد مي كند. اغلب مسلمانان  از اين نوع اسلام كه بوسيله وهابيون سعودي تبليغ

 مي شود ، پيروي مي كنند . البته تعداد بي شماري فرق گوناگون اسلامي وجود دارند كه هركدام ايات قران را طبق تمايل وهوس خود تفسير مي كنند وديگران را مرتد و رافضي مي خوانند وبراي قبولاندن عقايد حقه

خود در باره اسلام ناب  بديگران، مبارزه وجنگ راه مي اندازند.

بهر حال اسلام حقيقي اسلامي نيست كه فلاسفه وعرفاء استنتاج كرده اند ،بلكه اسلام حقيقي ان چيزي است كه در قران است وبنياد گرايان وتروريست هاي اسلامي مي گويند.اسلام واقعي حقوق زنان را ناديده مي گيرد، به مرد اين اجازه را مي دهد كه زنانش را كتك بزند، براي اقليت هاي غير مسلمانان جزيه مقرر

 مي كند ،مي خواهد  با مطيع كردن غير مسلمانان بر دنيا مسلط شود وفرمان جهاد وكشتار غير مسلمانان را تا پيروزي كامل اسلام در جهان مي دهد.

جدايي من از دين اسلام بخاطر رفتار بد مسلمانان نيست  بلكه بخاطر آموزش هاي بد كتاب مقدس وبنيانگزار ان است. بسياري از جنايات وظلم هايي كه با خشونت توسط مسلمين طي قرن هاي متمادي انجام شده بسسب آموزش هاي قران وسنت بوده است.بدين علت من اسلام را بخاطر اعمالي كه مسلمين انجام مي دهند محكوم مي كنم. هر نوع تلاش براي انساني كردن ا سلام وقت هدر كرد ن است .وقران مانعي هرراه هر نوع رفرم  است.دشمن اسلام است وان هدف حمله من است.با اينكه من مي دانم مورد كينه بنياد گرايان قرار دارم و زندگيم در خطر است ،به مبارزه خود ادامه مي دهم.زيرا مي دانم با ريشه كردن اسلام ما مي توانيم دنيا را ازخطر فاجعه اي كه دور سر ما است وممكن است از جنگ اول و دوم جهاني فاجعه بارتر باشد جلو گيري كنيم.نابودي اسلام  آوردن صلح، انسانيت ، دمكراسي ، مد نيت وكاميابي  ده دنياي مسلمانان است.

 

برگرفته از سايتwww.secularislam.org   

علي سینا

ترجمه: هاني اياپير

گرشاسپ 2 پنجشنبه نهم خرداد 1387  نظر بدهید!

بیگ بنگ در قرآن !

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام "معجزات علمی قرآن" بخوانید.

یکی از ادعاهای معجزات علمی قرآن این است که در قرآن از نظریه بیگ بنگ (بیگ بنگ چیست؟) صحبت شده است. البته پیشتر در دو نوشتار قرآن و پیدایش جهان، قضیه پدید آمدن کائنات از دود و گسترش یافتن کائنات در مورد موارد مشابهی سخن رانده شده است اما نیاز هست تا اطلاعات بیشتری در این مورد ارائه شود. در این نوشتار به بررسی این ادعا خواهیم پرداخت.

آیه ای که از آن برای اثبات این "معجزه" استفاده میشود از این قرار است:

سوره انبیا آیه 30

أوَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ

آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم ؟، و هر چيز زنده‏اي را از آب قرار داديم، آيا ايمان نمي‏آورند!

معمولاً این آیه را مترجمین به "آسمانها و زمین یکی بودند، سپس آنها را جدا کردیم" ترجمه میکنند. قبل از اینکه هر بحثی را مطرح کنیم از شما دعوت میکنم به این آیه بیشتر توجه کنید، گفته است آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم؟ آیا واقعا خالق کائنات اینقدر خنگ است که فکر میکند کافران باید این اتفاق را اگر هم افتاده باشد دیده باشند؟ کدام انسانی خلقت کائنات را دیده است که الله از کافران انتظار دارد آنرا دیده باشند و به دلیل این دیدن خود به او ایمان بیاورند؟ آیا الله از کافران کاری که برایشان غیر ممکن بوده است را انتظار دارد؟ عجب گیج خداییست این الله.

مدعیان اینکه قرآن بیگ بنگ را پیشبینی کرده است میگویند این آیه از سینگولاریتی سخن میگوید. در بررسی این آیه باید به نکات زیر اشاره کرد:

نخست اینکه در زمان سینگولاریتی زمین و آسمان یکی نبودند، اساساً زمینی وجود نداشته است که بخواهد با آسمان یکی باشد، زمین میلیونها سال بعد بوجود آمده است.

دوم اینکه بر اساس این آیه زمین از آسمانها جدا شده است، اگر منظور از آسمانها کائنات باشد بازهم این آیه غلط میشود.

سوم اینکه برای درک این آیه باید به توضیحی که قرآن از نحوه پیدایش جهان میدهد توجه کرد. داستان خلقت جهان در قرآن ریشه در اساطیر باستانی منطقه دارد، بویژه اساطیر بابلی و داستان گیلگمیش دارد. در حماسه گیلگمیش که بسیار قدیمیتر از قرآن است نیز دقیقا از یکی بودن آسمانها و زمین و بعد جدا شدن آنها سخن رفته است. ایده جدا شدن زمین و آسمانها از یکدیگر در سایر اساطیر منطقه نیز یافت میشود، مثلا در مصر باستان باور بر این بوده است که خدای زمین (جب) و خدای آسمان (نات) به یکدیگر چسبیده بودند و جداشدن اختیاری آنها سبب شکل گیری جهان بصورت فعلی شد. بنابر این ماجرای جدا شدن زمین از آسمانها ارتباطی به بیگ بنگ ندارد و از اساطیر و افسانه های ملل مجاور اعراب به قرآن راه یافته است و اگر واقعا بخواهیم آنقدر نادان باشیم که آنرا به بیگ بنگ نسبت بدهیم، باید امتیاز را به کفار مصری و بابلی بدهیم نه به محمد بن عبدالله.

دکتر علی سینا در مورد این ادعا (در اینجا) توضیحات جالبی ارائه داده اند که در اینجا مقداری از آنرا نقل قول میکنم. دکتر علی سینا معتقد است این آیات برگرفته از کتاب پیدایش تورات هستند و همان عبارتها به شیوه دیگری در قرآن آمده است:

تورات کتاب پیدایش، 1: 6 تا 9

سپس خدا فرمود: "توده های بخار از هم جدا شوند تا آسمان در بالا و اقیانوسها در پایین تشکیل گردند." خدا توده های بخار را از آبهای پایین جدا کرد و آسمان را بوجود آورد. شب گذشت و صبح شد و این روز دوم بود.

در ا دامه دکتر علی سینا میگوید ریشه های این افسانه به داستانهای بابلی ها و بین النهرینی ها بر میگردد.  قرآن پر از افسانه هایی است که از کتاب مقدس و باورهای اعراب مشرک آنها را به عاریه گرفته است. آن باورها نیز خود مبتنی بر افسانه های باستانی سومری ها، بابلی ها و کنعانی ها و غیره هستند. کیهانشناسی محمد کیهانشناسی مردم باستان است. در اسطوره های پیشا عبری سامی ها دو موجود پر شور ساخته شده از آب وجود داشتند که یکی مرد بود و دیگری زن بود. آپسو (Apsu آب شیرین) و تیامت (Tiamat آب شور) که به جانوران و خدایان آبی زیادی حیات داده بودند. بعد از اینکه هرج و مرج و نا امنی پدید می آید، تیامت خالق مونث تلاش میکند که کنترل اوضاع را به دست بگیرد. اولاد او علیه او با یکدیگر متحد میشوند، و یکی از میان خود یعنی مردوک (Marduk) خدای بابل را انتخاب میکنند که آنها را رهبری کند. مردوک که مسلح به سلاح گردباد و طوفانهای سهمگین است و مرکب او چهار اسب آتشین است به جنگ تیامت که در آن چالش کینگو (Kingu) همدست شرور او نیز حضور داشته میرود و هردو آنها را میکشد.

خدای بزرگ مردوک، در حال کشتن تیامت خدای اژدها مانند و مونث آب شور. او تجسم شخصیت اونتام (Untame) است، نیروهای ابتدایی کائنات که نظم و انضباط را در کائنات برقرار کردند. او همچنین مادر تمام خدایان است.

تصویری دیگر از مبارزه مردوک و تیامت که بر اساس اساطیر بابلی منجر به خلقت کائنات شد.

بعد از مرگ تیامت، مردوک آسمانها و زمین را تشکیل میدهد، به اینصورت که بدنش را مانند صدفی باز میکند، نیمی را بالا میکشد تا آسمان خلق شود و نیمه دیگر را رها میکند تا زمین باشد.

"سپس خدا (مردوک) استراحت میکند، به بدن بزرگ (تیامت) خیره میشود و سپس به این فکر میکند که از لاشه باقیمانده چگونه استفاده کند و چه چیزی خلق کند. او آنرا مانند صدفی به دو نیم باز کرد، با نیمه بالایی کمان آسمان را درست کرد، و نیمه پایینی را زمین قرار داد" نقل شده از الواح بدست آمده که ماجرای مردوک را شرح میدهند، منبع بخش انسانشناسی دانشگاه ایالتی یوتا، نگاهی انسانشناسانه به کتابهای مقدس مسیحی و یهودی.

روشن است که  محمد (اگر فرض کنیم واقعا او این آیات را گفته باشد) در مورد بیگ بنگ سخن نمیگوید، بلکه اسطوره ای باستانی را که وارد کتب یهودی نیز شده است را بازگو میکند.

 

از رد ادعای اشاره به بیگ بنگ در قرآن گذشته، به نظر دکتر علی سینا آیه بالا با آیه زیر در تناقض است.

سوره فصلت آیه 11.

ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلأَْرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ .

سپس اراده آفرينش آسمان فرمود در حالي كه به صورت دود بود، به آن و به زمين دستور داد به وجود آئيد و شكل گيريد، خواه از روي اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روي طاعت مي‏آئيم!

البته این ترجمه آیت الله مکارم میباشد و آیت الله مکارم نیز معمولاً دست خوبی در ماست مالی کردن دارد، توجه داشته باشید که الله به چیزی که وجود ندارد صحبت میکند و به آن میگوید بوجود بیا! مگر اینکه الله دچار انحراف روانی باشد که نفهمد چیزی که وجود ندارد، وجود ندارد، و با چیزی که وجود ندارد نمیتوان صحبت کرد، حال از صحبت کردن با آسمان که بگذریم (چون ممکن است موجود دیوانه ای با در و دیوار و آسمان صحبت کند) جالبتر اینجا است که آسمان جواب هم میدهد.

ترجمه عبدالمحمد آیتی نیز این است:

ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ اِئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.

سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود پس به آسمان و زمين گفت : خواه يا ناخواه بياييد گفتند : فرمانبردار آمديم

دلیل اینکه اساساً در ترجمه آیتی از بوجود آمدن سخنی به میان نیامده، این است که قرآن کتاب بی در و پیکری است و واقعاً متخصصین قرآن نمیتوانند بفهمند چه میگوید، هرکس برای خود ترجمه ای را انجام داده است.

یوسفعلی مترجم معروف قرآن به زبان انگلیسی که قطعاً در قرآن شناسی برتر از آیت الله مکارم و عبدالمحمد آیتی است اینگونه این آیه را ترجمه کرده است:

Moreover He comprehended in His design the sky, and it had been (as) smoke: He said to it and to the earth: "Come ye together, willingly or unwillingly." They said: "We do come (together), in willing obedience."

به نظر دکتر علی سینا میان آیه ای که اسلامگرایان تلاش میکنند از آن بیگ بنگ را بیرون بکشند و این آیه تناقض وجود دارد، یکی از جدا شدن سخن گفته است و دیگری به هم آمدن و پیوستن. کدام یک از این دو روایت درست است؟ آیا آسمان و زمین به هم چسبیده بودند و الله آنها را از هم جدا کرده است یا اینکه از هم جدا بودند و الله آنها را به یکدیگر پیوند داده است؟

البته مشخص است که این آیات اباطیلی بیش نیستند و هیچکدام با حقیقت همخوانی ندارند و باید این آیات را نیز به حساب سایر خطاهای فاحش قرآن در توصیف کائنات که در نوشتاری با فرنام "کائنات قرآنی - خطاهای قرآن در توصیف کائنات " به برخی از آنها پرداخته شده است گذاشت.

 

ردیه ی بیشتر برای این ادعا +

گرشاسپ 2 پنجشنبه نهم خرداد 1387  نظر بدهید!

آیا اسلام موجب آزادی زنان شد؟

هنگامی که اسلام در شبهه جزیره عربستان اعلام موجودیت کرد، جامعه عربستان بتازگی از یک جامعه مادر تبار به یک جامعه پدرسالار انتقال یافته بود و از اینرو در آن هنوز سنتهای باقیمانده از جامعه مادرتباری وجود داشت، بطوری که در آن زنان هنوز از حقوق زیادی برخوردارنبودن. منجمله اینکه زنان نه تنها حق کار کردن در خارج از خانه را داشتند بلکه بالاتر از آن زنانی مانند خدیجه، زن اول خود پیغمبر، بازرگان و رئیس وی بود. همینطور "زنانی مانند "ماویا بنت افضل" وجود داشتند که آنطور که در نوشته های اولیه اسلامی آمده است "ثروتمند، زیبا و در روابط جنسی اش کاملا آ زاد و سر خود بود و همیشه مردی را برای ازدواج انتخاب میکرد که بیش از همه او را راضی کند و هرگاه که به مرد دیگری میل پیدا میکرد مرد اول را رها مینمود." (1)

بعلاوه، زنان نه تنها از حق طلاق، بلکه از حق رابطه جنسی قبل از ازدواج نیز برخوردار بودند که به آن نکاح متعه میگفتند و در آن زنی که ازدواج نکرده بود آزاد بود که به میل خود، بدون کسب اجازه از هیچ احدی با هر مردی که میخواست رابطه برقرار کند. در این مورد زن را صدیقه یعنی "دوست دختر" او مینامیدند (2)

اسلام کاری که کرد این بود که زنان را از موقعیت هایی که داشتند بکلی به پایین کشید و آنان را در موقعیت نیمه برده قرار داد و بطور کامل تحت سلطه مردان در آورد

"مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است بواسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته است و هم بواسطه آنکه مردان از مال خود به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته و مطیع در غیبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه خدا به حفظ آن امر فرموده نگهدارند و زمانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را پند دهید و از خوابگهشان دوری جوئید. در صورت نافرمانی، آنها را به زدن تنبیه کنید. چنانکه اطاعت کردند دیگر هیچگونه حق ستم بر آنان ندارید که همانا خدا بزرگوار و عظیم الشان است و از ظالم انتقام خواهد کشید. (3)

پیغمبر خود اولین کسی بود که چند زنی را در عربستان باب کرد. تا آنزمان چنین چیزی در عربستان رایج نبود. قبل از اسلام این زنان بودند که از حق طلاق و گاهی چند شوهری برخوردار بودند. کاری که محمد در این رابطه کرد این بود که اولا چند شوهری را لغو و چند زنی را جایگزین آن نمود و حتی از زبان خدا برای خودش در این مورد امتیازات ویژه هم قائل شد. به این معنا که اگر مومنان فقط حق داشتن زنان عقدی و صیغه و کنیزکان را داشتند، او علاوه بر اینها با هر زن دیگری که بدون قید و شرط خود را تسلیم او کند میتوانست هم خوابگی کند. در قرآن میگوید

"ای پیغمبر ما زنانی را که مهرشان را ادا کردی بر تو حلال کردیم و کنیزانی را که به غنیمت خدا نصیب تو کرده و ملک تو شد و نیز دختران عمو، دختران عمه و دختران دائی و دختران خاله، آنها که با تو از وطن خود هجرت کردند و نیز زن مومنه ایکه خود را به رسول بی شرط و مهر ببخشد و رسول هم به نکاحش مایل باشد. که این حکم مخصوص است، دون ممنان، که ما حکم زنان عقدی و کنیزان ملکی مومنان را به علم خود بیان کردیم. این زنان همه را که به تو حلال کردیم بدین سبب بود که بر وجود (عزیز) تو در امر نکاح هیچ حرج و زحمتی نباشد. و خدا را بر بندگان رحمت و مغفرت بسیار است.(4)

به هر حال، همانطور که گفته شد نباید فکر کرد که این حق چند زنی تنها منحصر به او بود. این حق همه مسلمانان مرد را در بر میگرفت

"پس از آن کس از زنان را به نکاح خود در آورید که شما را نیکو و مناسب با عدالت است، دو یا سه یا چهار (یا بیشتر)..." (5))

بعلاوه پیغمبر برای آنکه رابطه و تماس زنان خود را که همگی در یک خانه بسر میبردند با مردان قطع کند، همه آنها را در پشت یک پرده قرار دادو با آوردن به اصطلاح آیه ای از خدا به آنها حکم کرد که اگر خواستند به مهمانان و اقوام مردی که برای دیدن محمد یا زنان وی به خانه او رفت و آمد میکنند چیزی برای خوردن یا آشامیدن بدهند اینکار را از پشت پرده انجام دهند.

"ای کسانیکه به خدا ایمان آورده اید به خانه های پیامبر داخل نشوید مگر آنکه اذن دهد... و هرگاه که از زنان رسول متاعی میطلبید از پس پرده بطلبید که حجاب برای آنکه دلهای شما و آنان پاکیزه بماند بهتر است و نباید هرگز رسول خدا را در حیات بیازارید و نه پس از وفات هیچگاه زنانش را به نکاح خود در نیاورید که این کار نزد خدا گناهی بسیار بزرگ است" (6)

همینطور در آیه ای از زنان پیغمبر خواسته میشود که از خدا بترسند و با مردان به نرمی و نازکی صحبت نکنند مبادا که آنان را تحریم نمایند

"ای  زنان پیغمبر شما مانند یکی دیگر از زنان نیستنید. اگر خدا ترس و پرهیز کار باشید پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن مگوئید مبادا آنکه دلش بیمار است به طمع بیافتد. (7)

به این ترتیب ابتکار ریگ گذاردن در دهان زنان هنگام صحبت کردن با مردان توسط حکومت طالبان چیزی جز اجرای این حکم خدا نبوده است

همین کار را پیغمبر برای جلوگیری از بیرون رفتن زنان خود از خانه کرد. از اینرو از جانب خدا به آنها حکم کرد که

در خانه هایتان بنشینید و آرام بگیرید و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خود آرائی نکنید. (8)

و یا در مورد استفاده از چادر و مقنعه (Burka) با این آیه زنان را مجبور به رعایت حجاب و پوشاندن خود کرد. همان چیزی که از مقررات خدشه ناپذیر حکومت طالبان بود

           ای پیغمبر با دختران و زنان مومنان بگو که خویشتن را به چادر بپوشانند. (9)

بنابر این میبینیم که همه آنچه را که حکومت طالبان بعنوان مقررات اجتماعی در افغانستان برقرار کرد دقیقاً همان قوانین اسلامی بود که در قرآن آمده و گروه "وهابی" و منجمله بن لادن هم قصد برپائی و احیای هم آنها را دارد

در اسلام نیز مانند حکومت طالبان قوانین مزبور به زور بر زنان تحمیل شد و قبول آنها بهیچوجه حالت داوطلبانه نداشت. در غیر اینصورت نیازی به آوردن آیه های تهدید آمیزی مثل آیه زیر نبود

"ای زنان پیامبر، هریک از شما که کار ناروائی انجام دهد، او را دو برابر دیگران عذاب خواهیم داد و این کار بر خدا آسان است و هرکدام از شما که از الله و رسول او فرمانبرداری کند، و نکوکار باشد، پاداشش را دو برابر خواهیم کرد. (10)

 

منابع: 

1) Brifault Robert, The mothers, V.1, P.376

2) Robertson Smith, Kinship & Marriage in early Arabia, P.93

3) سوره النساء، آیه 34، قرآن، ترجمه و تفسیر حاج شیخ مهدی الهی قمشیه ای. انتشارات خورشید، تهران،

ایران.

4) سوره احزاب، آیه 50، همانجا

5) سوره النساء آیه 3، همانجا

6) سوره احزاب، آیه 53، همانجا

7) سوره احزاب، آیه 32، همانجا

8) سوره احزاب، آیه 33، همانجا

9) سوره احزاب آیه 59، همانجا

10- سوره احزاب، آیه 31 تا 33، همانجا

 

نوشته سیامک ستوده، در کتاب "تروریسم اسلامی، اهداف و انگیزه ها، چاپ دوم،  Short Run Publishers، Glendale, Ca, USA." فصل دوم، برگ 17

گرشاسپ 2 چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

قرآن تحریف نمی شود!

قرآن تحریف نمیشود!

اسلامگرایان معمولا در این قضیه بسیار اغراق میکنند که قرآن از هرگونه تحریف شدنی در امان است. البته این قضیه چندان هم اهمیتی ندارد زیرا همین قرآن به اصطلاح تحریف نشده نیز اساساً آش دهان سوزی نیست و حاوی انواع و اقسام اشکالات و تناقضات است که در بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه به آنها پرداخته شده است.  مسلمانان معمولا کتب مسیحیان و یهودیان را محکوم به تحریف شدن میکنند و  این را نشانه برتری قرآن میدانند که خداوند آنرا از تحریف شدن حفظ میکند.

این درحالی است که تحریف نشدن قرآن ابداً اصالت و حقانیتی برای قرآن نمی آورد، زیرا اگر قرار است هرکتابی که 1400 سال تحریف نشده باشد از طرف خدا باشد، میتوان کتابهای تاریخی بسیاری را یافت که قدمتی حتی بیش از 1400 سال دارند، لذا این ادعای مسلمانان ارزش منطقی چندانی ندارد اما، اسلامگرایان معمولا ادعا میکنند که  تفاوت میان قرآن و آنچه این کتاب را از سایر کتابها جدا میکند این است که قرآن هرگز تغییر نکرده است، حتی یک نقطه از قرآن در 1400 سال گذشته تغییر نکرده است و هیچ اختلافی نمیتوان میان قرآنهای مختلف یافت.

در این نوشتار ما به بررسی مختصر این ادعا و رد آن خواهیم پرداخت. آیا واقعا تمام قرآنهای موجود بر روی کره زمین یک شکل هستند؟

ما این ادعا را در سه قسمت بررسی خواهیم کرد.

  1. اندکی در مورد تاریخ تغییرات قرآنی توضیح خواهیم داد
  2. دو قرآن را از دو نقطه مختلف با یکدیگر مقایسه خواهیم کرد
  3. به قرآنی نگاه خواهیم افکند که نوشتارهای مختلف قرآن را در مورد هر آیه ذکر کرده است

ن.ج. داود مترجم عرب قرآن در مقدمه ترجمه خود از قرآن مینویسد:

با توجه به اینکه قرآن در اصل به خط کوفی نوشته شده بود و دارای حرکت و نقطه نبود، قرائتهای مختلفی از آن توسط مسلمانان بوجود آمده است که به یک اندازه دارای ارزش و رسمیت میباشند.

با توجه به نوشته این دانشمند دینی، نوشتارهای مختلفی از قرآن وجود دارد، اما طبیعت این نوشتارهای مختلف چیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید در نظر داشت که قرآن توسط اشخاصی که "قاری" قرآن حساب میشوند نوشته شده است و با نام  این افراد به یادگار مانده است. قرائتهای مشهوری از قرآن در قرنهای اولیه اسلام وجود داشت. این قرائتهای مختلف قرآنی در نهایت توسط افرادی که نوشتن میدانستند بصورت نوشته در آمد، به آن افراد راوی گفته میشود که قرائتهایی از قرآن را روایت کرده اند. بنابر این در واقع هر نسخه از قرآن نقل قولی است که توسط یک راوی از یک قاری قرآن انجام گرفته است و قرآن را نمیتوان خواند مگر اینکه به یکی از راوی ها و قاری ها اعتماد کرد. و ما بر آنیم تا بدانیم چه روایت هایی از قرآن امروزه در دنیا وجود دارد.

نوشتار زیر که توسط یک مسلمان نوشته شده است این مهم را با جزئیات بیشتری شرح میدهد:

قاریان بسیاری وجود داشتند و تعداد آنها به دلیل اینکه افرادی که قرآن را حفظ کرده بودند میمردند زیاد شد و کار آنها اهمیت بیشتری یافت و به دلیل اینکه قرآن با خط بسیار ابتدایی عربی نوشته شده بود و فاقد حرکت و نقطه بود باعث شد که خواندن و درک قرآن دشوار شود، بنابر این در قرن 4 ام اسلامی تصمیم بر این گرفته شد که قرائت های مختلف قرآنی را از هفت قاری اصلی جمع آوری کنند و برای هر قاری دو راوی قرار دادند تا قرآن را با دقت و با حرکت و نقطه بنویسند. و نتیجه این کار 7 قرآن اساسی بود که هرکدام دو راوی داشت و همگی با حرکت و نقطه بود که با یکدیگر اندکی اختلاف داشتند. ۲

این کار در سال 322 هجری قمری توسط خلیفه المقتدر سازماندهی شد و بالاخره انجام گرفت. دکتر شجاع الدین شفا در کتاب پس از 1400 سال برگ 101 مینویسد:

در قرن چهارم هجری ابن مجاهد، یکی از فقهای بزرگ بقداد، به اتکاء حدیثی از پیامبر نظر داد که قرآن در هفت قرائت وحی شده است و هرچه جز آن باشد مخدوش است، و این نظر مورد تایید دستگاه خلافت نیز قرار گرفت. بدین ترتیب هفت قرائت مختلف از قرآن که هرکدام از آنها به یکی از فقهای بزرگ قرون اول و دوم هجری در شهرهای مهم جهان اسلام ارتباط داده میشد در سال 322 هجری توسط خلیفه المقتدر به رسمیت شناخته شد. بعد از آن در دو مرحله متوالی سه و چهار قرائت دیگر بر آن ها اضافه شد، بطوریکه سر انجام شمار قرائت های مجاز قرآن به چهارده رسید (که حافظ ما در غزلی که انتاب آن بدو مورد تردید است، مدعی از برداتن همه آنها است). متن قرائتی برگزیده جامع (دانشگاه) الازهر که چاپ مصر رایج قرآن در جهان امروز بر اساس آن صورت گرفته است، منسوب به فقیهی بنام عاصم بن ابی النجود است. که در سال 127 هجری در کوفه درگذشته است.

