یکی نامه ای بر حریر سفید نوشتند پر بیم و چندی امید
به عنوان بر از پورِ هرمزد شاه جهان پهلوان رستم کینه خواه
سوی سعد وقاص جوینده جنگ پر از رأی و پر دانش و پر درنگ
به من بازگوی آنکه شاه توکیست چه مردی و آیین و راه تو چیست
به نزد که جویی همی دستگاه برهنه سپهبد برهنه سپاه
به نانی تو سیری و هم گرسنه نه پیل و نه تخت و نه بار و بُنه
ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده ست کار
که تاج کیان را کند آرزو تفو باد بر چرخ گردان، تفو!
شما را به دیده درون شرم نیست ز راه خرد مهر و آزرم نیست
بدین چهر و این مهر و این راه و خوی همی تخت و تاج آیدت آرزوی
جهان گر به اندازه جویی همی سخن بر گزافه نگویی همی
سخنگوی مردی بر ما فرست جهاندیده و گرد دانا فرست
بدان تا بگوید که رأی تو چیست به تخت کیان رهنمای تو کیست
چو بشنید سعد آن گرانمایه مرد پذیره شدش با سپاهی چو گرد
هم آنگاه فیروز نامه بداد سخنهای رستم بدو کرد یاد
سخنهاش بشنید چون او بخواند وزان نامه پهلوی خیره ماند
به تازی یکی نامه پاسخ نوشت پدید آورید اندرو خوب و زشت
سر نامه بنوشت نام خدای محمد رسولش بحق رهنمای
ز جنّی سخن گفت وز آدمی ز گفتار پیغمبر هاشمی
ز توحید [و] قرآن و وعد و وعید ز تهدید و ز رسمهای جدید
ز قطران و از آتش زمهریر ز فردوس و جوی می و جوی شیر
ز کافور و از مشک و ماء معین درخت بهشت و می و انگبین
که گر شاه بپذیرد این دین راست دو عالم به شادی و شاهی وراست
همان تاج یابد همان گوشوار همه ساله با بوی و رنگ و نگار
شفیع از گناهش محمد بود تنش چون گلاب مُصَعَّد بود
به کاری که پاداش یابی بهشت نباید به باغ بلا خار کِشت
تن یزدگرد و جهان فراخ چنین باغ و میدان و ایوان و کاخ
همه تخت و تاج و همه جشن و سور نیرزد به دیدار یک موی حور
دو چشم تو اندر سرای سپنج چنین خیره گشت از پی تاج و گنج
بس ایمِن بُدَستی بر این تخت عاج بدین گنج و مُهر و بدین تخت و تاج
جهانی کجا شربت آب سرد نیرزد برو دل چه داری به درد
هر آنکس به پیش من آید به جنگ نبیند بجز دوزخ و گور تنگ
بهشت ست اگر بگرود جای اوی نگر تا چه آید کنون رأی اوی
همیشه بود آن و این بگذرد چنین داند آنکس که دارد خرد
فردوسی بزرگ
نسخه ی دیگر از همین چکامه