این قرائتهای رسمی از این قرارند.

نافع، از مدینه سال 169/785- ابوعبدالله نافع بن ابي نعيم مدني‌، مُكنَّي به «ابي رويم‌» مي‌باشد. نافع اصلاً از اصفهان بود و در مدينه مي‌زيست و در همانجا (به سال 176 يا 169) درگذشت‌، يادآوري كرده‌اند كه وي قرآن را نزد ابوميمونه، «مولي ام سلمه‌»، همسر رسول خدا (ص‌) قرائت نموده است‌. روايان وي عبارتند از: ورش و قالون‌.

ابن کثیر، از مکه سال 119/737 - (عبدالله بن كثير مكي‌) از ايرانياني بود كه كسراي ايران او را با كشتي‌هايي كه به يمن فرستاده بود براي فتح حبشه گسيل داشت‌. ابن كثير مردي فصيح و بليغ‌... بود. و از جمع صحابه عبدالله زبير و انس‌بن‌مالك را درك كرده‌ بود. روايان وي عبارتند از: بُزِي‌ّ و قٌنبل‌.

ابو عمرو الاعلی، از دمشق سال 153/770 - ابوعمروبن علاء بصري وي  اهل  ايران بوده است و در ميان قرّأ سبعه از لحاظ كثرت اساتيد و شيوخ قرائت‌، كسي به پاية او نمي‌رسد، و قرآن را در مناطق مختلفي مانند مكه و مدينه و بصره و كوفه بر استادان زيادي قرائت كرد. سيدحسن صدر، ابي‌عمرو را شيعي مي‌داند. راويان قرائت وي عبارتند از: دوري و سوسي (وي ايراني و اهل شوش بوده است‌).

ابن عامر، از بصره سال 118/736 - وي در زمان عمربن عبدالعزيز و قبل و بعد از آن‌، امام مسجد دمشق (جامع اموي‌) و قاضي و پيشواي آن ديار بوده واز معمّرترين قرّأ سبعه به شمار مي‌رود. ابن عامر بنا به قول صحيح به سال 118 هجري قمري در نود و نه سالگي از دنيا رفت‌. راويان قرائت ابن عامر عبارتند از: هشام و ابن ذكوان‌. 

حمزه، از کوفه سال 156/772 - حمزة‌بن‌حبيب زيّات كوفي حمزه اصلاً ايراني است و زمان صحابه را درك كرده است و شايد برخي از آنها را ديده باشد. حمزه نيز مانند عاصم شيعي است و قرآن را بر امام صادق (ع‌) خوانده است‌. شيخ طوسي نيز حمزه را از اصحاب امام صادق (ع‌) معرفي كرده‌است. در وجه ملقب شدن حمزه به «زيّات‌» مي‌نويسند كه وي با آوردن روغن از كوفه به حلوان و آوردن پنير و گردو از حلوان به كوفه امرار معاش مي‌كرد .( زيت نيز به معني روغن و زيّات روغن فروش است‌.)

الکسائی، از کوفه سال 189/804 - وي از مردم سرزمين ايران بوده است و گويند در ميهن خود در «طوس‌» يا «ري‌» وفات كرد. وي قرائت را چهار بار از حمزه اخذ كرد، به طوري كه مي‌توان به قرائت او اعتماد نمود. كتاب‌ها و آثار زيادي به كسائي منسوب است‌. راويان وي عبارتند از: حفص دوري و ابوالحارث‌.

ابوبکر عاصم، از کوفه سال 158/778 - عاصم بن ابي النجود كوفي از مردم كوفه است‌، عاصم از قرّأ هفتگانه و شيعي است و قرآن را بر ابي عبدالرحمن عبدالله‌بن‌حبيب سلمي شيعي ـ كه از ياران اميرالمؤمنين علي (ع‌) بود... قرائت كرد. عاصم با يك واسطه راوي قرائت اميرالمؤمنين (ع‌) است‌. به همين جهت گفته‌اند فصيح‌ترين قراآت‌، قرائت عاصم مي‌باشد، زيرا وي قرئت اصيل آورده است‌. خوانساري در كتاب روضات الجنان در شرح احوال عاصم مي‌نويسد: "وي پارساترين و پرهيزگارترين قرّأ، و رأي او درست‌ترين آرأ در قرائت به شمار مي‌رود". قاطبة ي دانشمندان شيعي‌، قرائت عاصم را فصيح‌ترين قراآت دانسته‌اند. روايان وي عبارتند از: حفص و ابوبكر عياش‌. اطلاعات مربوط به قراء سبعه از اینجا گرفته شده است.

 

 

در حقیقت قرائتهای بیشتری از قرآن در دنیا موجود میباشد، جدول زیر، لیستی از قرآنهای مورد استفاده در کشورهای مختلف دنیا، راوی و قاری آنها و منطقه ای که این قرآنها درآنجا وجود دارند نشان میدهد.

قاری راوی  
 
نافع The Qur'an according to the Warsh transmissionورش الجزایر، مراکش، قسمتهایی از تونس، غرب آفریقا و سودان
The Qur'an according to the Qalun transmissionقالون لیبی، تونس و قسمتهایی از قطر
ابن کثیر البیزی
قنبل
ابو عمرو الاعلی The Qur'an according to the al-Duri transmissionالدوری قسمتهایی از سودان و غرب آفریقا
السوسی
ابن عامر هشام قسمتهایی از یمن
ابن ذكوان
حمزه خلف
خالد
الکسائی الدوری
ابی حارث
ابوبکر عاصم The Qur'an according to the Hafs transmissionحفص تمام کشورهای اسلامی
ابن وردان
"قرآنهای سه گانه"
ابوجعفر ابن وردان
ابن جماز
یعقوب الهاشمی رویس
روح
خلیف البزار المروزی
ادریس الحداد
"قرآنهای چهارگانه گانه"
ابن محسن ابن شنبوز
البیزی
الیزیدی احد بن فرح
سلیمان بن الحکم
الحسن البصری ابو نعیم البلخی
الدوری
الاعمش امتودی
الشنبیزی الشتاوی

قرائتهای بیشتری از این قرائتها نیز وجود دارد، اما این قرائتها رسمی ترین آنها حساب میشوند، اطلاعات مربوط به ناحیه استفاده شدن این قرآنها از ابو عمار یاسر قاضی نقل شده است.۳

جدول بالا به این معنی است که قرآن از نسخه های روایت شده مختلفی بجای مانده است، تمامی این نسخه ها امروز چاپ و استفاده نمیشوند اما بسیاری از آنها همچنان چاپ میشوند.

گفتنی است بسیاری از اشخاص از این طبقه بندی اطلاع ندارند و چون برای اولین بار با آن روبرو میشوند در صحت آن شک میکنند، این افراد کافی است شناسنامه قرآنی که خود استفاده میکنند نگاه کنند تا متوجه شوند که چه قرائت و چه روایتی است، تصویر زیر، شناسنامه قرآنی است که نگارنده این نوشتار از آن استفاده میکند.

اکنون به تفاوتهای میان دو قرآن که از دو روایت مختلف از دو جای مختلف نوشته شده است، میپردازیم و خواهیم دید که آیا این دو قرآن که در دو جای مختلف دنیا چاپ میشوند بایکدیگر برابر هستند یا نه. قرآن سمت راست قرآنی است که بر اساس روایت حفص از قرائت ابوبکر عاصم نوشته شده است و در تمام کشورهای اسلامی استفاده میشود و معمولا بعنوان قرآن اصلی از آن یاد میشود و قرآن سمت چپ قرآنی است که بر اساس روایت ورش از قرائت نافع نوشته شده است، قرآن روایت ورش بیشتر در شمال آفریقا استفاده میشود.

    
وقتی قرآنها را باهم مقایسه میکنیم، در میابیم که با هم از شش جنبه در تفاوت هستند.
۱ـتفاوت املائی ۲ـ تفاوت میان حرکت ها ۳ـ تبدیل شدن کلمه به کلمات مشابه ۴ـ تفاوت میان نقطه ها (اعراب) ۵ـ اضافه و یا حذف شدن کلمات ۶ـ تغییر جایگاه یک کلمه
 

حال بیایید به گوشه هایی از این تفاوتها نگاه کنیم. مثالهای زیر از کلمات مشابه از یک سوره از این دو کتاب آورده شده است، اما شماره آیات در قرآنها بایکدیگر برابر نیست و قرآنهای مختلف شماره آیات مختلفی دارند. بنابر این مثلا آیه 132 سوره بقره در روایت حفص از عاصم برابر است با آیه 131 سوره بقره در قرآن ورش.

تفاوت میان حروف: تفاوتهایی از لحاظ تحریری در نوشتن الفبای عربی در میان این قرآنها موجود است و این عثمانی ها بودند که روی طریقه نگارش قرآن کار کردند و استاندارن و مبنایی برای آن بوجود آوردند.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 132

سوره بقره آیه 131

سوره شمس آیه 15

سوره شمس آیه 15

سوره بقره آیه 132 

سوره بقره آیه 131

 سوره آل عمران آیه 133

سوره آل عمران آیه 133

سوره مائده آیه 54

سوره مائده آیه 56

مثالهای بالا تفاوتهای میان حروف را در این دو قرآن نشان میدهند.

تفاوت میان حرکت ها:همانگونه که گفته شد هنگامی که قرآن نگاشته میشد در آن نقطه و حرکتی وجود نداشت، و این طبیعی است که در قرآنهای موجود در دنیا تفاوتهایی نیز میان نقطه های استفاده شده در قرآن وجود داشته باشد. نقطه در نگارش عربی نقش بسیار مهمی دارد و تفاوت میان نقطه ها بطور کلی معنی جمله را عوض میکند. در قرآنی که نقطه نداشته باشد تمامی حروف  ب ،  ت،  ث، ن و  ی به شکل نوشته شده اند. لازم به ذکر نیست که حروف دیگری همچون [ص ض ط ظ ز ر ذ د س ش ع غ ف ق] نیز در نگارش بدون نقطه عربی کاملا مانند هم نوشته میشوند. جالب است که بر خلاف دروغی که مسلمانان میگویند اولین بار عثمانی ها به قرآن نقطه را اضافه کردند نه حضرت علی(!). قرآنی که منسوب به امام حسن است و در موزه آستان قدس رضوی نگهداری میشود هیچ نقطه و حرکتی ندارد. قرآن را تا پیش از زمان عثمانی میشد به چندین روش خواند و از راویان مختلف قرآن که قرآن را حفظ کرده بودند می آموختند که باید یک آیه را چگونه بخوانند. قرآنهایی که ما آنها را بررسی میکنیم هرکدام دارای سبک خواندن خود نیز هستند و آنها را به انواع مختلفی قرائت میکنند. در مثالهای زیر مشاهده میشود که در محل قرارگرفتن نقطه ها در قرآن نیز بین قرآنهای موجود اختلاف بسیار است.

 
قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 140

 سوره بقره آیه 139

سوره آل عمران آیه 81

سوره آل عمران آیه  80

سوره بقره آیه 259

سوره بقره آیه 258

از مثالهای بالا نتیجه گرفته میشود که مردم در جاهای مختلف حتی قرآنها را یک شکل نیز نمیخوانند.

تفاوت میان حرکت ها: مثالهای زیر از این دو قرآن نشان میدهد که آنها در حرکات خود نیز با یکدیگر برابر نیستند و تفاوت در میانشان وجود دارد. حکومت عثمانی بر روی این ضعف از قرآنهای پیش از خود نیز کار کرد و آنرا بصورت استاندارد در آورد.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 214

سوره بقره آیه 212

سوره بقره آیه 10

سوره بقره آیه 9

سوره بقره آیه 184

سوره بقره آیه 183

سوره قصص آیه 48

 سوره قصص آیه 48

البته بسیاری از محققین اسلامی معتقدند علی رغم تفاوتهای بسیاری که میان روایات قرآنی بویژه روایت حفص و ورش وجود دارد، هیچکدام از آنها تاثیر چندانی بر معنی قرآن ندارند، و روی تفکرات اسلامی تغییرات چندانی نمیدهند. بررسی این ادعا بطور مفصل و دقیق در حوصله این نوشتار نیست، اما این تفاوتها ادعای قابل تحریف نبودن قرآن را حداقل از یک ادعای منطقی و دقیق به یک ادعای احساسی و غیر محکم همچون سایر ادعاهای دینی تبدیل میکند.

بررسی تفاوتهای میان تمامی نسخه های مختلف قرآن کار دشواری است اما کتابی که در اینجا معرفی میشود، اختلافات میان ده قرائت رسمی پذیرفته شده قرآن را با یکدیگر در مورد هر آیه بررسی میکند. و این کتاب ادعای "مهم نبودن تفاوتهای میان نسخه های مختلف قرآنی" را زیر سوال میبرد

 

آسان کردن خواندن آنچه نازل شده است.

 

در این کتاب محمد فهد خرم ده نسخه از نسخه های مختلف که نام آنها را ذکر کردیم جمع آوری کرده است و آنها را در حاشیه هر صفحه که حاوی قرآن نسخه حفص است آورده است. البته نسخه های دیگری نیز وجود داشته است که وی آنها را جمع آوری نکرده است. همانطور که اسم کتاب میگوید، این کتاب بررسی آنچه از قرآن بر جای مانده را آسان میکند.

در پایین یک برگ از این کتاب بصورت تصادفی انتخاب شده است، برگ زیر سوره بقره آیات 270 تا 274 را نشان میدهد، و در حاشیه اختلافاتی که میان نسخه های مختلف قرآن وجود دارد آورده شده است. بطور کلی میتوان ادعا کرد حد اقل در دو سوم آیات قرآنی نوعی از اختلافات یاد شده وجود دارد.

 

 

در اینجا نیز شایسته است مثالهایی دیگر از تفاوتهای میان قرآنهای موجود بیاوریم.

مثال نخست: سوره مريم 19 آیه 19

قرائت حفص

{قال أنما أنا رسول ربك إليك لأهب لك غلاماً زكياً}

واضح منها بأن جبريل (رسول ربك) سيهب مريم غلاماً زكياً.

قرائت نافع، أبو عمرو، قالون، ورش

{قال أنما أنا رسول ربك إليك ليهب لك غلاماً زكياً}

الأختلاف هنا يرينا بأن الهبة ليست من جبريل بل من الله.

البحر المحيط، الكشاف

{قال أنما أنا رسول ربك إليك أمرني أن أهب لك غلاماً زكياً}

في هذه القرائت جبريل يوضح بأن الله أمره بأن يهب مريم غلام.

 

مثال دوم : سوره مريم 19 آیه 25

قرائت حفص

{وهزي إليك بجزع النخلة تُساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت حمزة، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسَاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت عاصم، الكسائي، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة يسّاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو ناهيك، أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تسقط عليك رطباً جنيا}

كتاب الأعراب للنحاس

{وهزي إليك بجزع النخلة نٌساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت مسروق

{وهزي إليك بجزع النخلة يُساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة يَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تتساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو الأسمال

{وهزي إليك بجزع النخلة يُسقط عليك رطباً جنيا}

 

مثال سوم: سوره مريم 19 آیه 26

قرائت حفص

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت زيد بن علي

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صياماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت عبد الله بن مسعود، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أبي بن كعب، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً وصمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

 

آیا وجود این اختلافات میان نسخه های مختلف قرآن، و تاریخی که قرآن دارد نمیتواند بهترین دلیل برای نامفهوم و گنگ بودن آن باشد؟

بسیاری از اطلاعات ذکر شده در این صفحه از دو مقاله + و + گرفته شده است.

1) (N.J. Dawood, The Koran, Middlesex, England: Penguin Books, 1983, p. 10, bold added)

2)Cyril Glass? The Concise Encyclopedia of Islam, San Francisco: Harper & Row, 1989, p. 324, bold added)

3)An Introduction to the Sciences of the Qur'aan, United Kingdom: Al-Hidaayah, 1999, p. 199.

گرشاسپ 2 سه شنبه هفتم خرداد 1387  نظر بدهید!

اسلام کامل است !

من بقیه دینها رو هم بررسی کردم و به این نتیجه رسیده ام که اسلام دین کاملیه! شما هم اگر قرآن رو بخونید خودتون متوجه میشید که چقدر دین کاملیه!

 

متاسفانه ما خیلی از مفاهیم را بدون اینکه روی آنها فکر بکنیم و یا تحقیقی بکنیم به عنوان یک سری اصول و پیش فرضها قبول میکنیم و هیچ چیز به اندازه پیش فرضهای غلط خط فکر انسان را به سوی منجلاب جهل امتداد نمیدهد. یکی از مفاهیمی که هر روزه شنیده ایم و قبول کرده ایم این است که اسلام دین کاملی است. آیا هرگز به این فکر کرده ایم که این کمال اسلام به چیست؟! چرا اسلام کامل است؟ آیا دین ناقصی وجود دارد؟

در اکثر موارد افراد مذهبی مفاهیمی که به آنها توسط سوداگران مذهب تلقین و تزریق شده است میمون وار تکرار میکنند، خود این افراد از ریشه و پشت پرده این مفاهیم مذهبی اطلاعی ندارند، کمال دین اسلام یکی از همین مفاهیم است. مسیحیان و یهودیان در تمام شاخه هایشان دین و علم را دو پدیده جدا میداند و از دین انتظاراتی دارند که از علم ندارند! از دین انتظار ندارند به دنیای فیزیکی آنها بپردازد و روش های زندگی زمینی را به آن ها بیاموزد و این دست آورد سالها تلاش و مبارزه انواع و اقسام دانشمندان و مبارزان و آزادیخواهان این مردم است، تکلیف و جایگاه دین در میان ملل پیشرفته جهان بسیار روشن و ثابت است. کلیسای مسیح هرگز خود را در مقابل مجامع علمی دنیا قرار نمیدهد، بعنوان مثال واتیکان در مقابل ادعاهایی که در مورد پدیده تکامل میشد، اظهار میکند که داستانهای انجیل و آموزه های دینی تنها میتوانند دانسته های اخلاقی و آموزشی باشند، و به عنوان مثال داستان آدم و حوا را یک داستان سمبلیک میدانند، و اعتقاد ندارند که این ماجرا ها واقعا در دنیا و زمان فیزیکی اتفاق افتاده باشد.

اما در جوامع اسلامی چون همواره اندیشه کشی و تکفیر اشخاص و مردتد خواندن وجود داشته و عده کثیری از دانشمندان این جوامع مثل راضی، الکندی، پور سینا، فارابی، حافظ و سایر این متفکران همگی در زمان خود تکفیر شده اند و از طرف مذهبیون تندرو زمان خود همواره مورد اذیت و آزار قرار گرفته اند پیشرفت چندانی در فلسفه و طرز فکر این جوامع پیش نیامده است. مسلمانان امروزی مثل مسلمانان 600 سال پیش فکر میکنند و هنوز تکلیف و جایگاه علم و مذهب در بین این افراد هنوز مشخص نیست! حال اگر پیشرفتهایی در این جوامع دیده میشود، مثلا اگر در ایران زنان آنقدر که زنان در عربستان از طرف مردان به رعایت حجاب مجبور نمیشوند، این ریشه در تک روی های افرادی دارد که خواسته اند این مردم را به زور پیشرفت دهند، و الا  اندیشمند و نخبه و دانشمند و دگر اندیش در میان این مردم جایگاهی نداشته اند که بخواهند پیشرفتی حاصل کنند!

به همین دلایل مسلمانان هنوز ننشسته اند فکر بکنند و تصمیم بگیرند که آیا نوح و یونس و موسی و خضر،  آدم و حوا و یوسف و ذوالقرنین شخصیت های اسطوره ای ملل سامی هستند که به کتب و افکار آنها اضافه شده اند یا شخصیت های تاریخی و واقعی ای که روزی روی این زمین راه میرفته اند؟! هنوز نمیدانند که آیا 7 آسمان وجود دارد یا این تنها یک معنای استعاره ای دارد؟! از دل همین آشوب زدگی تفکر مذهبیست که مفاهیمی همچون کمال دین اسلام بر می آید و کسی نمیداند که این ناگهان از کجا آمده است. حقیقت این امر این است که کامل بودن دین اسلام در اصل در مقابل ناقص بودن علم و خرد بشری مطرح میشود.

 

یعنی اسلام کامل است چون علم ناقص است! و به همین دلیل بهترین برنامه برای زندگی و جهانبینی همانا اسلام است و نه علم و عقل!

مسلمانان و سایر مذهبیون بر روی این مسئله پافشاری دارند که عقل بشر ناقص است و این نقص شایستگی خرد و عقل را برای راهنما و ریشه تفکرات بودن نفی میکند. در مورد این موضوع در شرح سفسطه ای با عنوان "عقل بشر ناقص است! علم ناقص است!" توضیحات کامل داده شده است.

البته شایان ذکر است که بسیاری از مسلمانان دلیل کامل بودن اسلام را این میدانند که در اسلام از طریقه شکار ملخ  و آداب شستشوی مدخل و استبراء گرفته تا طریقه نزدیکی حرف به میان آورده شده است و علمای اسلام جدول لگاریتمی دقیقی در مورد شکیات نماز بوجود آورده اند. اما این افراد باید بدانند که در ادیان دیگر نیز اشخاصی مثل مجلسی ها یافت شده اند که این مزخرفات را در دینشان گسترش دهند. بعنوان مثال یهودیان نیز آداب و سنن کاملی برای مراسم دستشوئی رفتند دارند که کمتر به آن توجه میکنند و تشابه میان آن قوانین مضحک یهودی و قوانین اسلامی که در رساله های علما(!) ی دینی یافت میشود مثال زدنیست!. مثلاً در میان یهودیان ارتودکس لمس آلت تناسلی برای پاکیزه کردن بعد از تخلی جایز نیست، چون ممکن است موجب تحریک جنسی شود. بنابر این اگر کمال اسلام به این مزخرفات است که ادیان دیگری پارا بسیار فراتر نهاده اند. چگونه است که اسلام کامل است و بقیه ادیان ناقص هستند؟ بازهم همان داستانی که ادیان مکمل یکدیگر هستند و مسیحیت یهودیت را کامل میکند و اسلام مسیحیت را و این ها در امتداد یکدیگرند؟ در سفسطه "ادیان همه یک چیز میگویند" به این مسئله اشاره خواهیم کرد.

گروهی نیز بر این باورند که کمال اسلام از آن جهت است که اسلام تمامی قوانین و مفاهیم لازم را برای زندگی بشر در تمام جنبه های زندگی وی در خود دارد؛ و بنابر این نیازی به هیچ مفهوم غیر اسلامی ای برای زندگی وجود ندارد. بسیار جالب است که بدانیم کتابخانه های ایران و سایر بلاد دیگر نیز با استناد به مفاهیم مشابهی توسط عمر خلیفه دوم مسلمین به آتش کشیده شد. عمر معتقد بود هر آنچه ما بدان نیاز داریم در قرآن وجود دارد. بنابر این در بقیه کتابها اگر چیزهای خوبی نوشته شده است، حتما آن چیزها در قرآن هم وجود دارد، و اگر هم چیز خوبی نوشته نشده است، پس ما نیازی بدان کتابها نداریم. همانطور که در بخش دموکراسی  چیست؟ شرح داده شد، دلیل اصلی تضاد اسلام با دموکراسی همین جزم اندیشی و مطلق اندیشی و جهالتی است که در اسلام نهفته است.اما نکته این است که اگر معنی کامل را بدین تفسیر و مفهوم دریافت کنیم، دیگر عبارت "اسلام کاملترین دین است!" معنی نخواهد داد و از لحاظ منطقی غلط است. زیرا کامل تر و کاملترین با توجه به این معنی غلط میباشند. کامل در این حالت یک صفت عینی (Objective) و یک مفهوم مطلق است، و پسوند تر را نمیتوان بدان چسباند. و البته لازم به توضیح نیست که این ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه اسلام بدین مفهوم نیز کافی است، تا چه حد بی اساس و بی پایه است.

گرشاسپ 2 دوشنبه ششم خرداد 1387  نظر بدهید!

منشأ حیات

مقدمه: در ابتدا بیگ بنگ بود و سپس فیزیک پدیدار گشت. سپس در دماهای پایین تر شیمی پا به عرصه نهاد. ذرات اتم ها را شکل دادند. اتم ها با هم ترکیب شده و مولکول ها را ساختند. مولکول ها با هم همراه شدند و اولین الیگومرها و پلیمرهای حیاتی مانند اسیدهای نوکلئیک، لیپیدها، الیگو ساکاریدها و الیگوپپتیدها (نه حیات) را شکل دادند. این مولکول های حیاتی با هم همراه شده و ساده ترین اشکال حیات را که شامل یک غشاء سادۀ لیپیدی محتوی آب و پلیمرهای حیاتی بود شکل دادند. این سلول های ساده که امروزه به دلیل جو اکسیداتیو کنونی زمین قابلیت حیات ندارند و به کلی منقرض شده اند پایه گذارحیات و تکامل بودند. این یک شمای کلی و بسیار ساده ازنحوۀ پیدایش حیات بر روی زمین است (نظریۀ اوپارین) که تمرکز آن بر روی غشاء لیپیدی است. البته نظریات جدیدتر بر روی  RNAبه عنوان اولین پلیمر بنیان گذار حیات تاکید دارند و غشائ لیپیدی را ساختاری پیچیده می دانند که احتمالاً بعدها توسط خود RNA دستورتولید آن صادر گردید و RNAرا به عنوان ژنوم در بر گرفت.

 

هنگامی که زمین در 6/4 میلیارد سال پیش شکل گرفت، کاملاً عاری از حیات بود. 1 میلیارد سال پس از آن موجوداتی مانند جلبک های سبز-آبی پدیدار گشتند. ولی همواره این سؤال وجود داشت که این موجودات از کجا آمده اند؟ به عبارت دیگر حیات از کجا آغاز شد؟ این پرسش بزرگ ادامه یافت و منجر به آزمایشاتی شد که اکثر آنها بر روی این نکته تأکید داشتند که RNA به دلیل توانایی خود تکثیری نقش بسیار بزرگی را در تکامل بازی کرده است.

 

تردید در نظریات قدیمی: تا پیش از قرن 17 بیشتر مردم گمان می کردند خدا، انسان و سایر موجودات عالی را آفریده است و موجودات ابتدایی تر مانند حشرات و میکرو ارگانیسم ها به صورت خودبه خودی از مواد در حال فساد ایجاد می شوند ( لازم به توضیح است که از آنجایی که جلبک ها و قارچ ها جزء میکروارگانیسم ها به شمار می روند، میکروارگانیسم ها در آن زمان شناخته شده بودند). طی دو قرن پس از آن، این باورها به شدت زیر سوأل قرار گرفتند و در اواسط قرن 19 دو دانشمند برجسته یعنی لوئی پاستور و چارلز داروین پیشرفت هایی را در شناسایی منشأ حیات سبب شدند (1).

 

در ابتدا لوئی پاستور مفهوم تولید خودبه خودی را زیر سوأل برد و شواهدی را ارائه داد که حتی باکتری ها نیز از والدینی نظیر خود ایجاد می شوند و این سؤال را مطرح کرد که اولین نسل هر گونه از کجا آمده است؟

 

دومین دانشمند چارلز داروین بود که با بررسی شباهت بین گونه ها نظریۀ انتخاب طبیعی را مطرح کرد و به دنبال این نظریه نظریات دیگری نیز مطرح شد که از اصول تکامل محسوب می شوند. از جمله این که: 1) تکامل قطعاً رخ داده است. 2) تغییرات تکاملی تدریجی بوده است و به هزاران تا میلیون ها سال نیاز داشته است. 3) مکانیسم پیش برندۀ تکامل انتخاب طبیعی است. 4) میلیون ها گونۀ زندۀ امروزی طی فرایندی که گونه زایی نامیده می شود از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند (2).

 

ردیابی منشأ حیات: این واقعیت که همۀ موجودات زنده دارای خصوصیات بیوشیمیایی و کد ژنتیکی یکسانی ( به استثناء چند مورد جزئی) هستند قویاً از این نظریه حمایت می کند که همۀ جانداران شناسایی شده از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند که همۀ این خصوصیات قبلاً در این نیای مشترک وجود داشته است. احتمال وجود سیستمی با این پیچیدگی و اختصاصیت غیرطبیعی امکان استقلال موجودات را همراه با تکامل موازی رد می کند. تا کنون وجود حیاتی با کدهای ژنتیکی مختلف یا اصول بیوشیمیایی متفاوت اثبات نشده است ولی نمی توان وجود چنین حیاتی را نیز رد کرد (3).

 

همواره باید در نظر داشت که اولین نیای مشترک همۀ موجودات روی زمین نباید الزاماً همان اولین موجود زنده باشد. برای درک بهتر این مطلب بهتر است از اصطلاح "درخت حیات" داروین استفاده کرد که در آن از یک تنۀ منشعب شونده، گونه های جدید در اعصار مختلف پدیدار می شوند. حیات کنونی به صورت سرشاخه های نوک این درخت نمایش داده می شود. اگر دو موجود مختلف را در این درخت دنبال کنیم، نیای مشترک این دو موجود محل تقاطع شاخه های آن هاست. با دنبال کردن رد همۀ موجودات زندۀ کنونی می توان نقطه ای را تصور کرد که همۀ موجودات در آن نقطه به هم می رسند. این نقطه " قدیمی ترین نیای مشترک همۀ موجودات" نامیده می شود و البته نباید انتظار داشت که این نقطه بر روی مرکز تنۀ این درخت باشد. ممکن است شاخه هایی هم پیش از این نقطه وجود داشته اند که اکنون منقرض شده اند. البته دلایلی وجود دارد که این نیای مشترک باید موجودی به حد کافی پیچیده و تخصصی باشد. قطعاً این موجود خود یک دوۀ تکاملی بسیار طولانی را طی کرده است. با دنبال کردن شباهت ها می توان منشأ حیات را در یک ساقه ( یا تنه یا ریشه) شناسایی کرد که شاخه های بعدی از آن منشعب شده اند. البته در این بین گاهی تداخل هایی بین شاخه ها دیده می شود و علت این تداخل آن است که انتقال ژن ها همیشه به صورت عمودی (از والد به فرزند) نیست بلکه بسیاری اوقات انتقال به صورت افقی (بین دو گونه، دو جنس، دو خانواده و یا حتی بالاتر) است. انتقال افقی ژن ها در پروکاریوت ها (مانند باکتری ها) کاملاً شناخته شده است و این امر باعث پیچیدگی هایی در ریابی ژن ها می شود. دربارۀ قلمرو میکروب ها در اعصار گذشته تنها می توان گفت که گونه زایی در میان آنها می توانسته است رخ دهد ولی با اطمینان می توان گفت همۀ حیات کنونی بر روی زمین از یک جمعیت میکروبی خویشاوند با توانایی های ژنتیکی متنوع بوجود آمده است (3).

 

زمان آغاز حیات: زمین شناسان با ردیابی فسیل ها می توانند محدودۀ بازۀ زمانی حیات زمینی را تعیین کنند. قدیمی ترین موجودات فسیلی واضح و قابل شناسایی را می توان درغرب استرالیا یافت که مربوط به 5/3 میلیارد سال پیش می باشند. این فسیل ها مربوط به موجوداتی تک سلولی شبیه به سیانوباکترهای کنونی (باکتری های فتوسنتزکننده) می باشند. از آنجایی که فتوسنتز فرایندی پیچیده است که خود باید یک دورۀ تکاملی را طی کرده باشد بنابراین حیات باید مدتی پیش از آن آغاز شده باشد. متأسفانه شواهدی قدیمی تر که دال بر وجود حیات پیش از این باشد به سختی یافت می شود. در گرینلند صخره هایی رسوبی با حداقل عمری برابر با 85/3 میلیارد سال یافت می شود که حاوی آثاری از کربن با نسبت های ایزوتوپی تغییر یافته هستند که می توانند حاکی از فعالیت های زیستی دوران باستان باشند. اگر این تفسیر درست باشد این شواهد حیات زمینی را به چیزی حدود 4 میلیارد سال قبل باز می گرداند (3).

 

تاریخ حیات بر روی زمین به یک پرسش برای ستاره شناسان مطرح شده است. منظومۀ شمسی 5/4 میلیارد سال پیش از یک ابر چرخان گاز و غبار شکل گرفته است. به مدت حدود 700 میلیون سال سیارات در حال تجمع و شکل گیری از غبارهای نامنسجم بودند. شواهد این دوران به صورت بمباران هایی بر روی سطح ماه کاملاً آشکار است. از آن جایی که زمین بزرگ تر از ماه است بنابراین باید ضربات و خشونت بیشتری را تحمل کرده باشد. سطح زمین در این دوران باید عاری از حیات و غیرقابل زیست بوده باشد ولی با در نظر گرفتن نتایج حاصل از صخره های رسوبی گرینلند این پرسش مطرح می شود که چگونه موجود زنده ای می تواند در این شرایط بقا یابد. یک پاسخ ممکن به این سؤال این است که در آن زمان پناه گاه هایی وجود داشته است که حیات را در برابر این شرایط خشن حفظ می کرده اند. این پاسخ این پرسش را برمی انگیزد که این پناه گاه ها کجا بودند و به عبارت دیگر مکان آغاز حیات کجاست (3)؟  

 

مکان آغاز حیات: ابتدا باید مشخص کرد که ابتدایی ترین کلنی های میکروبی تثبیت یافته چه زیستگاهی را انتخاب کرده اند. بیایید تصور کنیم که حیات در جایی از زمین آغاز شده است. با وجود آن که داروین در مورد منشأ حیات چیز زیادی را مطرح نکرد ولی نامه ای معروف از او در دست است که به یک برکۀ کوچک گرم اشاره می کند که انواع مواد شیمیایی می توانند تدریجاً در آن تجمع یابند سپس توسط انرژی نورانی خورشید تحریک شده و مولکول های پیچیده تری می سازند تا آنجایی که حیات اولیه به صورت تصادفی به وجود می آید. این پیشنهاد ساده بعدها به مدلی تکوین یافته به نام "سوپ اولیه" تبدیل شد (3).

 

با در نظر گرفتن ضرب و شتم زمین توسط بارش های کیهانی، یک برکۀ کوچک گرم کمی بعید و غیر قابل توجیه می نماید. در سال های اخیر بسیاری محیط های فرعی دیگر پیشنهاد شده است. محیطی که قابل توجیه تر از همه می نماید و با تاریخچۀ ابتدایی خشن زمین سازگاری دارد اعماق سطح زمین است یعنی اعماق محیطی که از دیدگاه زمین شناسی هنوز سطح زمین محسوب می شود. در سال 1977 زیردریایی آلوین اکوسیستم های پیچیده ای را در اعماق چند کیلومتری اقیانوس آرام کشف کرد که در اطراف یک دهانۀ آتشفشان تجمع یافته بودند. برخی از این این دهانه های آتشفشانی تحت عنوان سیگاری های سیاه نامیده می شوند. دمای آب اطراف این دهانه ها می تواند تا C˚350 برسد ولی با این وجود به دلیل فشار زیاد نمی جوشد. موجودات زندۀ اطراف این دهانه ها عبارتند از خرچنگ ها و کرم های لوله ای بزرگی که احتمالاً از زیستگاه های بالاتر به این محیط ها وارد شده اند و با شرایط خشن این محیط ها سازگاری پیدا کرده اند. به دلیل تاریکی مطلق دراین عمق فتوسنتز غیر ممکن است و پرسشی که مطرح می شود این است که چه منبع انرژی این اکوسیستم را حفظ می کند. بررسی ها نشان داد که تولیدکنندگان اولیه در این محیط ها میکروب هایی هستند که نزدیک تر به دهانه زندگی می کنند. این میکروب ها به رده ای از موجودات تعلق دارند که تحت عنوان کلی شیمیوتروف ها نامیده می شوند که از مواد شیمیایی و انرژی گرمایی به جای نور خورشید استفاده می کنند. برخی از شیمیو تروف ها قادرند مواد شیمیایی و گازها را مستقیماً به مواد زیستی تبدیل کنند. به موجوداتی که در چنین دماهای بالایی زندگی می کنند هیپرترموفیل گفته می شود (3).

 

با وجود همۀ این شرایط خشن(دمای بالا، فشار بالا، عدم نور، اسیدیتۀ بالا یا پایین و ...) این موجودات نیاز دارند که سوخت و ساز خود را به طور طبیعی انجام دهند. تحقیقات مشخص ساخت که این سیگاری های سیاه فقط قلۀ یک کوه یخی بسیار عظیم محسوب می شوند. "پروژۀ حفاری اقیانوس" به مدت چند سال اعماق صخره های بستر دریا را تا عمق 1 کیلومتر مورد کاوش قرار داد. مشخص گردید که حیات در اعماق این صخره ها نیز به اندازۀ سطح آنها رواج دارد. 

 

در دهۀ 1980 میکروارگانیسم هایی از اعماق چند کیلومتری سطح زمین طی یک پروژۀ حفاری چاه نفت در سوئد به دست آمد. این تحقیق تحت ایرادات علمی متعددی قرار گرفت ولی چند سال بعد گزارشات مشابه دیگری نیز از تحقیقاتی مشابه به دست آمد و وفور شواهد وجود حیات را در اعماق زمین اثبات کرد.

 

وجود حیات در اعماق سطح زمین این نظریه را قوت بخشید که حیات می تواند در جایی در زیر زمین آغاز شده باشد یعنی جایی که موجودات می توانند خود را در برابر بارش های کیهانی حفظ کنند. البته نظریات دیگری نیز در مورد منشأ حیات وجود دارد (مانند منشأ حیات از مریخ) که جای بحث بسیارمفصلی را مطلبد که در این مقاله نمی گنجد و ما به معتبرترین آنها بسنده کردیم (3). 

 

نیای مشترک همۀ موجودات: همان گونه که انسان و شمپانزه در 10 میلیون سال پیش تاریخچۀ مشترکی داشته اند، همۀ اشکال امروزی حیات نیز تاریخچۀ مشترکی دارند که به قدمت اشتقاق سه دامین شناخته شدۀ موجودات زنده ( آرکی ها، باکتری ها و یوکاریوت ها) برمی گردد.LUCA یا last universal common ancestor  (نیای مشترک همۀ موجودات) موجودی است که همۀ جانداران کنونی از آن منشأ گرفته اند. LUCA نمایش دهندۀ اولین مرحلۀ تکامل حیات نیست. امروزه پذیرفته شده که پیش از تکامل پروتئین ها و DNA مرحله ای وجود داشته که در آن RNA همان نقشی را بر عهده داشته است که امروزه پروتئین ها و DNA ایفا می کنند. چرا که RNA هم می تواند خود را همانند سازی کند و هم می تواند نقش آنزیمی پروتئین ها را ایفا کند (4).

 

تلاش های بسیاری برای بازسازی ژنوم LUCA صورت گرفته است که تحت عنوان "پروژۀ ژنوم حداقل" نامیده می شود. این پروژه به دنبال ژن هایی می گردد که فراگیر هستند یعنی همۀ فرم های جانداران دارای این ژن ها هستند. لیستی که از این ژن ها تهیه می شود خود احتمال دیگری را مطرح می کند. احتمالاً این لیست ماهیت اصلی حیات سلول را مشخص می کند به عبارت دیگر تعداد حداقل ژن های لازم برای تشکیل یک سلول را تعیین می کند. در سال 1996 دانشمندان با تعیین توالی ژنوم دو باکتری ((Mycoplasma genitalium & Haemophilus influenzae تلاش کردند ژنوم حداقل را مشخص کنند. حاصل تحقیقات آنها به صورت زیر خلاصه شد:

· 256 ژن شالودۀ حیات را تشکیل می دهد.

· هیچ ماشینی برای سنتز DNA مورد نیز نیست.

 

از این تحقیق مشخص گردید که LUCA اطلاعات ژنتیکی خود را در RNA (و نه DNA) ذخیره می کرده است. البته هنوز بحث های زیادی در مورد ماهیت مادۀ ژنتیکی LUCA DNA) یا (RNA  وجود دارد ولی اکثر دانشمندان بر این نظریه اتفاق نظر دارند که در دوره ای از حیات RNA به جای DNA منبع ذخیرۀ اطلاعات بوده است (4) چنان چه امروزه نیز چنین امری در برخی از ویروس ها از جمله ویروس بیماری ایدز دیده می شود و جالب است که بدانیم حتی در عصر کنونی نیز فرم هایی از حیات به سادگی یک مولکول RNA وجود دارد که فاقد هر گونه غشاء یا اندامک سلولی هستند. به عنوان مثال ویروئیدها (مولکول های RNAای که در برخی گیاهان ایجاد بیماری می کنند) نوعی از این این گونه حیات هستند (5) که حتی اگر هم ما آنها را به عنوان موجوداتی زنده به شمار نیاوریم، نشان گر این هستند که حتی یک مولکول هم می تواند خصوصیات حیاتی را دارا باشد.

 

سخن پایانی: هنوز خلاء زیادی در دانش ما در مورد منشأ حیات وجود دارد ولی به هیچ عنوان این خلاء مدرکی دال بر تأیید افسانه های بشر ابتدایی پیرامون خلقت آدم و حوا و امثال آنها نیست. اگر چه این افسانه ها همیشه با اطمینان در مورد آفرینش سخن می رانند و زبان علم زبان شک و تردید است و بر اساس نظریات استوار ولی در واقع این برتری علم در برابر این افسانه هاست. چنین افسانه هایی راه را بر سؤال که خود محرک دانش و پیشرفت بشر است می بندند و با توضیحات بسیار ابتدایی خود انسان را متقاعد می کنند که هیچ جای تردیدی در این زمینه وجود ندارد و آفرینش و آفریننده در همان مقیاس کوچکی هستند که در افسانه آمده است. بشر کنجکاو با قدرت استدلال و نیروی دانش و ابزار خود یکی یکی این پرسش ها را پاسخ می دهد و به عمر این افسانه ها و خدایان دروغین خلقت پایان می دهد. و آنان که در برابر این موج مقاومت می کنند خود نیز به سرنوشت افسانه هایشان می پیوندند.

 

References:

1. Orgel, L., E, 1997, The origin of life on earth. [online]. Available: http://www.geocities.com/capecanaveral/lab/2948/orgel.html. [2008, February 18].

 

2. Charles Darwin Naturalist. [online]. Available: http://www.lucidcafe.com/ library/96feb/darwin.html. [2008, February 18].

 

3. Davies. P. The origin of life I: When and where did it begin? [online]. Available: http:// cosmos .asu.edu/publications/papers/OriginsOfLife_I.pdf. [2008, February 19].

 

4. Poole. A., M. 2002. My name is LUCA. [online]. Available: http://www.actionbioscience.org/newfrontiers/poolepaper.html. [2008, February 20].

 

5. Matousek, J., Orctova, L., Patzak, J., Svoboda, P., Ludvikova, I. 2003. Molecular sampling of hopstunt viroid (HSVd) from grapevines in hop production areas in the Czech Republic and hop protection. Plant soil environment. 49, 168-175.

گرشاسپ 2 دوشنبه ششم خرداد 1387  نظر بدهید!

نفوذ فرهنگ عربی، دلیل اصلی تنبلی و سستی فعلی ایرانیان است

امروزه عده ایی از روی نادانی میگویند که یکی از عواملی که موجب تنبلی و سستی ایرانیان شده وجود کارگران افغانی است ولی در اصل ندانستند که بیشتر این تنبلی و سستی از خصوصیات بارز سعودیها و در کل جوامع عربی میباشد که در اثر امتزاج و اختلاط با ایرانیان برای این مملکت به ارمغان آوردند اگر بخواهیم اعراب را توصیف کنیم باید گفت افرادی پول پرست خوشگذران، بخور و بخواب و تنبل که سستی و کاهلی در اعماق وجود آنها رخنه کرده و اصلا با تمام سلولهای بدن آنها عجین شده آنها حتی برای آسفالت کردن خیابانهای خود از دیگران کمک می گیرند هیچ ابتکار و خلاقیتی ندارند جزء رقاصی و عیش و نوش کسانی که صرفاً با پول نفت خود به حیات ادامه میدهند و اگر روزی نفت آنها را بگیرند همچون کرمهای مفلوک راه به جایی نمیبرند و در یکدیگر می لولند.

نقطه مخالف آن نژاد اصیل ایرانی است که با دلاوریها و شجاعتهایی که در آنان وجود دارد خود را به سرمنزل تمدن باستانی رساند همین قوم ایرانی بود که پایه و اساس علم را بنا ساخت اولین امپراطوریهای مقتدر جهان یعنی کوروش و داریوش هخامنشیان در ایران به وجود آمد بزرگترین دانشمندان و فیلسوفان از جمله ابوعلی سینا، خوارزمی، ذکریای رازی، فارابی و شاعران بزرگ و نام آوری همچون فردوسی بزرگ، حافظ و ... در دامان این مملکت پرورش یافتند ولی به علت ناتوانی و عدم کفایت سران مملکت در عهد رنسانس غرب ریشه و پایه علم را از کشورهای آسیایی از جمله ایران گرفت و به آن شاخ و برگ داد این در حالی بود که سران مملکت ما به عیش و نوش و لهو و لعب میپرداختند و در خواب غفلت فرو رفته بودند و غرب هر روز به دستاوردهای جدیدی میرسید.

با گذشت زمان هم خصوصیات عربی در مجلس و دستگاههای دولتی به شدت رسوخ کرده و روز به روز به مصائب و بدبختیهای ما اضافه میشود، در کل از وظایف دولت بود که به حفظ و صیانت اصالت ایرانی همت بگذارد ولی خود نیز اسیر منجلابی که سعودیها و اعراب و در کل اتباع خارجی برای آنها تدارک دیده بود شد.

در اینجا پا را کمی به سوی مباحث علمی میکشانم و از این منظر بحث مسائل اصالت نژادی، را به میان میکشم همیشه اینطور بوده که سرنوشت آدمی رابطه مستقیمی با ساختار فیزیکی و ژنهای تشکیل دهنده او داشته و در اصل ژنهای تشکیل دهنده او بوده که خصوصیات و خلقیات آدمی را رقم میزند این ژنهای وراثتی هستند که باعث میشوند شخصی هوسباز و لاابالی یا جدی و پویا باشد شخصی به یک زندگی پست و عادی قناعت کند یا میل برتری جویی و قهرمان صفتی در او نمودار گردد همانطور که سرنوشت آدمی وابسته به ژنهای تشکیل دهنده او میباشد، سرنوشت یک کشور نیز بسته به خصوصیات اخلاقی تک تک افراد تشکیل دهنده یک جامعه میباشد حال اگر در افراد یک جامعه تنبلی و سستی، اهمالگری و بی قیدی ریشه دوانیده باشد به طور قطع چنین کشوری هیچ زمان روی پیشرفت و قدرت را به خود نخواهد دید و در زمره پست ترین کشورها قرار خواهد گرفت که نتیجه آن چیزی جزء به خطر افتادن موجودیتش نخواهد بود.

ولی متاسفانه ایران به خصوص بعد از حمله قوم وحشی عرب، روز به روز در اثر تماس با اعراب تازی شوکت و اصالت خود را از دست داد و امروز عملاً به شکم این میمون منفور وارد شده است از مهمترین عاملان این لیست سیاه را نیز می توان زمامداران مستعرب جمهوری ! اسلامی نام برد که با چشم و گوشی بسته سرنوشت کشور را در اختیار این عفریته مرگ قرار دادند.

در طول تاریخ ایران، نهضتهای مقدس و از جان گذشته ایی سر برآوردند که با خون خود درخت اصالت و شوکت ایرانیان را تنومند کردند از جمله آنها میتوان به نهضت عرب ستیز شعوبیه اشاره کرد این فرقه با استناد بر آیه ای از قرآن که آمده است ((ما انسانها را از قومیت و نژادهای مختلف با خصوصیات متفاوت آفریدیم برای اینکه یکدیگر را بهتر بشناسند)) اساس فعالیتهایش را بر ستیز با هر آنچه که موجب میشد خون ناپاک ملیت یا نژادی دیگر در رگ ایرانیان جریان پیدا کند قرار داد و از آنجا که اعراب سوسمار خوار و تازی نژاد برای هر نژاد به خصوص نژاد ایرانی که از تبار آریایی محسوب میشد مضر و خطرناک بود در صدر فعالیتهایش همچون شیر، شمشیر به دست گرفت و در مقابل اعراب یاغی قد علم کرد.

امروزه هیچکس به خصوص زمامداران نادان مملکت به خود زحمت فکر کردن به این موضوع را نمیدهند که چرا امپراطوری ایران با آن شوکت و عظمت که همچون شیر به قسمت اعظمی از آسیا حکمفرمایی میکرد در حال حاضر حتی جزء کشورهای در حال رشد نیز نمیباشد، مگر همین ایران نیست که نام اولین و مقتدرترین امپراطوری را در جهان یدک میکشد، چرا چنین امپراطوری باشکوهی که با امپراطوری روم رقابت داشت، کلده - آشور، مصر و آسیاس صغیر به زیر شمشیر شجاعتش به زانو در میآمد اینطور عقب افتاد در صورتی که رقیبانش در حال حاضر جزء کشورهای صنعتی و پیشرفته دنیا میباشند به عنوان نمونه کشور ایتالیا را مثال میزنم که در موقعییت کنونی فاصله چشمگیری از ایران گرفته است ریشه این عقب افتادگی را باید در اعراب پیرامون کشورمان جستجو کنیم اعرابی که همچون زالو به گلوگاه این شیر زخمی چسبیده اند و روز به روز مقدار زیادی از خون و توانش را میمکند و خدا میداند چنانچه دست روی دست بگذاریم و منتظر امدادهای غیبی بنشینیم روز شومی را خواهیم دید که این زالوی پست و بی مقدار تبدیل به یک افعی چند سری خواهد شد که این شیر بیمار و زخمی را یکباره به کام نیستی و مرگ می کشاند.

به گفته شاعر عالیقدر و گرانمایه ایرانی، فردوسی بزرگ:

ز شیر شتر خوردن و گوشت سوسمار
عرب را به جایی رسیده از کار
که تخت کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

حال با توجه به مطالب بالا این سئوال در اذهان به وجود می آید که چرا در مقابل فرهنگ شوم عربی ایستادگی نکردند و جلوی این عفریته مرگ را نگرفتند، در جواب باید گفت به علت وجود افراد دون غیرت و مستعرب، همان کسانیکه تا عمق و ریشه فکرها و ذهنهای مردم رسوخ کردند و از میان افراد سردرگم فرمانبران و بندگانی بی چون و چرا برای خود اختیار کردند همانهایی که آزادی را از ملت گرفتند و در عوض تعصبات خشک را جایگزین آن کردند همانهایی که در مقابل ملت چشم بندی کردند و فکر آنها را به طرز وحشتناکی دزدیدند و مسلما مشی و مرامی که آزادیهای اساسی انسان را محدود یا نابود کند مردود و مطرود است همانهایی که دولت دینی را به وجود آوردند و با ابزار ایدئولوژیک دینی جرم و جنایتهای خود را توجیه کردند همانهایی که اسم آخوند و روحانی بر روی خود گذاشتند افراد بزدل و ترسویی که از ترس و وحشتی که از انتقاد دارند می خواهند با حرفهایی که از دین و اسلام می زنند مردم را رام و مطیع خود گردانند و به وسیله همان ابزار ایدئولوژیک دینی سدی محکم جلوی هر نقد و انتقاد به وجود آورند بدون شک در این اثنا اگر کسی هم پیدا شود که از ریاکاری و مدهن کاری آنها به ستوه بیاید و لب به اعتراض بگشاید مرتد و ناصبی خوانده خواهد شد از این رو برای از بین بردن آن از هیچ کاری مضایقه نخواهند کرد آخوندها وحشت و ترس را در افکار ملت احیاء نمودند ملت را از جهنم ترساندند و با یک مشت حرفهای احمقانه انسداد فکری عجیبی را بین مردم حکمفرما کردند تا به بسط و گسترش حکومت جابرانه خود بپردازند.

این انگلها و جرثومه های اجتماع تنها با این اعمال جلوی ابتکار و انرژی مردم را گرفتند و البته حکومت کردن برای آنها از همه چیز و همه کس با اهمییت تر است و دیگر به آن اهمییت نمی دهند که بر سر ملت چه می گذرد.

اگر افکار و فرهنگ غربی یک فرهنگ بیگانه بشمار می آید و باید با آن مقابله کرد و مروج آن غربزده قلمداد می شود مروجان فرهنگ عرب نیز باید عربزده خوانده شوند و جلوی آن را سد و در نطفه خفه کنند، تنها از این رو یک فرهنگ اصیل و ساخته و پرداخته برای ایرانیان خواهیم داشت که در خور شأن ملت ایران می باشد.

آخوندها شعارها و خصوصیات منحصر به فرد و مخربی دارند بطور نمونه شعار دائمی این مستعربها در این خلاصه می شود: که همه ما روزی خواهیم مرد این دنیا فانی است و نباید به تعلقات دنیوی بی اندیشیم زیرا این زندگی هیچ ارزشی ندارد.

تمام این شعارها نیرنگهایی است از جانب همین کثافتها که هدفی جزء منزوی کردن مردم ندارد و البته باید گفت این سم پاشی ها تا حدود بسیار زیادی تاثیر گذار بوده و نیز بهانه ایی شده برای افراد تنبل و سست عنصر که می گویند زندگی ارزش هیچ گونه تلاش و دوندگی را ندارد، ما روزی خواهیم مرد و این دنیا فانی است و فقط و فقط باید به دنیای پس از مرگ بی اندیشیم از این رو از تعلقات دنیوی باید چشم پوشید ولی مبلغان این شعار نفرت انگیز خود دارای بزرگترین املاک، سهام ها و کارخانه ها اند و دو دستی قدرت را چسبیده اند.

این جماعت عوامفریب مرا به یاد فرقه ایی موسوم به ژزوئیت می اندازد که در قرن 16 میلادی توسط یک اسپانیایی رواج یافت مبلغان آن مردم را به فقر و تنگدستی و خدمتگزاری بیچون و چرا به دستگاه پاپ به عنوان نایب خدا بر روی زمین مجبور می کردند. در نظر اینان فرمان کلیسا هر جرم و جنایتی را توجیه می نمود و به خاطر کلیسا حاضر بودند به هر جرم و جنایتی دست بزنند از یکطرف فقر و دوری از تعلقات دنیوی را ترویج می دادند و از طرف دیگر خود دارای بهترین وضعییت مادی بودند.

امروز ما با صراحت و جرات تمام می گوییم مسبب بدبختیها در درجه اول دشمنان داخلی بودند که از میان آنها آخوندها در صف اول خائنین ملت قرار دارند و البته باید گفت این افراد ترسو (آخوندها) به دو دسته اند، دسته اول بسیار موذی مزور و تا حد زیادی خطرناک و فتنه بر انگیزند که بیشتر بدبختیها از آنها سوق پیدا میکند دسته دوم افراد کم آزاری اند و در باطن خواهان پیشرفت مملکت ولی این کودنها گاه خواسته و گاه ناخواسته باعث ترویج فرهنگ عرب شده اند در اصل این ذات مستعرب گونه آنهاست که بانی آن نیز دروسی است که در حوزه های علمیه خوانده اند.

از تمام این بحثها گذشته زمانی فرا خواهد رسید که در این جامعه اصول اخلاقی بر پایه ترس را که یک عمر آخوندیهای مستعرب آن را ترویج کردند محو خواهد شد و جای خود را به اصول اخلاقی بر پایه دانش خواهد داد آنوقت مردمان روشنفکر جامعه برای قانع شدن احتیاج به فیلسوفان وطن پرستی دارند که اصول اخلاقی را بر پایه دانش بیان کنند و آن درست زمانی است که آنهایی که به صرف رسیدن به قدرت و ثروت و نداشتن علم کافی برای قانع کردن افراد جامعه اسم آخوند و روحانی بر روی خود گذاشتند باید جای خود را به فیلسوفان و دانشمندانی دهند که هر کدام دارای دانش و بصیرت کافی در این امور و علوم می باشند در این اثنا وظیفه ما این است که برای زندگی خود اصولی را طراحی کنیم که با مقتضیات عصر ما سازگار باشد نه عصر حجر.

ارسال شده بصورت بی نام و نشان

گرشاسپ 2 دوشنبه ششم خرداد 1387  نظر بدهید!

خطبه 80 نهج البلاغه، نظر امام علی در مورد زنان، پس از جنگ جمل.

بعد فراغه من حرب الجمل، في ذم النساء مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاِِْيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ: فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَأَمَّا فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَأَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ مِنْهُنّ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَأَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الاََْنْصَافِ مِنْ مَوارِيثِ الرِّجَالِ؛ فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَكُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَلاَتُطِيعُوهُنَّ فِي المَعْرُوفِ حَتَّى لاَ يَطْمَعْنَ فِي المُنكَرِ

ترجمه علامه محمد تقی جعفری:

خطبه‏ايست از آن حضرت‏پس از اتمام جنگ جمل درباره زنها ايراد فرموده است

اى مردم،ايمان زنان ناقص است، برخوردارى زنان از سهم الارث‏ناقص است، عقول آنان ناقص است، دليل نقصان ايمان زنان بازنشست آنان‏در روزهاى قاعدگى از نماز و روزه است، دليل نقصان عقول آنان تساوى‏شهادت دو زن با يك مرد است، دليل نقصان برخوردارى آنان از سهم الارث‏اين است كه نصف سهم الارث مردان است. از زنهاى پليد بترسيد و از خوبان‏آنان برحذر باشيد، در كارهاى نيكو از زنان اطاعت مكنيد، تا در كارهاى‏زشت طمعى نورزند.

 

ترجمه دکتر آیتی:

سخنى از آن حضرت(ع)پس از فراغت از جنگ جمل،در نكوهش زنان،فرمود:

اى مردم،بدانيد كه زنان را ايمان ناقص است و بهره‏منديهايشان ناقص است‏و عقلهايشان ناقص است.اما ناقص بودن ايمانشان از آن روست كه در ايام حيض‏از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهايشان،بدان دليل‏است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است و نقصان بهره‏منديشان در اين‏است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است.از زنان بد بپرهيزيد و از زنان خوب‏حذر كنيد و كار نيك را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهيد،تا به كارهاى زشت‏طمع نكنند.

 

ترجمه (ماستمالی) آیت الله مکارم شیرازی:

?يكى از خطبه‏هاى امام است كه پس از پايان جنگ جمل در نكوهش بعضى از زنان‏ايراد فرموده است‏?[1]اى مردم جمعى از زنان هم از نظر ايمان،هم از جهت‏بهره و هم از موهبت عقل دررتبه‏اى كمتر از مردان قرار دارند،[2] اما گواه بر كمبود ايمانشان همان بر كنار بودن از نماز و روزه در ايام عادت است،و اما بهره آنها،گواهش اين است كه سهم ارث آنان نصف سهم مردان است،و امابهره آنها،اين است كه شهادت دو نفر آنان معادل شهادت يك مرد است،پس از زنان‏بد بپرهيزيد و مراقب نيكان آنها باشيد،اعمال نيك به عنوان اطاعت و تسليم بى قيد و شرط(در برابر)آنان انجام مدهيد تا در اعمال بد انتظار اطاعت از شما نداشته باشند.[3] (همان گونه)در قسمت‏شرح اين خطبه مى‏خوانيد امام(ع)مى‏خواهد با اين سخن از زنانى‏همچون عايشه آتش افروز جنگ جمل انتقاد كند)

توضيح‏ها:

[1]اين خطبه را"سبط ابن جوزى‏"در كتاب‏"تذكرة الخواص" نقل كرده و عده‏اى ديگر از دانشمندان نيز آن را نقل كرده‏اند.(مستدرك و مدارك‏نهج البلاغه صفحه‏246)

[2]زنان بزرگ اسلام‏شك نيست كه سخن بالا يك قانون كلى و همگانى درباره عموم زنان‏نيست،بلكه با توجه به اينكه:اين خطبه بعد از جنگ جمل و آنهمه خون ريزيهائى‏كه به وسيله عايشه رخ داد،از امام(ع)صادر شده،درباره دسته خاصى اززنان است كه در اين گونه مسيرها گام برميدارند،و گرنه چه كسى مى‏تواند انكار كند كه در پيشرفت اسلام زنان بزرگ و با شخصيتى همچون خديجه،و بانوى‏اسلام فاطمه زهرا و زينب كبرى و جمعى از زنان مبارز و دانشمند همانند سوده‏همدانيه شركت داشته‏اند،و براى پيشرفت اسلام و اجراى حق و عدالت‏بزرگترين‏فداكارى را به خرج داده‏اند و با ايمانى محكم و تفكرى عالى،مردان خودرا با تمام وجود در اين مسير حمايت مى‏كردند،و على(ع)نيز براى آنها احترام‏فوق العاده قائل بود.

[3]عايشه و جنگ جمل‏در اينجا بد نيست چند جمله در مورد عايشه و جريان جنگ جمل يادآورشويم:

"ابن ابى الحديد"مى‏گويد:

هر كس در تاريخ و اخبار چيزى نوشته صريحا گفته است عايشه سر-سخت‏ترين دشمنان عثمان بود،حتى روزى يكى از لباسهاى پيامبر(ص)رابيرون آورد و در منزل خويش آويخت،و به هر كس وارد خانه مى‏شد مى‏گفت‏اين لباس پيغمبر است هنوز كهنه نشده و عثمان سنت او را كهنه ساخته است.

گفته‏اند نخستين كسى كه عثمان را"نعثل‏"ناميد و همواره مى‏گفت:

(اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا):

"نعثل را بكشيد خدا او را بكشد"عايشه بوده است‏عايشه هنگام كشته شدن عثمان در مكه بود گزارش قتل عثمان را به اودادند و او خيال مى‏كرد پس از عثمان طلحه را رئيس حكومت‏خواهند كرد،لذا از مكه با سرعت‏به سوى مدينه حركت كرد و در سرزمينى به نام‏"شراف‏"?"بيد بن ابى سلمه‏"از او استقبال كرد،عايشه اخبار مدينه را از او پرسيد و اوپاسخ داد،عثمان كشته شد.

عايشه پرسيد بعد از آن چه؟

گفت‏با على(ع)بهترين رهبر بيعت كردند.

عايشه گفت اگر اين حرف صحيح باشد اى كاش آسمان بر زمين فرو ريزدواى بر تو ببين چه مى‏گوئى؟گفت:

همان است كه گفتم،عايشه سخت ناراحت‏شد"عبيد"پرسيد اى مادرمؤمنان چرا اين طور شدى؟من بين مشرق و مغرب بهتر و سزاوارتر از او به خلافت‏سراغ ندارم،و نظيرى براى او در تمام حالات نمى‏بينيم چگونه تو از حكومت اوناراحتى،عايشه جوابى ندارد!

دستور داد از همانجا او را به مكه برگردانند و در بين راه مى‏گفت:

(قتلوا ابن عفان مظلوما):

"عثمان را مظلوم كشتند"!طلحه و زبير،نامه‏اى وسيله عبد الله زبير برايش‏فرستادند و از او خواستند به عنوان مطالبه خون عثمان مردم را از بيعت على(ع)برگرداند.

هنگامى كه عايشه در مكه مقدمات كارش را فراهم مى‏كرد"ام سلمه‏"نيز در مكه بود و تصميم گرفت از امام دفاع كند،عايشه مى‏خواست ام سلمه راهمچون‏"حفصه‏"در مبارزه با امام(ع)با خود همراه سازد لذا او را خواست‏و كمى از مظلوميت عثمان براى او صحبت كرد.

ام سلمه در پاسخ گفت:

تا ديروز مردم را بر ضد عثمان ميشورانيدى و او را"نعثل"?مى‏خواندى چراامروز چنين مى‏گوئى با اينكه موقعيت على را در نزد پيامبر خوب مى‏دانى و اگرفراموش كرده‏اى تا ياد آوريت كنم؟عايشه گفت عيبى ندارد!ام سلمه گفت:

بخاطر دارى كه تصميم گرفتى به پيامبر(ص)و على(ع)هنگامى كه صحبت‏آنها طول كشيد پرخاش كنى،و پيامبر در پاسخ فرمود: بخدا سوگند هيچ كس على را دشمن نمى‏دارد و با او كينه نمى‏ورزد-خواه از اهل بيت من باشد يا نه جز اينكه از ايمان خارج مى‏گردد؟عايشه گفت آرى‏و نيز بخاطر دارى كه على(ع)كفش پيامبر را تعمير مى‏كرد،پدرت و عمر ازپيامبر در مورد اينكه چه كسى را به خلافت‏برمى‏گزيند پرسش مى‏نمودند.و پيامبردر پاسخشان فرمود جائيكه الان نشسته مى‏بينم و اگر بگويم از گردش پراكنده‏خواهيد شد چنانكه بنى اسرائيل از دور هارون پراكنده شدند.و پس از رفتن عمرو پدرت تو از پيامبر پرسيدى چه كسى را خليفه قرار خواهى داد؟پيغمبر فرمود:

آن كس كه كفش را تعمير مى‏كند،و ما نگاه كرديم كسى جز على نبود،پرسيديم مقصود على است؟گفت آرى،اين مطلب را بياد دارى؟عايشه گفت‏بلى‏ام سلمه پرسيد:پس چرا مى‏خواهى با او مبارزه كنى؟

گفت‏براى اصلاح بين مردم!ام سلمه گفت:خود مى‏دانى!و از هم جداشدند،ام سلمه اين جريان را براى امام نوشت.

عايشه هنگام حركت‏شترى از شتران"يعلى بن اميه‏"بنام‏"عسگر"دراختيارش قرار دادند تا سوار گردد و هنگامى كه نام آن را شنيد به ياد حديثى افتادكه پيامبر به او فرموده بود و او را از سوار شدن شترى به اين نام بر حذر داشته بود،دستور داد اين شتر را برگردانند ولى آنها جهاز و وسائل آن را تغيير دادند وگفتند اين شتر ديگرى است،عايشه به سوى بصره حركت كرد،در بين راه سگهاحمله كردند و شتران را فرار دادند كسى گفت"?حوئب"?سگهاى فراوانى داردو سخت‏حمله مى‏كنند،عايشه كه نام‏"حوئب‏"را از پيامبر شنيده بود كه سگهاى‏حوئب در راه حركت‏بسوى جنگى ناپسند به او حمله مى‏كنند،يك مرتبه بخود آمدو گفت‏"سگهاى حوئب؟!"مرا برگردانيد،اما بلا فاصله 50 نفر را فراهم كردندكه قسم خوردند اينجا سرزمين حوئب نيست و بالاخره رفت و جنگ جمل را براه‏انداخت(شرح ابن ابى الحديد جلد6 صفحه 215 تا227)

توضیح: آیت الله مکارم شیرازی یکی از مراجع تقلید شیعیان، و مترجم قرآن و نهج البلاغه به دروغ بدون اینکه در متن عربی چیزی مبنی بر اینکه این نظر حضرت علی تنها مربوط به بعضی از زنان مثل عایشه است، آنرا تنها در مورد قسمتی از زنان میداند. در حالی که با خواندن کامل خطبه مشخص میشود که به نظر حضرت علی، زنان به دلیل اینکه در دوران قاعدگی نمیتوانند نماز بخوانند و روزه بگیرند ایمانشان ناقص است و چون تمام زمان اینگونه هستند، به نظر امام علی تمام زمان ایمانشان ناقص است. یا در مورد ناقص العقل بودن زنان، به نظر امام علی عقل تمام زنان ناقص است، به دلیل اینکه شهادت دو نفر از آنان برابر شهادت یک مرد است و این چیزی نیست که مختص عایشه باشد، بلکه به تمام زمان بر میگردد.

ترجمه قرآن آیت الله مکارم نیز همانند ترجمه نهج البلاغه ایشان پر از جعل و دروغ است. این که ایشان قصد پنهان کردن مزخرفات اسلامی را دارند از یک جهت عملی خوب، و از جهتی دیگر بد است. بدین جهت خوب است که نشان میدهد که حتی علمای کهنه مغز و عقب مانده اسلامی نیز پی به زشتی مفاهیمی مثل همین قضیه ناقص العقل بودن زنان برده اند و سعی در پوشش و مخفی کردن آنها دارند. از جهتی نیز عملی بد حساب میشود زیرا که نظیر افرادی مثل آقای آیت الله مکارم باعث میشوند زشتی اسلام نا آشکار بماند و موجب پایدار ماندن اسلام میشود.

از اینها گذشته باید توجه داشت که حضرت علی این حرفها را از خود نمیزند بلکه کاملا از روی آیات قرآن چنین نتیجه گیری هایی را انجام داده است.

سوره ماده گوساله(بقره) آیه 223 صفحه 36

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

 النساء 34 صفحه 85

مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه میدهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی غفیفند و فرمان خدای را نگاه میدارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید، اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.

 سوره نساء  آیه 15  صفحه 81

و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا میشوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آنها را در خانه محبوس کنید تا مرگشان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.

 سوره نساء  آیه 10  صفحه 78

اگر شمارا بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو و سه و سه و چهار، چهار به نکاح (نکاح در عربی یعنی سپوختن) در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.

 سوره نساء  آیه 11   صفحه 79

خدا در مورد فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو سوم میراث از آنهاست. و اگر یک دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندی باشد هر یک از پدر و مادر یک ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد و میراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجاک وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک ششم باشد. و شما نمیدانید که از پدران و پسرانتان کدامیک شما را سودمند تر است. اینها حکم خداست، که خدا دانا و حکیم است.

 سوره نور آیه 6 صفحه 351

و کسانیکه زنان خود را به زنا متهم میکنند، اگر نتوانند 4 شاهد پیدا کنند میتوانند خود چهار بار شهادت بدهند در راه خدا که او از راستگویان است. (این عمل را لعان گویند)

 سوره بقره (ماده گوساله) آیه 221

زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشترک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان میکند، باشد که پند گیرند.

 سوره ماده گوساله(بقره) آیه 230  صفحه 37

پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آنکه به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر میدانند که حدود خدا را رعایت میکنند رجوعشان را گناهی نیست. اینها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان میکند.

 نور 31 صفحه 354

و به زنان مومن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهای خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر بردار خود یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود. ای مومنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.

 نساء آیه 24

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (در جنگ). از کتاب خدا پیروی کنید. و جز اینها زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح درآورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه دو بدان رضا بدهید گناهی نیست. هر آینه خدا دانا و حکیم است.

 نساء آیه 83

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (مراد زنانی است که در جنگ با کفار اسیر مسلمانان شده باشند.). از کتاب خدا پیروی کنید. و  جز اینها، زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح در آورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه هردو بدان رضا بهید گنهی نیست. هر آینه خدا دانا حکیم است.

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 282 صفحه 49

ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آنرا بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمیتوانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهدات گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مردم و دو زن که به آنها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش کردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند، نبلیذ مع لز شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم میدهد و او بر هر چیزی آگاه است.

گرشاسپ 2 یکشنبه پنجم خرداد 1387  نظر بدهید!

معجزات عددی قرآن و نهج البلاغه

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام "معجزات علمی قرآن" بخوانید.

مسلمانان ادعا میکنند قرآن دارای معجزات عددی است، بعنوان مثال تعداد تکرار کلمه آدم با کلمه عیسی در قرآن یکی است، یا تعداد تکرار کلمات روز در قرآن برابر 365، یعنی تعداد روزهای موجود در یک سال شمسی است. البته اولین چیزی که باید در نظر داشت این است که اسلامگرایان، این رسوایان تاریخ وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند، بطور مفتضحی دروغ میگویند، و اگر کسی حوصله رسیدگی به ادعاهای آنان را داشته باشد در میابد که بسیاری از موارد آنها اساساً دروغ میگویند، مثلا در نوشتاری با فرنام "معجزات علمی قرآن،  آیا کلمه یوم(روز)در قرآن 365 بار آمده است ؟" به بررسی این ادعا پرداخته شده است و دروغ بودن آن نشان داده شده است، دروغ بودن یکی دیگر از این ادعاها در مورد معجزه عدد 19 نیز در نوشتاری با فرنام "معجزه معروف به عدد 19" نشان داده شده است. نباید فراموش کرد که در شیعه تقیه واجب است و برخی فلاسفه اسلامی همچون غزالی معتقد بودند اگر با دروغ بتوان ایمان کسی را محکم کرد این کار را باید انجام داد.

اما از آنجا که بررسی تک تک این موارد نیازمند وقت و حوصله بسیار است فرض میکنیم چنین مواردی واقعا در قرآن وجود داشته باشند. آیا میتوان آنها را معجزه نامید؟ آیا نوشتن نوشتارهایی که در آنها مجموع تعداد کلمات یا حروف عدد خاصی بشوند آنقدر دشوار است که اگر چنین چیزی در کتابی اتفاق بیافتد آنرا تبدیل به یک کتاب خارق العاده و حتی الهی کند؟ هرگز اینگونه نیست.

شیعیان همچنین ادعا میکنند نهج البلاغه دارای خطبه ای است که در آن حرف الف وجود ندارد، البته از آنجا که نهج البلاغه نوشته خود امام علی نیست، و بعدها جمع آوری شده است به دشواری میتوان با توجه به شخصیت تاریخی او فردی جنایتکار و خونخوار همچون امام علی را (برای اطلاعات بیشتر در مورد علی به بخش امام علی بن ابیطالب مراجعه کنید) قادر به اجرای چنین خطابه ای دانست، اما باید دید آیا حتی در صورتی که این نظم در نوشتارهای اسلامی وجود داشته باشد، میتوان آنرا معجزه و غیر قابل انجام توسط بشر معمولی و غیر متصل به خدا(!) دانست؟ آیا واقعا تکرار کلمات یا حروف بطور منظم از توان بشر خارج است؟ برای رد این ادعا و اثبات اینکه چندین کتاب بسیار پیچیده تر و از لحاظ فنی منظم وجود دارد که قرآن در مقابل آنها کمترین ارزشی ندارد، به معرفی چندین نمونه از آثار منظم بعنوان مثال نقض میپردازیم. این نوشتارها به اصطلاح نوشتارهای اجباری "Constrained Writings" خوانده میشوند، زیرا نویسنده در نوشتن آنهاه از قوانین و روش خاصی استفاده کرده است.

آناگرام ها (Anagrams) نویسنده برای نوشتن این دسته از نوشتارهای اجباری، حروف استفاده شده در یک جمله را جدا میکند و با تکرار دقیقاً همان حروف، جمله با معنی جدیدی را میسازد، همین کار را با جدا کردن کلمات و دوباره مرتب کردن آنها میتوان انجام داد.

  • کتاب مقدس آناگرام شده "The Anagrammed Bible : Proverbs, Ecclesiastes, Song of Solomon "، نوشته Richard Brodie و Mike Keith. نویسندگان این کتاب، کتاب مقدس شاه جیمز (King James) شامل تورات و انجیل را بصورت آناگرام در آورده اند، یعنی حروف هر بخش آنرا برداشته اند و با آرایش متفاوت آنها جملات جدیدی درست کرده اند که همان معنی آن بخش را میرساند.  بعنوان مثال کلمه "DORMITORY" را میتوان بصورت "DIRTY ROOM"

  • پالیندروم (Palindromes) پالیندروم به کلمه یا عددی یا هر چیز دیگری گفته میشود که خواندن آن از چپ به راست یا از راست به چپ کاملا یکی باشد. بعنوان مثال عدد 1534351 یک عدد پالیندروم است، یا کلمه Malayalam که نام یکی از زبانهای محلی جنوب غربی هندوستان است از این قاعده پیروی میکنند. برای نمونه ای از این جملات بصورت شعر و جملات کوتاه اینجا را کلیک کنید.

عدد پی (Pie Mnemonic) نوشتارهایی که از آنها میتوان عدد پی را استخراج کرد، یک مورد اینجا و دیگریاینجا.

نوشتارهای بدون یک حرف، نوشتارهایی که در آنها از بکار بردن یک حرف خود داری شده است.

  • گادسبی (Gadsby) نوشته ارنیست وینسنت رایت (Ernest Vincent Wright) داستانی است ساخته شده از بیش از 50,000 کلمه که در هیچکدام از آنها از حرف E استفاده نشده است، این داستان را بصورت رایگان میتوانید ازاینجا دریافت کنید.

 

  • تهی (La Disparition) نوشته George Perec، به زبان فرانسوی کتابیست که در آن نیز از حرف E استفاده نشده است. برای سفارش این کتاب اینجا را کلیک کنید.

 

  • تهی، (The void) ترجمه به انگلیسی از کتاب قبلی نوشته Gilbert Adair است که باز هم همان ویژگی را دارا است یعنی در تمام آن از حرف E استفاده نشده است. این کتاب را میتوانید از اینجا مشاهده کنید.

مجموعه ای از اشعار منظم و یا اجباری را میتوانید در کتابی با فرنام "From the Narrow Place" ازاینجا زیر سفارش دهید.

به زبان چینی یک شعر معروف وجود دارد که در آن تمام کلمات با حرف "shi" آغاز میشوند، این شعر را میتوانید از اینجا بخوانید.

 

 

یک نویسنده فرانسوی کتابی نوشته است که در آن از هیچ فعلی استفاده نشده است، شرح خبر را میتوانید در اینجا بخوانید.

آشکار است از حیث پیچیدگی، قرآن به گرد پای هیچ کدام از این موارد نیز نمیرسد، حال از آنجا که بشر توانسته است آثاری با چنین پیچیدگی هایی خلق کند، چرا اعراب نباید بتوانند چند کلمه را بصورت منظم کنار هم بگذارند؟ آیا پدید آوردن چنین آثاری تنها نیازمند دانش الهی است؟ نتیجه آنکه وجود این نظم ها در قرآن چه بصورت تصادفی و ناخواسته باشد چه بصورت خواسته و عمدی، هرگز نمیتواند ثابت کند که این کتاب خارق العاده است و نوشته شدن آن توسط بشر غیر ممکن است.

 

در مورد اینگونه ادعاها نوشتارهای زیر توصیه میشود.

اثبات علمی خدا بودن من نوشته رابی بری

معجزات عددی قرآن

گرشاسپ 2 شنبه چهارم خرداد 1387  نظر بدهید!

معجزه زوجیت در جانداران

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام "معجزات علمی قرآن" بخوانید.

قبل از مطالعه این برگ شایسته است مطالبی که در مقدمه ای با فرنام "معجزات علمی قرآن" آمده است را مطالعه بفرمایید.

مسلمانان ادعا میکنند که قرآن به زوجیت جانداران اشاره میکند و هیچ کس قبل از قرآن نمیدانسته است که در میان تمام جانداران و بويژه گیاهان نر و ماده وجود داشته باشد. آیاتی که در این ادعا مطرح میشود از این قرار است:

سوره لقمان آیه 10

خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِي الْأَرْضِ رَوَاسِيَ أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَابَّةٍ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ

آسمانها را بی هيچ ستونی که ببينيد بيافريد و بر روی زمين کوهها را بيفکند تا نلرزاندتان و از هر گونه جنبنده ای در آن بپراکند و از آسمان آب فرستاديم و در زمين هر گونه گياه نيکويی رويانيديم

البته همانطور که در مقدمه معجزات علمی قرآن گفته شد، این ادعای مسلمانان در هیچ ترجمه رسمی از قرآن نیامده است و همه عبارت "کل زوج کریم" را به هرگونه گیاه نیکو و یا عبارات مشابه ترجمه کرده اند و این معجزه (!) قرآن نیز به نوعی با زور معجزه سازی و کلاه برداری صورت میگیرد.

این آیه را مدعیان بصورت، همه گیاهان را زوج آفریدیم ترجمه میکنند.

سوره طه آیه 53

مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى

کسی است که زمين را آرامگاه شما ساخت و برايتان در آن راههايی پديد آورد و از آسمان باران فرستاد ، تا بدان انواعی گوناگون از نباتات برويانيم

این آیه را نیز در پروسه معجزه سازی و کلاه برداری به "گیاهان مختلف را جفت جفت رویاندیم" ترجمه میکنند.

سوره رعد آیه 10

وَهُوَ الَّذِي مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنْهَارًا وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

اوست که زمين را بگسترد ، و در آن کوهها و رودها قرار داد و از هر ميوه جفت جفت پديد آورد و شب را در روز می پوشاند در اينها عبرتهاست برای مردمی که می انديشند

این آیه را نیز دین خویان به همه گیاهان را جفت جفت پدید آوردیم ترجمه میکنند.

سوره یس آیه 36

سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنفُسِهِمْ وَمِمَّا لَا يَعْلَمُونَ

منزه است آن خدايی که همه جفتها را بيافريد ، چه از آنچه زمين می روياند و چه از نفسهايشان و چه آن چيزهايی که نمی شناسند

این آیه را نیز شیادان دینی به "تمام جانداران را جفت جفت آفریدیم" ترجمه کرده اند.

 

اما حال با توجه به اینکه ترجمه های مورد استفاده توسط شیادان دینی کاملا بی اساس و غلط هستند، فرض خواهیم کرد که قرآن به زوج بودن گیاهان و جانوران دیگر اشاره دارد و ابتدا در مورد گیاهان و سپس در مورد حیوانات توضیحات بیشتری را خواهیم داد.

باید توجه داشت که کشاورزی حتی چندین هزاره قبل تر از محمد مهمترین صنعت بشری حساب میشد و مردمان برای قرنها به کسب تجربه در مورد گیاهان پرداخته بودند. تا جایی که گیاهان مختلف را با یکدیگر پیوند میزدند و میدانستند رفتار یک گیاه با سایر درختان چه تفاوتهایی دارد. میدانستند کدام تیره از درختان محصول بهتری تولید میکند و کدام درخت به چه مقدار آب و سایر رسیدگی ها نیاز دارد تا نتیجه بهتری بدهد. در دور افتاده ترین روستاهای ایران روستاییان برای قرنها است که به درختهایی که میوه نمیدادند درخت نره میگویند.

محمد در ناحیه ای می زیسته است که در آن نخلستانهای بسیار وجود داشته است و از مهمترین دارایی های انسانها درختهای نخلشان حساب میشده است. اعراب به خوبی میدانستند که درختهای نخل، نر و ماده دارند و برای هر چند درخت نخل ماده، یک درخت نخل نر کشت میکردند (معمولا نسبت درختهای نر و ماده که بصورت وحشی رشد میکنند به یکدیگر برابر است).  و میدانستند که باید حتما عمل گرده افشانی (Pollination) انجام شود تا درختهای نخل ماده بتوانند خرما تولید کنند. از اینرو برای اینکه نتیجه بگیرند خود با دست خود این عمل را انجام میدادند و هنوز هم تمام نخل داران این کار را انجام میدهند و حتی برای گلهای نخل نر نام آلت تناسلی مرد را در بسیاری از جاها از جمله در جنوب ایران برگزیده اند. این کار از زمانهای بسیار دور تا به امروز در تمام جاهایی که نخل کشت میشود انجام میگرفته و میگیرد.

                                          

شکوفه های درخت نخل نر                            میوه های درخت ماده

بعد از گذشت حدود سه ماه پس از گردافشانی مانند بعد از گذشت حدود سه ماه پس از گردافشانی  مصنوعی یا طبیعی خرماها آماده چیدن هستند.

تصاویر نخل از سایت باغ کشاورزی دانشگاه ایالتی آریزونا کپی برداری شده است.

از آنجا که کاشت، داشت و برداشت نخل از مهمترین فعالیتها در میان برخی ملتها از جمله اعراب بوده است معمولا برای این عمل گردافشانی احترام و اهمیت خاصی قائل بودند. بعنوان مثال تحقیقات تاریخی نشان میدهد که در بین النهرین رسوم ويژه ای برای این عمل وجود داشته است. آثار باستانی بدست آمده نشان میدهد که ساکنین شهر اور در حدود 3 هزار سال قبل از میلاد مسیح جشن های خاصی را برای این عمل گرد افشانی برپا میکرده اند و گوهر ها و جواهرات را به شکل شکوفه های نر درخت نخل در می آوردند که در تصویر نیز آمده است. حتی در لغتنامه سومری کلمه ای برای "جواهر به شکل شکوفه درخت نخل نر" وجود دارد که مختص این جواهرات است. ساکنین شهر اور که به سیستم چند خدایی اعتقاد داشتند حتی الهه ای را نیز برای این عمل گرد افشانی و لقاح با نام اینانا "Inanna" در نظر گرفته بودند که علاوه بر سایر مسئولیت ها این مسئولیت را نیز بر عهده داشت. و سومریان میپنداشتند که این اینانا است که برکت او موجب پربار بودن درختان نخل میشود.

تصویری حکاکی شده بر سنگ در قصر اشور نصیر پال دوم، پادشاه آشوری مربوط به 840 سال قبل از میلاد است که گرد افشانی درختان نخل را نشان می دهد.

 

بنابراین اگر هم واقعا قرآن به این قضیه زوجیت در گیاهان اشاره داشته باشد که گویا ندارد، این چندان چیز عجیب و غریبی برای محمدی که ساکن عربستان بوده است حساب نمیشود. هزاران سال قبل از محمد مردمان بسیاری از این قضیه اطلاع داشته اند و بطور دقیق به آن در بسیاری از فرهنگ ها از جمله در میان مردمانی که در بین النهرین زندگی میکردند اشاره مستقیم شده است.

اما مسئله ای که توجه را جلب میکند این است که اگر قرآن واقعا گفته باشد که همه گیاهان نر و ماده دارند این نیز باید یکی از خطاهای علمی قرآن در کنار سایر خطاهای قرآن که در بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه به آنها اشاره شده است تلقی شود چرا که این حرف اساساً بی اساس است.

بسیاری از گیاهان هستند که نر و ماده ندارند، و شکوفه های نر و ماده را هردو در خود تولید میکنند. بعنوان مثال کدو یا تمام گیاهانی که مانند درخت مو رشد میکنند حاوی شکوفه های نر و ماده در خود هستند به این دسته از گیاهان Hermaphroditic گفته میشود. بسیاری از سایر گیاهان همچون هویج، سیب زمینی، گندم، ذرت و... نیز از همین دسته از گیاهان محسوب میشوند. لذا این حرف قرآن اساساً اشتباه و غلط است.

و اما در مورد جانوران، به نظر نمیرسد نگاه کردن به شتر، اسب، گوسفند، ملخ نر و ماده و به این نتیجه رسیدن که همه حیوانات نر و ماده هستند کار دشواری باشد. محمد تقریبا هر روز با این جانوران برخورد میکرده است و می دیده است که این جانوران نر و ماده هستند، ولی آیا این نیاز به هوش و یا دخالت الهی دارد که محمد دریابد همه حیوانات اطرافش نر و ماده هستند؟ آیا نر و ماده بودن حیوانات از خورشید برای انسانها روشنتر نیست؟

اما جالب اینجاست که در گونه های مختلف جانوری (بویژه بی مهرگان) نیز گونه های جانوری هم نر هم ماده (Hermaphroditic) بسیاری وجود دارد. از جانوران پر سلولی همچون حلزونها و کرمها گرفته تا جانوران تک سلولی همچون ویروسها و باکتریها، بسیاری از جانوران در واقع گونه های نر و ماده جدا از یکدیگری ندارند، بنابر این باز هم اینجا قرآن در صورتی که ادعای دین خویان درست باشد، دچار اشتباه فاحشی شده است.

عده ای دیگر از دین خویان نیز ادعا میکنند این آیه به معنی این است که همه چیز بصورت زوج آفریده شده است، از این افراد باید پرسید زوج حلزون و سرخس چیست؟ زوج سیب زمینی چیست؟ زوج زمین چیست؟ زوج انسان دو جنسیتی چیست؟

گرشاسپ 2 شنبه چهارم خرداد 1387  نظر بدهید!

آیا محمد دیوانه بوده است ؟

آنرا که عقل است، دین نیست و آنرا که دین است، عقل نیست!

ابوالعلی معری

 

در قرآن بسیار به این نکته اشاره شده است که محمد دیوانه نیست، و این نشان میدهد که اعراب محمد را متهم به دیوانه بودن میکردند، در این نوشتار دلایل احتمالی پشت این اتهام را بر خواهیم شمرد. لازم به توضیح است که من معتقد نیستم محمد بطور کلی دیوانه بوده است، رفتار محمد نشان میدهد که فردی باهوش بوده است و خوب میدانسته است چگونه به اهداف پلید خود برسد، برای نمونه به نوشتاری با فرنام بخش سوم - حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری در ماجرای بنی قریظه مراجعه کنید، بلکه در این نوشتار تلاش بر این است که نشان داده شود محمد بگونه ای از انحرافات روانی رنج میبرده است و ممکن است که او به دلیل همین انحرافات روانی واقعاً صداهایی را شنیده باشد و چیزهایی را دیده باشد که واقعیت نداشته باشند و تماماً ساخته ذهن او بوده باشند.

معمولاً باورهای دینی که ما با آنها آشنایی نداریم، بسیار مضحک به نظر میرسند، بعنوان مثال من مسلمانان زیادی را دیده ام که به باورهای مسیحی مثل تثلیث و اباطیلی که در انجیل نوشته شده است، مثل جریان آمدن خدا بر روی زمین و کشتی گرفتن افراد با خدا و غیره میخندند و آنها را مسخره میکنند. روزی با یک مسلمان سنی صحبت میکردم او طبق معمول میگفت، شما با اسلام آشنایی ندارید و و راجع به اسلام بگونه ای سخن میگفت که انگار دارد راجع به جراحی مغز صحبت میکند، او میگفت این آخوندهای نادان شیعه بسیاری از جعلیات را به نام اسلام ارائه میدهند و به همین دلیل است که شما اسلام را رها کرده اید. او برای اینکه ادعایش را پشتیبانی کند حدیثی از یکی از کتابهای شیعه نقل کرد که در آن خر پیامبر با پیامبر صحبت میکرده است و گفته است اجدادش هم خر پیامبران قبلی بودند یا اراجیفی از همین دست که در کتابهای شیعه به وفور یافت میشوند. او سپس شروع به خندین کرد و گفت اگر اسلام این است من نیز آنرا قبول ندارم، کدام آدم احمقی قبول میکند که خر میتواند صحبت کند؟ من نیز حرفش را تایید کردم و گفتم خوب اینکه حیوانات بتوانند صحبت بکنند واقعا احمقانه است، اما خوب خود قرآن نیز از این حرفهای احمقانه زیاد زده است، در قرآن آمده است که مورچه ها با سلیمان صحبت کرده اند و هد هد هم همینطور، و کسانی که اینها را باور میکنند واقعا باید احمق باشند. چهره این مسلمان سنی که گرایش های سلفی نیز داشت ناگهان سرخ شد و رگ گردنش بیرون زد، و نزدیک بود از خشم منفجر شود، به او گفتم البته خوب شما احتمالاً این رو نمیدونستید، و برای اینکه او بیش از این شاکی نشود گفتم من منظورم کسانی بود که این چیزها را نمیدانند و به آنها اعتقاد دارند... و خلاصه توانستم یک جوری قضیه را ماست مالی کنم که به اعصاب طرف زیاد فشار نیاید.

جالب اینجاست که او بعد از این گفت که بله حیوانات هم میتوانند صحبت بکنند و مورچه ها هم با همدیگر صحبت میکنند و هد هد هم سخنرانی میکند و اینها، من نیز به او نشان دادم که حرفهایش پایه علمی ندارد و اینها... اما بالاخره من نفهمیدم اگر هد هد میتواند صحبت بکند چگونه است که خر پیامبر نباید بتواند صحبت کند؟ و گفتگوی ما طبق معمول با این پایان یافت که او آن آیه قرآن را که میگوید در قلب کافران مرضی هست، را خواند و من هم به او گفتم که البته من هیچ بیماری قلبی خوشبختانه ندارم اما به نظر من هم در مغز مسلمانان مرضی هست، آدمی که مغز سالم داشته باشد این همه پرت و پلاهای قرآن را قبول نمیکند و آنها را با ادعاهای شبه علمی ماست مالی نمیکند و خودش را گول نمیزند.

هدف از بیان این حکایت شخصی کوتاه این بود که بگویم باورهای دینی دیگران همیشه برای دین داران مسخره، کودکانه و در نهایت احمقانه هستند. اما دین داران این صداقت را و آزاد اندیشی را ندارند که بفهمند باورهای دینی خودشان هم بسیار احمقانه هستند. آدمها باورهای دینی که در محیطشان وجود دارد را باور میکنند و آنقدر این باورها برایشان تکرار میشود که حماقت مستور در آنها کم کم پنهان و عادی میشود. برای مسلمانان کشتی گرفتن با خدا احمقانه به نظر میرسد ولی اینکه سلیمان مانند علاءالدین سوار باد میشده است و یونس در شکم ماهی مانند پدر ژپتو زندگی کرده است احمقانه به نظر نمیرسد. برای مسیحیان نشستن محمد بر روی خرش و رفتن به معراج مسخره به نظر میرسد اما کشتی گرفتن با خدا مسخره به نظر نمیرسد. همین قضیه باعث میشود که اگر باورهای دینی جدیدی را کسی برای انسان مطرح کند آن شخص در نظر انسان دیوانه و مجنون مینماید. به یاد دارم نخستین بار که یک هندو از هندوئیسم برای من سخن میگفت من از او با شگفتی تمام میپرسیدم که مطمئنی؟ شوخی نمیکنی؟ بعد هم درون خودم فکر میکردم که این بابا باید حتماً دیوانه باشد که به این همه مزخرفات باور دارد.

جریان محمد رسول الله همینطور بوده است، شکی وجود ندارد که بسیاری از اعراب فکر میکردند محمد دیوانه است و به قول معروف بالاخانه را اجاره داده. این واقعیت را میتوان از روی قرآن نیز دریافت، به آیات زیر توجه کنید:

الفرقان آيه 8

أَوْ يُلْقَى إِلَيْهِ كَنزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَّسْحُورًا

يا گنجى [از آسمان‏] براى او فرستاده شود، يا باغى داشته باشد كه از [ميوه‏] آن بخورد [و امرار معاش كند]؟!) و ستمگران گفتند: (شما تنها از مردى مجنون پيروى مى‏كنيد!)

الطور آيه 29 

فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ

پس تذكّر ده‏، كه به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نيستى‏!

القلم آيه 2 

مَا أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ.

كه به نعمت پروردگارت تو مجنون نيستى‏.

الحجر آيه 6

وَقَالُواْ يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ.

و گفتند: (اى كسى كه (ذكر) [= قرآن‏] بر او نازل شده‏، مسلماً تو ديوانه ‏اى‏!

المومنون آيه 70

أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ.

يا مى‏گويند او ديوانه است‏؟! ولى او حق را براى آنان آورده‏؛ امّا بيشترشان از حق كراهت دارند [و گريزانند].

الصافات آيه 36

وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَّجْنُو.

و پيوسته مى‏گفتند: (آيا ما معبودان خود را بخاطر شاعرى ديوانه رها كنيم‏؟!)

التكوير آيه 22

وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ.

و مصاحب شما [= پيامبر] ديوانه نيست‏!

القلم آيه 51

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ.

نزديك است كافران هنگامى كه آيات قرآن را مى‏شنوند با چشم‏زخم خود تو را از بين ببرند، و مى‏گويند: (او ديوانه است‏!).

کمتر مفهومی به این اندازه در قرآن تکرار میشود، خدای کائنات تمام کار خود را رها کرده و چندین بار این حرف را تکرار کرده که باباجان، این پیامبر ما دیوانه نیست! البته خوب در واقعیت خود محمد بوده که میگفته باباجان من دیوانه نیستم، این نیز چیزی طبیعی است، اکثر دیوانه ها نمیدانند که دیوانه هستند، معمولاً این دیگران هستند که به آنها میگویند شما دیوانه هستید. محمد فکر میکرده است اگر از طرف الله حرف بزند که الله هم گفته من دیوانه نیستم مردم آنقدر خنگ هستند که حرف او را قبول میکنند، و البته ظاهراً درست فکر میکرده اطرافیان محمد بجز کسانی که او را شناختند مانند عبد الله ابن ابی سرح واقعا انسانهای نادان و خنگی بودند، البته برخی از آنها محمد را برای شرکت در غارتهای او همراهی میکردند، یا مانند کسانی که در تاریخ اسلام از آنها با فرنام "منافق" یاد میشد، جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند و مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم. اما همانطور که در قبل نیز گفته شد در این آیات معلوم میشود که مخالفان محمد او را به دلیل دیوانگی و عدم تعادل روانی اش رد میکردند و او بر خلاف آنچیزی که مسلمانان میگویند، یعنی به اینکه به امین و راستگو معروف باشد، بیشتر به دیوانه و خل بودن شهرت داشته است، البته بسیاری از دیوانه ها آدمهای راستگویی نیز هستند.

محمد حتی برای اثبات اینکه دیوانه نیست پا را فراتر نیز میگذارد، او آیاتی می آورد تا نشان دهد که مردم در مورد پیامبران پیشین نیز همینگونه فکر میکردند و اصولاً همه پیامبر ها دیوانه و خل و چل به نظر میرسند و دیوانه وار رفتار کردن از صفتهای پیامبران خدا است.

الذاريات آيه 52

كَذَلِكَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ.

اين گونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها بسوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند: (او ساحر است يا ديوانه‏!)

سوره القمر آيه 9

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ.

پيش از آنها قوم نوح تكذيب كردند، [آرى‏] بنده ما [نوح‏] را تكذيب كرده و گفتند: (او ديوانه است‏!) و [با انواع آزارها از ادامه رسالتش‏] بازداشته شد.

در اینکه نوح  نیز توسط مردم دیوانه و مجنون خطاب میشده است یا نه البته جای شک بسیار است، زیرا اساساً نمیتوان حتی یقین داشت که این شخصیت قرآنی و دینی، شخصیت ای تاریخی باشند، نوح احتمالاً کاملاً یک شخصیت افسانه ای است که از افسانه های بابلی مثل گیل گمش و غیره اقتباس شده است. اما اینکه محمد به یارانش گفته که باقی پیامبران نیز دیوانه به نظر می آمدند نکته درستی است. در هرکجای جهان اگر به بیمارستانهای روانی مراجعه کنید با خیل عظیمی از بیماران روانی که ادعا میکنند پیامبر، امام زمان، عیسی مسیح، و یا خود خدا هستند مقابل خواهید شد، چند سال پیش در یکی از وبلاگهای فارسی که خاطرات یک پزشک در آن نوشته میشد مطلبی توجه مرا به خود جلب کرد،

ياد يکی از جلسات ويزيت بيماران در بخش روانپزشکی افتادم.

يکی از با وفا ترين بيماران آن بخش يک بيمار اسکيزوفرن(پارانوئيد) بود. توهمات و هذيانهای او واقعا شنيدنی بود. اين بيمار جزء بيماران من نبود ولی وقتی انترن او صبح ها با او مصاحبه می کرد من هم می رفتم گوش می کردم. گاهی چنان سير هذيانهای او منسجم بود که تعجب می کرديم با وجود چنين ذهن آشفته ای چطور نتيجه گيری های منطقی می کند! اولين روزی که اين بيمار( آقای الف) وارد اتاق مشاوره شد بدون توقف به طرف يکی از انترن ها که به خاطر رينوپلاستی هنوز بانداژ بينيش را بر نداشته بود رفت و گفت: فايده نداره، ژنتيکيه ، بچت دماغش گنده ميشه! ما مات و مبهوت از اين همه هوش و ذکاوت !!مانده بوديم که به او گفتند بنشيند و به سؤالات جواب بدهد. او هم مؤدبانه نشست. اولين سؤال اين بود: شما قبلا در مورد اينکه خدا هستيد صحبت می کرديد. کمی راجع به اين موضوع صحبت کنيد.( لازم است به اين نکته اشاره کنم که در تمام اين جلسات يکی از روانپزشکان محترم می خوابيد. اشتباه نکنيد چرت نمی زد کاملا می خوابيد بطوری که اواسط جلسه از صدای خروپف ايشان ما از جا می پريديم. استاد ديگر هم يک روزنامه چپی می خواند و وقتی از ايشان می پر سيدند نظر شما چيست؟ با عجله می گفت: خوبه منم موافقم) خلاصه جناب بيمار با جديت پاسخ داد: نه، من قبلا خدا بودم ولی الان خسته شدم .فعلا مشاور خدا هستم. اساتيد همه ابراز رضايت می کردند از اين همه بهبودی بيمار!! بالاخره از خدايی به سمت مشاور رسيدن نوعی بهبودی به حساب می آمد! بعد از مشورت با يکديگر به دليل اصرار فراوان بيمار تصميم گرفتند که او را به مرخصی بفرستند. ۲ روز بعد بيمار را به دليل پرخاشگری به بيمارستان آوردند. وقتی از پدر بيمار سؤال شد که چرا دوباره بيمار را آورده اند گفت: به شدت هذيان می گويد. می گويد من امام زمان هستم . وقتی می گويم پسرم اين حرف ها را نزن، می گويد: نه! تو پدر من نيستی. پدر من امام حسن عسگری است! (1)

در گذشته نیز همینگونه بوده است، اگر کسی ناگهان شروع به صحبت کردن از جانوران نا آشکار میکرد و ادعا میکرد که از آنها پیغام میگیرد و حامل پیامی از سوی آنها است، انسانهای عاقل میفهمیدند که او دیوانه است، اما در گذشته تیمارستان وجود نداشته است که آدمهای دیوانه را در آن نگاهداری کنند، آدمهای دیوانه بین مردم پخش میشدند. جالب است که خود مسلمانان نیز اشخاصی را که بعد از محمد، ادعای پیامبری کرده اند، همچون بهاء الله و غیره را دیوانه خطاب میکنند. بنابر این شاید یکی از دلایلی که باعث میشد مردم گمان کنند محمد دیوانه است، این بود که او افکار دینی جدیدی را که برای اعراب مشرک آشنا نبود و محمد آنها را از یهودیان و صابئین و مسیحیان آموخته بود برایشان تعریف میکرد، و در مقابل تفکرات و رسوم اعراب مشرک مانند حج را برای یهودیان و صابئین و مسیحیان تعریف میکرد، و این باعث میشد که همه فکر کنند محمد دیوانه است، زیرا او تفکرات دینی جدید و ناشناخته ای برای هر دسته از مردم داشت که خود آنها را از دسته دیگری از مردم آموخته بود.

عاقلان آن دوران که در صف کافران بودند خیلی زود به این دیوانگی محمد پی بردند زیرا محمد نمیتوانست پیامبر بودن خود را به آنها اثبات کند، محمد خود در قرآن نشان میدهد که تمام پیامبران معجزاتی داشته اند اما وقتی مردم از او معجزه میخواستند او نمیتوانست معجزه ای نشانشان دهد. نضر بن حارث و ابوجهل از عاقلان آن دوران بودند، نام ابوجهل در اصل "ابو حکیمه" بوده است، اما محمد بخاطر عقده هایی که از او داشت او را ابوجهل نامید، ببینید تاریخ چگونه از برخورد این عاقلان با محمد روایت کرده است،

چون پیغمبر علیه السلام، چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت، یا چیزی از ایشان قبول خواهد کردن، به اقتراح و سؤال در آمدند و گفتند: ای محمد، چون چنین است که تو میگوئی و تو پیغمبر خدائی و رسول بحثی و این دعوی که میکنی راست است، پس چنانکه خود میبینی، مکه جائی تنگ است و آبری و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا بخدای کن و از حق تعالی درخواه، تا این کوههای مکه از جای بردارد و صحرائی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمهای آب درآن (همچون سوریه و عراق) روان کند و رودها دران بباشد، همچنان که در زمین شمال و عراق گشوده است، تا ما بدان عمارت و زراعت میکنیم، و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از أسلاف (پدران) ما قصی بن کلاب زنده گرداند و به ما صدق رسالت تو گواهی دهد، پس چون تو چنین بکرده باشی ما بتو ایمان آوریم. سید علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر این فرستاده اند، که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق بشما گزارم، اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا حق تعالی چه حکم میکند میان من و شما.

دیگر گفتند: ای محمد چون تو این نمیکنی و رضایت ما بدست نمی آوری، از خدای درخواه تا فرشته از آسمان بفرستد، تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گوئی باورکنیم. سید، علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر آن فرستاده اند. دیگر گفتند: ای محمد ما ترا مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر از بهر معاش ببازار میروی و این کار تو که دعوی میکنی، ضرورت آن اسبابی بکار میباید.، پس اگر از خدای درخواهی تا ترا گنجهای زر و سیم بدهد و أنهار (نهر ها) روان ترا بدهد و باغها و بستانها ترا بدست آورد، تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت شود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان بتو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم. سید علیه السلام گفت: مرا از بهر این نفرستاده اند، مرا از بهر أدای رسالت فرستاده اند تا رسالت حث بشما گزارم، اگر قبول کردید خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا حق تعالی چه حکم کند، و بدانید ای قوم، که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد حق تعالی سهل است، لکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.

آنگاه گفتند: ای محمد، چون این التماسها هیچ بجای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسماان بر ما عذاب فرستد اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنانکه دعوی میکنی. سید علیه السلام، گفت: عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است؛ اگر خواهد بفرستد و اگر نخواهد نفرستد. آگه گفتند ای محمد، خداوند تو نمیدانست که ما با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سؤال خواهیم کردن تا ترا بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن؟ و اگر ما بتو نگرویم و ایمان نیاوریم او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد؟ و ترا از آن خبر دادی که ما را بچه عذاب گرفتار خواهد کرد. این همه بایستی که خداوند ترا از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنانست که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست؛ ولکن ای محمد ما را گمان چنانست که این همه رحمان یمامه ترا می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن؛ و بدان ای محمد که بهر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هرچه ما را بود از مال و جاه بر تو عرض کردیم، و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی، و بهیچ نوع مراد ما نطلبیدی؛ اکنون ما إقامت (عذر) خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند، و بعد ازین تدبیر آن کنیم که ترا هلاک کنیم یا تو مارا بهلاک آوری.  چون این سخن بگفتند: یکی برخاست و گفت ای محمد ما فرشتگان میپرستیم و ایشان دختران خدا اند. دیگری برخاست گفت: ای محمد ما بتو ایمان نیاوریم تا تو خدای و فریشتگان بگواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغمبر خدایی.  و عبدالله بن ابی امیه که عمه زاده پیغمبر بود، برخاست و گفت، ای محمد، ما بتو ایمان نیاوریم تا آنگه که نردبانی بر آسمان نهی و بدان نردبان ببالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آئی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری، تا گواهی دهند که تو پیغمبر خدائی، و چون این همه بکرده باشی مرا گمان چنانست که هم ایمان نیاوریم بتو. سید علیه السلام چون دید که قوم دست بغوغا آوردند و هریکی هرزهای آغاز کردند، دل تنگ شد و از پیش ایشان برخاست و بخانه بازرفت. (2)

انصافاً اگر کسی پیش شما بیاید و چنین ادعاهایی بکند و چنین رفتاری را نشان دهد شما غیر از اینکه فکر کنید طرف مقابل دیوانه است، آیا فکر دیگری نیز میکنید؟

اما قضیه به همین سادگی تمام نمیشود، پیامبر اسلام علاوه بر اینکه حرفهای دیوانه ها را میزده است و رفتاری دیوانه وار نیز داشته است، محمد تقریباً تمام ویژگیهای شخصی که به شدت بیمار است و انحرافات روانی دارد را داشته است، پیامبر اسلام از اینکه او را دیوانه خطاب بکنند بسیار ناراحت بوده است و از افسردگی میخواسته است خود کشی کند، تاریخ طبری در مورد این تلاش برای خودکشی اینگونه نوشته است:

میخواستم به بالای کوه بلندی بروم و خود را پایین پرت کنم، و با کشتن خود، خود را آسوده سازم. با این هدف به بالای کوه رفتم، وقتی که به میانه کوه رسیدم صدایی از آسمان شنیدم که میگفت "ای محمد تو رسول الله هستی و من جبرئيل‌ هستم". (3)

سایر کتابهای تاریخی همچون  سیرت رسول الله نیز این قضیه را گزارش کرده اند، محمد درست بعد از دریافت نخستین وحی قصد خود کشی داشته است، زیرا فکر میکرده است که دیوانه شده است!

پس من این بخواندم ، چون بخوانده بودم، جبرئیل علیه السلام، از پیش من برفت. من در حال از خواب باز آمدم و سورت اقرا تا آنجا که گفته بود از برداشتم و همچون نقشی بود که بر دل من کرده بودند. (حال در میان مخلوقات الله هیچکدام در نزد من از کاهنان و انسانهای دیوانه منفور تر نبودند، من حتی نمیتوانستم به آنها نگاه کنم. با خود اندیشیدم، نکند که من شاعر یا دیوانه ای باشم - مبادا که قریش هرگز چنین چیزی به من بگوید، من به بالای کوه خواهم رفت و خود را پایین خواهم انداخت تا کشته شوم و آرام گیرم، پس من رفتم و) بعد از آن من از غار برون رفتم و چون به میان کوه رسیدم آوازی شنیدم از جانب آسمان که میگفت "ای محمد توئی پیغمبر خدای و منم جبرئیل. (4)

آیا کسی که قصد خودکشی داشته است و چندین بار تلاش برای خود کشی کرده است دچار مشکلات عمیق روحی روانی نیست؟ دیوانه به چه کسی گفته میشود؟ مگر غیر از این است که دیوانه را عوام در آن دوران به کسانی میگفتند که تعادل روانی نداشتند و چنین حرکت هایی از آنها سر میزده است؟ امروزه کسانی که قصد خودکشی دارند را تحت درمان و مراقبتهای ویژه پزشکی قرار میدهند مسئله به قصد خود کشی محمد ختم نمیشود، محمد در هنگام دریافت وحی غش میکرده است، به قدیمی ترین گزارش تاریخی از شکل دیدار نخستین محمد با جبرئیل توجه کنید،

پیغمبر علیه السلام، حکایت کرد و گفت: شب بیست و چهارم از ماه رمضان خفته بودم و چشم من به خواب رفته بود که جبرئیل، علیه السلام در آمد و نامه ای در پاره ای دیباج سبز پیچیده بود و آن نامه بیرون آورد و مرا داد و گفت: بخوان. من گفتم: نمیتوانم خواندن. آنگه دست مرا بگرفت و سخت بفشرد، چنانکه هوش از من برفت، و بعد از آن دست از من بداشت و دیگر مرا گفت: بخوان، این نوبت از ترس گفتم» چه بخوانم گفت... (6)

بیهوش شدن محمد غیر از اینکه او مشکلات روانی داشته است و بیمار بوده است چه چیزی را میتواند نشان دهد؟ اینکه او دیوانه است! محمد خود نیز همینگونه فکر میکرده است کتاب الطبقات ابن سعد شرح داده است که محمد بعد از رسیدن به خانه اش، به خدیجه گفته است که گمان میکند دیوانه شده باشد،

ای خدیجه، نورهایی را میبینم و صداهایی را میشنوم، میترسم دیوانه شده باشم. (5)

در منابع دیگری، رفتار محمد در هنگام رسیدن به خانه پس از اولین "وحی" اینگونه توصیف شده است:

سپس رسول الله با وحی اش بازگشت، ماهیچه های گردنش از رعب و وحشت میلرزیدند، سپس او به خدیجه رسید و گفت "مرا بپوشان، مرا بپوشان" آنها او را پوشاندند و ترس او فروکش کرد، او گفت "ای خدیجه، مرا چه شده است (مشکل من چیست)؟ سپس هر آنچه بر او اتفاق افتاده بود را برای خدیجه گفت و سپس گفت، "میترسم اتفاقی برایم افتاده باشد". (8)

محمد خود نمیدانست که جبرئیل چیست و به او تلقین شد که جبرئیل یک فرشته است که وحی می آورد،

جبرئیل علیه السلام به قاعده خویش فرود آمدی و سید علیه السلام، او را بدیدی و سخن وی بشنیدی، لکن سید را علیه السلام، هنوز یقین نمیشد، که وی جبرئیل است و او را اندیشهای دیگر می افتاد و احوال خود با کس نمیگفت الا با خدیجه. یک روز از بس که متفکر بود پیش خدیجه رفت و گفت: یا خدیجه، من از این حالت خود میترسم و نمیدانم که این کیست که من او را میبینم؟ و این چیست که از وی همی شنوم؟ خدیجه گفت: ای ابن عم من، هیچ توانی که چون او پیش تو آید- یعنی جبرئیل، علیه السلام - تو ما را خبر دهی؟ سید علیه السلام گفت: بلی توانم  و این بار که بر من آید ترا خبر دهم. پس چون جبرئیل علیه السلام، در آمد خدیجه را خبر داد و گفت: یا خدیجه، اینک صاحب من آید که برابر بر من می آید، یعنی جبرئیل. آنگه خدیجه گفت: ای پسر عم من، برخیز و بر زانوی چپ من نشین. سید علیه السلام، برخواست و بزانوی چپ وی نشست. خدیجه او را گفت : اکنون او را میبینی؟ گفت: بلی. خدیجه گفت: با زانوی راست من نشین. سید علیه السلام برخواست و با زانوی راست وی نشست. گفت: اکنون او را میبینی؟ گفت: بلی. خدیجه گفت: برخیز و بر کنار من نشین. سید علیه السلام، برخاست و بر کنار وی نشست و خدیجه مقنعه از سر بیفگند، و موی خود مکشوف گردانید، در حال که او موی خود مکشوف گردانید، جبرئیل علیه اسلام غایب شد. دیگر پیغمبر را، علیه السلام گفت: او را میبینی؟ گفت: نه. پس خدیجه آواز برداشت و گفت: یا محمد، دل خوشدار که آنچه تو آن را میبینی فریشته است نه دیو، و آنچه تو از وی میشنوی وحی رحمان است نه وسواس شیطان. (7)

گفته اند این آزمایش از اینرو بوده است که فرشته با دیدن موی عریان زن شرم میکند و میرود اما دیو چون بی شرافت است موی عریان زن را نگاه میکند، از اینرو بوده است که خدیجه میخواسته است ببیند آنچه محمد میبیند فرشته است یا دیو، البته ممکن است توجه محمد وقتی خدیجه موهایش را افشان میکند به موهای خدیجه منحرف شده باشد و از روی همین تمرکز باشد که او دیگر آنچه قبلاً میدیده است را ندید.

به یک آدم نیمه دیوانه که در حال غش کردن خاطرات مغشوشی بر ذهنش باقی مانده است به سادگی میتوان با تلقین کردن فهماند که باباجان، تو پیامبری! محمد خود نمیدانسته است که چه دیده است و چه شده است، به او از طرف اطرافیانش تلقین میشود که به تو وحی میشود و آن چیزی که میبینی یک فرشته است! البته خدیجه خود از وحی و جبرئیل و غیره آگاهی نداشته است، این پسر عموی خدیجه ورقه ابن نوفل بوده است که با پیامبری و وحی و ادیان سامی بخوبی آشنا بوده است، ورقه به محمد بطور جدی قبل از اینکه ماجرای بالا اتفاق بیافتد تلقین میکند که او یک پیامبر است،

چون ورقه حکایت از سید، علیه السلام، بشنید، سوگند خورد و گفت: ای محمد، به آن خدایی که جان ورقه در ید قدرت اوست که آنچه تو دیدی جبرائیل بود همچنانکه از نزد حق تعالی بر موسی می آمد بر تو آمد و تو آنچه از وی شنیدی وحی خدای بود و تو پیغمبر آخر الزمانی و بهتر عالمیانی. (13)

شاید بعد از این تلقین ها بوده است که محمد نیمه دیوانه قوت قلب بیشتری میگیرد و با قطعیت میگوید که تجربه ای که او داشته است تجربه ای الهی بوده است و او واقعا یک پیامبر است.

(البته چنین احتمالی نیز می رود که برای بهبود بخشیدن به محمد دست به چنین ابتکاراتی زده باشند )

سوره نجم آیات 1 تا 10.

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى؛ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى؛ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى؛عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى؛ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى؛ وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى؛ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى؛ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى؛ فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى.
قسم به آن ستاره چون پنهان شد؛

که ، يار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است؛ و سخن از روی هوی نمی گويد؛ نيست اين سخن جز آنچه بدو وحی می شود؛ او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است؛ صاحب نيرويی که استيلا يافت؛ و او به کناره بلند آسمان بود؛ سپس نزديک شد و بسيار نزديک شد؛ تا به قدر دو کمان ، يا نزديک تر؛ و خدا به بنده خود هر چه بايد وحی کند وحی کرد.

 بدون شک ورقه ابن نوفل یکی از کسانی است که در پیامبری محمد نقشی کلیدی را بازی کرده است،  قسمت زیادی از ماجرای پیامبری محمد زیر سر ورقه ابن نوفل است، او از دانشمندان زمانش بوده است و انجیل و تورات را به عبری مینوشته است، چند روز بعد از اینکه محمد به اصطلاح نخستین وحی را میگیرد، ورقه ابن نوفل میمیرد، و مرگ ورقه همزمان میشود با قطع شدن وحی های "الهی"، محمد برای مدت حدود سه سال دیگر هیچ وحیی نمیگیرد، عجب تصادفی! اگر مرگ یک انسان موجب قطع شدن وحی محمد شود، چه نتیجه ای عقلانی میتوان غیر از این گرفت که منبع وحی در آن دوران همان انسان بوده است؟ محمد در این مدت که وحی قطع شده بود آنقدر افسرده و ناراحت بود که دوباره چندین بار قصد خود کشی داشته است، زیرا او فکر میکرد دیوانه شده است. محمد به بالای کوه میرفت تا خود کشی کند اما جبرئیل جلوی او را میگرفت(!) و میگفت محمد دلگیر نباش که تو پیامبر خدایی! شیخ صفی الرحمن المبارکپوری از برجسته ترین تاریخ  دانان مسلمان اینگونه نوشته است:

ابن سعد به اعتبار ابن عباس نقل کرده است که نزول وحی برای چند روز قطع شده بود [فتح الباری 1/27,12/360] بعد از مطالعات دقیق، به نظر میرسد ممکن ترین روایت این است که قطع شدن وحی به مدت سه سال و نیم طول کشید، البته برخی از علما با این روایت مخالفت کرده اند اما توضیح بیشتر در اینجا از حوصله خارج است.

در این زمان، پیامبر (ص) به گونه ای از افسردگی همراه با سرگشتگی و حیرانی دچار شده بود. بخاری روایت کرده است:

نزول وحی برای مدتی قطع شده بود و پیامبر بسیار ناراحت گشته بود، بنابر آنچه ما شنیده ایم، او چندین بار قصد داشت خود را از بالای کوه ها به پایین پرتاب کند و هربار که به بالای کوه میرفت تا خود را پایین بیاندازد، جبرئیل در مقابل او ظاهر میشد و میگفت "ای محمد! تو قطعاً رسول الله هستی!" بعد از آن قلبش آرام میگرفت و خود نیز آرام میشد و به خانه باز میگشت. هرگاه بین نزول وحی وقفه ای بلند می افتاد او باز هم، همینکار را میکرد، و جبرئیل بر او نازل شده و همان حرف را تکرار میکرد.  [صحیح بخاری 2/340] (14)

محمد وقتی وحی میگرفته است به حالت عجیبی میرسیده است، از احادیث بسیار متعددی میتوان ویژگیهای این حالت را یافت، صحیح بخاری معتبر ترین کتاب حدیث مسلمانان وحی گرفتن محمد را از قول کسانی که شاهد نازل شدن وحی بر او بوده اند اینگونه توصیف کرده است، محمد در هنگام وحی گرفتن:

ناگهان به زمین می افتاد، پوشینه پنجم شماره 170

چهره اش سرخ میشد، پوشینه دوم شماره 610

به سختی نفس میکشید، پوشینه ششم شماره 507

صدایی همچون صدای زنگ میشنید، پوشینه چهارم شماره 438

خرناس میکشید، پوشینه دوم شماره 610، مانند شتر خرناس میکشید، پوشینه سوم شماره 17،

رویش را میپوشاندند، پوشینه دوم شماره 610

عرق میکرد، پوشینه دوم شماره 544، پوشینه چهارم شماره 95،

محمد البته مقدار زیادی از وحی های خود را نیز در هنگام خواب میگرفته است، یا بهتر است بگوییم ادعا میکرده است که در هنگام خواب بر او وحی شده است و رویاهای او رویاهای صادقه بوده اند، اما مسئله جالب این است که محمد با خوابهای خود سر اعراب را نیز کلاه میگذاشته است، و به آنها دروغ میگفته است، مثلاً در روزی که قرار بود جنگ بدر اتفاق بیافتد محمد به مسلمانان میگوید که در خواب وحی گرفته است و الله تعداد دشمنان را کم تخمین زده است، محمد میدانسته است که اعراب حاضر نیستند با زبان خوش برای گزافه گوییهای او او با دشمنان اسلام که هم قبیله ای ها و حتی نزدیکان و خویشاوندانشان بودند بجنگند برای همین مجبور بوده است با دروغ و انواع و اقسام روشها آنها را گول بزند، البته چون سند این قضیه در خود قرآن است، از نظر مسلمانان، این خود خدا است سر اعراب را شیره می مالیده است،

سوره انفال آیه 43

اذ يريكهم الله في منامك قليلا ولو اراكهم كثيرا لفشلتم ولتنازعتم في الامر ولكن الله سلم انه عليم بذات الصدور.

در خواب، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد. اگر شمار آنها را بسیار نشان داده بود، از ترس ناتوان میشدید و در تصمیم به جنگ به مناقشه بر می خواستید، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت، که او به آنچه در دلهاست آگاه است.

صدام حسین در دادگاه خود حرف جالبی زد، او گفت اگر کسی دروغ بگوید، باز هم ممکن است دروغ بگوید! بنابر این اگر انسان دروغی را از شخصی میشنود باید بیش از پیش احتمال بدهد که آن شخص باز هم دروغ بگوید، مسلمانان در قرآنشان ثبت شده است که الله به برخی از مسلمانان دروغ گفته است تا آنها را به کار خاصی وا دارد، خود خدای اسلامگرایان نیز همچون خودشان فرومایه و فاسد الاخلاق است و دروغ مصلحتی میگوید از کجا معلوم این خدای بد سابقه باز هم همان کار را تکرار نکند و باز هم دروغ نگوید ظاهراً برای الله نیز هدف وسیله را توجیه میکند، تصور کنید بعد از مرگ الله به مسلمانان بگوید من با ارسال قرآن میخواستم شما را آزمایش کنم، آنهایی که آنقدر نادان بودند که به قرآن باور داشتند را به جهنم خواهم فرستاد و آنهایی که خردگرا بودند و قرآن را قبول نداشتند را به بهشت خواهم فرستاد، چنین کارهایی از الله مسلمانان (اگر وجود داشته باشد) کاملا قابل انتظار است، مسلمانان اگر در چنین موقعیت هایی قرار بگیرند چه خاکی به سرشان خواهند ریخت؟ عجیب جانور خداییست این الله! ریچارد داوکینز به درستی گفته است که خدای سامی مزخرف ترین شخصیت افسانه ای است که بشر تابحال در افسانه ها و اسطوره سازی هایش پدید آورده است. آیا خدا به انسان دروغ میگوید؟

خارج از این مسائل که محمد مطرح میکرده است، او پیش از اینکه پیامبر بشود و ادعای پیامبری کند نیز همینگونه یاوه گویی میکرده است و دیگران گمان میکردند او دیوانه است، او گفته است وقتی که کودک بود افرادی با لباس سفید آمدند و شکمش را پاره کردند و قلبش را در آوردند، باقی ماجرا را خود بخوانید،

ماجرا از زبان حلیمه، دایه محمد نقل میشود:

بعد از آن سید، علیه الصلوه والسلام، چون مدتی گذشته بود، روزی، بیرون خیمه رفته بود، گله بزغاله میچرانید و خود بازی میکرد با برادر دیگر که شیر یکدیگر خورده بودند (برادر رضاعی بودند)، ناگاه دیدم که برادرش فریاد برآورد و میدوید و میگفت: یا اماه، دو شخص آمدند و برادر قریشی مرا خوابانیدند و شکم وی بشکافتند و تازیانه ای چند بر وی زدند و اینک افتاده است. حلیمه گفت من و شوهرم بدویدیم و سید را، علیه السلام، دیدیم که افتاده بود و بترسیده بود و گونه رویش بگردیده بود. پس من او را بر گرفتم و بر سر و روی وی بوسه دادم و گفتم: جان مادر ترا چه افتاد؟ سید علیه السلام گفت: ای مادر، این ساعت دو شخص آمدند که جامهای اسفید داشتند و من را بخوابانیدند و شکم مرا بشکافتند و چیزی چند ازان برگرفتند و چیزی چند باز جای نهادند، ندانم که چه برگرفتند و چه باز جای نهادند و دیگر شکم من باز دوختند و برفتند. و آنگاه آن دو شخص جبرئیل و میکائیل بودند، اما سید علیه الصلوه و السلام، آنگاه نمیدانست. (9)

باید توجه کرد که برادر رضاعی محمد، این ماجرا را خود ندیده است بلکه آنچه محمد به او گفته است را بیان داشته است. جالب است که حلیمه و شوهرش بعد از اینکه این اتفاق می افتد محمد را به مادرش آمنه باز میگردانند، زیرا میفهمند که محمد دیوانه شده است یا به تعبیر ابن اسحق "دیو بر وی راه یافته است"، و آنها نمیخواستند که اگر این دیوانگی بلایی سر محمد بیاورد آنها مسئولش باشند،

چون سید علیه السلام این حالت برش افتاد، شوهرم گفت: ای زن، پیش از آن که این پسر واقعه دیگر برش افتد، او را باز پیش مادر بر، که من میترسم که دیو بر وی راه یافته است. پس چون شوهرم چنین گفت، او را بر گرفتم و باز مکه بردم پیش آمنه.  (10)

محمد بعدها وقتی بزرگ میشود این ماجرا را خود اینگونه نقل کرده است،

من آنم که در قبیله بنی سعد شیر خوارگی کردم و آن جایگه بپروردم و روزی بزغاله ای چند میچرانیدم، ناگاه دو شخص آمدند و جامهای سپید داشتند، یعنی جبرئیل و میکائیل علیهما السلام، و در دست ایشان طشتی زرین بود و آن طشت پر از برف رحمت بود، آنگاه بگرفتند مرا و بخوابانیدند و شکم من بشکافتند و دل من بیرون آوردند و گوشت پاره ای سیاه از آن بیرون کردند و بینداختند، و پس دل مرا در آن طشت نهادند و به آب رحمت بشستند و بعد از آن باز جای خود نهادند و شکم من باز دوختند و درست باز کردند. (11)

مترجم سیرت، "قلب" عربی را به "دل" فارسی ترجمه کرده است، این نکته قابل توجه است که محمد فکر میکرده است قلب انسان بجای مغز او جایگاه تفکر است و این مسئله در قرآن نیز دیده میشود (12)، طبری تاریخ نگار مشهور مسلمان دیگر از ابوذر نقل کرده است که آن دو فرشته بعد از باز کردن سینه محمد، قلب او را در آوردند و آلودگی های ناشی از شیطان که در قلبش بود و لخته خونی را که در قلبش بوده است در آورده اند، و بعد از اینکه او را ترک کردند مهری بر پشت او زدند (18)، محمد همواره از این مهر که خالی بین دو کتفش بوده است برای اثبات پیامبری اش استفاده میکرده است و این خال به مهر پیامبری او مشهور بوده است.  محمد البته بعدها نیز همان داستان را دوباره پیاده کرده است، اینبار جبرئیل سینه او را باز میکند و در آن عقل و ایمان میریزد!

صحیح البخاری؛ پوشینه اول ؛ شماره 354:

ابوذر روایت کرده است که محمد پیامبر الله ؛ اظهار داشت؛ هنگامی که من در مکه بودم؛ سقف اتاق خانه ام برداشته شد و جبرئیل در اتاق فرود آمد وسینه مرا پاره کرد و آنرا با آب زمزم شستشو داد. سپس؛ محتویات یک سینی طلایی را که پر از عقل و ایمان بود؛ در سینه من ریخت و پارگی آنرا بست.

دیدارهای محمد با جبرئیل چگونه بود؟ محمد بعضی اوقات جبرئیل را نشسته بر تختی میدید

صحیح بخاری، پوشینه 6 شماره 447

یکبار وقتی که راه میرفتم، ناگهان صدایی از آسمان شنیدم. به بالا نگاه کردم و در شگفت شدم، همان فرشته ای را که مرا در غار حرا دیده بود دیدم. او بر روی یک تخت بین زمین و آسمان نشسته بود. من از او ترسیدم، به خانه آمدم و گفتم مرا بپوشانید، مرا بپوشانید.

در برخی اوقات وقتی محمد وحی میگرفت خود را میپوشانید، یعنی پارچه ای بر سر خود میکشید، در قرآن نیز به این مسئله اشاره شده است، سوره المدثر با "یا ایها المدثر" آغاز میشود، یعنی "ای جامه به سر کشیده!" شاید باورکردنی نباشد ولی قدیمی ترین کتابهای تاریخی مسلمانان، معمولاً جبرئیل را نشسته بر روی یک خر وصف میکنند، در بسیاری از مواقع جبرئیل سوار بر خر، بر پیامبر اسلام نازل میشده است، اگر پیامبر اسلام امروز میزیست لابد جبرئیل را نشسته در اتومبیل رولزرویز میدید.

چون وقت نماز پیشین بود، جبرئیل علیه السلام بیامد و عمامه ای از استبرق در سر داشت و بر استری خنگ (خری سفید) نشسته بود و قطیفه دیباج (لباسی ابریشمی) برافگنده بود، (17)

عایشه همسر محمد نیز فکر کرده بود که محمد دیوانه شده است، او فکر میکرد با زنانش جماع کرده، در حالی که چنین نکرده بود. عایشه دیوانگی را با جادو و طلسم شدن بیان کرده است.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 658:
عایشه روایت کرده است که مردی به نام لبید بن الاعصم از طایفه بنی زریق؛ محمد را سحر می کرد و او را وادار می نمود تصور کند کاری انجام داده که در واقع آن کار از او سر نزده بود.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 660:
عایشه روایت کرده است که پیامبر الله؛ گاهی اوقات سحر و افسون می شد و فکر می کرد با همسرانش همخوابگی کرده؛ در حالیکه در واقع به چنین عملی دست نزده بود..... او در چنین زمانی زیر اثر سحر و افسون قرار می گرفت.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 661:
عایشه روایت کرده است؛ محمد پیامبر را چنان سحر و افسون می کردند که او فکر میکرد؛ کارهایی انجام داده که هیچگاه به آن کارها دست نزده بود.

وقتی محمد در بستر مرگ بود و کاغذی خواست تا وصیت کند، عمر گفت به او فشار آمده است و هذیان میگوید، برایش کاغذ نیاورید، این حدیث که به حدیث قرطاس (قرطاس یعنی کاغذ) معروف است  در منابع تاریخی زیادی ذکر شده است. (15)

نتیجه آنکه نه تنها افراد مخالفان محمد فکر میکردند او دیوانه است، بلکه نزدیکان او و حتی خود او نیز فکر میکرده است که دیوانه بوده است، دلایل و شواهد کافی تاریخی برای اینکه محمد یک دیوانه به نظر بیاید وجود دارد، حال پرسش این است که آیا اعراب درست میگفتند؟ دکتر مسعود انصاری در کتاب نگاهی نو به اسلام، این ویژگیهای محمد را به این نسبت داده است که او دچار به صرع بوده است، دکتر انصاری اینگونه در مورد صرع توضیح داده اند

صرع یک بیماری عصبی است که فرد مبتلا به آن دچار حمله های گاهگاهی میشود. این حمله ها که حالت تشنج در بیمار به وجود می آورد در نتیجه غیر عادی بودن امواج مغزی بوجود می آید. حمله های یاد شده بویژه در نتیجه فعالیت های بیش از اندازه گروهی از سلول های عصبی مغز ایجاد میگردد. این حمله ها به اشکال گوناگون به وجود می آیند که شدید ترین آنها با تشنج های سخت همراه بوده و حالات خفیف آن برخی تغییرات ناچیزی در منش فرد  مبتلا به وجود می آورند که برای دیگران غیر قابل مشاهده بوده و تنها خود بیمار آنرا حس خواهد کرد. بیماری صرع دست کم حاکی از آنست که در هنگام حمله بیماری، مغز از انجام وظیفه عادی باز ایستاده است. چون تمام اعمال و رفتار انسان از مغز او ناشی میشود، میتوان گفت که در هنگام حمله های صرع اندیشه گری و منش انسان به کاستی و بی نظمی خواهند گرائید. یکی از پژوهشگران مینویسد، بیماری صرع با ناتوانی مغزی همراه بوده و در بسیاری از مبتلایان به این بیماری تمایلات جنسی بسیار شدید بوده و سبب خواهد شد که بیمار برای ارضاء تمایلات جنسی خود به برخی اقدامات گستاخانه دست بزند. (16)

شما نیز اگر محمد را از نزدیک میدید و رفتار او را آنچنان که معتبر ترین و کهن ترین کتابهای تاریخی که برخی از آنها قدمتی بیش از هزار و چند صد سال دارند گزارش کرده اند میدید، احتمالاً به همین نتیجه میرسیدید که او یک دیوانه و مجنون است، البته این بستگی به این دارد که شما نیز آدم باهوشی باشید و یا اینکه مانند اعراب اطراف محمد از نادانان و ساده لوحان باشید. اعراب آن دوران مانند امروز نمیتوانستند بگویند "محمد انحراف روانی دارد"، آنها به زبان خود میگفتند "او ساحر، دیو زده، طلسم شده، کاهن و یا مجنون است".  اسلام از زمان محمد تاکنون توسط افراد بسیار زیادی از علما و فقها و فلاسفه گرفته تا ادیبان و غیره غنی سازی شده است. به همین دلیل است که مسلمانان چهره پنهان شده محمد در لابلای تاریخ را نمیبینند و از شناخت تاریخی و دقیق پیامبرشان بیم دارند. آیا به نظر شما اگر خداوند پیامبری را انتخاب کند و بخواهد توسط او پیامی را به شما برساند، او شخصی را که مجنون و دیوانه به نظر میرسد انتخاب میکند؟ آیا یک شخص دیوانه و دچار به صرع که پرت و پلا میگوید میتواند پیام آور خالق کائنات (اگر فرض کنیم وجود داشته باشد) باشد؟ آیا شما از شخصی که دیوانه به نظر میرسیده است، و شواهد تاریخی زیادی بر دیوانگی او شهادت میدهند پیروی میکنید؟ پاسخ این پرسش بر عهده شما!

 

منابع و توضیحات:

1) http://hakimejan.persianblog.com/1382_6_hakimejan_archive.htm

2) سیرت رسول الله ابن هشام انگلیسی برگ 134، سیرت فارسی پوشینه نخست برگ 271

3) At-Tabari, Tarikh al-Rasul Wa al-Muluk, Leiden, 1991, I, p. 1152

4) سیرت رسول الله ابن هشام انگلیسی برگ 106، سیرت فارسی پوشینه نخست برگ 209، ترجمه فارسی قصد خودکشی محمد را نقل نکرده است، کلمات داخل پرانتز ترجمه از متن انگلیسی سیرت است.

5) The Kitab al-Tabaqat al-Kabir, "Book of the Major Classes", by Ibn Sa'd, translated by S. Moinal Haq, p. 225

6) همانجا و صحیح بخاری پوشینه 1 کتاب 1 شماره 3.

7) همانجا برگ 212

8) صحیح بخاری پوشینه 6، کتاب 60 شماره 478

9) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینه نخست برگ 149

10) همانجا، برگ 150

11) همانجا برگ 151

12) برای توضیحات بیشتر به نوشتاری با فرنام قلب جای تفکر بخوانید.

13) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینه نخست برگ 211

14) الرحیق المختوم، صفی الرحمن المبارکپوری، نسخه انگلیسی، دانشگاه اسلامی مدینه منوره، برگ 70، این ماجرا در بسیاری از کتابهای تاریخی مهم دیگر نیز آمده است، مثلا نگاه کنید به The History of Al Tabari, Volume VI, Muhammad at Mecca, State University of New York Press. P76

15) تاریخ طبری پوشینه 4 برگ 1320، صحیح بخاری 9.468، 7.573 و 5.716.

16) نگاهی نو به اسلام، دکتر مسعود انصاری، برگ 459.

17) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینهپوشینه دوم برگ 751.

18)  The History of Al Tabari, Volume VI, Muhammad at Mecca, State University of New York Press. P75

گرشاسپ 2 شنبه چهارم خرداد 1387  نظر بدهید!

اگر آخرتی وجود داشته باشد شما ضرر میکنید و ما سود(شرط پاسکال)

"کسی که میترسد مبادا در آینده رنج بکشد، هم اکنون از ترس خود رنج می کشد.

" Michel de Montaigne 

این یکی از سفسطه های منسوب به ائمه اطهار است که مسلمانان مورد استفاده قرار میدهند. گفته میشود که یکی از امامان این استدلال را در مقابل یک کافر کرده است، اما این استدلال در بحث های خداشناسی به "شرط پاسکال" (Pascal's Wager) معروف است.  بلازی پاسکال (Blaise Pascal) مخترع یکی از اولین ماشین حسابها است و در عرصه علوم کامپیوتر از این جهت برای او ارزش زیادی قائل میشوند. پاسکال همچنین یک قمارباز بود و زمان زیادی از زندگی خودش را در کافه های مختلف به قماربازی میپرداخت، شاید انگیزه اختراع ماشین حسابش نیز همین بوده باشد. پاسکال به خدا اعتقاد داشت و اعتقاد خود به خدا نیز با همان روحیه قماربازی و ریاضاتی که در قماربازی استفاده میشود یعنی احتمالات، توجیه کرد. این دانشمند، ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی قرن 17ام البته خود در ریاضیات مبتکر نظریه قوانین جدید احتمال به شمار میرود.

مسلمانان از بحث دقیق و ریاضی شرط پاسکال معمولا بیخبر هستند اما به نوعی از استدلالی شبیه به نظر پاسکال برای فرار از بحث استفاده میکنند، بنابر این ما ابتدا به بررسی استدلال مسلمانان و بعد از آن به بررسی استدلال پاسکال میپردازیم.

همانطور که گفته شد یکی از تکنیک هایی که مسلمانان استفاده میکنند برای فرار از بحث در کنار سایر تکنیک ها مثل "لکم دینکم ولی الدین" و "لا اکراه فی الدین" همین حدیثی است که از امامان باقی مانده است. میگویند اگر قیامتی وجود داشته باشد، ما که در این دنیا مسلمان بوده ایم به بهشت خواهیم رفت و شما ضرر خواهید کرد و به جهنم خواهید رفت! اگر قیامتی هم وجود نداشته باشد و خدایی نیز وجود نداشته باشد، نه ما ضرر کرده ایم و نه شما ضرر کرده اید، بنابر این راه حل منطقی این است که انسان کاری را انجام بدهد که ریسک به ضرر کمتری داشته باشد، بنابر این موسی به دین خود و عیسی به دین خود!

اشکالی که در این سفسطه وجود دارد این است که این اشخاص تنها به بعد شخصی دین توجه میکنند، این گفته در صورتی صحیح بود که دین تنها به خانه و مسجد محدود میشد و شریعت دینی زندگی روزمره و اقتصاد و روابط اجتماعی و سیاسی را شامل نمیشد. بلی درست است، اگر دین داران در خانه بنشینند و الله را بپرستند یا مسیح را بپرستند یا یهوه را بپرستند یا اهوره مزدا را یا بت و گاو و خورشید یا هر جانور یا موجود دیگر را، برای انسانهای دیگر فرقی نمیکند و صدمه ای به اجتماع انسانی زده نمیشود، اگر در خانه هایشان روزی 17 رکعت نماز بخوانند یا 800 رکعت نماز بخوانند، جز به زندگی خود ضربه ای وارد نمیکنند، هرچند همان کارها هم به نوبه خود باطل و ضایع هستند، اما آیا دین اسلام و مذهب تشیع را میتوان در همین حد نگاه داشت؟

آیا دینی که برای اهداف سیاسی طرح ریزی شد و مذهبی که 12 امامش همگی ادعای خلافت داشتند و همواره با سیاست در هم آمیخته بود را میتوان یک دین فردی پنداشت؟ پاسخ منفی است، ضد فرهنگ دین در جامعه نفوذ خواهد کرد و فقر فرهنگی را به جامعه خواهد آورد، فلسفه (علم دوستی) را نابود خواهد کرد، شایسته سالاری را نابود خواهد کرد، قدرت را در جامعه به دست طبقه روحانیون (سرمایه داران دینی) خواهد داد و جامعه ای عصبی و ضد ارزش ایجاد خواهد کرد! زیبایی های جامعه و زیبارویان جامعه را با چادر سیاه و روسری خواهد پوشاند، حق اندیشیدن  را از انسانها خواهد گرفت، جامعه را به جامعه ای تبدیل خواهد کرد که مغز ها از آن فرار خواهند کرد، جامعه ای که نیروهای مفید از آن فرار خواهند کرد ، جامعه ای که همه به فکر خویشند و هیچ کس فکر جامعه و اجتماع در بعد کلان آن نیست، جامعه ای که همه از هم میدزدند، جامعه ای که تفکر و هارمونی و زیبایی ارزش خود را از دست خواهد داد و هرکه ریشش بیش،بامش بیشتر خواهد شد و در نهایت  جامعه ای که یک بیمار عقب مانده روانی رهبریت آنرا بر عهده خواهد گرفت و جامعه ای که از آن خمینی، شیخ فضل الله نوری، نواب صفوی، مدرس، رفسنجانی، جنتی و خاتمی بر خواهند خواست و طرفدارانی پیدا خواهند کرد. جامعه ای که عکس انسانها بر روی ماهش خواهد افتاد، جامعه ای که مردمش سفره ابو الفضل پهن میکنند و به یک مشت آخوند پاکتهای سفید میدهند که آنان را بگریانند!

خمینی نمیتوانست در یک اجتماعی که مردم خردمند و خردگرا هستند ظهور کند، تنها مردمی که برای حضرت علی بارگاه و مرقد درست میکنند و اورا معصوم و عاری از گناه میدانند و در قبر او پول میریزند هستند که اتومبیل خمینی را از فرودگاه تا بهشت زهرا روی دستهایشان میبرند، و برایش بارگاه و مرقد میسازند و از او را مانند یک معصوم پیروی میکنند و اورا امام مینامند! خمینی برآمد جهل و خرافه پرستی متمرکز شده یک ملت است! حال خمینی دیگر ارزشی برای این ملت ندارد، اما اندیشه خمینی و دین و خویش همچنان در اذهان پوسیده باقیست، برای این مردم که هرکدام به نوعی خمینی کوچولو هستند دموکراسی  و آزادی   و حقوق بشر (حقوق بشر چیست ؟ محال است!

 بنابر این این دیانت ضررش را به تمام جامعه و سایر انسانها همچون انگلی در همین دنیا خواهد زد و خود دین داران  را هم با همین اجتماع به سوی نابودی میبرد، که برده است! استفاده از دین باید مثل استفاده از دخانیات تنها در جاهای مخصوصی آزاد باشد، صدا و سیمای دولتی و کتابهای درسی مدارس را باید از وجود تعالیم غیر انسانی و غیر عقلی دین خالی کرد و اکنون در بسیاری از کشورهای جهان چنین اتفاقی افتاده است!

دین علاوه بر ضربات زیادی که به اجتماع بشری میزند، ضررهای شخصی فراوانی را نیز به دنبال خواهد داشت، بر خلاف تصور اکثریت، دین در طول تاریخ باعث کردار نیک نشده و نمیشود، اخلاقیاتی که دین تبلیغ میکند دقیقا نتیجه برعکس میدهد و  داده است، خداوند به موجودی تبدیل میشود برای توجیه کارهای زشت و پلید انسانها، انسانها خود را با مخدر دین تخدیر خواهند کرد، کم کاری و ارزش های غلط مانند گداپرستی و زشت رویی و بت پرستی مدرن جای تمامی آنچه دین تبلیغ میکند را خواهد گرفت، از آن همه گذشته، هیچ افیونی مانند دین نمیتواند انسانی را به درنده خویی و جانور زیستی بیاندازد و اورا تبدیل به یک ماشین مرگ و جنایت کند! جنون و خریت بشری در احساسات مذهبی به اوج میرسد! دین نه هوشیاری بلکه خواب عمیقی را برای جامعه می آورد، جامعه ای که آرمان آن پیشرفت و نشاط نیست، جامعه ای مرده با مردمانی دل مرده! بحث مفصلی در مورد دین و اخلاق در نوشتاری با فرنام (سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است) بطور مفصل تری بررسی شده است.


با پیاده شدن دین و شریعت، لبخند و زیبایی خواهد مرد، رنگها سیاه سفید خواهند شد، اثری از محبت و انساندوستی نخواهد ماند، اجتماع دینی اجتماعیست پر از ظلم و پر از انسانهای مظلوم،  حق طلبی و انسانیت در این جامعه خواهد مرد، مردم دنبال قدرت خواهند بود و زیر دستیهایشان را زیر پای خود له خواهند کرد و در مقابل بالادستان مفلوک و مظلوم نمود خواهند کرد، از کوچکترین اجتماعات که خانواده باشد تا مدرسه و محله  بزرگترین اجتماع که حکومت کلان کشور باشد سیستم حکومتی سیستم ولایت فقیه و دیکتاتوری خواهد بود، زورگویی در جای جای این مملکت و مردمش هویدا! با الله و اکبر و لا اله الله نمیتوان فرهنگ ساخت، نمیتوان قانون ساخت، ساختمانها را نمیتوان ضد زمین لرزه ساخت، این قوانین بداساس مردم را قانون گریز خواهند کرد، مردم در خیابانها بین خطوط رانندگی نخواهند کرد، مردم صندلی های اتوبوس را با چاقو پاره خواهند کرد، کسی احساس مالکیت به این خاک و این اموال عمومی نخواهد کرد، مردم خواهند گفت سیاست به ما چه؟ مملکت به ما چه؟ ما میخوایم حال کنیم، میخوایم پول در بیاریم، آزادی را به من چه؟ و همه به این خواب خواهند رفت، و قرص خواب آور اسلام و دین خواهد بود! انحراف زندگی انسانها توسط شریعت و دیانت موضوعیست که بسیاری از بزرگان و فلاسفه بطور مفصل به آن پرداخته اند. شاید دقیق ترین کار را در این زمینه فوئرباخ، فیلسوف آلمانی همدوره با مارکس و شاگرد هگل انجام داده باشد.

اینها همگی نشان میدهد که زندگی این جهانی اسلامی به هیچ عنوان با زندگی این جهانی بیخدایی نیست. زندگی در جامعه دین دار، برابر با زندگی در جامعه ای که دین در آن تضعیف شده است و خرد و قوانین زمینی و انسانی جای آن نشسته است نه در بعد خصوصی نه در بعد اجتماعی قابل قیاس نیست، در نوشتار آزادی چیست؟ آماری در این زمینه ارائه شده است. بنابر این بخش اول این استدلال "ما در این دنیا ضرر نکرده ایم" غلط است، دین داران همانگونه که کتاب آسمانیشان در سوره "العصر" به آنها سرکوفت زده میشوند در خسران و ضرر هستند.

اما برویم سر آن دنیا.از یکی از فلاسفه بیخدا که در حال مرگ بود پرسیدند، تو یک عمر با خدا به مخالفت پرداختی، حال اگر فرض کنیم خدایی وجود داشته باشد، فکر میکنی چه بلایی سر تو می آورد؟ آیا از گذشته خود پشیمان نیستی؟ بیا و در آخر عمر توبه کن، شاید آمرزیده شوی آن شخص پاسخ داد، اگر خدایی که شما میگویید اندکی شعور داشته باشد، نیک میداند که من عمری به تحقیق و جستجویش پرداخته ام و اورا نیافته ام! گناه من چیست وقتی که او دلیلی برای وجود خود باقی نگذاشته است؟ شایان ذکر است مسلمانان مضحکانه بطور خیلی جدی این داستان را در مورد تقریبا اکثر فلاسفه بیخدا، مثل نیچه و راسل و مارکس و... می آورند و میگویند اینها در آخر عمر خود توبه کرده اند، حتی در کتابهایشان اینگونه لطیفه هارا بطور خیلی جدی مطرح میکنند.

فرض کنید شما خدا هستید و یا فرض کنید شما چند روبات ساخته اید که به آنها هوش مصنوعی (الگوریتمهایی که قادر به تکمیل خود هستند Artificial Intelligence) داده اید. آنها را خلق کرده اید و خود پنهان شده اید، حال اگر این روبات ها با امکاناتی که شما در اختیارشان قرار داده اید، پی به درک وجود شما نبرند، آیا مجرمند؟ آیا اگر کتاب مسخره ای مثل قرآن را برای آنها فرستاده باشید، و با این کار خود و داستانهای کودکانه و غیر عقلی و غیر منطقی ای که پیامبرتان از اینور و آنور دزدی ادبی کرده است کمترین احتمال های وجود خود را در ذهن مخلوقات خود از بین برده باشید آیا آن مخلوقات بیچاره گناهکارند؟ خدا چه انتظاری از ما دارد؟ اینکه باور کنیم محمد پیامبر خدا بوده و خدایی در آسمانها و در ناکجاآباد کائنات پنهان شده است؟ این که با نگاه کردن به قصه هایی مثل قصه مسیح، سلیمان، یونس و نوح که همگی از اسطوره ها و افسانه های سایر ملل توسط یهودیان دزدی ادبی شده و اسناد تاریخی آن موجود است، قبول کنیم که این افراد واقعا وجود داشته اند؟ خداوند واقعا موجود ظالمی است اگر چنین انتظاری از انسانها دارد.

حال بگذریم از اینکه مخلوقات بیچاره نه تنها تمام براهین و برهان هایی که برای اثبات وجود شما مطرح شده را با نقد های حقیقتاً پولادین رد کرده اند، بلکه براهین محکمی را نیز در رد وجود شما آورده اند. آیا اینکه شما موجود غیر منطقی و غیر ممکنی هستید و میتوان ثابت کرد که وجود ندارید، گناه مخلوقاتتان است یا خودتان؟

بیایید فرض کنیم خدا وجود دارد، وضعیت بیخدایان نسبت به این خدا چگونه خواهد بود؟

  • به نظر شما با فرض اینکه خدایی وجود داشته باشد، این خداوند در آخرت به کسانی جایگاه واولاتری میدهد که از عقلشان استفاده کرده اند و برای ایجاد شرایط بهتر برای زندگی بشر تلاش کرده اند یا به انسانهایی که از روی جهالت و دلایل غلط به خدا اعتقاد دارند و با تقلید گوسفندوار از رهبران مذهبیشان دنیا را به سوی نابودی و بشر را به سوی زندگی تاریکتر و جاهلانه تر برده اند؟ خداوند باید بسیار پلید باشد که این افراد را که اکثریت دین داران را تشکیل میدهد به بهشت بفرستد.

 

  • بیخدایان برای اعتقاداتشان از منطق و دلیل استفاده کرده اند، اگر خداوند از منطق و دلیل خوشش نمی آید و ترجیه میدهد انسانها از روی احساس و جهل و حماقت به او اعتقاد داشته باشند، چنین خدای ابلهی شایسته ستایش نیست. اگر خدا از اینکه انسانهای خیالپرداز و خرافی و کم مایه به او عشق میورزند خرسند است، این خدا حتی لیاقت خدایی ندارد.

 

  • خداوند اگر وجود داشته باشد، ناظر تمام زشتی ها و پلیدی ها و جنایاتی که روی زمین انجام گرفته است بوده است و سکوت کرده است، خداوند کودکانی را که از بیماریهای سرطانی رنج میبردند مشاهده کرده است و برای سلامتی آنها اقدام نکرده است، خداوند جوامعی را که زیر فشار مستکبران و جباران تاریخ که اکثریت آنها به شدت دیندار بودند و یا دین داران آنها را پشتیبانی میکرده اند نگاه کرده است و به آنها کمکی نکرده است، اما خیلی از ما انسانها همانند خدا نبوده ایم، برای آزادی و رفاه بشر و زندگی بهتر تلاش کرده ایم، اگر کاری از دستمان بر می آمده برای یکدیگر انجام داده ایم، بنابر این ما موجودات بهتری از خداوند هستیم، این خدا هست که باید ما را ستایش کند نه ما خدارا!

 

  • بهشتی که دین داران طمعش را دارند واقعا چگونه جاییست؟ کتاب آیت الله دستغیب، معاد از آیات قرآن و احادیث بسیاری برای توصیف بهشت استفاده کرده است، بهشت جایی است که مومنان 72 حوری بهشتی خواهند داشت و میتوانند با آنها تماس جنسی بی پایان برقرار کنند. بهشت اسلامی بیشتر شبیه فاحشه خانه ای ملکوتی است، حوض کوثر، شراب پاک، جوی های آب، سایه درختان، حوری های بهشتی، غلامان بهشتی، واقعا چیزهای جذابی برای انسانهای معقول و اندیشمند نیستند. بهشت جایی است که افرادی مثل محمد و علی در آن زندگی میکنند، نگاهیی به تاریخچه زندگانی این افراد مارا به این نتیجه میرساند که زندگی در کنار چنین افراد خطرناکی واقعا دردناک است، چرا که ممکن است در بهشت نیز در پی کسب حوری های بیشتر بخواهند ماجراهای تاریخی مانند قتل عام بنی قریظه را در بهشت تکرار کنند. بسیاری از مسلمانان در کشورهایی زندگی میکنند که این کشورها بسیار از لحاظ منابع طبیعی غنی هستند، اما مسلمانان و اسلامگرایان این بهشت های زمینی را به گند کشیده اند و به لجنگاهی تبدیل کرده اند که همگان از آن فراری هستند، این افراد در بهشت نیز اگر به کار مشابهی بخواهند دست بزنند، بهشت واقعا در جوار این ا فراد بسیار جهنمی تر از جهنم خواهد بود.

 

  • اگر در آخرت جهنمی وجود داشته باشد و آنچه قرآن توصیف میکند مانند ریختن مس داغ در حلق گناهکاران، و یا سوزاندن پوست آنها و تعویض پوستشان برای درد بیشتر  واقعا وجود داشته باشد، اگر خداوند بخواهد هر کدام از این کارها را در جهنم بر روی هر شخصی حتی منفور ترین شخصیت های تاریخ انجام بدهد، بقیه انسانها باید بسیار جانور خو باشند که چنین منظره ای را تماشا کنند و باز هم خداوند را ستایش کنند. خداوندی که چنین عمل ضد انسانی و کثیفی را انجام بدهد آیا واقعا شایسته ستایش است؟ براستی که ما انساندوستان تحمل دیدن چنین صحنه های دلخراشی را حتی اگر بر روی کثیف ترین انسانها انجام شود نداریم، ما مسلمان نیستیم که سنگ باران شدن یک انسان دیگر را جانور خویانه نظاره گر باشیم و یا حتی خود به این کار دست بزنیم. ما حزب اللهی نیستیم که در مقابل قتل عام هزاران نفر ویرانی حیات کودکان خیابانی سکوت کرده باشیم، خداوندی که باعث و بانی این کار شود یک موجود پلید است که باید به پای میز محاکمه جنایتکاران علیه بشریت کشیده شود و به دلیل رعایت نکردن قوانین جهان شمول (و آخرت شمول) حقوق بشر محکوم گردد، چه لایق ستایش است این خدای حقیر اسلامی که چنین کاری با همنوعان ما بکند؟

 

  • به اهل بهشت نگاه کنید، به کسانی که ادعا میکنند به بهشت خواهند رفت، به پاپ جان پول، به کشیش های کاتولیکی که هزاران تنشان به بچه بازی و فساد اخلاقی محکوم شده اند به یهودیهای ارتودوکسی که جهان را مال خود میدانند، یهودیان را چوپان و بقیه را گوسفند میدانند، به مسیحیان تندرو، به حزب اللهی ها، به آخوندها، به هیتلر که اعتقادات شدید مذهبی داشت، به اسکندر مقدونی که به خدایان یونان اعتقاد داشت، این انسانهای فرومایه اهل بهشت هستند، تحمل و دیدن مستمر این افراد بسیار دشوار ا ست، وجود این افراد بهشت را به یک محیط نامطلوب تبدیل خواهد کرد. اگر بهشت و جهنمی وجود داشته باشد، زندگی در جهنم دلپذیر تر از زندگی کردن در کنار هر کدام از این افراد خواهد بود.

 

  • بیخدایان راه واقع گرایی و خردگرایی و منطق را پیش گرفته اند و در مقابل انتقادات انعطاف نشان داده اند نه اینکه مانند دین داران مخالفان را شب و روز لعنت کنند و آنها را بکشند، روزنامه هایشان را تعطیل کنند، سایتهایشان را سانسور کنند و... این راه درستی است که بیخدایان پیش گرفته اند، اگر هزینه درست فکر کردن و درست زیستن و دفاع از حریم عقلانیت و انسانیت به جهنم رفتن است، بیخدایان مردانه پای این جرم خود خواهند ایستاد و هزینه اش را خواهند داد، حتی اگر این هزینه رفتن به جهنم مسخره اسلامی باشد.  ما جهنم را در حکومت دینی اسلامی دیدده ایم، ترسی از جهنم های دیگر نداریم.

 

در نظر داشتن این مطالب نشان میدهد حتی بر فرض محال که خدا و آخرتی نیز وجود داشته باشد بیخدایان اساساً در آن دنیا از موقعیت شرافتمندانه تر و بهتری نیز برخوردار خواهند بود. حال از دید دیگری به این برهان سبک که آخرین برهانیست که مسلمانان دارند و معمولا وقتی دیگر چیزی در بساط ندارند آنرا مطرح میکنند تا از زیر بار فرار کنند بنگریم. فرض بر این است که ما هیچ چیز در مورد اینکه خدا وجود دارد یا ندارد نمیدانیم (که خوب البته فرض غلطی است چون ما دانش به عدم وجود خدا را داریم)، حال میتوان بر نتیجه گیری یا بخش دوم این استدلال مسلمانان اینگونه ایراد هایی را گرفت

  • اگر خدا وجود داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد که این خدا الله باشد (چون فرض این استدلال مبنی بر نادانی کامل ما نسبت به قضیه خدا است)، اگر الله وجود نداشته باشد و بجای آن فرضاَ زئوس، خدای باستان وجود داشته باشد احتمالا تمام مسیحیان و یهودیان و مسلمانان و بهائیان را به جهنم خواهد فرستاد. در قرآن سوره شماره 21 آیه 98 اشاره میشود که هرکس غیر از الله کسی یا چیزی را بپرستد، آن شخص پرستشگر و شخص یا چیز پرستش شونده در دوزخ خواهند سوخت، بنابر این اگر فرض کنیم این الله است که وجود داشته باشد، تمامی غیر مسلمانان در جهنم خواهند سوخت، البته به دلیل ناسازمانیافته بودن و ادبیات ضعیف قرآن واقعا نمیتوان گفت نظر قرآن در مورد وضعیت غیر مسلمانان در آخرت چیست، چون حرفهای خود را در چندین جا نفی میکند و در این مورد دارای اختلافات و تناقضات بسیار است، این تناقضات در بخش  تناقضات درونی تازینامه مورد بررسی قرار گرفته اند. اگر بجای الله، یهوه وجود داشته باشد و مسیحیت و اسلام آئینهای دروغین باشند، معلوم نیست یهوه خدای درنده و جانورخوی عهد عتیق چه بلایی سر مسلمانان و مسیحیان بیاورد، هندو ها و... که جای خود دارند. اینها همه نشان میدهد، اعتقاد داشتن به یک خدا، از لحاظ قوانین احتمال کمک چندانی به خداپرستان نمیکند، و فضای انتخاب در فرمول احتمال خدا، {خداهست، خدا نیست}، نیست! بلکه به اینگونه است {خدا نیست، الله هست، یهوه هست، مسیح هست، اهوره مزدا هست، زئوس (خدای یونان باستان) هست، ساترن (خدای رم باستان)، میترا هست، هرا هست، ویشکا هست و....} و در هر حالت، شانس برد خداباوران تنها یک واحد بیشتر از خداناباوران است، مسلمانان معمولا آنقدر آزاد اندیش نیستند که احتمال خطای خود را بدهند، بعنوان مثال فرض کنید الله و محمد دروغین باشند و در این آشفته بازار دین فروشی این مسیحیان باشند که حقیقت را بگویند، میدانید خدا در آنصورت چه بلایی سر مسلمانان خواهد آورد؟

 

  • مسئله به بهشت رفتن یا نرفتن فقط بر سر اعتقاد داشتن یا نداشتن به خدا نیست، در هر دین و آیینی بسیار محرامت و فرایض دینی وجود دارد که انسانها باید انجام بدهند، فرقه های مختلف مفاهیم مختلفی دارند، مسئله گناه کردن یا نکردن به نظر میرسد در اکثر دینها بیش از به خدا اعتقاد داشن یا نداشتن مطرح است. در مورد اسلام بعنوان مثال شرک ورزیدن چیزیست که الله به شدت از آن بیزار است و اهل تسنن به شدت شیعیان را محکوم به شرک ورزی میکنند، و ادعا میکنند این شرک ورزی شیعیان باعث بازشدن دکان های دین و به لجن کشیده شدن اسلام در کشورهایی مثل ایران شده است، از طرفی شیعیان اعتقاد دارند اهل تسنن نسبت به امامان که نمایندگان خدا هستند ظالم هستند و عذابی سخت در انتظار آنهاست، همانطور که آشکار است اعتقاد داشتن و یا نداشتن به خدا تنها قسمت بسیار کوچکی از دیانت است، و صرف این قضیه ورود این افراد به بهشت را تضمین نخواهد کرد، بنابر این قسمت دوم این استدلال که مسلمانان در بهشت وضعیت بسیار بهتری خواهند داشت نیز غلط است.

 

  • تازینامه بعنوان یک کتاب بر آشفته، مالیخولیایی  و سازمان نیافته بعضی اوقات حرفهای عجیبی میزند بعنوان مثال همانطور که در شصت مورد از تضاد های داخلی تازینامه؛ دشواریهای قرآن بررسی شده است در (سوره 19 آیه 71) میگوید تمامی مسلمانان به جهنم خواهند رفت (حد اقل برای مدتی)  اما در جاهای دیگر ادعا میکند کسانی که در جهاد کشته میشوند مستقیم به بهشت میروند، پس بنابر این تکلیف آن دنیا واقعا برای خود مسلمانان نیز هنوز روشن نیست و خود نمیدانند برنامه چیست، بگذریم از اینکه شیعیان فساد اداری و حماقت خود را در این دنیا، به آن دنیا نیز کشیده اند و قرار است عده ای شفاعتگر آنان باشند و یا فرقه های زیادی از مسیحیت سالها با مالیات برای کلیسا گرفتن در بهشت زمین فروخته اند و به خدا رشوه داده اند و یا فرقه هایی معتقدند خداوند در هر صورت بندگان را خواهد بخشید، در این آشفته بازار الهی که ادیان پیوسته افسانه های مربوطه اش را تولید میکنند میتوان همانطور که در بخش طنز آورده ایم، پاسخ دندانشکنی این چنین به خداوند داد "جواب دندان شکن به خدا در روز قیامت" و احتمالا وارد بهشت شد.

 

از حرفهای رایج در میان مسلمانان بگذریم و به نظر پاسکال در مورد این استدلال بپردازیم. همانطور که در ابتدا مطرح شد پاسکال یک قمارباز بود و روش استدلالی وی برای توجیه اعتقاد خود به خدا را نیز به سبک قماربازان اینگونه مطرح میکند که شرط بستن بر روی وجود خدا بیشترین شانس بردن قمار این دنیا و آن دنیا را دارد. روش استدلال پاسکال همچون روش تفکر در قماربازی بسیار محتاطانه و مبتنی بر احتمالات است.

همانطور که میدانید، در قمارخانه ها معمولا بازیهای مختلفی ارائه میشود که هرکدام یک مقدار ورودی و یک مقدار خروجی دارند، مثلا فرض کنید در بازی A، شما برای اینکه بازی کنید باید مبلغ یک دلار پرداخت کنید، و اگر برنده شوید 3 دلار جایزه میگیرید و اگر برنده نشوید 0 دلار میبرید (هیچ نمیبرید)، و شانس برد شما 1/2 است.

در چنین شرایطی میتوان حساب کرد که انتظار شما از برد در این بازی به مقدار 1.5 دلار است، زیرا:

0 * (1/2) + 3 * (1/2) = 1.5

و چون شما تنها یک دلار هزینه میکنید،

-1 + 1.5 = .5

و چون نیم عدد مثبتی است، شرکت در این بازی به نفع شماست، پس یک قمارباز خوب در این بازی شرکت خواهد کرد و روی آن شرط خواهد بست!

حال فرض کنید بازی وجود دارد که اگر شما در آن ببرید 2 دلار برنده میشوید، و اگر نبرید 0 دلار برنده میشوید و احتمال برد یا باخت نیز هردو 1/2 است، اینبار نیز معادله بصورت زیر خواهد بود.

 

0 * (1/2) + 2 * (1/2) = 1

و چون شما تنها یک دلار هزینه میکنید،

-1 + 1 = 0

شرکت در این بازی نه به نفع شماست نه به ضرر شما، بنابر این میتوانید شرکت کنید یا نکنید، حال اگر شما بازی ای را فرض کنید که احتمال برد در آن کمتر از 1/2 باشد و یا اینکه مقدار برد 1 دلار باشد یا هر تغییر شرایطی که میزان انتظار برد را پائین بیاورد، این بازی را بیفایده میکند و یک قمارباز نباید روی آن شرط بندی کند.

پاسکال نیز به همین صورت میخواهد اعتقاد به خدا را توجیه کند، پاسکال معتقد بود با استدلال و منطق و دانش و فلسفه نمیتوان وجود یا عدم وجود خدا را اثبات و رد کرد (بنابر این پاسکال یک اگناستیک بوده است ). بنابر این ما باید به سبک قماربازها بجای بحث در مورد وجود یا عدم وجود خدا روی وجود یا عدم وجودش شرط بندی کنیم. و همانطور که توضیح داده خواهد شد به اشتباه فرض میکند که شرط بستن روی وجود خدا انتظار برد بیشتری را میسر میسازد تا شرط نبستن روی عدم وجود خدا، و به نفع قمارباز و انسان است تا روی وجود خدا شرط ببندد و یا بعبارتی به خدا اعتقاد داشته باشد تا اینکه بیخدا باشد. از این گذشته این قمار و بازی ای است که هرکسی باید آنرا بازی کند و شرکت در آن دلخواه نیست!

استدلال پاسکال را میتوان در دو ماتریکس شرح داد

  اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا سعادت برابر
شرط بستن روی عدم وجود خدا مصیبت برابر

که بصورت کلامی میتوان آنرا همانطور که در تیتر این نوشتار آمده است مطرح کرد، و پاسکال حکم میکند که بنابر این جدول، باید به خدا اعتقاد داشت که دچار آن مصیبت احتمالی نشد.

پاسکال همچنین معتقد است که در صورت برنده شدن در این بازی، مقدار برد مثبت بینهایت (زیرا وارد شدن به بهشت برابر با لذت ابدی است) است، و بعدها عده ای ادعا کردند باخت در این بازی نیز پاداش منفی بینهایت دارد (زیرا وارد شدن به جهنم نیز مصیبت ابدی است). بنابر این ماتریکس را میتوان بصورت زیر تغییر داد

میزان پاداش ها در این بازی

  اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا ∞+ A
شرط بستن روی عدم وجود خدا C B

اعداد A، B و C اعدادی هستند که میزان برد در صورت وقوع اتفاقهایی که در جدول به آنها اشاره شده است را میکنند و به دلیل اینکه ∞+ در جدول آمده است، ارزش این اعداد اهمیت چندانی نمیابد.

و به همان روش که در مورد قماربازی ذکر شد، میتوان معادله را بصورت زیر نوشت (p احتمال وجود یا عدم وجود خدا است که پاسکال آنرا 1/2 فرض کرده)

انتظار برد برای شرط بستن روی وجود خدا

* p + A * (1-p) =

انتظار برد برای شرط بستن روی عدم وجود خدا

C * p + B * (1-p) = یک عدد کمتر از مثبت بینهایت

بنابر این به نفع ماست که به خدا اعتقاد داشته باشیم.

 

پاسکال در این استدلال خود در واقع 3 فرض اساسی را استفاده میکند.

1) با منطق و دلیل و استدلال و علم و وفلسفه نمیتوان به وجود یا عدم وجود خدا پی برد.

2) احتمال وجود داشتن یا نداشتن خدا 1/2 است.

3) شرط بستن روی وجود خدا به معنی برنده شدن در این بازی است.

نکته نخست فرض اول پاسکال نه مورد قبول خداباوران (Theists) است، نه مورد قبول خدا ناباوران (Atheists)  بلکه هر دو این گروه معتقدند استدلال و منطق و فلسفه میتوانند ثابت کنند خدا وجود دارد یا ندارد، و نویسنده این نوشتار نیز چون خود بیخدا است فرض اول این استدلال را باطل میداند، در نوشتاری با فرنام "از کجا می دانید خدا وجود ندارد" شرح داده شده است  که چگونه میتوان به عدم وجود خدا پی برد. این فرض همچنین با نظرات کسانی که سعی میکنند براهینی برای اثبات وجود خدا بیاورند (که بیخدایان اکثر آنها را رد کرده اند رد براهین اثبات وجود خدا) در تضاد است بنابر این، این استدلال پاسکال بطور کلی از نظر هردو طرف دعوای اثبات وجود یا عدم وجود خدا باطل است؛ و تنها میتوان آنرا در بعد فلسفه اگناستیک مطرح کرد، زیرا از نظر بیخدایان احتمال وجود خداوند 0 و از نظر خداباوران احتمال وجود خداوند 1 است.

نکته دوم فرض دوم پاسکال، با توجه به استدلال هایی که در همین نوشتار شده است و بحث هایی که در تعریف خدا (خداوند چیست) آورده شده است، باطل است، زیرا خدایان مختلفی وجود دارند و اگر تعداد خدایان را N فرض کنیم، احتمال وجود هر کدام از این خدایان 1 بر روی N +1 خواهد بود (عدد 1 بیخدایی را در این احتمال نمایندگی میکند). بنابر این احتمال وجود خدا 1/2 نیست و به تعداد تمامی خدایانی است که طرفدارانشان ادعا میکنند او وجود دارد به علاوه 1! بنابر این این ماترکیس به ستون های بیشتری نیاز خواهد داشت و تعداد این ستون ها به اندازه تمام ادیان و تمام مذاهب و فرقه های داخل آن ادیان و در دیدی وسیع تر، به اندازه تمام عالم بشریت و تعداد تمام انسانها از ابتدا تا انتها خواهد بود.

نکته سوم فرض سوم نیز همانطور که گفته شد غلط است، اعتقاد داشتن به خدا به معنی پیروزی و ابدیت در آخرت نیست! برای پیروزی و برد ابدی در آخرت که پاسکال آنرا ∞ فرض کرده طبق هیچ دیانتی تنها اعتقاد به خدا کافی نیست و همانگونه که گفته شد اعتقاد به خداهای اشتباه حتی در بعضی مواقع بسیار بدتر از بیخدایی است. زیرا بعضی از خدایان مانند الله روی مسئله شرک حساسیت خاصی دارند. بنابر این، این ماتریکس به سطر های بیشتری نیازمند است

نکته چهارم اینکه در این استدلال فرض شده است که آخرتی وجود دارد، وجود یا عدم وجود خدا ارتباطی با وجود یا عدم وجود آخرت ندارد، روی چه حسابی میتوان از وجود خدا به وجود آخرت پی برد؟ بسیاری از ادیان هستند که به خدا اعتقاد دارند اما به آخرت و بهشت و جهنم اعتقادی ندارند.

نکته پنجم، اینکه این ماتریکس بطور کلی برای تمام بشریت صدق نمیکند، شاید لازم باشد برای هر شخصی جدا ماتریکسی با توجه به اعمال گذشته و آینده وی تشکیل داد.

نکته ششم، بینهایت های دیگری را نیز میتوان در جدول قرار داد، از جمله اینکه رحمت خداوند را نیز میتوان مثبت بینهایت فرض کرد و با وارد کردن یک مثبت بینهایت در معادله، هردو شرط بندی به مثبت بینهایت تبدیل خواهد شد، یا میتوان همانگونه که اشاره کرد، ورود به جهنم را منفی بینهایت در نظر گرفت یا اینکه چون نادانی در مورد خدا را فرض کرده ایم، در صورتی که بسیاری از ادیان به تناسخ روح اعتقاد دارند، ممکن است شرط بستن روی خدا و دوباره تانسخ یافتن بصورت منفی بینهایت برای نتیجه شرط بستن روی وجود خدا در نظر گرفته شود که این باز به نفع بیخدایان خواهد بود. از این گذشته بعضی رفتارهای خدایان واقعا دیوانه وار است، مثلا الله ناگهان به دلیل خشم بر قومی که چند تن از آنها شتر صالح پیامبر را اذیت کرده بودند بر تمام آنها خشم میگیرد، احتمال وجود خداوندی روان پریش و دیوانه و سادیست همچون الله تمام این معادلات را بهم خواهد زد.

با همه این مباحث به نظر میرسد همچنان شرط بستن روی عدم وجود خدا بهترین قمار ممکن است، زیرا با فرض اینکه خدا موجودی دانا و عالم و نه احمق و سادیست است، ماتریکس را میتوان اینگونه بازنویسی کرد.

  اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا ورود به بهشت به دلیل اعتقاد به خدا ضرر و باطل کردن عمر و گند زدن به اجتماع.
شرط بستن روی عدم وجود خدا ورود به بهشت به دلیل حقیقت گرایی و خردگرایی کمک به اجتماع برای زندگی و رفاه و سلامت بیشتر.

نکته هفتم، در نظر گرفتن موجودات ماوراء طبیعی و استدال کردن با استناد به وجود آنها در انحصار خداباوران نیست، بیخدایان نیز میتوانند با تصور کردن موجودات ماوراء طبیعی این معادله را به شدت تغییر دهند، فرض کنید موجودی ماوراء طبیعی با فرنام "خبیث بزرگ" را در نظر بگیریم که همه انسانها را پس از مرگ بر اساس باورشان به خدا تنبیه کند یا پاداش دهد. اگر کسی به وجود خدا در این دنیا باور داشته باشد او را در آن دنیا به عذاب ابدی محکوم کند و اگر کسی به عدم وجود خدا اعتقاد داشته باشد، او را بسیار پاداش دهد. در این صورت روی عدم وجود خدا شرط بستن بسیار عقلانی تر خواهد بود.

نوشتار دیگری در ارتباط با این استدلال توسط اردشیر پاینده را در نوشتاری با فرنام "برهان دفع خطر احتمالی" بخوانید، این نوشتار را با جمله ای از پاسکال در مورد دین به پایان میبریم.

"انسانها هرگز به اندازه ای که با مفاهیم دینی توجیه شده باشند، شرارت را به کمال و با لذت انجام نمیدهند." پاسکال  نقل قولهای فارسی در مورد دین و خدا و ...

 

گرشاسپ 2 جمعه سوم خرداد 1387  نظر بدهید!

معجزه یکتا بودن اثر انگشت در قرآن !

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام "معجزات علمی قرآن" بخوانید.

یکی از ادعاهایی که در مورد معجزات علمی قرآن مطرح میشود این مسئله است که در قرآن به یکتا بودن اثر انگشت-این واقعیت که اثر انگشت هر انسانی تنها منحصر به او است اشاره شده است. آیه ای که این ادعا از آن اخراج شده است در زیر آمده است:

سوره قیامت آیات 3 و 4

أَ يَحْسَبُ الإِْنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ
آيا انسان مي‏پندارد كه استخوانهاي او را جمع نخواهيم كرد؟

بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ
آري قادريم كه نوک انگشتان او را موزون و مرتب كنيم.

 

نخست اینکه باید توجه داشت نوک انگشت به دلیل کوچکی و اینکه همیشه قابل دیدن هست همواره بعنوان مقیاسی برای سنجش بکار میرود. مثلا در فارسی بسیار شنیده میشود که میگویند "فلان شخص یک سر انگشت شجاعت ندارد"، یعنی اینکه این آیه به هیچ عنوان در مورد اثر انگشت صحبت نکرده است بلکه در مورد یکی از قسمتهای کوچک بدن صحبت کرده است که الله حتی قادر است آنرا نیز دوباره در روز قیامت بازیافت کند.

دوم اینکه اثر انگشت در نوک انگشتان قرار ندارد، اثر انگشت زیر هر انگشت و روی بند هر انگشت وجود دارد، نوک انگشت اطلاعات خاصی را حمل نمیکند و در انگشت نگاری از آن استفاده نمیشود اگر منظور قرآن انگشت نگاری بود باید از بند انگشت سخن میگفت نه از نوک انگشت.

سوم اینکه استفاده از اثر انگشت در زیر نامه ها و قرارداد ها قدمتی هزاران ساله دارد و پیش از محمد نیز افراد زیر نامه هایشان را انگشت میزده اند، یعنی اینکه میدانستند اثر انگشت انسانها با یکدیگر متفاوت است. در چین و بابل باستان و در نوا اسکوشیای کانادا آثار باستانی کشف شده است که نشان میدهد این مردم برای انجام معاملات اقتصادی خود از اثر انگشت بعنوان یک سند استفاده میکردند، تصویر زیر یکی از این موارد است.

برای دیدن تصویر اینجا را کلیک نمایید

منبع عکس

استفاده از اثر انگشت بویژه در میان چینی ها یکی از قدیمیترین تمدن های بشری رایج بوده است و اسناد و مدارک دولتی و اقتصادی آنها همواره با اثر انگشت امضا میشده است و آنها کاملا از این واقعیت که اثر انگشت هر انسانی متفاوت با انسان دیگر است اطلاع داشته اند. قدیمیترین اثر انگشتی که بعنوان امضا استفاده شده است و امروز از آثار باستانی به شمار میرود مربوط به قرن سوم پیش از میلاد یعنی حدود هزار سال قبل از تولد پیامبر اسلام است منبع. با این حساب حتی اگر منظور قرآن واقعا اثر انگشت بوده باشد نیز معجزه ای رخ نداده است، انسانهای دیگر بسیار قبل تر از محمد از این واقعیت باخبر بوده اند.

گرشاسپ 2 جمعه سوم خرداد 1387  نظر بدهید!

رد برهان وجود و امکان

رد برهان وجود و امکان

بنا بر باور شبهه فلسفي موجود در كلام اسلامي و مسيحي، كه برگرفته از آراي برخي فلاسفه ي خاص (چون افلاطون و ارسطو) است، و در عين حال متكلمين آنها را اصول بديهي و غير قابل اجتنابِ تمام فلسفه هاي دنيا مي دانند، وجود به دو نوعِ واجب و ممكن تقسيم مي شود. وجودِ واجب، وجودِ ماهيتي ست كه نبودنش تناقض آميز باشد، و وجودِ ممكن آنچه واجب نباشد. مثلا وجود نداشتن قلمي كه اكنون بر روي ميز من است، ممكن است (؟) تناقضي منطقي به وجود نياورد، در اين صورت ممكن الوجود است. اگر نبودِ آن تناقض آميز باشد، واجب الوجود خواهد بود .

برهان را اينگونه اقامه مي كنند :

وجودِ اشيايي كه ما مشاهده مي كنيم ضروري نيست. يعني هم مي توانند باشند و هم مي توانند نباشند. اگر همه ي چيزها چنين باشند، هيچ چيز در آغاز وجود پي